درخت‌های سدر

23 دیدگاه

قاتل ها همیشه  جذاب بوده اند. چه آنها که گرفتار می شوند و چه آنها که سال ها بعد روشن می شود که قاتل بوده اند ودیگر نیستند تا گرفتار شوند. اینکه چرا به قاتل ها علاقه دارم بماند ولی گمان می کنم هر کس فهرستی از قاتل‌ها و جنایت‌کارها دارد و گه‌گاه به آنها فکر می‌کند و این که هر کس به چه بعدی از رفتار قاتل‌ها می‌اندیشد ٬موضوعی منحصر به‌فرد است.

در خاطراتم قاتلی هست -که در خاطره‌ی جمعی اهوازی‌ها هم حضور دارد- که معلوم نیست چگونه و چرا به مخوف‌ترین قاتل قتل‌های سریالی اهواز در فاصله‌ی سال‌های پنجاه و شش و هفت تبدیل شد. خانه‌ی پدری او نزدیک خانه‌ی پدر بزرگ مادری من بود و به خاطر دارم که آن روز ها – حتا در گرماگرم انقلاب – حرف او به شکل‌های مختلف و بیشتر اغراق شده بر زبان‌ها جاری بود. در این فرصت کوتاه از او فقط با اسم کوچک یاد می‌کنم که خانواده‌اش هم‌چنان به زندگی مشغول هستند و نیز بسیار محترم.

عبد (بر وزن کبد) مخفف اسم های ترکیبی مانند عبدالرضا ٬عبدالله ٬عبدالرسول و… است. اولین قتلی که عبد انجام داد به نوعی تلاش برای حفظ یک راز بود و راز او تجاوز بود. تجاوزی که در شب سردی از شب‌های دی‌ماه اهواز پشت ورزشگاه بزرگ شهر اتفاق افتاد و عبد پس از تجاوز فرار کرد اما چند لحظه بعد، برگشت و برای حفظ راز، مادر و فرزندی راکشت تا برای خانواده‌ی مذهبی و دیگران، آن راز هولناک فاش نشود. اجساد دو نفر تا دو روز همان جا -که آن وقت ها حاشیه‌ی شهر بود- ماندند و دو روز بعد عبد، اجساد را با قایق پارویی کوچکی به یکی از جزیره‌های وسط کارون برد. وقتی یکی از اجساد را آن جا دفن کرد٬ ظاهرن قایق ماهیگیری دیگری -که ماهی نربچ شکار می کرده- نزدیک می‌شده که توی قایق می‌نشیند و جسد دیگر را به جزیره‌ی بعدی می‌برد و آن جا دفن می‌کند.

عبد تا سه ماه قتلی انجام نداد اما روز مسابقه‌ی دو تیم فوتبال نیروی اهواز و همین برق شیراز، پسر بچه‌ی دوازده ساله‌ای را می‌دزدد وبه یکی ازدیگر جزیره‌های کارون برده و بعداز تجاوز ٬کودک را کشته و دفن می‌کند. کارون رود عجیبی است و از نقطه‌ای که وارد اهواز می شود، تا آنجا که از شهر خارج می شود ٬دو پیچ چهل و پنج درجه خورده  و حدود یازده جزیره‌ی کوچک و بزرگ داشته که حالا بعضی از آن جزیره‌ها به هم چسبیده‌اند. یکی دو تا از جزیره‌ها آن چنان بزرگ شده‌اند که شهرداری اهواز می خواهد آن جا شهر بازی بسازد.

وقتی عبد عدد قتل را به هفت می‌رساند ٬کسانی که او را از نزدیک دیده بودند٬بی‌آن‌که بدانند داستان از چه قراراست متوجه‌ی تغییر رفتار عبد می شوند و ظاهرن با افزایش شمار قتل‌ها حال او بدتر هم می‌شده تا جایی که کنترل برخود را به‌تمامی از دست می‌دهد و به‌بدترین اشتباه ممکن٬ در واقع به بدترین وسوسه‌ی ممکن تسلیم می شود ٬زنای با محارم. اما پس از تجاوز از قتل چشم پوشی می‌کند و متواری می شود. برخی از خویشاوندان -همراه پلیس- در پی او می‌گردند تا خودشان سزای عملش را بدهند. آن‌ها هنوز از دیگر کارهای عبد خبر نداشتند. کسی نمی‌تواند عبد را پیدا کند تا این که روزی نگهبان جلوی کلانتری سه اهواز دزدیده می شود. ظاهرن انگیزه‌ی عبد از بیهوش کردن و سپس کشتن نگهبان٬ به دست آوردن اسلحه‌ی او بوده است. حالا دیگر جنگ خود ساخته‌ی عبد با تمام دنیا به جنگی تمام عیار تبدیل شده است٬ او حالا دیگر اسلحه هم دارد. چند روز بعد به ماشین‌های عبوری از جاده‌ی اهواز- آبادان حمله شده و دزد نقاب پوش مسافران چند ماشین را لخت می‌کند. بعد از این حمله اوضاع کمی آرام می شود اما هنوز کسی از عبد خبری ندارد.

ماهی نَربَچ  از ماهی‌های کمیاب آب های شیرین است. این ماهی بزرگ زمانی قابل شکار است که خود برای شکار ماهی‌های کوچک (یا هر دلیل دیگری) به سطح آب می‌آید. وقتی ماهی به سطح آب می‌آید٬ماهی‌گیری که در شکار نربچ تخصص دارد٬ می‌تواند تیره‌ی پشت ماهی را با تیر و کمان بزند. کارون مدت‌هاست که از ماهی نربچ خالی شده است.

آن روز ماهی‌گیر مثل روزهای قبل سوار بلم کوچک‌ش٬ جایی بین نیزارهای اطراف رود کمین کرده  و منتظر ماهی نربچ است. او می‌بیند که عبد مثل گربه‌ی دزدی٬ که آرام و بی سرو صدا حرکت می‌کند و اطراف را از خطر بو می‌کشد٬ از پشت درخت‌چه‌های گرگر جزیره پیدا می شود و به آرامی به آب می‌زند تا شنا کنان به ساحل بیاید. ماهی‌گیر صبر می‌کند تا عبد برود. او عبد را می شناسد چون پس از قتل نگهبان کلانتری٬ عکس عبد در اهواز و دیگر شهرهای خوزستان پخش شده بود. جالب این جاست که ماهیگیر سراغ پلیس نمی‌رود٬ او موضوع را به برادر بزرگ عبد می‌گوید وبرادر عبد با چند نفر دیگر به همان جزیره رفته و در انتظار آمدن عبد کمین می‌کنند. آن‌ها یک روز تمام منتظر می‌مانند تا این که روز بعد عبد را می‌بینند که به آب زده و در حال شنا کردن به طرف جزیره است و مثل نجات غریق ماهری٬ کسی را همراه خود می‌آورد. عبد در حال کندن زمین در محاصره می‌افتد و به دست برادر بزرگ خود٬ کشته می شود. می‌گویند قبل از مرگ٬ عبد به برادر گفته که توی هر جزیره کسی را دفن کرده است. از ده قتلی که عبد انجام داده بود٬ تنها جسد سه نفر پیدا شد و از اجساد دیگر خبری نشد که نشد.

حالا که سال‌ها از آن ماجرا می‌گذرد٬ توی بعضی از جزیره‌های وسط کارون٬ در کنار انبوه درخت‌چه‌های گرگر٬ یک درخت٬ فقط یک درخت سدر روییده است و اگر کسی از ساحل به جزیره‌های کارون نگاه کند٬شاید از خود بپرسد: وسط این همه درخت گرگر٬ یک درخت سدر چه می‌کند؟

سفیدی دندان و صورتی کام

21 دیدگاه

ورودی رمان فرش زیر برف

پردیس دانشگاه محوطه‌ی بزرگی بود که ساختمان‌های ناتمام و دانشکده‌های مختلف درآن قرار داشت. دانشجوها جلو در ورودی محوطه منتظر اتوبوس ها می‌ایستادند تا به سلف‌سرویس و مجموعه‌ی خوابگاه‌ها بروند. اتوبوس‌ها، یکی برای پسرها و یکی برای دخترها، هر نیم ساعت از راه می‌رسیدند. آن روز هوا سرد بود و درهوای سرد سرها دریقه‌ها وشال‌ها فرو رفته و دست‌ها در جیب‌ها بود. دانشجوها دونفر، دونفر ویا سه نفر، سه نفر با هم حرف می‌زدند و در سرمای مثل تیغ، تکان تکان می‌خوردند. سهراب اما تنها ایستاده بود. با آن انبوه ِریش و موهای حلقه حلقه و اورکت ِ آمریکایی هیبتی داشت.

من کمی دورتر از او، کنج صندلی آهنی درخود مچاله شده و از سرما می‌لرزیدم و دیدن سهراب دلیل ِ خوبی بود تا بلند شوم و بروم، سلامی و گپی تا اتوبوس‌ها بیایند.

جیغ چرخ‌ها که بلند شد، چشم‌ها به‌طرف ماشین بنز ِ آلبالویی چرخید. درکمتر از ثانیه‌ای ماشین ِ آخرین مدل جلوی پای سهراب ترمز کرد و سگ گرگی بزرگی از پنجره‌ی عقب ماشین به طرف سهراب خیز برداشت. سهراب فقط فرصت کرد قدمی به عقب بردارد و دست ِ چپ را ناخودآگاه بالا بیاورد. آرواره‌‌ی سگ باز شد و دندان‌های سفیدش دمی در چشم‌ها درخشید. سگ، خُرّه‌ای کرد و دست سهراب را به دندان گرفت.

سگ با شدتِ تمام سرش را به چپ و راست تکان داد و کتاب‌ها و ماشین ِ حساب از دست سهراب پخش ِ زمین شد. سگ بر سهراب مسلط بود و آرام آرام اورابه عقب هُل می‌داد. هیچ کس کاری نمی‌کرد. همه‌ی دانشجوها بهت زده، باچشم‌های گشاد شده تکان‌های گردن سگ را نگاه می‌کردند. سهراب عقب عقب رفت تا پایش به جدول کنار مسیر گیرکرد و افتاد. با افتادن سهراب نفیری از دل جمع بلند شد و سگ دوپایش را روی سینه‌ی سهراب گذاشت.

من آن روز را با سفیدی دندان‌ها و صورتی کام سگ به‌یاد می‌آورم. تا آن لحظه شاید دیگر دانشجوها هم مثل من متوجه‌ی ماشین نبودند. سگ و سهراب در مرکز نگاه‌ها بودند و هیچ چشمی دختر راننده و پسر جوان کناردستش را نمی‌دید.

سگ، خُرخُر می‌کرد و بافشار سهراب را به‌طرف خود می‌کشید. ناگهان سهراب با دست راست قلاده را گرفت و سگ را به طرف راست خم کرد. سگ قوی‌تر بود و دربرابر فشار مقاومت می‌کرد. سهراب توانست روی زمین غلت بزند و به زانوهایش تکیه‌کند. گردن سگ که خم شد، دیگر نمی‌توانست با همان شدت اول به چپ و راست نوسان کند اما هنوز خُرخُر می‌کرد. سهراب با هر زحمتی که بود، بلند شد. با بلند شدن سهراب، دو دست سگ از زمین کنده شد. لحظه‌ای بیشتر طول نکشید که سهراب مثل ِ کشتی‌گیری که حریف را لِنگ می‌کند، پایش را مانع پای سگ کرد تا سگ را به‌زمین بزند. سگ مقاومت می‌کرد و سهراب نمی‌توانست سگ را بخواباند.

هنوز نفس در سینه‌ها حبس بود که سهراب دست چپ را به زمین نزدیک کرد و با نزدیک شدن دست چپ، سر ِ سگ هم به زمین نزدیک شد و سهراب زانوی پای راست را روی سر ِ سگ گذاشت و فشار داد. فشار داد و فشار داد تا آرواره‌های سگ، زیر آن فشار جهمنی باز شد و دست سهراب را رها کرد.

دانشجوها ناخودآگاه کف زدند اما سهراب… هنوز قلاده‌ی سگ را در مشت داشت و سرِ سگ زیر ِ زانوی سهراب فشرده می‌شد. سهراب زانو برداشت و سگ را روی زمین کشید تا جدول کنار مسیر. سگ زوزه می‌کشید، یک زوزه‌ی طولانی و آرام. «فکش خُرد شده»…اما سگ ناگهان بلند شد و دوباره به‌طرف سهراب خیز برداشت. سهراب این‌بارمسلط‌‌تراز قبل قلاده‌ی سگ را گرفت و نگذاشت دندان‌های سگ به دستش برسد. سگ، ضربه‌ها را تاب می‌آورد و تقلا می‌کرد. مبارزه‌ی سهراب و سگ دوباره اوج گرفت. این‌بار با فاصله از هم. سگ، دندان نشان می‌داد و با شدت پارس می‌کرد و سهراب، لگد می‌زد، به‌هرجا که می‌توانست لگد می‌زد.

بوق اتوبوس کافی بود تا تمرکز سهراب به‌هم بخورد، تا دوباره دندان‌های سگ، مثل خنجرهای برهنه در ساعد سهراب بنشیند. «کمکش کنید» …»یکی اون سگو بگیره» و سگ با تمام قدرت سهراب را تکان می‌داد و خون به اورکت نشت می‌کرد، بوی خون سگ را برافروخته بود.

ناگهان پارس ِ سگ زوزه شد. پوتین سهراب درست بر گلوی سگ نشسته بود. ضربه شدید بود و سگ برای لحظه‌ای گیج شد. سهراب سگ را زیر لگد گرفت. سگ در خود مچاله شد. سهراب کشان کشان سگ را تا نزدیک درخت برد و قلاده را گرفت و سگ را بلند کرد. سگ، جانی برای حمله نداشت. سهراب سگ را به شاخه‌ی بریده‌ای گیر داد و سگ از درخت آویزان شد.

سهراب برگشت و به ماشین نگاه کرد. همه‌ی داشجوها، آن‌ها که ایستاده و آن‌هایی که سوار اتوبوس‌ها بودند، متوجه‌ی ماشین شدند. دختر، دستش روی بوق بود و سگ تقلا می‌کرد. سهراب به طرف ماشین رفت اما دختر با عجله شیشه‌ی پنجره را بالا کشید. مشت سهراب وسط شیشه فرو آمد و شیشه خرد شد. دختر، دست‌هایش را سپر ِ صورت کرد و جیغ کشید. پسرجوان از در مقابل پیاده شد و سهراب بی‌هیچ عجله‌ای از ماشین فاصله گرفت. پسرجوان مردد نگاه می‌کرد. نگاه کرد و نگاه کرد و در نهایت تصمیم‌ش را گرفت. به‌طرف سگ رفت و سگ را از درخت جدا کرد.

سهراب دور می‌شد و من خون را شیار به‌شیار، پشت هر دو دستش دیدم. یکی از بچه‌ها کتاب‌ها سهراب را به دستم داد و پرسید: زخمی شد؟ زیر ِلب گفتم: آره…زخمی شد.

دیواره‌ی کولی‌ها

15 دیدگاه

تقریبا همه می‌دانستیم که سعید شراره را دوست دارد. از آن دوست داشتن‌ها که خودش لبخند می‌زد و کج نگاه می‌کرد که: بله، ماییم دیگر، لیلی و مجنون ِعصر جدید، وسط یک شهر بزرگ.

گرفت و گیر این عاشقی خیلی زیاد بود. جماعتی از هر دو طرف ایستاده بودند که رابطه باید تمام شود اما هر دو مثل کوه پشت هم  بودند.

ماجرا که طولانی شد دیگران به زخم عادت کردند و این عشق را پذیرفتند. همین پذیرش بود که پای سعید را به خانه‌ی شراره باز کرد. نو نوار می‌کرد و هدیه‌ای به دست می‌رفت به خانه‌ی معشوق که از قضا دو برادر گردن کلفت داشت و دو پسرعموی غول پیکر. جالب این که یکی از پسرعموها هم در عشق سوزان شراره دست و پا می‌زد اما … چه می‌شود کرد که کفه‌ی دوست داشتن شراره به طرف سعید سنگین بود و شراره به پسر عمو محل نمی‌گذاشت.

همه‌ی کسانی که مخالف این رابطه بودند به حرف آمدند که: پسرخوب، این قدر به خانه‌شان نرو، هرچه باشد این جماعت کولی … خلاصه مواظب باش اما سعید گوشی نداشت که پشت هوش بگذارد و تغییری مثلا در رفتارش بدهد.

روزی سعید را دعوت می‌کنند به باغی در یکی از روستاهای اطراف شهر که کدورت های قدیمی را پاک کنند. آنها روبه‌روی یک تنگ گلوی شیشه‌ای، گرد نشینی می‌کنند و مزه‌ی لوطی به دهان، وقتی کله‌ها گرم می‌شود، سعید را دوره می‌کنند. کلمات مستی را نمی‌دانم اما می‌دانم که برادرها و پسرعموها او را تهدید می‌کنند که تا این‌جا قبول، آمدی، دست زیر لاله‌ی گوش گذاشتی، در چشم‌هایش نگاه کردی … حالا بگذار و برو، نه تو، نه ما وهمه‌چیز فراموش.

می‌گویند سعید سربه زیر داشته، پنجه‌ی دست باز می‌کند و مثل چنگال به زمین سفت می‌گذارد. نشسته توی باغی در کاهو، یکی از روستاهای سرسبز اطراف. می‌گویند برادرها و پسرعموها کمی بعد سکوت می‌کنند و همه‌ی اعتبار کولی بودنشان را در پنج چاله‌ی کوچک فرو رفته می‌بینند. سعید دست برمی‌آورد و آن چشم‌های خشم زده می‌بینند که پنج انگشت دست راست سعید تا بند اول در زمین سفت فرو رفته. از آن لحظه به بعد دور سعید را می‌گیرند که دامادمان…دامادمان…

توفان‌های بزرگ گذشتند. آرامش به چادر کولی‌ها بازگشت و سعید هر روز به دیدن شراره می‌رفت اما همه می‌دانستند که آتش از جایی همین نزدیکی سربرمی‌کشد. پچ‌پچ‌های برادران و پسرعموها رنگ به‌رنگ می‌شد تا آن شب که زنگ زد مسعود که آب دست داری بگذار و بیا.

من که رسیدم خواهرهای  سعید با ناخن‌ها  صورت را خراش داده بودند. جماعت دایره وار ایستاده بود و دو خواهر، وسط جماعت جیغ می‌کشیدند.

از آگاهی که آمدند و پزشک قانونی، دهان به‌دهان می‌گشت که سعید خود را حلق آویز کزده و تمام. سعید؟ باور کردنی نبود. بلند شدم راندم طرف حمام. جلوم را گرفتند که: کجا؟ مسعود هم آمد و تا مامورها براوضاع مسلط شودند از جلو سینه‌ها گذشتم و از ابر غلیظ بوی تن و رفتم توی حمام. سعید بود. سربرسینه و کبود. نگاه غریبی داشت. مسعو زد زیر گریه: سعید…سعید… از پشت او را گرفتند. نزدیک‌تر رفتم، آخر چطور؟ پای سعید که روی زمین است؟

شراره بی‌تابی می‌کرد که پیکر بی‌جان را از حمام درآوردند. انتظار بی‌هوده بود و هیچ یک از مامورها توجهی به پاهای سعید نکرد. این چه دار زدنی است؟ برگشتم که بروم سراغ یکی از مامورها، اما ترسیدم. از حمام که درآمدم خوردم به سینه‌ی برادران شراره و پسرعموها که شانه به شانه‌ی هم ایستاده بودند و چشم‌هایشان سرخ بود و هر چهار نفر نگاهم می‌کردند.

گوشتِ تن ِ ناصری بر گزلیک یا شکل ِ دیگر ِقبرستان

30 دیدگاه

آخر خیابان خشایار زمین پرت افتاده‌ای بود که چادر امدادی را آن‌جا برپا کرده بودند. از همان روز اول معلوم بود کسانی با فعالیت کمک رسانی بچه‌ها موافق نیستند اما یکی دو روز اول بی‌حادثه گذشت. در واقع گلوله باران شهر چنان شدید بودکه کسی آشکارا با فعالیت بچه‌ها مخالفت نمی‌کرد؛ گذشته از این که جنگ، فکرها را به خود مشغول کرده بود. روزهای اول بی‌حادثه گذشت اما تا روز تمام شود، حرف و حدیث و تهدید از گوشه کنار بالاخره به بچه ها می‌رسید.

توی  چادر شش نفره‌ی برزنتی، میز و صندلی و کمدی برای دارو و یک تخت برای معاینه و استراحت گذاشته بودند اما استراحتی در کار نبود. از همان اول وقت بچه‌ها گوش به زنگ بودند و هر کجا که گلوله‌ی توپ یا خمپاره فرو می‌آمد، کیف کمک‌های اولیه به دست، دوان‌دوان خود را به محل می‌رساندند. در کوتاه فرصتی هم که گه‌گاه پیش می‌آمد، سنگ و آجرپاره‌های نخاله‌ی ساختمانی را از دور چادر جمع می‌کردند تا اطراف چادر تمیز شود.

روز ششم، بچه‌ها هم‌زمان با یک گروه امدادی دیگر به محل رسیدند و وقتی که منصور می‌خواست دست به‌کار شود، کسی ار آن ‌گروه جلو آمد و دست منصور را گرفت که: خودتو بکش عقب، اخوی. افراد دیگر همان گروه مشغول مداوای مجروحان شدند. مردم، مجروحان دیگر را از زیر آوار بیرون می‌کشیدند اما نمی‌گذاشتند بچه‌های چادر امدادی به آن‌ها رسیدگی کنند.

شب، توی چادر دور هم نشستند تا با هم حرف بزنند. اسفندیار می‌گفت: باید اسم حنیف نژاد از روی چادر برداشته شود. سعیده می‌گفت: با این کار یعنی ما ترسیده ایم. رحمان با خشم دندان‌هایش را به‌هم فشار می‌داد و بهزاد سکوت کرده بود.

روز هفتم با گلوله باران سنگین مناطق غربی اهواز شروع شد. بچه‌ها روز سختی را در پیش داشتند. آنها اتفاق روز قبل را فراموش کردند و تا جایی که توانستند به‌مجروحان کمک کردند. تا بعد از ظهر همان روز به چهل و نه نفر رسیدگی کردند. در راه برگشت، وقتی شانه به شانه‌ی هم راه می‌رفتند گروهی از بچه‌های محل، جلوی‌شان را گرفتند و با گفتن این‌که کمونیست‌ها نجس هستند و نباید به مجروحان دست بزنند با بچه‌های گروه درگیر شدند. کم‌کم مردم دورشان را گرفتند و هیچ کس به حرف سعیده گوش نمی داد که جیغ می‌کشید: ما هم مثل شما مسلمانیم و تازه کمک به مجروحان چه ربطی به‌سیاست دارد؟

جمعیت زیاد و زیادتر شد و بچه‌ها نمی‌توانستند از میان جمع بگذرند. کمی بعد، شعارها شروع شد. کسی فریاد کشید و جمعیت ناگهان غرید. صدا در کوچه‌های خاک آلود و شرجی زده می‌پیچید و فریبا و سعیده سعی می‌کردند پسرهای گروه را آرام کنند. گروه به هر زحمتی که بود، آنجا، از میان جمع گذشت اما جمعیت هم‌چنان دنبال آن‌ها روان بود. جلو چادر امدادی رحمان و بهزاد منتظر بودند؛ قرار بود آن‌ها شیفت بعد باشند و تا صبح در چادر بمانند.

شش نفر بودند، بهزاد، رحمان، اسفندیار، منصور و خواهرش فریبا و سعیده که هم دانشکده‌ی فریبا بود؛ همه دانشجوی پزشکی و پرستاری بودند.

وقتی چهار نفر به چادر نزدیک می‌شدند، بهزاد و رحمان می‌دیدند که از کوچه های اطراف جمعیت به طرف چادر در حرکت است و این جدای از جمعیتی بود که به دنبال آن چهار نفر کشیده می‌شد.

رحمان و بهزاد جلو چادر ایستاده بودند که از دور بچه‌ها را دیدند. وقتی بچه‌ها به چادر رسیدند، جمعیت به اندازه‌ی یک سنگ‌انداز دورتر ایستاده بود و شعار می‌داد. دلهره و اضطراب مثل مه چادر امدادی حنیف‌نژاد را در خود گرفته بود. جمعیت آرام آرام به چادر نزدیک شد. شعارها لبه‌ی تیزی داشت که زیر گلوی بچه‌ها ساییده می‌شد. در لابه‌لای شعارها صدایی به گوش می‌رسید و انگار کسی یا کسانی چیزی می‌گفتند که شنیده نمی شد. جمعیت تکبیر می‌گفت و پیش می‌آمد. ناگهان بچه‌ها دیدند که کسی چماقی را در هوا تکان می‌دهد. از این سو و آن سو مشعل‌های آتش هم به چشم می‌‌خورد و جمع با مشعل‌های روشن در تلاطم بود. کسی سنگ به دست منتظر بود. جمعیت چادر را مثل نگینی در خود گرفته و هم‌چنان شعار می‌داد و بچه‌ها بهت‌زده به هم نگاه می‌کردند. اولین سنگ که پرتاب شد، جیغی به هوا پاشیده شد. آن‌جا پر از سنگ ونخاله بود و جمعیت با خشونت گروه امدادی حنیف‌نژاد را سنگ‌سار کرد. بچه‌ها می‌خواستند از خود دفاع کنند اما نمی‌توانستند و زیر باران سنگ‌های ریز و درشت، از بیرون به داخل چادر و از داخل به بیرون، راه فراری نبود. جمعیت چادر را در برگرفت و چماق‌ها دمی در هوا ایستاد و بعد، فرو آمدند. جمعیت شعار می‌داد و در میان صدای جمع، فریاد بچه‌ها به جایی نمی‌رسید…آتش، آتش…

چادر امدادی شعله می‌کشید و هر یک از بچه‌های گروه زیر مشت و لگد بخشی از جمعیت مچاله می شد. هیچ چیز نمی‌توانست از آن خشم وسیع بکاهد. خشمی که معلوم نبود از کجا آمده و چرا به هیات سنگ و شعله‌های آتش آمده است.

تا پلیس و ماشین‌های آتش نشانی برسند، بچه‌ها زیر دست و پا مانده بودند. جمعیت هنوز خشمگین بود که آمبولانس‌ها هم رسیدند.

چند روز بعد، شش پیکر بی‌جان را در قبرستان قدیمی اهواز دفن کردند. آن‌ها در آخرین قبرهای آخرین ردیف قبرستان قدیمی کنار هم آرام شدند و بعد از آن، مردگان جدید را آن سوی دیوار قبرستان قدیمی دفن کردند و قبرستان جدید اندک‌اندک شکل گرفت.

مجموعه ی بیست و دو

8 دیدگاه

این داستان چندی پیش در سایت مرور منتشر شد اما به نظر می رسد دوستانم این داستان را ندیده و نخوانده اند. برای همین دوباره داستان را می گذاریم این جا که تنبلی مان معلوم نباشد و … بعله، ما پر کاریم … و باقی برای بقا.

اول یک جفت کفش گم شد . یعنی دزدیده شد.البته بعد از چند روز معلوم شد که دزدیده شده.کسی هم به صرافت نیفتاد تا چیز بیشتری بفهمد.درواقع خیلی زود همه بی خیال شدند.بعد جعبه ابزار دزدیده شد.از تو حیاط و کار بالا کشید.همسایه‌ها هم فهمیده بودند که دزدی از پله‌های آهنی می‌آید پایین و هر چه دم دست ببیند و بتواند توی شلوغی بازار مکاره آبش کند، برمی‌دارد و خلاص.از این‌جا به بعد نقشه‌ها کشیده شد که خب،معمول ترین و چه بسا بی‌فایده‌ترین راه پیشنهاد شده،باز کردن پای پلیس به ماجرا بود.

شبی همسایه‌های روبه‌رویی دور هم جمع شده بودند که یکی از آن‌ها سیاهی هیکل باریکی را می‌بیند که روی بام خانه راه می‌رود.فاصله‌ی زیادی نبود اما نتوانسته بودند چهره‌اش را ببینند.یکی از همان همسایه‌ها تلفن کرد و ما با عجله خودمان را رساندیم.اول خیال کردیم فرصت نداشته که چیزی بدزدد اما بعد معلوم شد که چیزی برای دزدی ،درواقع چیز دندان گیری برای دزدی توی حیاط نبوده دیگر.از این لحظه به بعد ماجرای دزدی شتاب تندی گرفت .ما هم در و پنجره‌ها را محکم می‌کردیم و چیزی هم توی حیاط نمی‌گذاشتیم.همسایه‌های دیگر هم همین‌طور. البته از خانه‌های همسایه چیزی دزدیده نشد.

خلاصه ضربه‌ی اول را دزد وارد کرد. ضربه سخت بود و تا مدتی اهل خانه را پریشان کرد. دزد از دیوار صاف وسه چهار متری  ِ حیاط خلوت پایین آمده –یعنی خیال می‌کردیم-  و یکی از کپسول‌های گاز را دزدیده بود. اما چطور؟ دو سه شب بعد بود که نیمه‌شب از خواب بیدار شدم و رفتم توی آشپزخانه،گیج و ویج وخواب زده. مهتاب زور زیادی نداشت اما بیرون آن‌قدر روشن بود که بشود مثلا پرهیب یا سایه‌ی کسی را دید. همان‌طور که بطری آب دستم بود و چشمم به پنجره‌ی آشپزخانه،دیدم که کپسول گاز آرام آرام به طرف بالا حرکت می کند. خشک شده  بودم و وقتی کپسول از قاب پنجره خارج شد، آمدم جلوتر و دیدم که کسی خم شده از هره‌ی بام ،طنابی را انداخته پایین. قلابی به طناب وصل بود و گیر ‌داده به کپسول گاز.تنها کپسول باقی مانده را آوردیم توی آشپزخانه و همه عصبی بودیم.

گفتم : همین یک کپسول برای گیر انداختن دزد کافی است. کپسول را می‌گذاریم تو حیاط و وقتی قلاب را انداخت به کپسول، می‌پریم بیرون و می‌گیریمش.فقط یک یا دو شب بیدار خوابی دارد که خودم قبول می‌کنم. پیشنهاد خوبی بود اما کسی توجهی به آن نکرد و همین باعث شد که دزد شب‌های بعد هم بیاید. دیگر کپسولی توی حیاط نبود که قلاب بیندازد و بالا بکشد برای همین یک روز صبح ضربه‌ی دوم سخت‌تر وارد شد. روی دیوار حیاط خلوت،یعنی همان دیوار سه چهار متری ،رد پا بود.معلوم بود که کسی خودش را بالا کشیده و دیگر پیدا بود که قلاب را گیر داده به هره و آمده پایین و از بین آن همه خرت و خورتی که گوشه‌ی حیاط خلوت جمع شده بود چیزی پیدا کرده و خودش را بالا کشیده از دیوار. رد پا روی سفیدی کنیتکس مانده بود،خاکی رنگ و کج و کوج که نشان می‌داد بالا رفتنش با دردسر بوده و زور زیادی زده است.

باور کردنی نبود اما هرشب دزد می‌آمد پایین و توی حیاط خلوت چرخی می زد و چیزی پیدا می‌کرد و می‌برد.این را از ترق و تروق خفه‌ای که نیم شب‌ها به گوش می‌رسید، می‌فهمیدم. درها و پنجره‌ها را کیپ تا کیپ می‌بستیم اما آوردن آن همه وسیله از حیاط خلوت به داخل ممکن نبود.

در تمام این مدت رای‌زنی ادامه داشت و هرکس راهی پیشنهاد می‌کرد که در جزییات با حرف دیگران متفاوت بود و در کل همه‌ی راه‌ها یکی بود؛ بیدار ماندن و کشیک دادن و لحظه‌ی مناسب درآمدن و خفت دزد را چسبیدن. این راهی بود که روزها به ذهن می‌آمد اما شب‌ها … شب‌ها، نه. شب‌ها یعنی تاریکی و دلهره‌ی مواجهه با دزدی که معلوم نبود دست خالی باشد، همه را به سکوت وا می‌داشت و انگار نه انگار.

بالاخره شبی دل به دریا زدم. تنها کپسول باقی مانده را آوردم و گذاشتم کنار دیوار حیاط خلوت. بعد چراغ‌ها را خاموش کردم و رفتم توی اتاقی که پنجره‌ای به حیاط خلوت داشت و نشستم روی صندلی و چشم دوختم به مستطیل آسمان.

شاید شب بدی را برای این کار انتخاب کرده بودم. آن شب کسی به جز من خانه نبود و مواجهه با دزد برای خودم آزمون دلاوری بود. نشسته روی صندلی، داشت خوابم می‌برد. انتظار که طولانی شد احساس کردم که ترس کمتر شده. آخر مواجهه با دزد را هزار بار در ذهنم مرور کرده بودم.

نیمه‌های شب، هیکل باریک و تیره از هره‌ی بام به داخل حیاط خلوت خم شد. چراغ قوه‌ای به دست داشت. دایره‌ی زرد رنگ، چرخ سریعی توی حیاط خلوت زد و روی کپسول متوقف شد. قلاب از بام آویزان شد و آرام آرام پایین آمد. یکی دوبار آونگ شد تا به دسته‌ی کپسول گیر کرد. من کپسول را به لوله‌ی آب بسته بودم یعنی می‌خواستم حتما دزد را پایین بکشانم. سایه‌ی تیره، تکیه داده به هره‌ی بام با آرامش سیگار می‌کشید و هربار که آن لکه‌ی کوچک سرخ می‌درخشید، چیزی مثل پتک به پس  ِ کله‌ام کوبیده می‌شد.

طناب بالا رفت و دزد پایین آمد. قلبم داشت از دهان بیرون می‌آمد. نمی‌توانستم نفس بکشم. برای لحظه‌ای از ذهنم گذشت که فریاد بکشم و مثلا همسایه‌ها را خبر کنم. دزد، یکی دو متر آن‌سوتر از من، با آرامش طناب را با چاقو پاره کرد. در ذهن من آن لحظه هیچ‌کس ،هیچ‌کس نبود. حتا پلیس، خودم هم نبودم، یعنی کسی که آن‌جا نشسته بود، هرکه بود من نبودم.

دزد از طناب بالا رفت و قلاب را پایین فرستاد. من هنوز نشسته بودم و نگاه می‌کردم که طناب به کپسول گیرکرد و کپسول آرام آرام بالا رفت.

هوا که روشن شد می‌توانستم رد پاها را روی دیوارسفید ببینم. رد پاهایی که زیاد شده بودند. دقت که کردم به نظرم رسید که هرلکه شبیه یک عدد است،گیرم کمی کج و نافرم، مثلا شبیه هشت یا هفتی که یکی از لنگ‌هایش کشیده باشد یا شش ،حتا دو هم بود که البته دقیق‌تر بود و بالای دیوار، نزدیک جایی که آخرین گام را می‌گذاشت، چندین دو کنار هم نشسته بود که می‌شد فرض کرد یک عدد است،چیزی شبیه:222222

لبخند در جهنم

27 دیدگاه

تقدیم به خلف

خلف (بر وزن هدف) پیرمرد لاغر اندامی بود که دستاری نارنجی رنگ ِ چهارخانه ای به‌سر می‌بست و زمستان وتابستان کت پاره پوره و کهنه‌ای می‌پوشید. روی گاری می‌نشست و شلاقش را گه‌گاه روی کپل‌های آب رفته‌ی اسب لاغرش می‌سایید.

بچه‌های خیابان رودکی چشم به‌راه بودند و هر وقت گاری خلف از دور پیدا می‌شد، کمین می‌کردند تا در فرصت مناسب از گاری آویزان شوند. خلف اما هربار متوجه می‌شد و گنگ و مبهم چیزهایی می‌گفت و شلاقش را تهدید کننده و ترسناک رو به بچه‌ها تکان می‌داد. بچه‌ها پایین می‌پریدند و با حسرت به گاری نگاه می‌کردند که با گام‌های پرسرو صدای اسب دور می‌شد. دود سفیدی دور سر خلف را می‌گرفت… خلف سیگار می‌کشید.

عادل پسربچه‌ی پرشرو شور، چندبار روی گاری جسته یا آویزان شده‌بود و نترسیده بود و وقتی خلف با صدای بلند چیزهایی گفته‌بود پایین پریده و بچه ها خندیده بودند.

خلف که دور می‌شد، بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند و در باره‌ی کاری که خلف می‌کند حرف می‌زدند و برای سوار شدن نقشه می‌کشیدند اما خلف همیشه شلاقش را تکان می‌داد و می‌گذشت. وقتی دور می‌شد هیچ‌کس از بچه‌ها لبخند نازک را بر لبان ترک خورده‌ی خلف نمی‌دید.

یکی از غروب‌های گرم بهاری، خلف از دور پیدایش شد. بچه‌ها هیجان زده منتظر ماندند تا نزدیک شود. گاری آرام و پرصدا نزدیک می‌شد و خلف مثل کسی که منتظر چیزی باشد سیخ و آماده نشسته‌بود و چشم‌هایش ازچشم‌های درخشان بچه‌ها می‌گذشت. ناگهان عادل به‌طرف خلف رفت و گفت: خلف…خلف، فهمیدی زیر هتل اُکسین بمب گذاشتن؟ بچه‌ها هم با خلف تکان خوردند. خلف به آرامی پرسید: هان؟ عادل حرفش را تکرار کرد. گاری از روبه‌روی بچه‌ها می‌گذشت که عادل بالا پرید و کنار خلف نشست. خلف گنگ و مبهم نگاهش کرد. نگاه او دعوت به گفتن بود و عادل برایش از بمب گفت و گفت که شنیده حتا چند نفری هم زخمی شده‌اند. دو خیابان پایین‌تر عادل از گاری پایین پرید و دود سفید این‌بار غلیظ‌ تر از همیشه دور سر خلف پیچید. عادل پیروز و مغرور برگشت. بعد از آن بچه‌ها راه را پیدا کردند و منتظر شدند.

دو روز بعد فرزاد گفت: خلف…خلف، راستی فهمیدی سینما شهرفرنگ آتیش گرفته؟ مث ِ سینما رکس؟ خلف افسار اسب را کشید و فرزاد بالاپرید. دیگر بچه‌ها با حسرت نگاه‌کردند و هرکس در ذهنش نقشه‌کشید تا نفر بعد باشد. بعد از آن بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند و دروغ‌هایشان را به هم می‌گفتند. درباره‌ی دروغ‌هابا هم گفتگو می‌کردند و بعضی از دروغ‌ها حذف می‌شد. بچه‌ها از ته‌دل می‌خندیدند و قرار گذاشتند نوبت را رعایت کنند.

در تمام آن مدتی که خلف با چشم‌های گرد شده به حرف بچه‌ها گوش می‌داد هیچ واکنشی نشان نداد، هیچ حرفی نزد و بچه‌ها نفهمیدند که خلف آیا واقعا حرف‌هایشان را باور کرده یا فهمیده که دروغ گفته‌اند.

چند روزی گذشت و خلف از خیابان رودکی نگذشت. بچه‌ها در انتظار دیدنش، دروغ‌های خود را آماده کرده‌بودند و وقتی بعد از چند روز خلف در عمق خیابان رودکی دیده‌شد، بچه‌ها ناخودآگاه داد زدند: خلف … خلف…

اما خلف اشتیاقی برای شنیدن حرف ها از خود نشان نمی‌داد. عادل کنار گاری راه می‌رفت: خلف، شنیدی پل سفید خراب شده؟ خلف واکنشی نشان نداد. عادل از تک و تا نیفتاد: خلف، شنیدی برادر عبد بروش خودشو کشته؟ خلف حتا نگاه هم نمی‌کرد. یکی گفت: خلف … خلف، شنیدی تو بهشت آباد یه مرده زنده شده؟ خلف آرام آرام دور می‌شد و ابر سفید دور سرش می‌چرخید، جمع می شد و باز کشاله می شد. بچه‌ها وارفته و مبهوت نمی‌دانستند چه اتفاقی افتاده و خلف در نگاه آن‌ها دور و دورتر می‌شد.

آخرین روز تابستان بود که خلف دوباره پیدایش شد. یکی از بچه‌ها دوان دوان نزدیک رفت و گفت: خلف…خلف، فهمیدی جنگ شده؟ فهمیدی عراق حمله کرده؟ خلف اما آن خلف قبل نبود. بدون هیچ حرف و اشاره‌ای افسار اسب را تکان داد و اسب را هی کرد. اسب پا تند کرد.

دو روز بعد از آن وقتی خلف نزدیک می‌شد بچه‌ها دور هم جمع بودند و توجهی به نزدیک شدن خلف نشان ندادند. آنها زیر طاق سقاخانه نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند. ناگهان نور زرد خیره کننده‌ای در نگاه خلف نشست و صدای کر کننده‌ای وجودش را فشرد. صدا مثل باد بود، بادی که او را لرزانده‌بود. خلف تا به خود بیاید و اسب پیر ِترسیده را آرام کند، خاک و سنگ بایدن گرفته‌بود. گلوله‌ی توپ درست به طاقی سقاخانه خورده‌بود. خلف بهت زده به آوار خیره‌ماند، آواری که بچه‌ها را در خود پنهان کرده‌بود. مردم دوان دوان خود را رساندند و هرکس سعی می‌کرد تا بچه‌ای را از زیر آوار بیرون بکشد. صدا ها در هم می‌شد و کسانی می‌گریستند. از دل آسمان هواپیماهای جنگی، پرصدا و مرگبار می‌گذشتند و دست‌ها تند و سریع خاک و سنگ را کنار می‌زد. پیکر بچه‌ها را یکی یکی بیرون آوردند و روی زمین کنارهم خواباندند. خلف از گاری پیاده شده به سر و سینه می‌زد و با لهجه‌ای غریب مرثیه می‌خواند. خلف بچه‌ها را یکی یکی بلند کرد و روی گاری گذاشت.

خلف برسر می‌زد و پیشاپیش گاری می‌رفت. اسب با سر نزدیک زمین دنبال او کشیده می‌شد. استخوان‌های خاصره‌اش می‌چرخید و اندام کوچک بچه‌ها در تکان گاری به چپ و راست می‌پیچید؛ جنگ شده بود…جنگ.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: