ابرام بر اسید

33 دیدگاه

ابرام (ابراهیم) دستی به شانهی سهنظام و دستی به دستگیرهی دستگاه، راه به گرما و صدای فلز میداد. فلز سخت زیر فشار چرخندهی دستگاه ساییده میشد و نوار نوار اضافهی پیچ و تاب خوردهی فلز میریخت پیش پای ابرام، پشت ِ دستگاه تراش. در آن گرمای مرگبار ابرام عرق نمیکرد. پوست تنش داغ میشد، سرخ میشد، گرُ میگرفت اما عرق نمیکرد. دیگرانی که او را میشناختند به عرق نکردن او عادت کرده بودند و دیگر این عرق نکردن برایشان عجیب نبود. از نظر خود ابرام عرق نکردن ویژگی دردناکی بود. ویژگی دردناکی است که گرما در درون آدم چرخ بخورد و چرخ بخورد و مثل فلز بسته به دستگاه، در تاب خوردنش هی بخورد به دیوارههای تنش. گرما از درون به بند بندش فشار میآورد اما راهی به بیرون نداشت. ابرام گرما و خشم را به یک اندازه تحمل میکرد تا غروب که یک ضرب و شلنگ انداز برود. برود از تراشکاری بیرون تا برسد به حاشیهی خیابان سپند، بعد از راهنمایی و تا نبش پل هوایی و عرق فروشی ایرمانیان و پیک پیک مست کند. هی داغ شود و هی سرد شود تا مستی،  سرما و گرما و هرچه هست و نیست را بتاراند و از بین ببرد. هی چشم بدوزد به خیابان و با هر صدای بوقی تکان بخورد، پلکی بزند و ایرمانیان به او چشم غره برود، بلند شود و لنگ بزند، کج شود و راست شود تا برسد به خانه، تا بیفتد روی لحاف همیشه پهن و دمی، تنها دمی قبل از آن که خواب و خستگی و مستی او را با خود ببرد، آرام زیر لب بگوید: پری.

پری هر روز بعد از ظهر از توی یکی از خانههای بزرگ امانیه بیرون میآمد. با کفشهای پاشنه بلند و دامن کوتاه و موهای درخشان، ابروار و نرم از حاشیهی خیابان سپند میرفت تا پیچ استادیوم و از آنجا در سایهی درختان کنار و گرگر میرسید تا پل هوایی لشکر و تا آموزشگاه خیاطی نیک. ساعتی بعد وقتی از آموزشگاه بیرون میآمد ابرام را میدید که توی پیاده رو روبه رو منتظر است. پری دوش به دوش یکی دو دختر هم سن و سالش نرم نرم و خندان راه رفته را برمیگشت. دخترهای دیگر، نرسیده به امانیه از هم جدا میشدند و میرفتند به طرف گلستان و پری تنها میشد. در تنهایی سایهی ابرام را سنگینتر و تاریکتر حس میکرد. ضربان قلبش زیادتر میشد و میترسید و عرقریز تا خانه میآمد و بی آنکه پشت سرش را نگاه کند میرفت توی خانه.

آن پنج شنبه تقریبا همه میدانستند که ابرام میخواهد برود به خاستگاری پری. ایرمانیان دو سه پیک عرق مجانی به ابرام داد تا او را از صرافت رفتن به خاستگاری بیاندازد. در ضرب پیک دوم و سوم، ابرام منگ شده بود و دیگر ایرمانیان را حتا نمیدید. ابرام کت و شلوار امانتی به تن، دسته گلی به دست گرفته و تا به در خانه ی پری برسد، تمام توصیهها را فراموش کرده بود.

پدر پری وقتی ماجرای ابرام و خاطرخواهیاش را از زبان مادر پری شنید، خشمگین و تلخ  در را باز کرد و ابرام را آورد توی خانه. آنجا، توی اتاق پذیرایی بزرگ، در حالی که سعی میکرد آرام باشد، تلاش کرد به ابرام بفهماند که تفاوت زندگی پری، بزرگ شده در خانوادهای تحصیل کرده و ثروتمند با ابرام، جوانک تنها و درس نخوانده و بی پول آنقدر هست که بی هیچ حرف و حاشیهای جواب رد بدهد. جواب رد داده به ابرام گفته بود که این جا خانهی من است و تو بعد از این تنها به عنوان مهمان  ِ من خواهی توانست در آن قدم بگذاری. بعد با صدای بلند طوری که مادر پری بشنود گفته بود: چایی بعدی رو پررنگ تر بریز که خیلی داغ نباشه، آقا ابرام داره میره.

بعد از آن خاستگاری، ابرام نمیدانست از جواب نه ناراحت است یا از بیاحترامی. او در هر بار چرخش فکر و خیال، پری را میآورد و با این که میدانست تقصیری ندارد، مستتر از بار قبل، او را تهدید میکرد که انتقام دل شکستهاش را خواهد گرفت. در خانهی ساکت و خالی، در تاریکی چراغهای خاموش، ابرام دستها ستون سر میکرد و راه میداد به اشکها که بیدلیل و بیوقفه میریخت.

چند روزی را ابرام در گرمای روز و تاریکی شب  ِ خانه ماند. پری را برد و آورد، برد و آورد تا این که دستی به سینهاش زد، او را کنار زد، برخاست، لباس پوشید و از خانه بیرون زد. ابرام سرسخت و با لبهای میم، رفت تا کارخانهی سلامت. سلامت پسرعموی پدرش بود و وقتی چشمهای نفرینی ابرام را دید نتوانست مقاومت کند. شیشهی سیاه رنگ را آورد و به ابرام داد و تنها توانست بگوید: یادت باشه، جرم اسید پاشی خیلی سنگینه.

ابرام شیشهی اسید در مشت، ابتدای خیابان سپند آنقدر منتظر ایستاد تا پری، مثل ماه از شیب پل هوایی طلوع کرد. کمتر از ثانیهای نگاهش به ایرمانیان افتاد که جلو مغازهاش ایستاده بود و چشم به او داشت. ایرمانیان به او گفته بود: حالا هر چی، یادت باشه که دوست داشتن سخته، خیلی سخته.

پری از پل که گذشت ابرام را دید که کنار جدول خیابان ایستاده است. به غریزه حس کرد که اتفاقی در راه است و ترسید. نزدیکتر که آمد، دید که ابرام انگار زیر فشاری مجهول،خم شد، خم شد و پیشانی بر جدول کنار خیابان گذاشت.

پری دید که مردی از مغازهی عرق فروشی بیرون آمد و دوان دوان رفت به طرف ابرام و شانههای ابرام را گرفت.پری نزدیکتر شد و شنید که مرد شانههای ابرام را گرفته، بلند بلند میگوید: چه کردی؟ چه کردی؟

ابرام لحظهای سر برداشت و پری را نگاه کرد. چیزی انگار در دستش میجوشید، بخار میکرد و بالا میآمد. ابرام با دست چپ، دست راست خود را گرفته بود. پوست کف دست تاب خورده و سرخ بود و ابرام از درد به خود میپیچید و دهانش باز و بسته میشد. عرق از سر و صورت  ابرام میجوشید و شیشهی سیاه رنگی پیش پایش افتاده بود.

Advertisements

تنوره ی لجن

29 دیدگاه

به یاد رشید کومالکی

هربار که چادر را میدیدیم میافتادیم به حرف و حدس که توی چادر چه میکنند؟ بچهها با اشتیاق دربارهی چادری حرف میزدند که گاهی حاشیهی رود، توی آب، برپا میشد. یکی دو روز بود و بعد هم میرفت تا چادری دیگر و حرف و حدیثها و کنجکاویهای ما.

روزی که شنیدیم آن چادر را برای عروسی توی آب میزنند ، من و رشید از تعجب خشکمان زد. بچههای دیگر هم همینطور. برای چه؟ کسی نمیدانست. بعد هی سوال بود و سوال. از این و آن که صبیها توی آن چادر چه میکنند؟ هر کس پاسخی میداد که همهی پاسخ نبود اما سرجمع همهی جوابها این بود که شیخ صبیها عروس و داماد را توی آن چادر غسل میدهد. برای همین همیشه صبیها کنار آب زندگی میکنند. چطور؟ چگونه؟ کی؟ و هزار سوال دیگر که پاسخهای مبهمی داشتند.

شیخ صبیها خیلی مهربان بود اما قیافهی ترسناکی داشت. برای ما بچهها ترسناک بود. هنوز هم آن صورت کج را به یاد دارم. یک چشم و ابرو پایینتر از آن تای دیگر بود. یکی از سوراخهای دماغش خیلی کوچکتر از آن یکی و دهانش… دهانش، وقتی میخندید از یک طرف باز میشد. آرام و آهسته گام برمیداشت و به همه سلام میکرد. هر روز توی خیابان خسروی دیده میشد که یا از خانه آمده بود و یا میرفت به آن خانهی بزرگ. ردایی و کتابی و عصایی، در کنار آرامش، اما کسی از بچهها جرات نمیکرد جلو برود و سوال کند؛ اصلا مگر میشد پرسید؟

آن روز مشغول بازی بودیم که وانت آبی رنگ پیچید توی خیابان خسروی و آمد تا جلو خانهی بزرگ نبش خیابان. شیخ به آرامی ماشین را دور زد وسوار شد. چند نفر پشت سرش چوب ها و طناب و چادر را گذاشتند توی وانت. من و رشید محو نگاه بودیم. همزمان به هم نگاه کردیم و بی هیچ حرفی با هم توافق کردیم.

وانت پر سر و صدا و پرغبار دور شد. من و رشید به سرعت از خیابان عسجدی خودمان را رساندیم به ساحل کارون و از آنجا دویدیم تا باغ نمکی که پشت بیمارستان پارس بود. باغ نمکی پر از درختهای نخل بود. نخل های باریکی که رطب های خشک میدادند و هر دو سه سال شایع میشد که ولیان، صاحب باغ، میخواهد باغ را خراب کند و خانه بسازد.

شیخ کنار آب ایستاده بود و چند جوان توی آب تقلا میکردند. چوبهای حاشیه را کار گذاشتند و چهار پنج نفری چادر را باز کردند و چادر باز کرده را بستند به چوبهای عمودی. چادر تا سطح آب پایین آمد و هربار که خرده موجی میرسید، به لبهی چادر شتک میزد. حاشیهی باریکی از چادر تا سطح آب فاصله بود که نور غروب خورشید از پشت چادر، آن درز را روشن کرده بود. شیخ آمده بود، جوانان چادر زده بودند و در محلهی صبیها جنب وجوش بود. پیدا بود که عروسی در راه است و ما در پوست خود نمیگنجیدیم.

آن شب تا دیر وقت با هم حرف زدیم. دنبال راهی بودیم که ببینیم  داخل چادر چه میگذرد و گاهی که مثل برق از ذهن میگذشت که شیخ عروس و داماد را آنجا غسل میدهد صدای قلب در گوش میپیچید. وقت میگذشت و راهی به ذهنمان نمیرسید تا این که بی هیچ نقشه یا توافقی از هم جدا شدیم.

توی رختخواب دراز کشیده به آسمان خیره بودم. آن شب تنها شبی بود که دو شهاب در آسمان دیدم. هر دو با هم، که یکی زودتر از دیگری شروع شده بود. نور زیبایی داشتند و نتوانستم به کسی نشانشان بدهم. به سرعت برق آمدند و رفتند. ستارههای دیگر هم بودند و نور سرخ حاشیهی آسمان، جایی که شعلههای آتش میسوخت، پشت حصیرآباد، آتشها ، بوی کارون هم بود و حاشیهی پر از نی، سبز سبر و گل آلود و آب، فردا هم بود که…

صبح روز بعد از گرمای تیز آفتاب بیدار شدم. هول بودم و بیدلیل شتاب داشتم. رشید خیلی بعد از من آمد و با هم رفتیم تا حاشیهی رود و نگاه کردیم به چادری که روی آب بود. نزدیکتر رفتیم. از لب آب تا چادر پنج شش متر بیشتر نبود اما چادر درست همان جایی بود که رود پیچ میخورد. به جزیرهی کوچکی میرسید و آن را دور میزد و میرفت. کنارههای جزیره پر از نی بود. بلند و پر پشت و کثیف از لای و لجن.

شیخ که از خانه در آمد، ما دنبالش راه افتادیم. شیخ پیشاپیش جماعتی آهسته قدم برمیداشت که ما از کنار جمع رد شدیم و خود را رساندیم به باغ نمکی. از آنجا رفتیم توی جزیرهی کوچک و رسیدیم به نیهای کثیف. از جایی که بودیم فقط دیوارهی پشتی چادر را میدیدیم و تاریکی درز پایین را. رشید اشاره کرد که برویم جلوتر. جلوتر اما رود عمیق میشد و آب سنگین میآمد. قلب در سینهها میکوبید و نفهمیدم چرا آب سرد است. توی آب نشستم و دیدم که رشید خود را کشید جلوتر، جلوتر، و آب او را دور زد. نی را محکم گرفته بود و وقتی نگاهم کرد دیدم صورتش سیاه از لجن شده. جدی بود و مصمم اما من میترسیدم. از همه چیز میترسیدم از آب ، از دیده شدن، از مارهای آبی و حتا بوشلمبوهای ناپیدا و شیخ که با ردای سفیدی ایستاده بود بر لبهی گل آلود رود.

شنیده بودم که کارون از زیر، گدا ست اما نمیدانستم یعنی چه. کارون خیلی آرام بود. صدا هم حتا نداشت. رشید از من دور شد وجلوتر رفت. کارون پهن و مرموز از دور دست میآمد تا چشمهای ترسیدهی من که مماس بر سطح آب بود و آب بوی نفت میداد. رشید تکان میخورد و جا گیر نمیشد. شیخ انگار چیزی حس کرده، به سمت ما نگاه میکرد. آب بی واهمه از ما میگذشت. شیخ قدمی به طرف ما آمد. رشید لحظهای نگاهم کرد و سرش را برد زیر آب اما دستش هنوز به نی بود. شیخ نزدیکتر آمد و خیره نگاه کرد. ما را ندید و عقب عقب برگشت. من میلرزیدم، از ترس از سرما و دست رشید بر نی نبود. در دلم با رشید حرف میزدم، اما دست رشید بر نی نبود. میگفتم بیا برگردیم، اما دست رشید…

صدا بلند شد، آسمان تا شد و آب بزرگ شد. سیاه، سیاهی و سرماگرم آب و بوی زُهم لجن و آسمانی که دمی بنفش میشد و باز میرفت، میرفت و آب میآمد. دستی مرا گرفت و بیرون کشید. لجن در وجودم تنوره میکشید و عق میزدم و صدا زیاد بود و کسانی داد میزدند. کارون بی صدا و نرم میآمد، مرگبار و تلخ میرفت و اندام کوچک رشید را پیچیده، با خود میبرد. در نگاهم، نیهای کنار رود به بادی که نمیوزید خم وراست میشدند و چادر هنوز بود و تکان نمیخورد.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: