شب ، دو چشم ، دو شعله ی شمع نرم نرمک در سیاهی محض تکان می خوردند ،دوشعله ی شمع می آیند کنار جوی و رو به آسمان مجسمه می شوند .

شب ، دو چشم ، دو چشم سگ می آیند تا کنارجوی ، تنها نشانه ای از یک مجسمه باشند .سگ دو چشمش را رو به ماه می گیرد و خیره می شود به آن کلاغ که سیاهست ودرسیاهی شب غرق ، و در ذهنش تصویری می ماند از کلاغی در شب وبه محاذات نورماه !

شب ، هرشب کلاغ می داند که سگ اکنون کنا ر جوی نشسته و آرام زوزه می کشد .کلاغ نمی داند این زوزه برای چیست یا به چیست !؟ کلاغ بال می کشد و بال می کشد ،از سبزه زارهای شبانه می گذرد ،می آید ،می نشیند بر بالاترین شاخه ی درخت .سگ ،گوش هایش را تیز می کند ،صدای کلاغ بوی ماه می دهد و بوی کلاغ صدای ماه .کلاغ در نور ماه مجسمه می شود .

شب ،هر شب ،هر شب سیاه ،کلاغ دو ماه کوچک برزمینه ی چشم های سگ می بیند و دو بار قار می کشد و آن دو ماه لغزان در چشم های سگ تا دمی که ماه در شیب آسمان می رود ،می مانند . کلاغ هوس می کند تا نزدیک آن دو ماه کوچک بیاید ،می آید ، اما سگ پوزه را جمع می کند و چون سگی کتک خورده در خود مچاله می شود .کلاغ دور می زند و دور می زند و دور می شود .

صبح ،هر صبح ، در ذهن سگ کلاغی نشسته است که به محاذات نور ماه مجسمه است ، و صبح ،هرصبح کلاغی از بالای سبزه زارها می گذرد ودر خاطرش دو ماه کوچک لرزان .

کلاغ همیشه دوبار قار می کشد و سگ همیشه یک زوزه ی طولانی و آرام .

(تابستان 76)

Advertisements