آه تمام نیم فاصله ها هفتان را گرفت

19 دیدگاه

تا همین چند روز پیش، هفتان میان ما بود،بی‌هیچ فاصله‌ای.هر وقت می‌خواستیم از آخرین اخبار هنری و فرهنگی باخبر شویم کافی بود یکی دوبار کلیک کنیم و گاهی که می‌خواستیم تحلیلی،نقدی بخوانیم با همان کلیک‌ها به آن‌چه می‌خواستیم می‌رسیدیم و به اموات آقای شکراللهی و دیگر دوستان هفتانی رحمت می‌فرستادیم که در این وانفسای فقر مجلات ادبی،هفتان یک‌تنه در معرض ایستاده بود و چه خدنگ؛فاصله‌ای نبود.

هنوز هم که هنوز است بعضی سایت‌های خبری و تحلیلی از دست‌رس بیرون است. کلیک که سهل است حتی اگر پشت کامپیوتر را هم باز کنیم نمی توانیم به این سایت‌ها برسیم؛فاصله بسیار است.

حالا چند روزی است که علاوه بر اموات آقای شکر اللهی و دیگر دوستان هفتانی،اموات کسان ناپیدایی که فیلترشکن‌ها را می سازند مشمول رحمت بسیار است و خدا را شکر که این فیلترها رایگان به دست ما و خلق خدا می‌رسد و مهم هم نیست که بعضی از این فیلترها از همان اول خودشان فیلتر شده‌اند.با این همه الحق که بعضی‌ها کارشان درست است و پیوسته مشغول به‌روز رسانی فیلترهایی هستند که فیلتر شده یا می‌شوند. رحمت واسعه به این دوستان گم‌نام هم می‌رسد البته.

صبح روزی که لینک‌های هفتان را گوشه‌ی وبلاگ ندیدم خیال می‌کردم باید بروم به صفحه‌ی بلاگفا و تنظیمات را چک کنم.تنظیمات را چک کردم اما فایده‌ای نداشت. در ضمن از خیال هفتمم هم نمی‌گذشت که هفتان فیلتر شده باشد اما شده بود،با همان عبارت آشنا که این سایت مسدود شده‌است و اگر اشتباهاً نشده است روی گزینه‌ی پایین کلیک کنید تا بشود.فکر می‌کردم به این‌که آیا واقعاً ممکن است کسی از این که هفتان فیلتر نشده است ناراحت شود و بخواهد گزینه‌ی پایین را کلیک کند؟اگر هست،او کیست؟چگونه فکر می‌کند؟اصلاً به چه فکر می‌کند؟

چند لحظه به نقطه‌ی نامعلومی خیره شدم و نمی‌توانستم قیافه‌ی غم‌زده‌ی آقای شکراللهی و دوستان هفتانی را از ذهنم بیرون کنم.شاید حتی خیال هم کرده باشم که آقای شکراللهی را می‌بینم که دارد به آن کسی که دستور فیلتر شدن هفتان را داده، می‌گوید که :بابا،خوش انصاف،ما که تا جایی که زور داشتیم ملاحظه می‌کردیم.الحق که منظره‌ی تلخی بود.ناگهان یادم آمد که کسی لطف کرده و برایم چند فیلتر شکن فرستاده.به سرعت مشغول شدم،اولی فیلتر بود،دومی هم همین‌طور و سومی و چهارمی…بله،درست است،یکی از فیلترها، فیلتر نبود و هفتان را بازکرد.

صفحه‌ی اصلی هفتان روبه‌رویم بود که مثل گذشته چسبیده و بی‌فاصله نبود و درعین حال فاصله‌ی چندانی هم نداشت.

نیم‌فاصله … نیم‌فاصله …

بیوتن،نقطه ی رهایی ادبیات جنگ

14 دیدگاه

اگر چه جنگ هشت ساله به چهار دوره قابل تقسیم است – 1) دوره‌ی اولیه‌ی پیش‌روی عراق 2) دوره‌ی بازپس‌گیری زمین‌های جنوب 3) دوره‌ی استراتژی دفاع متحرک عراق 4) دوره‌ی قدرت‌گیری مجددعراق – اما جنگ به عنوان واقعیتی یگانه و مهیب تملم ارکان سیاسی و اجتماعی را تحت تاثیر قرار داه‌بود. اگر در اوج جنگ آثاری لازم بود که برای تهییج مردم عرضه شود، پس از پایان جنگ و آغاز دوره‌ی بازسازی ادبیات جنگ به ذات خود نزدیک‌تر و اندک اندک پهناور شد و توانست به عنوان شاخه‌ای ادبی تناور شود . نویسندگان بسیاری در ادب جنگ طبع آزمایی کرده‌اند ، از نویسندگان مخالف جنگ گرفته تا موافقان که در نهایت به عنوان نویسنده‌ی ادبیات جنگ شناخته‌شدند .

آن‌چه شایسته‌ی دقت نظر است این‌است که ادبیات جنگ نتوانست چنان‌که باید هم‌پای دیگر نحله‌های ادبی رشد کند و سال‌ها طول کشید تا ادبیات جنگ توانست از دایره‌ی تنگ سفارش‌ها و خاطره‌نویسی‌ها بیرون آید .

مساله این‌است که اگر هر نویسنده‌ای به دلیل زیستن در اجتماع از آبشخور لازم برای پرداختن به مضامین اجتماعی و سیاسی بهره مند است اما ادبیات جنگ به شدت درگیر مساله‌ی شناخت بوده و هست و تنها کسانی می‌توانند درین عرصه به تمام لایه‌های ادبیات جنگ دسترسی داشته‌باشند که به نوعی – هرچند رقیق و سطحی – واقعینت فیزیکی جنگ را تجربه کرده‌باشند . در صورت همین تجربه است که نویسنده به انبوهی از واژه‌ها و توصیفات جاندار معطوف به واقعیت فیزیکی نبرد مسلح می‌شود .

نخستین اتفاق مهمی که درین عرصه رخ داد شکل‌گیری مراکز جمع‌آوری و حفظ اسناد جنگ بود . این مراکز علاوه بر مجموعه‌‌ی وصیت‌نامه‌ها آثار گفتاری و نوشتاری به جا مانده از شهدا را نگهداری کرده و در صورت لزوم در اختیار نویسندگان و مولفان می‌گذاشتند تا به قالب ادبیات درآید .

از سوی دیگر برگزاری کنگره‌های یادمان شهدای استان‌ها انگیزه‌ی قدرتمندی ایجاد کرد که هریک از این مراکز خاطرات سرداران و دیگر شهدای خود را منتشر کنند و این‌چنین بود که مسابقه‌ای پنهانی بین مراکز حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس شروع شد . هریک از این مراکز نویسنده‌هایی در اختیار داشتند که خاطرات شهدا و وقایع جنگ را بازنویسی کنند و نویسنده‌ها قلم‌ها فرسودند . آن‌چه اتفاق افتاد افزایش حجم کمی خاطرات بازنویسی شده بود اما کیفیت چندانی وجود نداشت و این آثار تنها به ضرب اهدا و یا فروش با تخفیف بسیار به مخاطبین عرضه می‌شد .

پس از آن متولیان ادبیات جنگ به این فکر افتادند که از زندگی سرداران رمان هم نوشته‌شود و دوباره سراغ «سفارش «رفتند . آن‌ها نمی‌دانستند چیزی که با سفارش نوشته می‌شود نخواهد توانست با ادبیات مستقل و خلاقه هماوردی کند . این‌است که هیچ‌یک از این رمان‌ها – که تعدادشان بسیار زیاد است – به جز در جشنواره‌های مخصوص به خود ، نتوانستند راهی به مخاطب جدی باز کنند .

نویسنده‌هایی هستند که هنوز هم برای نوشتن ادبیات با رنگ و بوی جنگ به همان حال وهواها وابسته‌اند .این نویسنده‌ها نمی‌توانند جنگ را از دریچه‌ی عموم ببینند و به همین دلیل با وابستگی به مراکز حفظ اسناد رمانی خلق می‌شود که درآن در بر پاشنه‌های کهن می‌گردد.

اما «بیوتن » به‌زعم من نقطه‌ی رهایی ادبیات جنگ است . رزمنده‌ای که هشت سال جنگ را در شخصیت خود نهفته‌دارد ، برای نشان دادن سابقه‌ی جنگی‌اش نیازی به ابراز صریح آن‌چه‌رفته نیست . از این منظر بیوتن مستقل ازآن اسناد خانه‌های پروپیمان است و عناصر داستانی را در متن اجتماع – و این‌جا رابطه با جهان دیگر ، مهاجرت – جستجو می‌کند . در واقع شخصیت رزمنده با همان گذشته‌ی مالوف اگرچه درگیر شهادت و در عین‌حال دگردیسی و پس‌گردی معیار دربازماندگان و میراث‌خواران جنگ است اما پذیرفته‌است که اگر قراراست جنگی وجود داشته‌باشد ، این جنگ خیلی خیلی صورتی انسانی دارد ؛ جنگ بر سر  موجودیت انسان و عشق انسانی .

آن‌چه بیوتن را برای من ارزش‌مند می‌کند جرات گام‌زدن در اطراف مرزهای ممنوع است از اگرچه از مرزها نمی‌گذرد اما به تماشا گذاشتن رزمنده‌ی تنها که زیر دیدگان افطار کردگان ، سکه‌های بیست‌و پنج سنتی را از زمین جمع می‌کند و توی پارکومترها می‌اندازد بسیار تلخ و در عین‌حال دلنشین است . حالا من حداقل به خودم تبریک می‌گویم که بعد از مدت‌ها با ادبیات جنگ روبرو شده‌ام . با ادبیاتی که ادبیات است و می‌تواند با دیگر کتاب‌های خلاقه رقابت کند و اگر به خاطره‌ی شهدا وابسته‌است ، این وابستگی را فریاد نمی‌زند .

کافه پیانو، ایستاده برشکاف و قهوه نوازی

9 دیدگاه

این سخن که فاصله بین عوام و روشنفکران زیاد است و روز‌به‌روز زیادتر هم می‌شود، سخنی به گزاف نیست.کافی‌است به آثاری که برای مخاطب عام آفریده می‌شود نگاه کرده و با آثار روشنفکرانه مقایسه کنیم.مصداق‌ها فراوان است اما آن‌چه که بین همه‌ی آثاری که برای مخاطب عام آفریده می‌شود مشترک است، همانا منطق رقیق حاکم بر اثر و فقدان سطوح تاویل پذیر است.

از آنجا که فکر کردن و اندیشیدن موهبتی‌است که به آسانی به‌دست نمی‌آید،از جمله ویژگی‌های عوام، دوری از تفکر و به همین قیاس آثار عوامانه،بی‌نیاز از آن سطح اندیشه‌ای است که برای ره‌یافتن به پیچیدگی‌ها و لایه‌های پنهان آن نیاز به عرق‌ریزی روح باشد.

روشنفکران به دلیل ماهیت حوزه‌های اندیشه و با نظر به چگونگی و وسعت مطالعات خود دم‌به‌دم افق‌های جدید را کشف می‌کنند که همین کشف آنان را از عوام دورتر و دورتر می‌کند.

کسانی که برای مخاطب عام می‌نویسند،پیش از نوشتن خیال خود را از بابت مخاطب آسوده کرده‌اند و در عین حال می‌دانند که آثارشان مقبول منتقدانی که چشم و دل به آثار خلاقه‌ی روشنفکرانه دارند نمی‌افتد.گاهی البته اثری از این دست –به دلایل مختلف- از سطح عام جدا شده و توجه منتقدان را به‌خود جلب می‌کند.برای مثال می‌توان به بامداد خمار اشاره کرد که برخی نگاه مثبت به آن داشتند و گروهی نگاه‌شان به این اثر چنان بود که بامداد خمار نتوانسته حتی به آستانه‌ی رمان برسد که زنده‌یاد گلشیری این نظر را به صدای بلند فریاد زد.

شکاف بین آثار روشنفکرانه و آثاری که برای مخاطب عام نوشته می‌شود چنان وسیع و عمیق است که مخاطبین هریک از این آثار، رویکردی منفی به آثار طیف دیگر دارد.آثاری که برای عوام نوشته می‌شود از اقبال تیراژ برخوردار است و درمقابل،آثاری که شاخصه‌های خلاقه را درخود نهفته دارد همان است که درنهایت به حافظه‌ی ادبی این خانه،این زبان خواهدرفت وبرای نسل‌های بعد محفوظ خواهد ماند.مثلاً کدام یک از آثار ر.اعتمادی به عنوان دستاورد ادبی در حافظه‌ی منتقدان و علاقه‌مندان جدی ادبیات مانده‌است و در عین حال کدام‌یک از آثار خلاقه توانسته‌است به تیراژی مانند بامداد خمار دست‌یابد؟باید چند دهه می‌گذشت تا مجموع تیراژ «عزاداران بیل» و «شازده احتجاب» با تیراژ چهار ساله‌ی بامداد خمار قابل مقایسه باشد.

اما یک دسته آثار ادبی به طرز عجیبی متمایز از هر دو گروه هستند و در عین حال با هر دو گروه مرزهای مشترک دارند و همین اشتراک دوسویه ناب‌ترین ویژگی منحصر‌به‌فرد این آثار است.آثاری که خدنگ بر همان شکاف عمیق ایستاده‌اند.آثاری که در فرم و ساختار چنان بدیع و محکم‌‌اند که منتقدان و خواننده‌های جدی ادبیات را خوش می‌آید و هم‌زمان چنان سهل و ساده –در لایه‌های اولیه- به نظر می‌رسند که مخاطب عام می‌تواند کتاب را به‌دست بگیرد و از آن لذت ببرد.این آثار به دلیل غنای ساختاری حامل لایه‌های معنایی هستند و خواننده را گام‌به‌گام به عمق و لایه‌های دیگر هدایت می‌کنند.می‌توان گفت همین آثار هستند که به‌خوبی وظیفه‌ی خطیر روشنفکری را به انجام می‌رسانند از آن رو که خواننده‌ی عام در اثر، آن مایه اشتراک با درک و فهم خود می‌یابد که داستان را دنبال کند و اثر،نکته‌هایی برای دقت و درکی در همان سطح به او عرضه می‌کند تا مخاطب عام گامی به جلو حرکت کند.می‌توان اطمینان داشت که اگر مخاطب عام پیوسته با این آثار مواجه شود به سرعت از آثار صرفاً عوامانه دل‌زده شده و به سوی آثار جدی ادبی کشیده خواهد شد.شاید اگر تعداد این آثار بیش‌تر از این بود که هست،می‌توانستیم امیدوار باشیم آثار جدی ادبی بالاخره به تیراژی درخور توجه دست خواهدیافت.

کافه پیانو از نگاه من چنین است.نویسنده توانسته است برهمان شکاف عمیق بایستد و از این نظر کافه پیانو در ردیف آثاری چون سووشون و جای خالی سلوچ قرار می گیرد که از یک‌سو لایه‌هایی در اثر هست که رمان را به‌آسانی تا حوزه‌ی روشنفکری بر‌می‌کشد و ساده و صریح بودن موجب می‌شود که خواننده‌ی عام بتواند رمان را به سادگی دنبال کرده و از آن لذت ببرد.با ایستادن بر آن شکاف است که هم منتقدان به کتاب نظر دارند و هم خواننده‌ی عام وقتی کتاب را زمین می‌گذارد شاید برای نخستین بار به نقطه‌ای خیره می‌شود تا طعم غریب تجربه کرده را مزمزه کند،طعمی که پیش از این هرگز نچشیده است.

با همین مختصر می‌توان گفت کافه پیانو یکی از مهم‌ترین آثار حال حاضر ادبیات خلاقه است و حرف درباره‌ی فرم و ساختار آن بماند برای مجالی دیگر و باقی بقا.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: