سکان ها و کشاله های خون

19 دیدگاه

هیچ کدام از بچه ها، رفتارها و حرفها، هیچ نشانی از خستگی و فشار طاقت فرسای دورهی آموزشی نداشت. روزی که قرار شد پنج نفر از بهترین غواصان تیپ را برای یک دوره ی آموزشی خاص انتخاب کنم، تقریبا همه میدانستند چطور دوره ای خواهد بود. بچه ها به هم نگاه می کردند و هیچ کس پیش قدم نمیشد. من کاغذ و قلم به دست دم در کتاب خانه ی تیپ ایستاده بودم و تقریبا داشتم ناامید می شدم که یکی گفت: دوره ی آموزشی کجاست؟ به شوق آمدم و گفتم: میریم دریاچه ی سد دز، جای خوبیه.

پنج نفر که انتخاب شدند یعنی وقتی اسمها نوشته شد، تازه یخ شکسته بود و یکی یکی میآمدند که من هم هستم، ما هم هستیم. اما فقط پنج نفر لازم بود. حکم زده شد و روز بعد به راه افتادیم. برنامه طوری تنظیم شده بود که اول پاییز میرسیدیم به دریاچهی سد دز. قرار بود بچهها برای نفوذ در هور آموزش ببینند. غواصی استقامت و شنای زیر سطحی. بچهها البته خیلی قوی بودند. شناگرهای ماهری که غواصی هم یاد گرفته بودند. در طول دورهی یک ماههی آموزشی نقطعه ضعفها برطرف شد و کم کم به بچهها گفته شد که قرار است به چه مأموریتی بروند.

ازمنتها الیه ساحل شرقی هور، از نزدیک مرزهای خودی، بالای جزایر مجنون، هور العظیم شروع میشد که سی کیلومترتا ساحل عراقی هور پهنای آب بود. عراقیها در سمت ساحل خودشان، خاکریزی کرده و ساحل مصنوعی درست کرده بودند که بین بچهها به خندق معروف بود و به تقاطع راه آسفالتهای که روی آن کشیده بودند با گذر شمال جنوب ِ العماره – القرنه چهارراه خندق میگفتیم. بچهها باید غروب از ایستگاه شهید بلخی به آب میزدند. فاصلهی پانزده کیلومتری را تا مواضع عراق، زیر سطح میرفتند و جایی موضع میگرفتند تا با شروع عملیات برای سکانهای نیرو معبر باز کنند. آموزش ِدسته با من بود و نمیدانم چرا از لحظهای که بچهها را در آغوش گرفتم، تیرگی مسمومی در سرم به چرخش افتاد. حال عجیبی که برایم تازگی داشت.

دستهی من، دستهی معراج، موج اول بود. موجهای دوم و سوم هم طراحی شده بود که اگر به هر دلیل موج اول نتوانست کارش را انجام دهد موجهای دوم و سوم معبر را باز کنند. بیسیم را امتحان کردند، لفاف پیچ کردند که آب به آن نفوذ نکند، یکدیگر را سر ِصبر در آغوش گرفتند، شوخی کردند، خندیدند، بغض کردند و سرانجام به آب زدند. از نگاه من دستهی معراج رو به عمق هور از ساحل خودی دور میشد و من افکار مبهم و تیره را پس میراندم.

برخلاف انتظار خیلی زود ارتباط با معراج قطع شد. یعنی آنها در گذر از ایستگاه شهید صدقیانی اعلام صحت کرده و همان آخرین ردی بود که از آن ها مانده بود.

روز عملیات که رسید هنوز از بچههای معراج خبری نبود. گردانها در ساحل خودی مستقر بودند و سکانها یکی یکی میآمدند تا دوازده کیلومتر به هور بزنند و برسند به مواضع عراق. از هفت هشت ساعت پیش، آتش سنگین خودی و عراق بر هور چتر باز کرده بود. گلولههای مستقیم آتش بارها ازپردهی سبز نی زار میگذشت و همزمان با خمپارههای شصت و نود فرو میآمد. آب تلاطم غریبی داشت و سکانها در دالانهای سبز نیزار، غرش کنان سینهی آب را میشکافتند و میرفتند. نزدیک ساحل عراق درگیری چنان شدیدی بود که تیر آتش بارها به نفرات میخورد و هر تیر پیکری را میدرید. غرش گلولهها و آتش سنگین قبضهها بر صدای فریاد بچهها غلبه داشت. خط عراق شکسته شد و نیروها در ساحل غربی هور فرو آمدند. جایی که عقبهی خشکی نبود و ترازوی وضعیت به نفع عراق سنگین بود. عراق با گردان مکانیزه بچهها را در مشت گرفته بود اما بچهها مقاومت جانانه داشتند. نیروهای صف شکن، پشت چهارراه خندق با گردانهای مکانیزه درگیر بود و گردانهای تکاور و نیروهای مخصوص عراق از ساحل شمالی هور و لشکر دوازده عراق از بال فوقانی جزیره مجنون، هماهنگ با نیروهای مخصوص، از شمال و جنوب به بچهها حمله کرده بودند و بر این همه شکاریها و بالگردهای رهگیر بر نیروهای عمل کننده یورش برده بودند.

هر دم کوهی ازآتش جلوی چشم میایستاد و توفانی از گلوله و خمپاره بر سر بچهها میبارید. هیچکس، هیچ حرفی نمیزد. گهگاه زمینهی سربی صدا به نعرهی مجروحی پاره میشد و دمی بعد گلولهای برشکاف مینشست و صدای غالب دوباره یکدست میشد.

فشار نیروهای عراق شش روز ادامه داشت و ابتدای روز هفتم فرمان عقب نشینی صادر شد. سکانها دوباره نیروها را سوار کردند و از دالانهای سبز نیزار به شتاب عقب کشیدند. اغلب بچهها دلهره داشتند و دم آخر تیر و گلولهی خمپاره شیطان وحشی را میمانست که به دنبال بچهها افتاده بود.

فرمان رسید که در عقب نشینی شتاب کنید. عراقیها که شنود کرده بودند فشار را بیشتر کردند. بعضی از سکانها در آب کج میشد و نیروهای خستهی پرشتاب را به آب میانداخت.

حالا دیگر فریاد زود … زود هم در فضا طنین داشت. وقتی سوار قایق شدم هوا به نظرم سرخ میآمد. باد عجیبی بر نبرد و صحنهی نبرد میوزید. سکاندار گاز داد و سکان در آب کنده شد. غرش موتور قایق چنان بود که تنها صدای گلولههایی که نزدیک میشدند به گوش میرسید .

قایقها در آبراههها و مسیرهای نیزار میگریختند و در پی قایقها حجم سنگینی از آتش تنوره میکشید. چرخ میخورد و از دل آن چرخش مرگبار گلوله بیرون میریخت. صدا، صدای سخت فلز و تن، باروت و نسوج، ترسی که برآبها میگریخت و باد سرخی که برهور میوزید …

قایق تکانی خورد، کج شد، راست شد. دستم را برلبهی قایق گرفتم و ناگهان چشمم به دنبالهی کف آلود افتاد. شتاب قایقها، گذر پی در پی قایقها، نیها را تکان داده بود و میدیدم که بچههای معراج پیچیده در شولایی از برگهای نی، از عمق هور بالا میآمدند. پیکرها زخم خورده و لباسهای غواصی، سیاه و سرخ بود و من یک بار دیگر بچههای معراج را میدیدم. بار اول هفت روز پیش، آنها به شور و لبخند از ما دور میشدند و حالا ما، ترسیده و تسلیم و تلخ، سوار بر سکانی از نیروهای جنگیدهی خسته، از آن ها دور میشدیم.

نکته: این داستان پیش از این در سایت ماهتاب منتشر شده است.

Advertisements

خواب یخ زده

28 دیدگاه

برای آقای فرهمند که نشسته یخ زد

کلافه از سرما پا تند کردم تا برسم به کافهی شهردار و رها شوم در آن گرمای مطبوع و دم گرفته. شهردار مثل همیشه نشسته بود پشت دخل و قند میشکست. سلامم را با تکان سر پاسخ داد.

خیره به فنجان چای، در سکوت قهوه خانه فرو رفته بودم که ناگهان در باز شد و مرد لاغر اندامی پا به  قهوهخانه گذاشت. شهردار سر بلند کرد: یواش ش … چته؟ مرد لاغر اندام با لکنت گفت: بلند نمیشه، جوابم نمیده. شهردار زیر لب گفت: لا اله الا الله. تکه قندی برداشت و در دست چرخاند و بی آن که سر بچرخاند با صدای بلند گفت: ممد … برو ببین چی شده. مرد لاغر اندام پابه پا کرد و با تردید به شهردار گفت: تموم کرده به خدا. شهردار یخ زده نگاهش کرد و مرد دوباره گفت: به خدا.

مرد لاغر اندام پایش را روی زمین میکشید و جلو جلو میرفت. پنج شش نفر از مشتریهای قهوهخانه به دنبال او  و من هم دنبال آنها میرفتم.

پشت قهوهخانه زمین پرت افتادهای بود که پر بود از آشغالهای خانگی و نخالههای ساختمانی. جابهجا دیوارها سیاه شده بود و معلوم بود که بارها و بارها پای آن دیوارها آتش روشن کردهاند. کنج زمین پرت، جایی که دیوارها به هم میرسیدند، در دل زاویهی تیز بین دیوارها، کسی در خود مچاله شده و سر روی زانو گذاشته بود. من دورتر ایستادم و مرد لاغر اندام جلو رفت. دستی به شانهی مرد مچاله گذاشت: اوهوی … داداش. مرد، سر از روی زانو برنداشت. کسی از جمع گفت: سرشو بلند کن. مرد لاغر اندام ناگهان تلخ شد: بفرما، خودت سرشو بلند کن. و قهر کرده عقب کشید. جلو رفتم و دستی به شانهی مرد گذاشتم. سرد بود و مثل سنگ سخت. لباسهای کهنه از چرک سیاه میزد و چرک یخ زده، نور را بر میگرداند. دستم را روی گردنش گذاشتم، سرد بود. سر بلند کردم و دیدم که جمع منتظر است. گفتم: یکی خبر بده بیان ببرنش. کسی پاسخ داد: دارن میان.

دوباره دستم را گذاشتم زیر گلوی مرد و سعی کردم سر را از روی زانو بلند کنم. گردن چغری میکرد و سر را در انتهای گردن خمیده نگه میداشت. موهای مرد، تاب خورده و چرکآلود، پوشال های یخ زده را میمانست. اطراف مرد اثری از آتش نبود. از ذهنم گذشت که سرمای دیشب را چطور گذرانده که قلبم از سرما فشرده شد: پیدا بود که چطور از آن شب سرد گذشته است.

آمبولانس که رسید مردان سفید پوش برانکار پارچهای را آوردند و کنار مرد مچاله روی زمین گذاشتند. ماموری که همراهشان بود، ایستاد به نگاه کردن و مردان سفید پوش با خشونت و شدت سر را از زانو جدا کردند. چهرهی مرد چنان تاب خورده بود که میشد سرمای شب گذشته را بر آن پلکهای نیمه باز دید. از شکافی که بین پلکها بود، سفیدی چرک آلودی دیده میشد. مامور از کسانی که ایستاده بودند سوال میکرد. کی؟ کجا؟ چطور؟ اما من بی هوا و منگ، قدمی عقب کشیدم. برانکار پیش پای مرد مچاله بود  و مردان سفیدپوش به سختی آن توده یخ   چرک آلود را روی آن گذاشتند. مرد همچنان مچاله بود و از هم باز نمیشد. مردان سفیدپوش کلنجار میرفتند. مامور هم به کمک آنها رفت اما تقلای مامور و مردان سفیدپوش فایدهای نداشت و پیکر یخ زده از هم باز نمیشد. مردان، خسته از تلاش، مرد یخ زده را همانطور مچاله روی برانکار گذاشتند و آمادهی رفتن شدند. مامور پتوی کثیفی را برداشت و روی جسد یخ زده انداخت. خاک سردی به هوا بلند شد تا دوباره باد سرد بوزد و از روی زبالهها و توفالهای یخ زده بگذرد.

مردان سفیدپوش برانکار را تا نزدیک آمبولانس بردند و وقتی یکی از مردان بالا رفت، برانکار کج شد و پیکر یخ زده روی زمین افتاد. پتوی کثیف کنار رفت و دستهای مرد یخ زده در چشم نشست. مرد یخ زده، تکه کاغذی هنوز در دست داشت. پیکر یخ زده را دوباره و این بار با خون سردی تمام روی برانکار گذاشتند.

باد از روی آشغال ها میگذشت، آمبولانس دور میشد، مردان به کافهی شهردار برمیگشتند و خورشیدی یخ زده، کم کم خود را بالا میکشید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: