موی کثیف بز

29 دیدگاه

حمدان کلون در را انداخته، از دالان برمیگشت که صدای در بلند شد. جعفر بود که سراسیمه خود را به خانهی برادر رساندهبود. گفت که همین امشب مامورها به خانهات میریزند. او گفت که کمی پیشتر از پاسگاه خبردار شده که رییس پاسگاه فهمیده که تو چه میکنی. آن سالها رضاشاه با کشتن شیخ خزعل تسمه از گردهی مخالفان کشیده بود و اندک بازماندههای مخالف یا در زندان بودند و یا خاموشی را به اجبار پذیرفته بودند.

حمدان فانوس را بر لب حوض گذاشت و با حوصله مشغول وضوگرفتن شد . جعفر قدمی پیش آمد و گفت : نفهمیدی چه گفتم؟ الان مامورها از راه میرسند. وقت تنگ است. حمدان اما سربرداشت و دو چشم را رو به جعفر گرفت: اگر زبان به کام میگرفتی، اگر جلوی حرف زدنت را … حمدان لحظهای سکوت کرد و بعد با خشم ادامه داد: اگر مست نمیشدی … جعفر از آن دو چشم ترسید، از آن چشمها که در تاریکی، سفیدی خوفآوری داشت. به سختی گفت: من به کسی نگفتهام. من اصلا از خانه بیرون نرفته…که حمدان تیز شد: پس از کجا فهمیدهاند؟ از کجا خبر شدند؟ و رو به جعفر آمد. جعفر ترسید، عقب عقب رفت و پا به دالان گذاشت، به حمدان پشت کرد و رو به سیاهی شتاب گرفت. حمدان شنید که در بازشد و صدای جعفر از تاریکی آمد: یکی از خود شما، یکی از شما… و بیرون رفت.

خون، سردتر از همیشه در رگهای حمدان میچرخید و شب آبستن بود. در تاریکی شب، بوی گس و مرطوب شط میآمد و هزارها غوک در درزها و شکافهای شیب شط صدا برداشتهبودند.

حمدان به بچهها نگاه کرد که به مادر چسبیدهبودند. از نگاه زن شرم کرد و پا به پلهها گذاشت. پلهها، بلند و تاب خورده او را به بام برد. ماه از پشت پردهی شرجی، زرد و بادکرده بالا میآمد. قطرات عرق جوشیده از مرز مو وگردن، شیار به شیار فرو میآمد و حمدان از خشم لبریز بود. از پشت بام که میگریخت فریاد مامورها را شنید که بازار عبدالحمید را تکان میداد. فانوسها و سرها از درز درها بیرون آمد، کسانی نفیرکشان از دالان گذشتند و بچهها تنگتر مادر را در آغوش گرفتند. حمدان از بامها میگذشت، از روی رختخوابهای پهن شده و ا زکنار حفرههای حیاط و دیوارهی پر از ترس کبوترخانهها، و ولولهها و بغبغوهای تاریک.

صبح روز بعد آخرین جمعهی شوال، حمدان از تردید درآمده بود اما برای بیرون رفتن باید آماده میشد. غلام از خواب بیدار شده، آمادهی رفتن میشد. حمدان گفت: پالتو را درآر. غلام بدون حرفی پالتوی مندرس و کثیف را درآورد و گذاشت روی شاخهی کُنار. حمدان خیس از رطوبت ِشرجی، طول و عرض حیاط را رفت و بر گشت، رفت وبرگشت تا صدای اذان بلند شد. موذن رومزی اذان میگفت. حمدان شلوار کهنهای به پا و پالتوی کثیف را به تن کرد و با پارچهای موی سر را پوشاند. پشم سیاه بز، مثل موی کثیف، به درز دستار فروکرد و صورتش را با دودهی چرب مطبخ سیاه.

مردم بازار ماهی فروشها و بازار عامری او را با این هیبت، علی گدا میدانستند. علی گدا به گنبد علی مهزیار نگاه کرد. گنبد شکسته بود و نور خورشید روی گنبد تکه تکه میشد. از کنار شط قدمزنان تا محلهی صبیها آمد. آنجا دخمهای بود که از دیگران پنهان ماندهبود. علی گدا چند خشت کف اتاق را برداشت و صندوق چوبی کوچکی بیرون آورد. توی صندوق دینار عراقی و چند سکهی طلا داشت. پول و طلا را در دستمالی گره زد و از دخمه بیرون آمد.

از بازار عبدالحمید که میگذشت لحظهای دم حلیمپزی حاجرحمی ایستاد و دستمال را روی دیگگاه گذاشت و نگذاشت حاج رحمی حرفی بزند. حمدان گفت: جان تو و جان بچهها و پاتند کرد.  مردی گاری چارچرخهای میراند و خارک لیلو میفروخت. زیر لب گفت: خارک ِچه وقت؟

نزدیک مسجد جامع شلوغ بود. وقتی رسید خطبهها تمام شده و شیخ مغفور نمار میخواند. علی گدا چوبدستی به دست شکلک درمیآورد و مردمی که میگذشتند، میخندیدند.

علی گدا دوسه باری خیابان پهلوی را رفت و برگشت تا نماز تمام شد و مردم دسته دسته از مسجد جامع بیرون آمدند. علی گدا یک مشت رطب توی دست گرفته بود و هستههایش را تف میکرد. نمازخوانها از کنارش که میگذشتند، لباسشان را جمع میکردند و علی گدا شکلک درمیآورد. در تمام آن مدت چیزی مثل میخ در دلش کوبیده میشد. پرسرصدا و تلخ در او فرو میرفت. مدتها کشمکش، مدتها صبر و تأنی، تنها یاران نزدیکش را رنجاندهبود و حالا تازه فهمیدهبود که شیخ مغفور، پسرعموی ناتنی شیخ خزعل، امامت جمعه را گرفته و چه یارانی را که فروختهبود.

علی گدا خود را به در مسجد جامع کشاند. شیخ مغفور آرام آرام از حیاط مسجد میگذشت. علی گدا کف دست را لیسید تا چسبناکی رطب را بگیرد. شیخ قدم به دالان گذاشت و علی گدا دید که دو نفر که شانه به شانهی او میآیند به او خیرهاند. شیخ مغفور با علی گدا چشم در چشم شد. لحظهای تردید، اما او را شناخت. لبهایش به لبخند باز شد و تا خواست چیزی بگوید دست حمدان در هیأت دست علی گدا از زیر پالتوی مندرس بیرون آمد که پیشتابی را در مشت میفشرد. صدا در شبستان مسجد پیچید و حمدان در نهایت خونسردی و کینه گلولهها را در سینهی شیخ مغفور کاشت. همراهیان شیخ وحشتزده خود را کنار کشیدند و جمعیت بهتزده به علی گدا نگاه میکرد که دستش دراز بود و از لولهی پیشتاب دود سفیدی بیرون میآمد. برای لحظهای جهان سکوت کرد، جمعیت سکوت کرد و آتش خشم از چشمهای علی گدا زبانه کشید.

Advertisements

پرسه در کویر، نگاهی به رمان پرسه زیر درختان تاغ

12 دیدگاه

کوتاه زمانی بعد از انتشار شوهر آهو خانم، جدی‌ترین رمان ِعلی محمد افغانی، نجف دریابندری نقد معروفی در تایید آن نوشت که با همان نقد، این رمان بیشتر شناخته شد. همان زمان که فضای عمومی ادبیات خلاقه تحت تاثیر رمان شوهرآهوخانم بود کسانی از در ِمخالفت با آن درآمدند. مخالفین اعتقاد داشتند که بزرگ‌ترین مشکل رمان این است که همه با یک لحن حرف می‌زنند و بعدها همین موضوع به ضرب المثل عالم ادبیات تبدیل شد .

گفتن ندارد که در رمان ِمدرن باید –با تاکید بسیار– هر شخصیت با زبان منحصر به خود حرف بزند. در واقع کلماتی که هر شخصیت در دهان می‌چرخاند معطوف به ذهن اوست و به همین دلیل بار اصلی شخصیت پردازی در رمان بر دوش کلماتی‌است که از دهان شخصیت‌ها بیرون می‌آید و باز هم واضح است که بخش مهمی از توان نویسنده صرف همین موضوع می‌شود، این که بهترین واژه‌ها و دقیق‌ترین جمله‌ها را برای بیرون‌آمدن از دهان شخصیت‌ها انتخاب کند. غیر از این هم نمی تواند باشد. شخصیت روستایی درناکجاآبادی وسط کویر نمی تواند همان طور حرف بزند که مهندس شهری مرمت آثار باستانی حرف می‌زند. کجا معلوم می‌شود که شخصیت‌ها مثل هم حرف نمی‌زنند؟ آیا تکیه کلام‌ تمام لحن اختصاصی هر شخصیت را می‌سازد؟ یعنی با تکیه کلام گذاشتن در دهان شخصیت‌ها می‌توان به زبان اختصاصی آن‌ها دست یافت؟ پیداست که چنین نیست. زبان اختصاصی هر شخصیت از مجموع توصیف‌ها، جملات خبری، واگویه‌ها و جملات ذهنی شکل می‌گیرد و در این میان تکیه کلام‌ها نقش مهمی ندارند. البته در سوی دیگر، همین تکیه کلام‌ها به آسانی می‌توانند کار را خراب کنند:

… دستم را می‌گذارم روی کاسه‌ی زانویم که عمود بر تخت قرار دارد، قشنگ هم زاویه‌اش نود درجه است(غلام)

… از کنارشان قشنگ رد می‌شویم و من سر برمی‌گردانم(استوار غفوری)

… قشنگ عرق از مساماتم جاری شده(سالار)

… قشنگ کف پایم چاک خورده(پرویز)

…سفر ه را می‌دهم دستش. می‌گیرد و قشنگ پهنش می‌کند(ماه منیر)

در رمان ِ»پرسه زیر درختان تاغ» نوشته‌ی علی چنگیزی آن‌چه به چشم می‌آید تنها واژه‌ی » قشنگ » نیست، که البته این واژه به دلیل بار حسی جالبی که دارد قشنگ توی چشم می‌نشیند.

اقرار می‌کنم که بسیار ظالمانه است که رمانی را در یک پاراگراف خلاصه کنیم. اما قصد من از آوردن خلاصه تاکید بر یک نکته‌ی مهم است .

یک زنجیر ِبسته – مثلا گردن‌بند- تا زمانی که بسته است، ارزش دانه هایش با هم برابر است. چون هر دانه به تنهایی برای باز کردن حلقه کفایت می‌کند. وقتی حلقه باز شد آن‌وقت می‌توان درباره‌ی ماهیت ِدانه‌ها چون و چرا کرد. از نظر من زنجیره‌ی اتفاقات هم، چنین خصوصیتی دارد. اتفاق‌ها در دنبال هم قرار می‌گیرند و وقتی نویسنده قصد می‌کند که روی یک نکته دقیق شود، ارزش و ماهیت هر اتفاق مخصوص به خود می‌شود.

مقدماتی را تصور کنید که چیده می‌شود تا یک قتل اتفاق بیفتد. اتفاق همچنان می‌افتد و بعد از قتل می‌توان به سرنوشت قاتل و بقایای به جامانده از جنایت و مثلا جسد مقتول اشاره کرد. ممکن است نویسنده‌ای فقط روی مقدمات قتل دقیق شود و اتفاقات بعد از قتل برایش اهمیت نداشته باشد و برعکس. نویسنده‌ای که زنجیره‌ی اتفاقات را باز می‌کند در صدد است با دقیق شدن روی یک اتفاق یا جنبه‌های یک اتفاق، ایده یا حس مورد نظرش را به خواننده منتقل کند. وقتی زنجیره‌ی اتفاقات باز می‌شود، می‌توان انتظار داشت که نویسنده حق مطلب را درباره‌ی یک اتفاق خاص ادا کند. منظورم این است که نویسنده باید ارزش داستانی اتفاق را کشف و به خواننده تحویل دهد.

برای روشن شدن موضوع به رمان نگاه می‌کنیم: در رمان ِ»پرسه زیر درختان تاغ» مهندس مرمتی که با خانواده‌اش مشکل دارد بالاخره تسلیم وسوسه‌ی کشف و فروش عتیقه می‌شود. او موضوع را به مراد می‌گوید و مراد هم بعد از کمی تردید می‌پذیرد که با او هم‌کاری کند. در این بین جوانی که غلام نام دارد به دختری تجاوز کرده و دخترحامله شده‌است. در فضای تیره‌ی روستای کویری پدر دختر، دختر را می‌کشد و خود را به مامورها تسلیم می‌کند. مهندس مرمت و مراد یک مجسمه‌ی عتیقه پیدا می‌کنند و وقتی متوجه نزدیک شدن مامورها می‌شوند فرار می‌کنند. در حین فرار تصادف کرده و مردی کشته می‌شود. اگر چه در یک فرصت غلام را راهی کرده‌اند اما در نهایت از دست مامورها فرار می‌کنند. روز بعد مرد کشته شده در تصادف را در چاه می‌اندازند و مهندس برای دیدن خانواده اش راهی می‌شود و…

رمان ِ»پرسه زیر درختان تاغ» روایت همین اتفاق‌ها از زبان شخصیت‌هاست اما نویسنده دیگر علاقه‌ای به دقیق شدن و یا ادامه‌ی ماجرا ندارد. در واقع به اعتقاد من، نویسنده زنجیره‌ی اتفاق‌ها را باز کرده و چند اتفاق را زیر ذره ‌بین برده و به بعد از آن اهمیتی نداده است. به همین دلیل وقتی رمان تمام می‌شود ممکن است خواننده به گوشه‌ای نگاه کند و زیر لب بگوید: خب، بعد؟ به نظر می‌رسد نویسنده به اتفاقاتی بها داده که در خواننده انتظار ایجاد می‌کند.

این احتمال وجود دارد که کسی بگوید رمان ِ»پرسه زیر درختان تاغ» روایت ِهمین اتفاق‌هاست و به بعد از آن کاری ندارد. اگر سوال کنم که: دقیقا دررمان چه می‌گذرد؟ احتمالا پاسخ این است که نویسنده تلاش کرده تا فضای مناسبی خلق کند که ماجرا در ذهن خواننده ادامه پیدا کند. در این صورت باید بر گفتگوها، شخصیت پردازی‌ها و کنش و واکنش شخصیت‌ها در رمان دقیق شد که با دقیق شدن بر این نکته‌ها به چند سطر ابتدای همین مقال باز می‌گردیم و این سوال که چرا شخصیت های متفاوت ذهنیتی یکسان دارند؟

شخصیت‌ها –به‌جز دختر، غلام و پدر دختر- در معرض آزمون پیچیده‌ای قرار نمی‌گیرند که کشف ِذهنیتی که به واکنش منجر می‌شود لذت بخش باشد. به جز ماجرای دختر، اتفاق‌ها به شکلی بسیارمعمولی و بدون ویژگی خاصی ارائه شده‌اند و در مقابل نویسنده، ماجرای دختر را بسیار مختصر و فشرده آورده است؛ گذشته از این‌که همین روایت فشرده از ماجرای دختر، سوالات متعددی پدیدی می‌آورد. مثلا چرا دختر در مواجهه با سرباز بسیار بسیار تیزهوش، سریع الانتقال و حاضر جوا ب است اما در برابر پدرش این‌چنین گیج و عقب مانده؟ دختری که در گفتگو با غلام نشان می‌دهد که متوجه‌ی شرایط بغرنج خود شده، چرا در کنار پدر پیرش طوری رفتار می‌کند که انگار هیچ نمی‌داند و هیچ نمی‌فهمد؟ یعنی ممکن است دختری که دارد قبر خود را می‌کند به گفتن یکی دو جمله‌ی بسیار خنثی بسنده کند؟ دیگر زن رمان هم رفتارهای متناقض دارد و نویسنده علاقه‌ای ندارد که به دلایل این تناقضات نزدیک شود.

نکته‌ی دیگری که دوست ارم بگویم این است که شخصیت‌های دیگری که در رمان می‌آیند و می‌روند نقش مهمی در خلق حال و هوای رمان ندارند. پسربچه، پیرمرد آشغال جمع کن، درجه دارها، نانوا، زن نانوا و دکتر. به بیان دیگر اگر قرار باشد  شخصیت‌های دیگر وارد رمان بشوند و بدون این که تاثیری بر وقایع بگذارند یا بدون این که تاثیر درخوری در اتفاق مرکزی بگذارند، بیایند و بروند که در آن صورت می‌توان بی‌شمار شخصیت آورد و برد.

این‌ها همه گفته شد ولی دوست دارم بر این نکته تاکید کنم که کار آقای چنگیزی بسیار شایسته‌ی تقدیر است. او جرات نشان داده و رمانی نوشته که روایت در آن نقش دارد. نزدیک شدن به روایت آسان نیست و توانایی نویسنده به آسانی با روایتی که ارائه می‌دهد سنجیده می‌شود. آوردن روایت از آن نظر دشوار است که نیاز به منطق دارد و دراین روزگار، منطق کالای کمیابی است.

چهره در چاه

22 دیدگاه

آن شب، پشت ساختمان شهربانی، ناصر یک دست مثل همیشه گاری را می‌آورد روی پیاده رو تا بگذاردش توی مغازه‌ی بستنی فروشی اش.

آن‌شب، برخلاف شب‌های قبل کسی الله اکبر نمی‌گفت. مه غلیظی روی شهر نشسته‌بود و چشم بیشتر از ده متر نمی‌دید. ناصر به زحمت با همان یک دست، گاری را آورده بود کنار جدول تا از روی پل کوچک سیمانی ردش کند. ناگهان صدایی شبیه خُرخُر به گوشش رسید. شب، تاریکی و مه، ناصر چیزی نمی دید اما گاری به طرفش حرکت کرد. آمد پشت گاری که ناگهان دیدش. موجود عجیبی که گوش‌های بلند نوک تیز داشت و چشم‌هایش مثل دو کاسه‌ی خون، بالاتر از دماغ عجیب و دندان‌های خونی، انگار همین دم از خوردن طعمه‌ی بخت برگشته‌ای بلند شده. آدم نبود اما حیوان هم نمی‌شد باشد. قد و قواره‌ای شبیه آدم داشت اما آن چشم‌ها، آن دماغ و آن دندان‌ها … نفس در سینه‌‌ی ناصر سنگ شد، داغ شد و روی تنش هزارها عقرب و رتیل جان گرفت. ناصر کنار جدول افتاد و از حال رفت.

شب غلیظ‌تر از همیشه روی شهر می‌خزید که پاسبان ابراهیم از پشت بیمارستان سینا گذشت و نگاهی به باغ شکاره انداخت. صدای شط بم و پر طنین از روی محله‌های ساحلی می‌گذشت. پاسبان ابراهیم در آن مه غلیظ چیزی نمی‌دید اما انگار کسی از توی باغ شکاره ناله می‌کرد. از همان‌جا دوسه باری بلند گفت: «کسی اون‌جاس؟» اما پاسخی نیامد. پاسبان دستی به اسلحه کشید و قدم در تاریکی باغ گذاشت. درخت‌های نخل، ردیف به ردیف و جابه‌جا درخت‌های کُنار و بوته‌های گاگله بوی گیاه خیس ‌خورده را در هوا پخش می‌کرد. پاسبان خیره به عمق سیاهی چشم می‌گرداند. ناگهان به نظرش آمد آن دور، چیزی تکان می‌خورد وانگار صدای ناله هم از همان سمت می‌آید. با تردید جلو رفت. دستی به جلد تفنگ کشید اما دکمه‌ی جلد را باز نکرد. جلوتر رفت تا رسید بالا سر مرد ِمیان‌سالی که دراز به دراز افتاده بود و ناله می‌کرد. پاسبان کمی خیالش راحت شد اما هنوز از چیزی نامعلوم می‌ترسید. بالا سر مرد که رسید دید که مرد کف بر لب آورده و چشم‌هایش، تا به تا از ترس می چرخند. پاسبان ابراهیم پرسید: «چی شده؟» اما مرد حرف نمی‌زد. ناگهان از پشت سر صدای قیّه‌ای بلند شد. سیاهی‌ها، از پشت درخت ها بیرون می آمدند و دوباره گم می شدند. قیّه می‌کشیدند و می‌خندیدند. چیزی دیده نمی شد. عرق از سر و روی پاسبان می‌جوشید که یکی ار آن سیاهی‌ها جلو آمد. جلوتر و وقتی روبه‌روی پاسبان ابراهیم ایستاد، پاسبان ناخودآگاه دست به اسلحه برد و انگشت‌ش روی ماشه نشست. ماشه چکید و اسلحه آتش کرد. گلوله از کناره‌ی ران فرو رفت و از آن سوی دیگر ِران، از بالای زانو بیرون آمد. پاسبان ابراهیم بی‌هوش شد.

این اتفاق و چند اتفاق مشابه محله را نا امن کرده بود. کسانی می‌گفتند که ساواکی‌ها این کارها را می‌کنند تا مردم را بترسانند، تا کسی شب‌ها بیرون نیاید اما عده‌ای دیگر به خصوص کسانی که با گرفتار شده‌ها حرف زده بودند این نظر را قبول نداشتند.

موجوداتی نیمه انسان، نیمه حیوان در آن محله، شب‌ها در گوشه‌های تاریک و خلوت، راه بر طعمه‌ی خویش می‌بستند. شایعه‌های رنگ به رنگ هم زبان به زبان می‌چرخید و دلهره را بیشتر می‌کرد. شبی جوانان محله دور هم جمع شدند تا خودشان راهی پیدا کنند. بیش از هر چیز علاقه داشتند موجودات غریب را بشناسند.

چند شب بعد صدای فریاد رد کوچه‌ها پیچید. چند نفر می‌دویدند و عده‌ای که بعدًا معلوم شد مامورهای شهربانی هستند، آنها را دنبال می‌کردند. تابان، محمد پسر نفتی، رضاآریا و جعفر کفتر باز چهار نفری بودند که روز بعد دست بسته به محله آورده شدند.

مامورها آن روز بدون این‌که چیزی به مردم ِمشتاق بگویند، خانه‌های آن چهار نفر را گشتند اما چیزی پیدا نکردند. روز بعد و روز بعد هم آمدند تا این که روز آخر تصمیم گرفتند توی چاه را هم بگردند.

مردم جلو خانه‌ی تابان جمع شده بودند و بوی سنگین چاه در هوا کشاله می‌شد. هر چهار نفر دست بسته کنار دیوار ایسناده بودند و کسی آویزان از طناب کلفتی، چاه را می‌کاوید. «پیدا شد… پیدا شد». مردم با عجله خود را به چاه رساندند. مامور از طناب بالا آمد، تکه‌های کوچک را با دقت نگاه کرد و کنار گذاشت. تکه‌ی بزرگ‌تر را شست و رو به مردم بلند کرد: «این بود» . یک ماسک پلاستیکی که می‌شد حدس زد چطور روی صورت قرار می‌گرفته است. می‌چسبید و با پوست صورت یکی می‌شد. جای چشم‌ها دو حفره‌ی خالی بود و دماغی و دندان‌ها. مامور ماسک را به مردم نشان داد: «یعنی این ترس داره؟»  جمعیت ساکت بود اما کسی سکوت را شکست: «نصف شب ترس داره نه الان». مامور دوباره به ماسک خیره شد. دو حفره‌ی خالی چشم‌ها، دماغ و دندان‌های سفید ِ خون‌آلود.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: