شرزین در محاصره

13 دیدگاه

…گفته اید همه یکسانند ، و اگر مردان شمشیر زنند و
زنان دوک نشین از آن روست که آنان مشق شمشیر می کنند و اینان مشق دوک . گفته اید
این ها همه از ممارست است و نگفته اید ناشی از ذات خلقت ( فریاد زنان ) درست است ؟

شرزین
: آری  این ها همه از تمرین است ؛ جلاد
تمرین سربریدن می کند و تیر انداز تمرین تیر اندازی ، کفاش بسیار کفش می دوزد تا
استاد شود و رسٌام همین گونه ،اگر دستی را ببندی بی هنر می ماند و این گناه از آن
دست نیست گناه آنست که تمرین بستن کرده . و شما بسیار تمرین می کنید  تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد  ، شما که اینک بر خون من دلیرید ، و بسیاری
تمرین نیزه می کنند تا شما را که تمرین فریاد می کنید بر من چیرگی دهند و من تمرین
مرگ می کنم .


بخشی
از گفتگوی شرزین در محاصره ی بزرگان

این
روزها تمرین چه می کنیم ما ، تمرین چه می کنید شما ؟
  

حمید اکبریان ساروی

4 دیدگاه

پیش از این خواب بزرگ توانسته دوستانی را که مدت ها از آنها بی خبر بوده پیدا کند.یکی از آنها هم خودم بودم که بعد از مدت ها توانستم با او ارتباط دوباره برقرار کنم.حالا من هم می خواهم تیری به تاریکی بیاندازم تا شاید کسی را که مدت هاست گم کرده ام، دوباره پیدا کنم.

ماجرای آشنایی ما برمی گردد به سال های دانشجویی و به ویژه کلاس ادبیات.در آن کلاس،در ردیف دانشجوهایی که از عالم شعر دور بودند و اگر از شعر و شاعری چیزی به گوششان رسیده بود،دست بالا شعرهای مهدی سهیلی بود.از معاصرها می گویم وگرنه همه حافظ و سعدی و مولانا را می شناختند، گیرم که جز همان چند غزل کتاب های درسی چیز دیگری از آن بزرگان نخوانده بودند.

استاد (زنده یاد دکتر پارسایی) یکی از غزل های نصرالله مردانی را از روی کتاب متون می خواند و توضیح می داد.آن روزها هنوز با مجید هم آشنا نشده بودم.در واقع با هیچ یک از هم کلاسی ها دمخور نشده بودم.این بود که سر در لاک خودم،داشتم چیزی می خواندم که حالا یاد نیست چه بود.ناگهان صدایی از ردیف های آخر کلاس بلند شد و با شدت هرچه تمام تر به غزل نصرالله مردانی حمله کرد.پر انرژی و یکریز حرف می زد و گفت و گفت (استاد با بزرگواری تحمل می کرد و چیزی نمی گفت.اگر چه او از آن اساتید مخالف شعرنو بود) تا رسید به مثالی برای حرف هایش و از کتیبه ی اخوان اسم برد و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد فروغ.

بعد از همان کلاس به طرف او رفتم و بدون مقدمه گفتم:من احساس می کنم که ما دوستان خوبی برای هم خواهیم بود.او که تعجب کرده بود،لبخند زد.روزهای اول آشنایی را حالا درست به یاد ندارم اما خیلی زود به هم گره خوردیم.او از نقاشی-خط های من خوشش می آمد و یکی از مهم ترین مشوق های من در اجرای نمایش های یک نفره ای بود که در همان دوره ی تحصیل اجرا کردم.اغلب آن نمایش های یک نفره روی سن ِ دانشکده ی فنی اجرا شدند.به یاد دارم که یک بار یکی از نمایش هایی که آماده کرده بودم،در آخرین لحظات قبل از اجرا ،یکسویه و بی دلیل از طرف انجمن اسلامی دانشکده رد شد.آن وقت ها هنوز انجمن اسلامی ها در قرق بروبچه هایی بود که از عالم ادبیات فقط داستان راستان را می شناختند.نه این که آن را خوانده باشند،نه،تنها نامش را شنیده بودند.هر چه که باشد آن کتاب اثر استاد یگانه شهید مطهری بود و شناختنش برای آن بچه های معصوم ،الزامی.خلاصه از آواز و موسیقی هم تنها به صوت اذان و قرآن اعتقاد داشتند.نمایشی که آماده کرده بودم،فرمی بر شعر «با چشم ها…»ی شاملو بود.بعد از این که پاسخ روشنی به چرایی توقف نمایش ندادند،من هم تعدادی از دوستان را دعوت کردم و ساعت شش صبح شنبه روزی،نمایش را اجرا کردم.تشویق های او را هرگز فراموش نمی کنم.

بعدها،تقریباً هر جمعه بعد از ظهر همدیگر را می دیدیم.یا من به خانه ی آنها می رفتم و یا او به خانه ی من می آمد.یادم هست که تازه پاییز طلایی را کشف کرده بودیم.می نشستیم دو طرف صفحه ی شطرنج و نوار را از این طرف به آن طرف…خلاصه پوستش را کندیم.

او از دانشجوهای درسخوان بود و توانست بعد از هشت ترم فارغ التحصیل شود.با تمام شدن درس،از مشهد رفت.از جمله خوشی های من یکی این است که کارت های دعوت ازدواجش را طراحی کردم.البته به تعداد محدود و می خواست به مدعوین ویژه اش بدهد.مدتی بعد از شهر خودش،فقط یک بار،تلفن زد که متاسفانه نتوانستم با او حرف بزنم،یعنی خانه نبودم و شماره ای هم از او نداشتم.وقتی که می رفت شماره تلفن منزل پدری اش را به من داد که با تغییر شماره های تلفن،بی فایده شد و مرکز اطلاعات تلفن ساری هم کاری نکرد.من او را گم کردم،به همین سادگی و از آن به بعد همیشه به دنبال راهی بودم که شاید بتوانم دوباره او را پیدا کنم.نامش حمید بود.حمید اکبریان ساروی و اطمینان دارم که بعد از پایان درس،مشغول کارهای ساختمانی شده و سرش آنقدر شلوغ شده که فرصت ندارد که وبلاگی راه بیاندازد و گهگاهی چیزی قلم انداز،بنویسد.این است که تیر در تاریکی محض پرتاب می شود.دلم  می خواهد خودش این سطور را بخواند اما اگر نتوانست یا اصلاً با خبر نشد،امیدم این است که کسی از دوستان یا آشناهایش او را خبر کند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: