اندر خیانت وبلاگ به ادبیات

22 دیدگاه

روزی روزگاری در این سرزمین٬مانندهر جای دیگر جهان در کنار انبوه مجلات رنگارنگ٬مجله های جدی ادبی نیز چاپ و منتشر می شد.مجلاتی که به قاعده مدیر مسئولی داشتند و سردبیری یا شورای تحریریه.مجله رنگ و بوی خاص خود را داشت وگاه ایده ی روشن سیاسی .اما هر چه بود در اولین شماره ی مجله حداقلی برای ارزش تکنیکی آثار قابل چاپ تعریف می شد.از آنجا که این مجلات با تیراژ متوسط ۲۵۰۰۰ نسخه چاپ و توزیع می شدند٬علاقه مندان به ادب را تا حد زیادی راضی و قانع می کردند و بهترین روزها٬آن روزهایی بود که می شد مجلات جدی ادبی را شمرد و یک دست را مشت کرد.

آن مجلات وابسته به آثاری بودند که از مخاطب می رسید و از میان مخاطب عام برخی قلم را در دست محکم تر گرفته و جدی تر می نوشتند.مخاطب علاوه بر این که مجله ی مورد نظر خودرا انتخاب می کرد٬برای این که اثرش چاپ شود ٬سعی می کرد به حداقل تعریف شده توسط مجله ی دلخواهش دست یابد و در سوی دیگر آن مجلات اگر می توانستند دوستی ها و دشمنی ها را کنار بگذارند٬جریان ساز می شدند یا بر شرایط روز اثر گذار.

در دفتر آن مجلات٬ زیر میز سردبیر سطل زباله ای -مثالی- بود که علاوه بر فیلتر سیگار ٬با کاغذهای باطله پر می شد.با هر کاغذی که به سطل انداخته می شد -جدای از ناسازگاری سیاسی- ٬می شد فرض کرد که نویسنده ی نوقلم مجبور است برای اینکه اثرش کنار گذاشته نشود٬تمرین نوشتن را مکرر کند تا زمانی برسد که سردبیر نتواند آثار بعدی آن نویسنده ی را کنار بگذارد.آن وقت نویسنده خیالش راحت بود که اثرش در تیراژی قابل توجه چاپ شده و به منظری شایسته می نشیند و او می تواند پس از این در انتظار دیده شدن و نقد شدن باشد.

آن حداقل کیفی تعریف شده ٬هرچه که بود با قلم زنی منتقدینی چون براهنی و گلشیری و دیگر بزرگان پررنگ می شد و داستان ها و شعر ها چنان که می باید به کارخانه های کلمه سازی تبدیل می شدند و زبان نفس می کشید.آدینه ٬ دنیای سخن ٬ گردون ٬ مفید ٬ تکاپو و حتا ادبستان و سوره و…یعنی طیفی از مجلات که هر یک خاستگاه های فکری مختلف را پوشش می داد.اما حالا دیگر هیچ مجله ی جدی ادبی نیست.بعضی ها به محاق تعطیل خود خواسته رفتند و برخی دیگر حکم تعطیل گرفتند.

حالا وبلاگ وسیله ای دم دست برای نوشتن و عرضه کردن است . اما تفاوت های نوشتن در وبلاگ و مجلات جدی ادبی بدیهی و روشن تر از آن است که بتوان توضیح داد.حالا دیگر از آن سطل کذایی خبری نیست و هر متنی با هر کیفیتی به عرصه می نشیند و کسی نیست تا نویسنده ی تازه کار را راهنمایی کند که نویسنده  تمرین و نوشتن مکرر را بر خود فرض بداند.این شرایط برای داستان نویس ها و منتقدین و شاعران یکسان است و تنها کسانی که برای دل خود متن ادبی می نویسند و کاری به دنیا و آخرت ندارند از شرایط موجود بهره مند می شوند.آن ها می توانند هر چه می خواهند بنویسند و البته کسی نیست که بخواهد انگشت روی یک متن ادبی بگذارد و نقدش کند که اگر قرار بر نقد باشد که داستان همان است که در بالا گفته شد.

نویسنده ای را می شناسم که در طول یک سال ٬یک رمان و بعد از آن کتابی در مدیریت عمومی ترجمه کرد و علاوه بر داستان هایی که برای خود می نوشت – که جایی برای چاپ آن ها وجود نداشت- دو کتاب هم در ادب کهن تالیف و جمع آوری کرد.روزی از روزها تصمیم گرفت وبلاگی طراحی و داستان هایش را در آن عرضه کند.شروع کار بد نبود٬خوانده شدن توسط دیگران ٬ نویسنده ی ما را به شوق آورده بود اما وقتی وبلاگ راه اندازی شد تعداد بازدید کننده ها دلسرد کننده بود.دوستی به نویسنده پیشنهاد کرد که وبلاگش را به دیگران معرفی نماید.نویسنده نشست و یک جفت دستکش آهنی -کفش آهنی؟؟!- به دست با دکمه های کیبورد خودش را این جا و آن جا برد و نظر داد.او برای نظر دادن به مطلب دیگران باید وقت می گذاشت تا نظری در خور دهد – آنهم اغلب برای داستان ها و شعر هایی که فاقد ارزش نقد بود- که نویسنده ی مطلب هم به وبلاگ او بیاید و مطلب او را بخواند. این بود که ناگهان وقت نویسنده صرف معرفی خود از راه نظر دادن به نوشته های دیگران می شد و جالب اینکه در این پهنا از هر قماش مستوره ای حاضر بود.شعر ٬ داستان کوتاه ٬ داستان دنباله دار!٬ نقد فیلم ٬ نقد وبلاگ و رنگاژه و سیاست و فوتبال و …ای داد بی داد… مخالفت ٬ موافقت ٬ طنز ادبی ٬ طنز سیاسی و…جنگل مولایی که دایناسورهای عهد عتیق در کنار شاپرک ها و پروانه های تکامل یافته ی قرن های بعدبه سازگاری در کنار هم بودند.

درست یک سال گذشت . کتاب مدیریت عمومی زیر چاپ است و رمان ترجمه شده آخرین مراحل فنی قبل از چاپ را می گذراند ولی متون کهن در انتظار فرصتی هستند که از لابلای نوشتن در وبلاگ به دست آید تا جمع بندی شوند.در این یک سال نویسنده فقط و فقط برای وبلاگ نوشت و به وبلاگ های دور و نزدیک رفت و نظر داد و جز آن نه داستانی ٬ نه ترجمه ای و نه چیز دیگری.

اعصاب ها خراب است. دل ها گرفته و غمگین است و نگاه ها پژمرده و دست ها ساکن. نویسنده اگر ننویسد ٬ اگر نتواند که بنویسد و اگر آن چه که می نویسد لااقل خودش را راضی نکند ٬ روحیه اش را از دست خواهد داد و دنیا بر او آوار می شود ٬ مثل نقاشی که نتواند نقاشی کند و نوازنده ای که نتواند ساز بزند و مجسمه سازی که خشک شده باشد ٬ عینا مجسمه.وبلاگ اعصاب نویسنده ها و شاعران و منتقدان پا در راه را خرد کرده و نویسنده های با سابقه در وبلاگ هایشان دارند غرق می شوند و خروجی آن ها نسبت به زمانی که وبلاگ وجود نداشت بسیار اندک شده است.

من منتظرم ٬ هنوز منتظرم و مثل احمق های بکت دارم به عمق جاده نگاه می کنم که ببینم کسی پیدا می شود که در این وانفسای خطرناک ٬ دست از جان و مال و آبرو بشویدو عاشقانه مجله ای جدی راه اندازی کند؟

نکته مهم : خوبی های وبلاگ را البته می دانم ٬ اینجا از آن پنجه ی قوی اش گفتم که گلوی ادب خلاقه را گرفته است و با خونسردی محض ٬فضای ادبی وبلاگ ها به بنگاه های دوست یابی تبدیل شده است.

Advertisements

درخت های سدر

22 دیدگاه

قاتل ها همیشه برایم جذاب بوده اند.چه آنها که گرفتار می شوند و چه آنها که سال ها بعد روشن می شود که قاتل بوده اند ودیگر نیستند تا گرفتار شوند.اینکه چرا به قاتل ها علاقه دارم بماند ولی گمان می کنم هر کس فهرستی از قاتل ها و جنایت کار ها دارد و گهگاه به آنها فکر می کند و این که هر کس به چه بعدی از رفتار قاتل ها می اندیشد٬موضوعی منحصر به فرد است.

در خاطراتم قاتلی هست – که در خاطره ی جمعی اهوازی ها هم حضور دارد – که معلوم نیست چگونه و چرا به مخوف ترین قاتل قتل های سریالی اهواز در فاصله ی سال های پنجاه و شش و هفت تبدیل شد.خانه ی پدری او نزدیک خانه ی پدر بزرگ مادری من بود و به خاطر دارم که آن روز ها – حتا در گرماگرم انقلاب – حرف او به شکل های مختلف و بیشتر اغراق شده بر زبان ها جاری بود.در این فرصت کوتاه از او فقط با اسم کوچک یاد می کنم که خانواده اس هم چنان به زندگی مشغول هستند و نیز بسیار محترم.

عبد (بر وزن وزش) مخفف اسم های ترکیبی مانند عبدالرضا٬عبدالله٬عبدالرسول و…است.اولین قتلی که عبد انجام داد به نوعی تلاش برای حفظ یک راز بود و راز او تجاوز بود.تجاوزی که در شب سردی از شب های دی ماه اهواز پشت ورزشگاه بزرگ شهر اتفاق افتاد و عبد پس از تجاوز فرار کرد اما چند لحظه بعد برگشت و برای حفظ راز مادر و فرزندی راکشت تا برای خانواده ی مذهبی او آن راز هولناک فاش نشود. اجساد دو نفر تا دو روز همان جا – که آن وقت ها حاشیه ی شهر بود – ماندند و دو روز بعد عبد اجساد را با قایق پارویی کوچکی به یکی از جزیره های وسط کارون برد.وقتی یکی از اجساد را آن جا دفن کرد ٬ظاهرن قایق ماهیگیری دیگری – که ماهی نربچ شکار می کرده – نزدیک می شده که توی قایق می نشیند و جسد دیگر را به جزیره ی بعدی می برد و آن جا دفن می کند.

عبد تا سه ماه قتلی انجام نداد اما روز مسابقه ی دو تیم فوتبال نیروی اهواز و همین برق شیراز پسر بچه ی دوازده ساله ای رامی دزدد وبه یکی ازدیگر جزیره های کارون برده و بعداز تجاوز٬کودک رادفن می کند. کارون رود عجیبی است و از نقطه ای که وارد اهواز می شود تا آنجا که از شهر خارج می شود٬دو پیچ چهل و پنج درجه خورده و حدود یازده جزیره ی کوچک و بزرگ داشته که حالا بعضی از آن جزیره ها به هم چسبیده اند.یکی دو تا از جزیره ها آن چنان بزرگ شده اند که شهرداری اهواز می خواهد آن جا شهر بازی بسازد.

وقتی عبد عدد قتل را به هفت می رساند٬کسانی که او را از نزدیک دیده بودند٬بی آنکه بدانند داستان از چه قرار است متوجه تغییر رفتار عبد می شوند و ظاهرن با افزایش شمار قتل ها حال او بدتر هم می شده تا جایی که کنترل بر خود را به تمامی از دست می دهد و به بدترین اشتباه ممکن ٬در واقع به بدترین وسوسه ی ممکن تسلیم می شود٬زنای با محارم.اما پس از تجاوز از قتل چشم پوشی می کند و متواری می شود.برخی از خویشاوندان – همراه پلیس – در پی او می گردند تا خودشان سزای عملش را بدهند.آنها هنوز از دیگر کارهای عبد خبر نداشتند.کسی نمی تواند عبد را پیدا کند تا این که روزی نگهبان جلوی کلانتری سه اهواز دزدیده می شود.ظاهرن انگیزه ی عبد از بیهوش کردن و سپس کشتن نگهبان٬به دست آوردن اسلحه ی او بوده است.حالا دیگر جنگ خود ساخته ی عبد با تمام دنیا به جنگی تمام عیار تبدیل شده است٬او اسلحه هم دارد.چند روز بعد به ماشین های عبوری از جاده ی اهواز آبادان حمله شده و دزد نقاب پوش مسافران چند ماشین را لخت می کند.بعد از این حمله اوضاع کمی آرام می شود اما هنوز کسی از عبد خبری ندارد.

ماهی نربچ (بر وزن اکبر) از ماهی های کمیاب آب های شیرین است.این ماهی بزرگ زمانی قابل شکار است که خود برای شکار ماهی های کوچک (یا هر دلیل دیگری) به سطح آب می آید.وقتی ماهی به سطح آب می آید٬ماهیگیری که در شکار نربچ تخصص دارد٬می تواند تیره ی پشت ماهی را با تیر و کمان بزند.کارون مدت هاست که از ماهی نربچ خالی شده است.

آن روز ماهیگیر مثل روزهای قبل سوار بلم کوچکش ٬جایی بین نیزارهای اطراف رود کمین کرده و منتظر ماهی نربچ است.او می بیند که عبد مثل گربه ی دزدی٬که آرام و بی سرو صدا حرکت می کند و اطراف را از خطر بو می کشد٬از پشت درختچه های گرگر جزیره پیدا می شود و به آرامی به آب می زند تا شنا کنان به ساحل بیاید.ماهیگیر صبر می کند تا عبد برود.او عبد را می شناسد چون پس از قتل نگهبان کلانتری٬عکس عبد در اهواز و دیگر شهرهای خوزستان پخش شده بود.جالب این جاست که ماهیگیر سراغ پلیس نمی رود٬او موضوع را به برادر بزرگ عبد می گوید وبرادر عبد با چند نفر دیگر به همان جزیره رفته و در انتظار آمدن عبد کمین می کنند.آنها یک روز تمام منتظر می مانند تا این که روز بعد عبد را می بینند که به آب زده و در حال شنا کردن به طرف جزیره است و مثل نجات غریق ماهری٬ کسی را همراه خود می آورد.عبد در حال کندن زمین در محاصره می افتد و به دست برادر بزرگ خود ٬کشته می شود. می گویند قبل از مرگ٬عبد به برادر گفته که توی هر جزیره کسی را دفن کرده است.از ده قتلی که عبد انجام داده بود٬تنها جسد سه نفر پیدا شد و از اجساد دیگر خبری نشد که نشد.

حالا که سال ها از آن ماجرا می گذرد٬توی بعضی از جزیره های وسط کارون٬در کنار انبوه درختچه های گرگر٬یک درخت٬فقط یک درخت سدر روییده است و اگر کسی از ساحل به جزیره های کارون نگاه کند٬شاید از خود بپرسد :وسط این همه درخت گرگر٬ یک درخت سدر چه می کند؟

نامجو در محاصره

23 دیدگاه

موسیقی «شلپ شلوپ» متاسفانه ریشه در تاریخ موسیقی رادیو ایران دارد.موسیقی هنرمندانه ی ایرانی به دنبال رشد ممتد وتدریجی به موسیقی سالهای پنجاه کشیده شد و موسیقی سالهای پنجاه ٬فرزندی تحویل داد که همین موسیقی شلپ شلوپ امروز است.موسیقی سالهای پنجاه پیش از این از ازدواج با پدری دیگر٬طی سزارینی دردناک فرزند دیگری تحویل داده بود که به موسیقی لس آنجلسی مشهور شده است.

وقتی رادیو در حضور موسیقی ردیفی سنتی با آثار قمر و بدیع زاده و اجرای گروههای گوناگون موسیقی سنتی و تک نوازها متوجه خلاء موسیقی مردمی شد٬به دلیل نبود برنامه ی روشن٬»در» قلعه باز شد و خوانندگان طاق و جفت بی هیچ آزمونی – و تنها با آشنایی و رابطه – به رادیو سرازیر شدند.گو این که آن خوانندگان – بجز انگشت شماری که بر موسیقی ردیفی مسلط بودند- برای اجرای آثارشان نمی توانستند در همان آغاز ساز مخالف زده و آثاری به تمامی غیر سنتی ارائه دهند اما چون نمی توانستند چهارچوب های دشوار موسیقی ردیفی را در آوازهایشان رعایت کنند٬هرچه بیشتر به سوی تصنیف کشیده شدند و با نظر به تفاوت تعداد این خوانندگان و خوانندگان سنتی ٬طولی نکشید که تصنیف بر رادیو مسلط شد در حالی که پیش از این آواز اصل و تصنیف فرع موسیقی انگاشته می شد.

هرچه هست این آثار به ابتدایی ترین شکل توسط ارکستر اجرا می شد و اساسن هیچ تنظیمی در میان نبود در حالی که وقتی قرار است ارکستر کاری کند٬به موازات چندین نوازنده کسی هم لازم است که بر پایه ی نظم از پیش اندیشیده ای کار را تدوین کرده و به اجرا برساند.حالا که به موسیقی آن دوره گوش می کنیم به نظر می رسد که اغلب حتا دست نوشته ی مختصری هم به عنوان» پارتیتور» در میان نبوده است و بدیهی است که در چنین وضعیتی نوازندگان با اتکا به ذوق و استعداد خود با یکدیگر به طور ضمنی به توافق می رسیده اند و در نهایت با نظر خواهی از آهنگ ساز قطعات را اجرا می کرده اند.

در این شلوغ بازار نهار زده برنامه ی گل ها به کوشش مردان برجسته ای چون روح الله خالقی٬جواد معروفی و حسین ناصحی و دیگر بزرگان٬شکل گرفت که گاه برای اجرای یک قطعه ماه ها وقت می گذاشتند و به گفته ی تورج زاهدی تمام دانش خود از موسیقی غرب را هم چاشنی کار می کردند.اما عدم حمایت رادیو از این برنامه در کنار «آسان پسندی»مخاطب٬ اجازه نمی داد این فرم ارزشمند از موسیقی بین مردم گسترش درخور یابد.

پیش از آن سزارین کذایی هم خوانندگان پاپ میدان را از خوانندگان سنتی ربوده بودند.حالا بماند که این آثار در مقایسه با آثار قبل از خود بسیار نازل تر بود و نه تنها پارتیتور و تنظیمی در میان نبود بلکه می توان ادعا کرد که نوازندگان آن آثار٬آهنگ را از طریق گوش دادن به اجرای خام آهنگ ساز یاد می گرفتند و صبورانه با هم تمرین می کردند تا در نهایت به آهنگی که از قبل نمی دانستندچه چیزی خواهد بود دست یابند.اینجا ست که زحمت های مرتضا حنانه و کوشش شبانه روزی او با آثاری که توسط ارکستر فارابی اجرا می شد – نشان دهنده ی عالی ترین نوع ارکستراسیون و تنظیم – به بار می نشیند.اگرچه حنانه نتوانست همان نیمای گمشده ی موسیقی ما باشد اما توانست به اغلب علاقه مندان موسیقی نشان دهد که هر قطعه نیاز به تنظیمی درخور دارد که روی کاغذ نوشته می شود و همان است که مدت ها مورد دقت و تمرکز قرار می گیرد.کسانی که آثار حنانه را شنیده بودند دیگر نمی توانستندآهنگ هایی را که به ابتدایی ترین شکل ممکن٬ابتدایی و عاری از هر تنظیمی اجرا می شدبپذیرند .گو این که آنها اطلاع چندانی از کم و کیف جزییات فنی موسیقی نداشتند اما با اتکا به ذوق٬تفاوت این آثار را با آثار سطحی درک می کردند.

اینجا پای واروژان به میدان کشیده شد.او موسیقی دانی تحصیل کرده بود که مهم ترین دستاوردش برای موسیقی پاپ «تنظیم» بود.در واقع او توانست تنظیم را به اصلی غیرقابل صرف نظر در موسیقی تبدیل کندو پس ازآن بود که اهالی موسیقی برتنظیم گردن نهادند و به دنبال او کسانی چون منوچهر چشم آذر – برادر ناصر چشم آذر – آندره و آندانیک مسیر را ادامه دادند و زمانی رسید که مردم موسیقی مورد علاقه خود را با اجرایی می شنیدند که حساب شده و دقیق بود.

از آنجا که حنانه در تلاش بود تا بتواند تفکر نهفته در هارمونی موسیقی غرب را در آثارش بگنجاند٬آنچنان که شایسته ی او بود مورد اقبال مردم قرار نگرفت.در مقایسه با حنانه ٬واروژان نه تنها به این دلیل که فرهیختگی موسیقایی حنانه را نداشت٬بلکه چون می دانست مردماز هنر نخبه گرا دوری می کنند٬از تعمق هارمونیک خودداری کرد.در کارهای اوآنچه اهمیت داشت اجرای زیبای تمی بود که توسط آهنگ ساز ساخته می شد.برای نخستین بار پارت ها تقسیم بندی می شد و بخش های مختلف ارکستر چیزی می نواختند که در عین اختلاف تم ٬با هم به هماهنگی کامل می رسید.

همین موسیقی که پا در راه کمال گذاشته و اندک اندک به پیش می آمد٬ مادر همان موسیقی ای ست که درحال حاضر به موسیقی لس آنجلسی معروف شده است و نیز مادر همین موسیقی ای ست – البته از ازدواج با پدری دیگر – که فعلن می گوییمش موسیقی «شلپ شلوپ».

انقلاب وقفه ای در حرکت رو به رشد موسیقی ایجاد کرد و خوانندگانی که از ایران گریخته بودند در لس آنجلس گرد آمدند و این موسیقی به ضرورت شرایط سخت توسط کسان دیگری به زندگی پس از سزارین ادامه داد و به جایی رسید که حالا رسیده است٬پر از قار ٬پر از قور٬پر از قر!

در سوی دیگر با وقفه ای بیست ساله در ایران٬با باد خوردن و آب افتادن در موسیقی سال های پنجاه از یک سو و از سوی دیگر با اثر پذیری از موسیقی لس آنجلسی – به عنوان برادر بزرگ تر – موسیقی شلپ شلوپ شکل گرفت.

موسیقی امروز به دلیل الزام در رعایت پاره ای موازین و مناسبات در دایره ای افتاده است که مدام خود را و احوال خود را تکرار می کند.عمده ترین نو آوری در این دایره ی تنگ به تجربه های آهنگ ساز بر می گردد و میل او به ایجاد و به کار گیری افه های جدید صوتی. اما خود خواننده هم از میان این همه پیامبر جرجیس را انتخاب کرده و این غم انگیز است.ترانه سرا ها به کمک پمپ باد برخی نشریات بزرگ می شوند و آواز خوان ها عکس های مکش مرگ ما می گیرند و نوجوانان و جوانان وطنی همین یک چشم را غنیمت شمرده اند.

آنچه توسط نامجو ارائه شد٬تکانی به این فضای غمبار داد.نامجو با اتکا به هوش و درایت ذاتی خود٬پاشنه ی آشیل موسیقی پاپ را دریافت و راست به نشانه زد. او اشعاری انتخاب کرد که برای جذب و به تفکر واداشتن بی حس و حال ترین مخاطب هم کفایت می کرد و همین حسن انتخاب باعث شد آثارش مانند برگ زر دست به دست شود.

اگر نامجو این فرصت را به خود می داد که بین این آثار – که مجوز را در خواب می بیند – و آثاری که مجوز گرفته موازنه برقرار کند و مشق های زیبای او به سرعت به مخاطب نمی رسید٬با اطمینان و صد البته با تلخی می گویم که آن وقت ما خواننده ای یگانه می داشتیم.گو که نامجو در همین وضعیت هم برای ما و موسیقی پاپ ٬یگانه است اما در آن صورت شاید راه برای دریافت مجوز کمی هموارتر می شد و خود هنرمند از قبل آثارش بازخورد مناسبی می یافت.

آثار نامجو به تمامی بر گرده ی شعر زیبای آنها قرار گرفته و نقطه ضعف بزرگش موسیقی است.تصور کنید اگر «عقاید نوکانتی»٬»دیازپام»و دیگر آثارش با موسیقی نظم یافته ای مانند آن چه که در ترنج می بینیم ارائه می شد چه اتفاقی می افتاد؟دلتنگی از آن است که نامجو با ترنج درک موسیقایی خود را به معرض گذاشته است و مقایسه ی موسیقی ترنج با آثار دیگرش – که خواب مجوز می بینند – موجب دلتنگی ست.لحن گزنده ی نامجو در این آثار آن چنان هولناک است که ممکن نیست کسی آن ها را بشنود و در خودفرو نرود.مقایسه کنید:اول شلپ شلوپ ها:

*) شهزاده ی من رویای من کو…کو هم قبیله لیلای من کو

*)نه این قرارمون نبود من رنگ شب بشم…تو سرسپرده شی من جون به لب بشم

*)ن ن ن ن ن ن ن ن نداره ه ه ه ه…

و نامجو که با درد می خواند : ببین دیازپام ده خورانده اند…

و یا : تیغ و رگ ٬زجمجمه طپانچه بگذران…برآزردگی خود کمانچه بگذران

محسن نامجو ٬ دوست ندیده ی من ٬ در عمق تنهایی هایم چه خوب تو را درک می کنم و تو نیز چه خوب مرا و سکوت نسل مرا فریاد کرده ای…

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: