سرگردان در دره‌های سکوت–نگاهی به رمان «سکوت‌ها»؛ نوشته محبوبه موسوی

بیان دیدگاه

 

از این فریاد تا آن فریاد

سکوتی نشسته است

هراسان در دره‌های سکوت سرگردانم

شاملو

زمامی را می‌توان به خاطر آورد که رنگ‌ها وضوح قابل تأملی داشتند، مناظر بی‌واسطه زیبا بودند و حوادثی که در متن اجتماع جریان می‌یافت و حتی درونیات و تمناهای شخصی نویسنده و شاعر به آسانی به دام توصیف‌ها وتشریح‌ها فرو می افتادند. این‌ها همه از خصوصیات و ابرام‌های اولیه و حتمی جهان ماقبل مدرن بود.

اجتماع بزرگ و بزرگ‌تر شد و جمعیت‌ها از دل جمعیت‌ها بیرون آمدند و لایه‌های جدیدی در ضمیر انسان و اجتماع شکل گرفت و معنا یافت. اولین اتفاق مهم در این جهان مدرن، نفی قطعیت‌ها و حتمیت‌ها بود. جهان مدرن لایه‌های بی‌شمار به خود دید و مردم جهان مدرن، از قطعیت همیشگی ادراکات و احساساتی که به آن خو گرفته بودند فاصله گرفتند. فیزیک در چنین جهانی اصل عدم قطعیت را پیش کشید و فلسفه ـخواهر توأمان ادبیات- به توصیف و تشریح جنبه‌های متفاوت حوادث و لایه‌های اجتماع نشست.

هنرمندی که در متن این اجتماع قرار داشت، مثل ذره‌ای روی امواج بلند این دریای مواج بالا و پایین می‌رفت و تنها می‌توانست نسبت به احساسات خود اشراف داشته باشد. ماجرا آنجا تاریک‌تر و وهم انگیزتر شد که فهمید به همان هم نمی‌تواند اطمینان داشت.

آفرینش ادبی با تحول در اجزا و ساختار زبان و چیدمان دوباره‌ی اجزا پدید می‌آید. در شعر، نحو معمول و غالب بر جملات شکسته می‌شود و فرم جدیدی به انتخاب شاعر برای کلمات پیشنهاد می‌شود که برای خواننده یا شنونده خوشایند است و ذهن و احساسش را به بازی می‌گیرد تا او را به تجربه‌ی ذهنی جدیدی رهنمون شود. اما آنچه که در داستان (علاوه بر الزامات زبانی) تغییر می‌کند، ترتیب و دنباله‌ی حوادث است. اگر روایت نقل عین به عین زندگی باشد، هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده است و خواننده با تجربه ی جدیدی روبه‌رو نخواهد شد. نویسنده‌ی داستان، اجزای زندگی را درونی می‌کند، نظم و ترتیب آنها را به هم زده و تمام آنها را دوباره مرتب می‌کند. داستان نویس، کاری جز پیش کشیدن نظم جدیدی برای زندگی ندارد. در این امتداد نحو زبان در داستان –معمولا- شکسته نمی‌شود اما زبان لایه لایه می‌شود و به تعداد کاراکترها، لحن و گویش و متناظر با آن، شخصیت خلق می‌شود.

ادبیات در طول دوره‌های بسیار، در دوره‌های چپاول و تاخت و تاز و ایلغار، بنا به موقعیت، تحرک نشان می‌داد و رنگ‌به‌رنگ می‌شد و پیداست تا واکنش نسل تحت تجاوز و فشار، به آثار ادبی راه یابد و پالایش شود باید زمان بگذرد تا اتفاقات اجتماعی و حتی تجربه‌های شخصی، درونی شود و بعد از آن به شعر و داستان و نمایش راه یابد. طرفه‌ آن‌که همین گذر زمان باعث می‌شود که نگاه هنرمندانه‌تری شکل گیرد و اثر از ابتداییات و شعارها دور شود.

به بیان دیگر آثار خلاقه تا به سطح آفرینش هنری و اثرگذار برسد، مشمول زمان می‌شود و زمان، تطابق عین‌به‌عین نشانه‌های نهفته در اثر با تحولات اجتماعی را از بین می‌برد. چه بسا به همین دلیل، نسل به آرامش رسیده‌ی بعد از آن سراسیمه‌گی‌ها و دربه‌دری‌ها نتواند به آسانی درک کند که مردم او، در سال‌های گذشته تا چه اندازه درد و رنج کشیده و نتواند به خوبی درک کند که چرا در نظر نسل پیش از او جنگ و اتفاقات مهیب اجتماعی، پدیده‌هایی نکوهیده هستند.

تاثیر اجتماع ناهمگون و درون نامطمئن بر روایت، چیزی جز انفجار روایت نخواهد بود. چنین است که نویسنده‌ی رمان «سکوت‌ها»، برآمده از حوادث هولناک انقلاب و جنگ و کشتارهای معطوف به آن، روایت‌گر روایتی منفجر شده و قطعه‌قطعه است.

رمان سکوت‌ها، فرمی قطعه قطعه دارد که هر قطعه‌ی آن به‌مثابه یک بخش از رمان، حول شخصیت یا شخصیت‌هایی جریان دارد که در عنوان فصل هم آمده است. این فصل‌‌ها بجز فصل‌هایی که حول سیروس می‌چرخد و از زبان سیروس (اول شخص) روایت می‌شود، از زبان سوم شخص روایت شده‌اند که این تفاوت شاید نشان‌دهنده‌ی تعلق‌خاطر نویسنده به شخصیت سیروس باشد.

رمان، روایت غریب دو خانواده است که به‌خاطر گم شدن فردی به نام عباس در مسیر هم قرار می‌گیرند. نویسنده به بهانه‌ی نزدیک کردن ذهن خواننده به زمینه‌ای که باعث گم شدن عباس شده، او را از دالان دردناکی عبور می‌دهد. دالانی که روزنه‌های کوچکی به چشم‌اندازهای وحشتناک دارد؛ جنگ، احتکار، مهاجرت و دربه دری و در این میان به تجربه‌های دشواری مانند سیل و درگیری مسلحانه‌ی گروه‌های سیاسی قبل از انقلاب هم اشاره‌ای گذرا می‌کند تا بتواند به درون‌مایه‌ی اصلی رمان نزدیک شود. گم‌گشتگی، درون‌مایه‌ی اصلی رمان سکوت‌ها است. شخصیت‌ها در برابر هم قرار می‌گیرند اما هر یک به گونه‌ای در جهان خود گم‌ شده‌اند و به همین دلیل حرف چندانی برای هم ندارند و در برابر هم سکوت می‌کنند. اگرچه این سکوت گاهی دردناک و آزار دهنده می‌شود اما حقیقتا نمی‌توان تصور کرد که این شخصیت‌های ساکت اگر به‌زبان می‌آمدند چه حرفی برای گفتن داشتند.

وقتی در ابتدای رمان، عباس نوه‌‌ی پیرمرد به دیدن پدربزرگ خود می‌آید تا خبری به او بدهد، پیرمرد توی ایوان نشسته است و در مقابل نوه، سکوتی مرگبار دارد. از ابتدای رمان سکوت، پتک سنگینی می‌شود و مثل مرگ بر سندان روایت کوبیده می‌شود. عجیب آن‌که وقتی غلام علی ریاحی می‌خواهد با فرزندش حرف بزند، حرفش شنیده نمی‌شود و به دست فرزند کشته می‌شود. چنین است که سکوت بر می‌آید و به اتمسفری تبدیل می‌شود که شخصیت‌ها در آن نفس می‌کشند، بزرگ می‌شوند، عاشق می‌شوند و در سکوت می‌میرند یا گم می‌شوند.

گاهی که شخصیت‌ها علاقه‌ی چندانی به سکوت ندارند و در صدد حرف زدن بر می‌آیند، شکاف و فاصله‌ی بین آنها چنان مهیب است که سکوت مثل رعشه‌ی درد در رابطه‌ی آنها منتشر می‌شود:

«ایستاده بود کنار پنجره و طرح کم رنگ خودش را توی شیشه‌ی پنجره می‌دید. دقت کرد، اما نور بیرون زیاد بود و نمی‌توانست چیزی از اجزای صورتش را ببیند. صدای خفه‌ی کارکردن شکم مرد، با زرت و زورت بادهای بلند روده، در سرش پیچید. به پستو رفت که گوشه‌ای از آن را آشپزخانه کرده بود. دولا شد جلو کاسه‌ی لعابی زیر شیر آب، سرش را پایین برد، عق زد و تا جایی که می‌توانست، بالا آورد. بوی ترشیده‌ی استفراغ که در دماغش پیچید، کمی حالش جا آمد.»(ص78)

به‌راستی آن جا که آدم از بوی ترشیده‌ی استفراغ حالش جا می‌آید چه‌طور جایی است؟ فصل‌های محبوبه، چه آنها که توسط راوی روایت می‌شود و چه آنجا که از زبان سیروس روایت می‌شود از درخشان‌ترین بخش‌های رمان سکوت‌ها است.

نویسنده در طول رمان فضایی را ترسیم می‌کند که رفتن‌های ناگهانی عباس توجیه شود. گاهی این فضا آن چنان ترسناک می‌شود که خواننده بر آخرین رفتن عباس صحه می‌گذارد. تو گویی عباس از نحوستی فرار می‌کند که بر بیشتر شخصیت‌های رمان مستولی است:

«می‌روم… می‌روم با همین نحوست… تا آن را جایی دفن کنم.»

این را عباس می‌گوید آن هم در آشفتگی و هراس روزهای ابتدایی جنگ ایران و عراق:

«با تکان سرش، راه بر اندیشه‌ی آزاردهنده‌اش بست. پشت وانت‌ها پر بود از جمعیت. زن‌ها با چشم‌های از حدقه در آمده، دست‌ها روی بقچه‌های بار و بندیل، چشم دوخته به خالی یک‌دست بیابان… بچه‌ها کز کرده کنارشان، وحشت‌زده… تک و توک مردی اگر بود، خاموش، خیره مانده به انتهای جاده…

عباس پشت سرش را نگاه کرد، دم‌به‌دم قارچی از دود بلند می‌شد و بعد صدایی خفه به‌گوش می‌رسید. جاده را به توپ بسته بودند.»(ص152)

رمان سکوت‌ها توسط انتشارات کتاب ارزان [استکهلم] و خانه هنر و ادبیات [گوتنبرگ] و به همت آقای زراعتی چاپ شده است.     

Advertisements

کل کشیدن در خالی خیابان

4 دیدگاه

 

کارمند بیمارستان سینا به پیرزن می‌گوید بیایید و میت را ببرید برای دفن. کارکنان بیمارستان هنوز با واژه شهید اخت نشده بودند و هنوز همه‌ی مرده‌ها میت بودند. پیرزن چیزی می‌گوید به عربی، اما کارمند بیمارستان منظورش را متوجه نمی‌شود. پیرزن می‌آید بیرون و خلف را می‌بیند و به او می‌گوید که همراهش بیاید.
خلف، گاری‌چی پیری بود که اسب لاغری گاریش را می‌کشید و قبل از جنگ توی محله‌های اهواز می‌چرخید و اسباب و اثاثیه یا چند صندوق میوه و چیزهایی مثل این را جابه‌جا می‌کرد. خلف می‌رود توی بیمارستان سینا و سروصدا راه می‌اندازد و کسی از کارکنان بیمارستان نمی‌تواند آنها را قانع کند که آمبولانس ندارند و همه‌ی ماشین‌ها به جبهه اعزام شده‌اند. خلف با ناراحتی، با این قصد بیرون می‌آید که ماشینی بگیرد و با آن میت را به بهشت آباد اهواز ببرند اما شهر خلوت است و ماشینی در کار نیست. به اصرار پیرزن خلف، جوان را می‌گذارد پشت گاری و اسب را هی می‌کند. اسب ِلاغر، با سری نزدیک زمین به راه می‌افتد. اصلا انگار می‌دانست دارد چه می‌کند، چه گوهر عزیزی را با خود می‌برد. خلف کنار اسب راه می‌آمد و پیرزن دنبال آنها. گوشه‌ی عبای پیرزن به زمین کشیده می‌شد و نمی‌توانست پابه‌پای اسب و خلف قدم بردارد. گاری کم‌کم از پیرزن دور می‌شد و پیرزن آرام می‌گفت «فی امان الله، عینی… فی امان الله امُی». همین وقت بچه‌ها رسیدند و پیکر شهید را از روی گاری برداشتند. پیکر شهید که روی دست‌های بچه‌ها بلند شد، پیرزن نابه‌خود، از ته جانش کِل کشید اما بعد انگار به خود آمده باشد، به هروله افتاد. دست‌ها را ضربدر گرفته به سینه می‌کوباند و با پایی که می‌لنگید چپ و راست می‌شد و می‌آمد. سکندری می خورد و می‌افتاد، بر می‌خاست و شتاب می‌گرفت و در همه حال کِل می‌کشید و کِل می کشید. وقتی بچه‌ها شروع کردند به لااله‌الاالله گفتن، پیرزن روی صدای غمگین بچه‌ها می‌خواند:
و فرع یزین المتن أسود فاحم…………اثیث کقنو النخله المتعثکل
غدائره مستشزرات الی العلی………..تضل العقاص فی مثنی و مرسل(×)
تک و توک اهوازی‌هایی که هنوز توی شهر مانده بودند، بیرون آمدند و پیکر را دربر گرفتند و تا بهشت آباد اهواز بردند. پیرزن جلو افتاد. ساکت شده بود و از لابه‌لای سنگ قبرهای ناهموار می‌گذشت. رسید بالای قبری قدیمی و کنار سنگ شکسته قبر نشست. به اشاره او، جوانش را توی قبری گذاشتند که استخوان‌های پوسیده‌ای زیر سنگ‌های قدیمی لحد دیده می‌شد. آنجا قبر همسر پیرزن، پدر همان جوان بود.
تکه‌ای از رمان «فرش زیر برف»
—————————————————–
(×): گیسوی او مثل خوشه‌ی رسیده و متراکم خرما بود… پشت او فرو ریخته و آشکار. گیسوی او چنان پرپشت بود که دو دسته می‌شدند، دسته‌ای کاکل او بودند و دسته‌ای مجعد بود و تاب خورده.

نوشتن و نوشتن

9 دیدگاه

دلم برای نوشتن تنگ شده و احساس می کنم در این مدتی که بنا به مشکلات و «نا درکجایی» نمی توانسته ام بنویسم، البته نوشتن که همیشه بوده، نم یتوانسته ام بنشینم و سر صبر تایپ کنم و بگذارم این جا، خودم ضرر کرده ام و چه ضرری بزرگ تر از این که ارتباطم با دوستان قطع شده؟ چندی پیش فرصتی دست داد و دوباره و باحوصله نشستم به خواندن پست های قدیمی و دیدم هیچ دلیلی بهانه ی خوبی برای ننوشتن نیست.

این است که دوباره آمده ام. می خواهم دستی به سر و روی این خانه بکشم و با خیالات و رویاهای خودم سرگرم باشم. در همین مجال از همه ی دوستانی که با فرستادن ای میل پرسیده اند کجایی و چرا نمی نویسی تشکر می کنم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: