پاگانی‌نی و کاپریس‌های شیطانی

۱ دیدگاه

در دنیای تسلیحات مشهور است که اگر شیطان می‌خواست تانک بسازد، آن تانک حتما چیزی شبیه تی 72 بود. تانکی با کوتاه‌ترین برجک و در عین حال با بلندترین لوله توپ.

³

نزدیک ربع قرن از زمانی می‌گذشت که موتزارت مثل شهاب در آسمان شتاب گرفته و در خاموشی ناگهانی فرو رفته بود. هنرنمایی غول‌آسای موتزارت تاثیری عمیق گذاشته بود. مردمی که با سمفونی چهل این اعجوبه جوانمرگ موسیقی کلاسیک خو گرفته بودند، تا مدت‌ها گمان می‌کردند دیگر کسی نخواهد توانست از موتزارت عبور کند. کسان بسیاری بر این اعتقاد بودند که موتزارت آخرین حد موسیقی کلاسیک است و دیگر کسی نخواهد توانست شورانگیزی بازیگوشانه موسیقی گاه عبوس کلاسیک را به اوجی برتر برساند. اما چند سال بود که آوایی بر بال باد، از گوشه‌گوشه‌ اروپا می‌آمد و در ایتالیایی می‌پیچید. دوستداران موسیقی کلاسیک از هم می‌پرسیدند پاگانی‌نی دیگر کیست؟

آن سال‌ها موسیقی‌دان آلمانی، لودویک ون بتهوون فضای موسیقی را پر کرده بود. موسیقی بتهوون، موسیقی ترسناکی بود؛ حتی در نهمین سمفونی که نگاهی به شادی دارد. کسانی که در تالارها به شنیدن موسیقی بتهوون می‌نشستند، عرق بر پیشانی، نفس در سینه حبس و چشم به رهبر ارکستر داشتند و فضا چنان سنگین بود که جز صدای پرطنین سازها صدای دیگری شنیده نمی‌شد. موسیقی بتهوون چیزی شبیه خطابه نفرین بود. فریادی دردناک و از سر استیصال به سیاهی بسیط قرون وسطی و هراس از بازگشت تیره روزی. انگار انسان اروپایی جهیده از تاریکی طاعونی قرون سیاه هنوز در ترس فرو غلتیدن به تیره بختی گذشته بود. از این رو بتهوون این هراس را به مثابه سرنوشت ابدی انسان اروپایی، در چهارمین ضربه سمفونی پنج ابدی کرد.

اما آوازه نوازنده‌ای تازه نفس در اروپا پیچید که خودش قطعه‌هایش را می‌ساخت. آوازه او به ایتالیا رسید و ایتالیایی‌ها از دانستن این که نیکولو پاگانی‌نی ایتالیایی است تعجب کردند. تعجب کردند که چرا آوازه این مرد ایتالیایی باید از بیرون مرزها به آن‌ها برسد؟ خبر آمدن پاگانی‌نی به میلان، مردم علاقه‌مند و کنجکاو را به تالار اسکالای میلان کشاند. مردم جمع شده منتظر بودند که ببینند این اعجوبه‌ای که به ایتالیا بازگشته کیست.

مرد لاغر اندام از گوشه سن دیده شد. وقتی مقابل جمعیت تعظیم کرد، صدای تشویق جمع دیوارها و سقف تالار را لرزاند. پاگانی‌نی برای جمعیت قطعه‌ای را نواخت که به    la carmagnolaمشهور است. انگار مرد غمگین با انتخاب این قطعه قصد طعنه زدن به جمعیت را داشت. او این قطعه را در سیزده سالگی ساخته بود؛ زمانی که هنوز از ایتالیا بیرون نرفته بود.

مردم توی سالن او را پیوسته تشویق می‌کردند و با صدای بلند از او درخواست می‌کردند که همان قطعه‌ای را بزند که در وین برای مردم نواخته بود. آن قطعه، قطعه‌ای کوتاه بود که در چهار بخش اجرا می‌شد. مردم شنیده بودند که پاگانی‌نی آگاهانه بعد از نواختن هر قطعه، یکی از سیم‌های ویولنش را قطع می‌کرد. به همین ترتیب قطعه دوم را با سه سیم، قطعه سوم را با دو سیم و آخرین قطعه را تنها با یک سیم نواخته است.

آن شب پاگانی‌نی آن قطعه را برای مردم میلان اجرا نکرد. معلوم نیست که دلیل این امتناع را توضیح داده باشد یا نه اما هر چه هست، مردم میلان چندی بعد در پچ‌پچه‌هایشان به نوازنده‌ای اشاره می‌کردند که روح همسر درگذشته‌اش را در ویولن کهنه و ارزان قیمتش حبس کرده است و صداهای جیغ مانندی که شنیده می‌شود، صدای جیغ زن حبس شده در جعبه طنین ویولن است که برای رهایی التماس می‌کند.

کوتاه زمانی بعد این شایعه از زبان‌ها افتاد و همسر حبس شده جای خود را به شیطان داد. مردمی که اجراهای او را دیده و کارهایش را شنیده بودند، اطمینان داشتند که این مرد زشت لاغر اندام روح و روان خود را داده تا شیطان به او یاد بدهد که چطور ویولن بزند… که یاد بدهد که چطور مثل شیطان ویولن بزند.

قطعه‌ای که در وین اجرا کرد،‌ به نام قهقهه شیطان در مجموعه 24 کاپریس قرار دارد. کاپریس شماره 13 و به شکل ترسناکی شبیه خنده‌های شیطان است.

نیکولو پاگانی‌نی به‌خاطر نزدیکی به شیطان به عقوبتی سخت دچار شد. او در سن 58 سالگی و در حالی که توان حرف زدن را از دست داده بود، در گذشت. چه کسی می‌تواند تصور کند که نوازنده شیطانی، در روزها و شب‌های آخر عمرش، وقتی دیگر توان حرف زدن هم نداشته، هنگامی که در کوچه‌های کثیف میلان قدم می‌زده به چه چیزی فکر می‌کرده است؟

شیطان، نیکولو پاگانی‌نی، تانک تی72… بچه‌های جنگ به‌خاطر دارند که تانک تی72 چقدر شیطانی بود.

سرگردان در دره‌های سکوت–نگاهی به رمان «سکوت‌ها»؛ نوشته محبوبه موسوی

بیان دیدگاه

 

از این فریاد تا آن فریاد

سکوتی نشسته است

هراسان در دره‌های سکوت سرگردانم

شاملو

زمامی را می‌توان به خاطر آورد که رنگ‌ها وضوح قابل تأملی داشتند، مناظر بی‌واسطه زیبا بودند و حوادثی که در متن اجتماع جریان می‌یافت و حتی درونیات و تمناهای شخصی نویسنده و شاعر به آسانی به دام توصیف‌ها وتشریح‌ها فرو می افتادند. این‌ها همه از خصوصیات و ابرام‌های اولیه و حتمی جهان ماقبل مدرن بود.

اجتماع بزرگ و بزرگ‌تر شد و جمعیت‌ها از دل جمعیت‌ها بیرون آمدند و لایه‌های جدیدی در ضمیر انسان و اجتماع شکل گرفت و معنا یافت. اولین اتفاق مهم در این جهان مدرن، نفی قطعیت‌ها و حتمیت‌ها بود. جهان مدرن لایه‌های بی‌شمار به خود دید و مردم جهان مدرن، از قطعیت همیشگی ادراکات و احساساتی که به آن خو گرفته بودند فاصله گرفتند. فیزیک در چنین جهانی اصل عدم قطعیت را پیش کشید و فلسفه ـخواهر توأمان ادبیات- به توصیف و تشریح جنبه‌های متفاوت حوادث و لایه‌های اجتماع نشست.

هنرمندی که در متن این اجتماع قرار داشت، مثل ذره‌ای روی امواج بلند این دریای مواج بالا و پایین می‌رفت و تنها می‌توانست نسبت به احساسات خود اشراف داشته باشد. ماجرا آنجا تاریک‌تر و وهم انگیزتر شد که فهمید به همان هم نمی‌تواند اطمینان داشت.

آفرینش ادبی با تحول در اجزا و ساختار زبان و چیدمان دوباره‌ی اجزا پدید می‌آید. در شعر، نحو معمول و غالب بر جملات شکسته می‌شود و فرم جدیدی به انتخاب شاعر برای کلمات پیشنهاد می‌شود که برای خواننده یا شنونده خوشایند است و ذهن و احساسش را به بازی می‌گیرد تا او را به تجربه‌ی ذهنی جدیدی رهنمون شود. اما آنچه که در داستان (علاوه بر الزامات زبانی) تغییر می‌کند، ترتیب و دنباله‌ی حوادث است. اگر روایت نقل عین به عین زندگی باشد، هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده است و خواننده با تجربه ی جدیدی روبه‌رو نخواهد شد. نویسنده‌ی داستان، اجزای زندگی را درونی می‌کند، نظم و ترتیب آنها را به هم زده و تمام آنها را دوباره مرتب می‌کند. داستان نویس، کاری جز پیش کشیدن نظم جدیدی برای زندگی ندارد. در این امتداد نحو زبان در داستان –معمولا- شکسته نمی‌شود اما زبان لایه لایه می‌شود و به تعداد کاراکترها، لحن و گویش و متناظر با آن، شخصیت خلق می‌شود.

ادبیات در طول دوره‌های بسیار، در دوره‌های چپاول و تاخت و تاز و ایلغار، بنا به موقعیت، تحرک نشان می‌داد و رنگ‌به‌رنگ می‌شد و پیداست تا واکنش نسل تحت تجاوز و فشار، به آثار ادبی راه یابد و پالایش شود باید زمان بگذرد تا اتفاقات اجتماعی و حتی تجربه‌های شخصی، درونی شود و بعد از آن به شعر و داستان و نمایش راه یابد. طرفه‌ آن‌که همین گذر زمان باعث می‌شود که نگاه هنرمندانه‌تری شکل گیرد و اثر از ابتداییات و شعارها دور شود.

به بیان دیگر آثار خلاقه تا به سطح آفرینش هنری و اثرگذار برسد، مشمول زمان می‌شود و زمان، تطابق عین‌به‌عین نشانه‌های نهفته در اثر با تحولات اجتماعی را از بین می‌برد. چه بسا به همین دلیل، نسل به آرامش رسیده‌ی بعد از آن سراسیمه‌گی‌ها و دربه‌دری‌ها نتواند به آسانی درک کند که مردم او، در سال‌های گذشته تا چه اندازه درد و رنج کشیده و نتواند به خوبی درک کند که چرا در نظر نسل پیش از او جنگ و اتفاقات مهیب اجتماعی، پدیده‌هایی نکوهیده هستند.

تاثیر اجتماع ناهمگون و درون نامطمئن بر روایت، چیزی جز انفجار روایت نخواهد بود. چنین است که نویسنده‌ی رمان «سکوت‌ها»، برآمده از حوادث هولناک انقلاب و جنگ و کشتارهای معطوف به آن، روایت‌گر روایتی منفجر شده و قطعه‌قطعه است.

رمان سکوت‌ها، فرمی قطعه قطعه دارد که هر قطعه‌ی آن به‌مثابه یک بخش از رمان، حول شخصیت یا شخصیت‌هایی جریان دارد که در عنوان فصل هم آمده است. این فصل‌‌ها بجز فصل‌هایی که حول سیروس می‌چرخد و از زبان سیروس (اول شخص) روایت می‌شود، از زبان سوم شخص روایت شده‌اند که این تفاوت شاید نشان‌دهنده‌ی تعلق‌خاطر نویسنده به شخصیت سیروس باشد.

رمان، روایت غریب دو خانواده است که به‌خاطر گم شدن فردی به نام عباس در مسیر هم قرار می‌گیرند. نویسنده به بهانه‌ی نزدیک کردن ذهن خواننده به زمینه‌ای که باعث گم شدن عباس شده، او را از دالان دردناکی عبور می‌دهد. دالانی که روزنه‌های کوچکی به چشم‌اندازهای وحشتناک دارد؛ جنگ، احتکار، مهاجرت و دربه دری و در این میان به تجربه‌های دشواری مانند سیل و درگیری مسلحانه‌ی گروه‌های سیاسی قبل از انقلاب هم اشاره‌ای گذرا می‌کند تا بتواند به درون‌مایه‌ی اصلی رمان نزدیک شود. گم‌گشتگی، درون‌مایه‌ی اصلی رمان سکوت‌ها است. شخصیت‌ها در برابر هم قرار می‌گیرند اما هر یک به گونه‌ای در جهان خود گم‌ شده‌اند و به همین دلیل حرف چندانی برای هم ندارند و در برابر هم سکوت می‌کنند. اگرچه این سکوت گاهی دردناک و آزار دهنده می‌شود اما حقیقتا نمی‌توان تصور کرد که این شخصیت‌های ساکت اگر به‌زبان می‌آمدند چه حرفی برای گفتن داشتند.

وقتی در ابتدای رمان، عباس نوه‌‌ی پیرمرد به دیدن پدربزرگ خود می‌آید تا خبری به او بدهد، پیرمرد توی ایوان نشسته است و در مقابل نوه، سکوتی مرگبار دارد. از ابتدای رمان سکوت، پتک سنگینی می‌شود و مثل مرگ بر سندان روایت کوبیده می‌شود. عجیب آن‌که وقتی غلام علی ریاحی می‌خواهد با فرزندش حرف بزند، حرفش شنیده نمی‌شود و به دست فرزند کشته می‌شود. چنین است که سکوت بر می‌آید و به اتمسفری تبدیل می‌شود که شخصیت‌ها در آن نفس می‌کشند، بزرگ می‌شوند، عاشق می‌شوند و در سکوت می‌میرند یا گم می‌شوند.

گاهی که شخصیت‌ها علاقه‌ی چندانی به سکوت ندارند و در صدد حرف زدن بر می‌آیند، شکاف و فاصله‌ی بین آنها چنان مهیب است که سکوت مثل رعشه‌ی درد در رابطه‌ی آنها منتشر می‌شود:

«ایستاده بود کنار پنجره و طرح کم رنگ خودش را توی شیشه‌ی پنجره می‌دید. دقت کرد، اما نور بیرون زیاد بود و نمی‌توانست چیزی از اجزای صورتش را ببیند. صدای خفه‌ی کارکردن شکم مرد، با زرت و زورت بادهای بلند روده، در سرش پیچید. به پستو رفت که گوشه‌ای از آن را آشپزخانه کرده بود. دولا شد جلو کاسه‌ی لعابی زیر شیر آب، سرش را پایین برد، عق زد و تا جایی که می‌توانست، بالا آورد. بوی ترشیده‌ی استفراغ که در دماغش پیچید، کمی حالش جا آمد.»(ص78)

به‌راستی آن جا که آدم از بوی ترشیده‌ی استفراغ حالش جا می‌آید چه‌طور جایی است؟ فصل‌های محبوبه، چه آنها که توسط راوی روایت می‌شود و چه آنجا که از زبان سیروس روایت می‌شود از درخشان‌ترین بخش‌های رمان سکوت‌ها است.

نویسنده در طول رمان فضایی را ترسیم می‌کند که رفتن‌های ناگهانی عباس توجیه شود. گاهی این فضا آن چنان ترسناک می‌شود که خواننده بر آخرین رفتن عباس صحه می‌گذارد. تو گویی عباس از نحوستی فرار می‌کند که بر بیشتر شخصیت‌های رمان مستولی است:

«می‌روم… می‌روم با همین نحوست… تا آن را جایی دفن کنم.»

این را عباس می‌گوید آن هم در آشفتگی و هراس روزهای ابتدایی جنگ ایران و عراق:

«با تکان سرش، راه بر اندیشه‌ی آزاردهنده‌اش بست. پشت وانت‌ها پر بود از جمعیت. زن‌ها با چشم‌های از حدقه در آمده، دست‌ها روی بقچه‌های بار و بندیل، چشم دوخته به خالی یک‌دست بیابان… بچه‌ها کز کرده کنارشان، وحشت‌زده… تک و توک مردی اگر بود، خاموش، خیره مانده به انتهای جاده…

عباس پشت سرش را نگاه کرد، دم‌به‌دم قارچی از دود بلند می‌شد و بعد صدایی خفه به‌گوش می‌رسید. جاده را به توپ بسته بودند.»(ص152)

رمان سکوت‌ها توسط انتشارات کتاب ارزان [استکهلم] و خانه هنر و ادبیات [گوتنبرگ] و به همت آقای زراعتی چاپ شده است.     

کل کشیدن در خالی خیابان

4 دیدگاه

 

کارمند بیمارستان سینا به پیرزن می‌گوید بیایید و میت را ببرید برای دفن. کارکنان بیمارستان هنوز با واژه شهید اخت نشده بودند و هنوز همه‌ی مرده‌ها میت بودند. پیرزن چیزی می‌گوید به عربی، اما کارمند بیمارستان منظورش را متوجه نمی‌شود. پیرزن می‌آید بیرون و خلف را می‌بیند و به او می‌گوید که همراهش بیاید.
خلف، گاری‌چی پیری بود که اسب لاغری گاریش را می‌کشید و قبل از جنگ توی محله‌های اهواز می‌چرخید و اسباب و اثاثیه یا چند صندوق میوه و چیزهایی مثل این را جابه‌جا می‌کرد. خلف می‌رود توی بیمارستان سینا و سروصدا راه می‌اندازد و کسی از کارکنان بیمارستان نمی‌تواند آنها را قانع کند که آمبولانس ندارند و همه‌ی ماشین‌ها به جبهه اعزام شده‌اند. خلف با ناراحتی، با این قصد بیرون می‌آید که ماشینی بگیرد و با آن میت را به بهشت آباد اهواز ببرند اما شهر خلوت است و ماشینی در کار نیست. به اصرار پیرزن خلف، جوان را می‌گذارد پشت گاری و اسب را هی می‌کند. اسب ِلاغر، با سری نزدیک زمین به راه می‌افتد. اصلا انگار می‌دانست دارد چه می‌کند، چه گوهر عزیزی را با خود می‌برد. خلف کنار اسب راه می‌آمد و پیرزن دنبال آنها. گوشه‌ی عبای پیرزن به زمین کشیده می‌شد و نمی‌توانست پابه‌پای اسب و خلف قدم بردارد. گاری کم‌کم از پیرزن دور می‌شد و پیرزن آرام می‌گفت «فی امان الله، عینی… فی امان الله امُی». همین وقت بچه‌ها رسیدند و پیکر شهید را از روی گاری برداشتند. پیکر شهید که روی دست‌های بچه‌ها بلند شد، پیرزن نابه‌خود، از ته جانش کِل کشید اما بعد انگار به خود آمده باشد، به هروله افتاد. دست‌ها را ضربدر گرفته به سینه می‌کوباند و با پایی که می‌لنگید چپ و راست می‌شد و می‌آمد. سکندری می خورد و می‌افتاد، بر می‌خاست و شتاب می‌گرفت و در همه حال کِل می‌کشید و کِل می کشید. وقتی بچه‌ها شروع کردند به لااله‌الاالله گفتن، پیرزن روی صدای غمگین بچه‌ها می‌خواند:
و فرع یزین المتن أسود فاحم…………اثیث کقنو النخله المتعثکل
غدائره مستشزرات الی العلی………..تضل العقاص فی مثنی و مرسل(×)
تک و توک اهوازی‌هایی که هنوز توی شهر مانده بودند، بیرون آمدند و پیکر را دربر گرفتند و تا بهشت آباد اهواز بردند. پیرزن جلو افتاد. ساکت شده بود و از لابه‌لای سنگ قبرهای ناهموار می‌گذشت. رسید بالای قبری قدیمی و کنار سنگ شکسته قبر نشست. به اشاره او، جوانش را توی قبری گذاشتند که استخوان‌های پوسیده‌ای زیر سنگ‌های قدیمی لحد دیده می‌شد. آنجا قبر همسر پیرزن، پدر همان جوان بود.
تکه‌ای از رمان «فرش زیر برف»
—————————————————–
(×): گیسوی او مثل خوشه‌ی رسیده و متراکم خرما بود… پشت او فرو ریخته و آشکار. گیسوی او چنان پرپشت بود که دو دسته می‌شدند، دسته‌ای کاکل او بودند و دسته‌ای مجعد بود و تاب خورده.

بدل ِ خلق

5 دیدگاه

ابوالحسن خرقانی می‌گفت: کاشکی بدل همه خلق من بمردمی تا ایشان را مرگ نبایستی دید… بعد هم می‌گوید کاش به‌جای همه‌ی ملت با من حساب کتاب می‌کرد تا ملت از حساب کتاب روز قیامت خلاص می‌شدن و آخر سر هم می‌گوید: کاشکی بدل همه خلق مرا عقاب کردی تا جمله ایشان را عذاب نبایستی دید.
اگه فرض کنیم ابوالحسن خرقانی روشنفکر زمان خودش بوده و اگه حالا این روحیه رو با روشنفکرهای امروزمون مقایسه کنیم اونوقت این محبت قلمبه شده به کنار… این همه نفرت روشنفکر از لایه‌های اجتماع از کجا اومده؟ از همون مذهبیه بگیر (که اکثرهم لایعقلون و… لقلقه‌ی زبونشه) تا همین روشنفکرای عرفی که از بزرگ تا کوچیک اعتقاد دارن که از نفهمیدنه که ملت اینطور گرفتار شده و کسی نیست که بگه برادر (و یا خواهر!) گرامی، ملت که نمی‌فهمیدن، تو که می‌فهمیدی سال پنجاه و هفت زیر کدوم پرچم سینه‌های ابوالفضلی می‌زدی؟

نوشتن و نوشتن

9 دیدگاه

دلم برای نوشتن تنگ شده و احساس می کنم در این مدتی که بنا به مشکلات و «نا درکجایی» نمی توانسته ام بنویسم، البته نوشتن که همیشه بوده، نم یتوانسته ام بنشینم و سر صبر تایپ کنم و بگذارم این جا، خودم ضرر کرده ام و چه ضرری بزرگ تر از این که ارتباطم با دوستان قطع شده؟ چندی پیش فرصتی دست داد و دوباره و باحوصله نشستم به خواندن پست های قدیمی و دیدم هیچ دلیلی بهانه ی خوبی برای ننوشتن نیست.

این است که دوباره آمده ام. می خواهم دستی به سر و روی این خانه بکشم و با خیالات و رویاهای خودم سرگرم باشم. در همین مجال از همه ی دوستانی که با فرستادن ای میل پرسیده اند کجایی و چرا نمی نویسی تشکر می کنم.

شب ِ بویناکِ شط

23 دیدگاه

آن جهان میخ کوب شده، آن نگاه خشمگین، شیخ مغفوری که روی زمین به‌خود می‌پیچید، پیشتابی که در مشت فشرده می‌شد و دود سفید رنگی که از جلوی چهره‌ی حمدان می‌گذشت، همه و همه در کمتر از ثانیه‌ای، دیگر خاطره‌ای دور بود. برای مردمی که بر سر شیخ مغفور گرد می‌آمدند، حمدان دیگر نبود، تنها پرهیبی دور، بسیار دور از علی گدا می‌دیدند که بال عبای کهنه‌اش، در دنباله‌ی او تاب می‌خورد. حمدان مثل تیر رها شده از کمان از پیچاپیچ کوچه‌های تنگ می‌گریخت. او به شتاب از کوچه‌های پشت مسجد جامع خود را به خیابان خسروی رساند، از محله‌ی صبی‌ها گذشت و وقتی به حاشیه‌ی کارون رسید، بی هیچ درنگی خود را به آب سرد دی ماه زد. کارون، گل آلود بود و جابه‌جا لکه‌های پهنی از نفت سیاه و روغن را به خود می‌برد. حمدان حتا به آن لکه‌های بد بو هم نیاندیشید. از سرمای بویناک کارون به تنگ آمده، خود را روی شن‌های جزیره‌ی وسط رود رها کرد.

حمدان شب‌های سرد اهوازی را آن‌قدر در آن جزیره‌ی نامسکون تاب آورد تا کبوتر جعفر کنارش نشست. جعفر قدمی، تنها دوستی بود که برایش مانده بود. بعد از مرگ مغفور آن‌ها بیشتر و بیشتر با هم صمیمی شدند.

حمدان از جزیره بیرون آمد و توی یکی از خانه‌های لشکر آباد پنهان شد. جعفر برایش خبر می‌آورد. خبرهایی که به حمدان می‌رسید او را افسرده و افسرده‌تر می‌کرد. پنداشت ِ او، این که با حاکم جور جنگیده، این که توانسته یکی از عمله‌های حاکم جور را از میان بردارد، یکسره برباد رفت. شیخ حمود، پسرعموی دیگر شیخ خزعل، با سلام و صلوات از ملاثانی آورده شد و بر مصطبه‌ی حاکم شرعی و امامت جمعه‌ی اهواز نشست. شیخ خشمگینی که در اولین روزهای آمدنش، فرمان یافتن و کشتن حمدان را به آدم‌هایش داده بود.

در حیاط خانه‌ی لشکرآباد، حمدان بارها و بارها طول و عرض حیاط را رفته و برگشته بود تا این که روزی از روزها به جعفر گفت برود و از حاج رحمت اله حلیمی امانت ِ سپرده شده را بگیرد. حمدان به سرعت رفت و سریع‌تر بازگشت. او صندوق چوبی کوچک را گذاشت جلوی پای حمدان. حمدان آرام و با طمانینه صندوق را باز کرد. توی صندوق مشتی لوازم  ِ چهره آرایی بود و زیر همه‌ی آن‌ها یک اسلحه‌ی موزر. اسلحه وقتی در مشت حمدان فشرده شد، جعفر برقی گذرا را در چشم‌های حمدان دید. حمدان سکوت کرده بود اما جعفر می‌دید که رگ گردن حمدان آرام آرام برمی‌آید، از شیب ِ پشت گوش بالا می‌رود و مثل طناب باریکی از روی شقیقه‌ی چپ می‌گذرد. حمدان خشاب موزر را وارسی کرد. گلوله‌ها را یکی‌یکی و با دقت بیرون کشید و دوباره توی خشاب گذاشت.

چندی بعد، مرد بلند بالایی، با چهره‌ای کبود و دستاری به سر، شبیه جوکی‌های هندی از عمق خیابان بیست و چهار متری پیش می‌آمد. مرد هندی کیف سیاه رنگی به دست چپ داشت و عصایی به دست راست. گاهی می‌ایستاد و با حوصله و تانی شیشه‌های گرد عینکش را پاک می‌کرد. روبه‌روی باغ ملی دمی ایستاد و به بچه‌هایی که بازی می‌کردند نگاه کرد. بازی بچه‌ها او را سر شوق آورد. لبخند به لب از باغ ملی گذشت و پیچید توی بازار. هنوز به اذان ظهر جمعه مانده بود. مرد هندی رفت توی قهوه خانه‌ی مراد و به اشاره‌ای کوتاه فنجانی چای خواست. مراد فنجان را جلو مرد گذاشت و پرسید: غریبه، این جا چه می‌کنی؟ مرد هندی دستی در هوا تکان داد و چیزی نگفت. مراد دستمال چرک تابی روی میز کشید و گفت: پرچانه هم نیستی که، این جا چه می‌کنی؟ مرد هندی دستی در هوا تکان داد که از نظر مراد معنی روشنی داشت. مراد سکوت کرد و از مرد هندی دور شد اما هر چه در ذهن کاوید یادش نیامد چه چیزی در این مرد برایش آشناست.

صدای قران از مسجد جامع بلند شد. مرد هندی سکه‌ای توی کاسه‌ی مراد انداخت و از قهوه‌خانه بیرون آمد. تا مسجد راهی نبود و مرد گام به‌گام به مسجد نزدیک می‌شد اما خلوتی بی‌وقت بازار برایش عجیب بود. نرسیده به مسجد، مردی باقلا پخته و لبو می‌فروخت که آشنا نبود. نبش خیابان حافظ جوانی نشسته بود و پیش پایش بقچه‌ای به چشم می‌خورد. آن سوتر، بعد از طاقی‌های حاشیه‌ی مسجد دو مرد با هم حرف می‌زدند اما از نمازگزارانی که جمعه‌ها حاشیه‌های بازار را شلوغ می‌کردند خبری نبود.

مرد هندی مردد و شکاک به گاری نزدیک شد و پیاله‌ای باقلای پخته طلب کرد. باقلا فروش با لبخند عجیبی پیاله را به دستش داد. قبل از این که چیزی از ذهن بگذرد جمعیتی از خیابان باغ شیخ به بازار پیچید. از همان فاصله هم شیخ حمود دیده می‌شد که در میان مریدانش گام می‌زد. لب پایینی مرد هندی کج شد و باقلای پخته به کامش چسبید. شیخ حمود، نزدیک می‌شد و مرد هندی در هجوم هزارها خاطره‌ی ناگهانی عرق می‌کرد. یک سال زندگی پنهانی، در کسری از ثانیه از ذهنش گذشت. یارانی را به یاد آورد که ابتدای همین بازار به دار آویخته شدند. لحظه‌ای که او در هیات علی گدا خود را می‌زد و می‌خندید. مردمی که در سکوت به اندام‌های آویخته از دار نگاه می‌کردند و در گوش هم می‌گفتند: از دیدن مرده‌ها دیوانه شده. علی گدا آن روز چندان زیر اندام‌های بی‌تکان گریسته و خندیده بود که کسانی زیر بغل‌های او را گرفته و دور کرده بودند. در تمام این مدت آخرین نگاه مرتضا را از یاد نبرده بود. مامور دولتی زیر پای مرتضا را خالی کرده و مرتضا در دم  ِ افتادن، وقتی نگاهش به نگاه علی گدا گره خورده بود، تنها توانسته بود بگوید: هاه.

مرد هندی از گاری دور شد. شیخ حمود از سوی دیگر به مسجد نزدیک می‌شد. جوان از کنار بقچه‌اش برخاست. مرد باقلا فروش گاری را تکان داد. دمی، لحظه‌ای، جعفر از پیچ بازار دیده شد که پارچه‌ی سرخی را تکان می‌داد. مرد هندی لبخند زد و از توی کیف دستی موزر را بیرون … آورد.

صدای همزمان چند شلیک سکوت سنگین بازار را پاره کرد. مرد هندی خم شد، توانش را دوباره جمع کرد و قد برافراشت. سوزش دوباره‌ای توی کتف راستش حس کرد اما توانست ماشه را بچکاند. یکی از همراهان شیخ به زمین افتاد اما بارانی از گلوله بر مرد هندی بارید. مرد هندی روی زمین افتاد. سکوت که طولانی شد، شیخ حمود به مرد هندی نزدیک شد. مرد هندی چشم گشود و شیخ را از پشت پرده‌ی خون دید. شیخ گفت: چه خیالی حمدان؟ حمدان تکانی به خود داد اما رگباری از گلوله از فرق تا پایش نشست.

بازار کم‌کم شلوغ می‌شد و حمدان، چیزی بین علی گدا و مرد ناشناس هندی، برای همیشه بر تیرک آویخته می‌شد. جعفر قدمی تا شب، تا شب تاریک و سرد شط بویناک نعره زد و گریست.

کمچه، واحد اندازه گیری تابلوی هنری

25 دیدگاه

پدربزرگ مادری‌ام حلیم‌پز بود. او ظهرها و شب‌ها کباب هم می‌پخت با این حال او را به نام حاج رحمت اله حلیمی می‌شناختند. مغازه‌اش توی خیابان عسجدی، بین حافظ و نظامی بود. روزی یکی از همسایه‌ها به پدربزرگ می‌گوید چند روز دیگر مجلس دعای ندبه دارند و او می‌خواهد به مهمان‌ها حلیم بدهد. پدربزرگ به رسم همسایگی بیعانه یا پیش پرداخت از او نمی‌گیرد. روز قبل هم به مشتری‌های محلی‌اش می‌گوید که فردا حلیم نخواهد فروخت. روز موعود می‌رسد و حلیم آماده می‌شود اما سفارش دهنده نمی‌آید. حلیم روی دست پدربزرگ می‌ماند. وقتی پدربزرگ سراغ مرد همسایه می‌رود کاشف به عمل می‌آید که مجلس دعای ندبه به هم خورده و ماجرا از بیخ کنسل شده است. پدربزرگ می‌ماند با یک دیگ پر از حلیم. یادم نمی‌آید پدربزرگ آن دیگ پر از حلیم را چه کرد اما یادم هست که حلیم مانده را می‌ریخت توی کارون. باید آن روز ماهی‌ها و بیشلمبوهای کارون چه ضیافتی داشته باشند از آن همه حلیم دست نخورده.

*

سالی که جنگ شروع شد،1359 برای این‌که از درس عقب نمانم به مسجد سلیمان رفتم . آن جا مدارس باز بود و بچه‌ها به مدرسه می‌رفتند. بعدازظهرها می‌رفتم مغازه‌ی همسر خاله‌ام، با پرویز پسرخاله‌ام، آتش‌ها برپا می‌کردیم. عالمی بود آن بعدازظهرهای آتش بازی توی پاساژ. روزی یکی از خیاط‌های پاساژ تعریف می‌کرد که مدتی پیش یکی از دوستانش آمده و پارچه‌ای انتخاب کرده و سفارش دوخت یک دست کت و شلوار برای عروسی دخترش به او داده است. سفارش دهنده از دوستان نزدیک خیاط بوده و خیاط به رسم دوستی بیعانه‌ای نمی‌گیرد. سفارش دهنده چند روز بعد برای پروو هم می‌آید اما وقتی کت و شلوار آماده می‌شود پیدایش نمی‌شود که نمی‌شود. پیغام پسغام‌های خیاط معلوم می‌کند که عروسی به هم خورده و ماجرا از بیخ کنسل شده است. خیاطی که این ماجرا را با شوخی و خنده تعریف می‌کرد کت و شلوار را آویران کرده بود توی خیاطی‌اش و زیر آن روی تکه کاغذی نوشته بود: دوستی‌های امروز عجب عمیق هستند.

*

سال 1373 نمایشگاهی با نام راه آسمان توی دانشکده‌ی ادبیات برپا شده بود. آن جا مجموعه‌ای از همین خط و نقاشی‌ها به معرض گذاشته بودم. دوستان می‌آمدند و تابلوها را نگاه می‌کردند. بعضی‌ها از تابلویی خوش‌شان می‌آمد و قرار مدار گذاشته می‌شد برای بعد از نمایشگاه که تابلو تحویل داده شود و قیمت تابلو پرداخت شود، بیعانه‌ای در کار نبود.

عنوان نمایشگاه برگرفته از شعری بود که روی یکی از تابلوها کار شده بود: تو بودی که را آسمان را بستی؟/من هراس خورده از دلتنگی به راه بسته‌ی آسمان خیره شدم/ مرا توان گشایش نبود/من زهر خورده‌ی کسالت ساقی بودم.

روز دوم بود که یکی از دانشجوها از این تابلو خوش‌ش آمد و قرار مدار گذاشته شد برای بعد از نمایشگاه که تابلو تحویل و وجه آن گرفته شود. دو روز بعد یکی از آشناها با نام خانم «حافظی» که از دوستان نزدیک «خانم تیزقدم» بود آمد و گفت که این تابلو را می‌خواهد. به او گفتم این تابلو را برای دوستی دیگر درنظر گرفته‌ام. خانم حافظی اصرارکرد که اگر ممکن است تابلو را به من بدهید. بعداز ظهر همان روز سفارش دهنده‌ی اول آمد و وقتی ماجرا را با شرمندگی تعریف کردم، پیشنهاد کردم تابلوی دیگری انتخاب کند. او با بزرگواری تابلوی دیگری انتخاب کرد و من به خاطر این که خود را مقصر می‌دانستم در برابر این تابلو بعد از نمایشگاه وجهی نگرفتم.

نمایشگاه تمام شد اما خانم حافظی سر قرار نیامد. تماس گرفتم که چرا برای تحویل گرفتن تابلو نیامدی؟ شروع کرد به داستان گفتن: که من این تابلو را برای مدیر شرکت فلان می‌خواستم و قرار بود بعد از این‌که چنین شود ،چنان شود و به‌خاطر این‌که فلان‌کار به بهمان آدم… می‌خواستم تابلو را هدیه بدهم اما چند رو زپیش رییس،فلان کرد و فلان شد و بعد هم که فلان شد بهمان شد و … داستان را قطع کردم و گفتم خداحافظ. آن تابلو بعدها به یکی از دوستان تقدیم شد.

*

سه سال بعد یکی از دوستان آمد که می‌خواهیم شرکتی تاسیس کنیم که‌کارش در زمینه‌ی راه و آب و سازه باشد و برای آن نشانه می‌خواهم. آن دوست که از قضا بسیار «ارجمند» بود، سفارش را داد و من برای هفته‌ی بعد با او قرار گذاشتم. طرح آماده شد و او طرح را از من گرفت اما پولی در بین نبود. یک هفته، دو هفته، یک ماه، دو ماه، …نه، خبری نشد که نشد. وقتی با لکنت و خجالت به آرم طراحی شده اشاره کردم، آن دوست بسیار بسیار «ارجمند» گفت: شرکت هنوز تاسیس نشده و درخواست ما هنوز پادرهواست. پادرهوایی شرکت از سال 76 تا همین حالا ادامه دارد. اگرچه آن نشانه توی کارنامه‌ی من هست اما ارتباط بسیار بسیار سختی با بیعانه دارد.

*

چندی پیش دوست ندیده‌ای که از تابلوهای من خوش‌ش آمده بود، سفارش یک تابلوی غول آسا داد. تابلویی در ابعاد 60در 90 سانتی‌متر. کسانی که با آب رنگ آشنا هستند می‌دانند که این ابعاد چقدر ترسناک است. سفار شدهنده سفارش را از طریق ایمیل داده بود و پیداست که سفارش دهنده بسیار دور است، خیلی دور.

بعد از یکی دو ایمیل او از من خواست قیمت کار را بگویم. وقتی که برای اولین بار صحبت تابلو مطرح شد، آن دوست با اطمینان گفت کارت را شروع کن. او آدرسی را هم برایم فرستاد که تابلو  به آن جا فرستاده شود. یکی دوباری که اشاره‌ای به قیمت کردم سفارش دهنده اطمینان می‌دادکه قیمت مهم نیست و کارت را انجام بده. توی یکی از ایمیل‌ها به این دوست بسیار گرامی گفتم که در سال 1376 تابلوهایم کارشناسی قیمت شده‌اند و من با همان قیمت گذاری کار می‌کنم. گفت قبول است. من کار را پیش ازین شروع کرده بودم. لایه‌ی اول، خاکستری روشن بود. این تابلوها به روش اجرایی تاشیسم معروف هستند یعنی کار روی زمینه‌ی خیس. آبرنگ یکی از فرم‌های کلاسیک تاشیسم است. یکی دو مرحله از کار که جلو رفتم، توی یکی از ایمیل‌ها که می‌خواستم خبر دیگری را به دوست گرامی دور از وطن برسانم، قیمت را هم عنوان کردم و همان جا یادآوری کردم که این قیمت صدتومان زیر قیمت تعیین شده‌ی ارشاد در سال76 است.

فردای آن روز ایمیلی به دستم رسید که که من می‌خواستم این تابلو را به دوستی … فلان شده بود، برسانم که وقتی …تولد برای … تبریکات را با… اس ام اس …شده بود… داستان خیلی طولانی بود اما داستان، خیلی شبیه داستانی بود که سال‌ها پیش خانم حافظی برایم تعریف کرده بود و برآیند این داستان طولانی همان یک کلمه بود: پشیمانی.

من دست نگه نداشتم. دارم روی تابلو کار می‌کنم، البته برای خودم و حاضر نیستم به هیچ قیمتی این تابلو را که بر روی یکی از ابیات حافظ فرم می‌گیرد به دیگری واگذار کنم. وقتی می‌نشینم و رنگ روی رنگ می‌گذارم جمله‌های عجیبی توی سرم چرخ می‌خورد:

واحد اندازه گیری حلیم کمچه است. خریدار  می‌گوید دو کمچه حلیم. حلیم پز می‌گوید کمچه‌ای دو تومان. قابلمه‌ای را که به حلیم پز داده‌ام بی‌خیال می‌شوم. من خیال می‌کنم، هنوز هم حلیم، کمچه‌ای دو ریال باید باشد.

Older Entries

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: