لیلا و شرط مرگ

22 دیدگاه

از آخر خیابان کمپانی تا ایستگاه کارون راه زیادی نبود. آن‌جا، نرسیده به ایستگاه، جایی که خانه‌ها تمام می‌شد، قبل از رسیدن به خط آهن اهواز – ماه‌شهر، زمین پرتی بود که بچه‌ها آنجا جمع می‌شدند و بازی می‌کردند.

نجیب، پسرلاغر اندامی بود که خیلی بیشتر از بقیه‌ی بچه‌ها دل و جرأت داشت. انگشت سبابه‌اش تابند ِدوم همیشه‌ی خدا زخم بود، ازبس که انگشت در هر سوراخی می‌کرد و پس‌گردنش همیشه سرخ بود، ازبس که به‌خاطر کارهای کرده و نکرده از برادر بزرگ‌اش پس‌گردنی می‌خورد. یکی از شورانگیزترین سرگرمی‌ها ردیف کردن ریگ‌های گرد روی ریل بود و کمین کردن تا آمدن قطار و با دلهره نگاه کردن که چطور سنگ‌ها از زیر چرخ‌های سنگین قطار باری شلیک می‌شود؛ پشت سرهم و درست مثل مسلسل . تقریبا همه‌ی بچه‌ها به‌خاطر این سرگرمی خطرناک کتک خورده‌بودند اما هیچ‌چیز مانع از تجربه‌ی مکرر این دلهره‌ی خوشایند نمی‌شد.

شایسته، دختربچه‌ی رنگ‌پریده‌ای بود که با عروسک پارچه‌ای می‌آمد و به دیوار خانه‌شان تکیه می‌داد و به بازی ما پسرها نگاه می‌کرد. مدتی گذشت تا من هم فهمیدم بین نجیب و محمد نفتی رقابت سختی درگرفته و هریک مدعی دوست‌داشتن شایسته‌اند.دختر کوچک – که البته آن روزها به‌نظر هیچ‌کس کوچک نبود- با آن چهره‌ی مات و نگاه مالیخولیایی، همه‌ی پسرها را به‌شوق آورده بود.

روزی نجیب به بچه‌ها گفت می‌خواهد بخوابد روی ریل . گفت می‌خوابد روی ریل تا قطار از رویش رد شود، تا کسانی که دل و جرأت هیچ‌کاری ندارند -منظورش محمد نفتی بود- خودشان را پررو نکنند.

من آن‌روز را با مجموعه‌ای از نگاه‌های بهت‌زده و نفس‌های سنگین شده و ضرب سخت دل در سینه‌های کوچک به‌یاد می‌آورم. ماجرای نجیب خیلی شبیه ماجرای «قدری مذهب» نوشته‌ی ایزاک آشویتس سینکر است. آن‌جا هم قدری مذهب، برای رو کم کنی رقیب و رسیدن به دختر مورد علاقه‌اش روی ریل می‌خوابد، با این تفاوت که قطار یک متری او متوقف می‌شود و قدری مذهب «شرط» را می‌برد. در ماجرای نجیب اما قطار با سرعت آمد ،بوق کشید و بوق کشید و گذشت. تمام دلهره‌ی ما از لحظه‌ای که نجیب رفت و بین دو خط آهن دراز کشید تا زمانی که قطار پیدایش شد و بوق‌زنان –تو گو شیون‌کنان- آمد و آمد و از روی او گذشت، تنها چند لحظه طول کشید. اصلا نمی‌دانم بقیه‌ی بچه‌ها چطور ترسیدند، چقدر ترسیدند. قطار که گذشت همه‌ی ما مبهوت و منتظر بلند شدن نجیب بودیم اما او از جایش تکان نمی‌خورد. کسی جیغ کشید، کسی گریه کرد، کسی فریاد زد و کسانی دوان دوان آمدند، نجیب غش کرده‌بود. او خود را خیس کرده‌بود و وقتی روی دست برده‌می‌شد، قطار هنوز هم بوق می‌کشید . قطاری که دورتر از ماجرا ایستاد و مردی از قطار دوان‌دوان می‌آمد .

بعد از آن هیچ‌کس از نجیب نپرسید چه احساسی داشته؛ گویی همه‌‌ی ما بین دو ریل خوابیده‌بودیم؛ گویی قطار از روی تک‌تک ما عبور کرده‌بود؛ گویی آن حجم ِآهن در وجود کوچک همه‌ی ما پیچیده‌بود. وقتی ترسیده دور می‌شدیم، شایسته را دیدم که بی‌خبر از همه‌جا، عروسک به‌دست، با همان نگاه ِشیدایی به‌دیوار تکیه داده و به قطاری نگاه می‌کند که روبروی خانه‌ها ایستاده و هنوز بوق می‌کشد .

او فارغ از آن‌که مردمی هست

یا بر ورقش کسی نهد دست

حرف از ورق جهان سترده

می‌بود نه زنده  , نه مرده(نظامی)

Advertisements

ذهن مسطحه و فضایی و زنانه نویسی

8 دیدگاه

سوال اصلی این است که آیا زنانه‌نویسی و مردانه‌نویسی در ادبیات مفهوم دارد و یا چنان‌که عده‌ای می‌اندیشند این سوال بلاموضوع است . از آن‌جا که کلمات تراوش کرده از ذهن کلیت اثر را می‌سازد اگر تفاوتی ساختاری در ذهن زن و مرد وجود داشته‌باشد ، بدیهی است که آن‌چه از آن ذهن تراوش می‌شود هم با دیگری متفاوت خواهد بود . اما این پاسخی ناموززون است زیرا با فرض درست بودن مقدمات باید همه‌ی زنان نوشته‌های زنانه و همه‌ی مردان آثاری مردانه خلق کنند و پرواضح است که چنین نیست . زنان بسیاری مردانه‌نویس‌های قهاری هستند و مردانی هم زنانه می‌نویسند .

به اعتقاد من تفاوت در ساختار ذهن نهفته است . ذهن انسانی به دو دسته‌ی مسطحه و فضایی قابل تقسیم است . در ذهن‌های مسطحه اتصلات مغزی چنان در امتداد هم قرار گرفته‌اند که برای رفتن از نقطه‌ی اول به نقطه‌ی هدف لازم است از نقطه‌های واسط عبور کرد . اما در ذهن‌های فضایی اتصالات به‌شکلی ایجاد شده‌اند که برای رفتن از هر نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگرمیان‌بردهای متعدد وجود دارد . د رحالت اول برای به‌یادآوری یک خاطره باید از جزییات و مسیر معین حرکت کرد تا خاطره به ذهن بنشیند اما در حالت دوم به‌خاطرآوری بسیار سریع و مستقل از خاطره‌های دیگر ممکن می‌شود.

از نظر من برای این‌که نویسنده‌ای زنانه یا مردانه بنویسد باید پیشاپیش به ساختار ذهنی مخصوص به هر یک از این حالت‌ها دست یابد . زنی که در جامعه‌ای مرد سالار به‌دنیا آمده و رشدکرده و بالیده ، زنی که نمی‌تواند یا نمی‌خواهد ذهنیت زنانه‌ی مستقلی داشته‌باشد – و چه‌بسا این ذهنیت را مردود می‌شمارد – به هیچ‌وجه نمی‌تواند زنانه‌نویس باشد چرا که او اصلا زنانه نمی‌اندیشد ، زنانه سخن نمی‌گوید و واضح است که زنانه نخواهد نوشت . نگاه کنید به «دا» و آثاری از این دست که از آبشخور ذهنیت مسلط در جامعه سیراب شده‌اند.

تا زمانی که زن با قاطعیت از صحنه‌ی اجتماع محو می‌شود ، پوشیده‌می‌شود و به سکوت مجبور می‌شود، ادبیات زنانه‌ی ما قرین شورش و عصیان گاه‌گاهی شخصیتی می‌شود که این محدودیت را تاب نمی‌آورد ؛ مثل فروغ و در غیر این‌صورت و صرف‌نظر از شورش و عصیان ، با پذیرش وضع موجود هیچ نویسنده‌ای زنانه نخواهد نوشت. حتی اگر زن باشد . مانند پروین اعتصامی و چند نویسنده‌ی دیگر.

از این حرف ها گذشته زنانه‌نویسی به‌شکل خُلفی ، چیزی‌ست که مردان نمی‌نویسند و برای نوشتن آن اندوخته‌ی حسی لازم را ندارند . مردان زیادی شخصیت‌های زن درخشانی خلق کرده‌اند . زیورو مارال دولت آبادی ، عالیه‌ی بیضایی (فیلم‌نامه‌ی اشغال) و…اما من دولت‌آبادی و بیضایی را زنانه‌نویس نمی‌دانم هرچند که زنان درخشانی خلق کرده‌اند .

از آن‌جا که احساسات انسانی را نمی‌توان به احساسات زنانه و مردانه تقسیم کرد و از آن‌جا که هر حس آدمی توسط زن و مرد به شکل مخصوص به‌خود تصرف می‌شود پیداست که تعریف و واکاوی زنانه‌ی احساسات بایستی با درک مردانه از همان احساس متفاوت باشد . بنابراین اگر زنی توانست ابتدا زنانگی را مانند یک موهبت منحصر به خود درک کند و جنبه‌های آن را در کوران حوادث و شخصیت‌ها کشف کند و نترسد و این همه را برصفحه‌ی کاغذ متجلی کند ، در آن‌صورت ما با ادبیات زنانه روبه‌رو خواهیم‌شد.

د رطول همین صد سالی که از ادبیات خلاقه‌ی معاصر می‌گذرد تقریبا تمام سکوها توسط مردان تصرف شده‌ و زنان به‌دشواری توانسته‌اند گوشه‌هایی را برای خود حفظ کنند . فروغ یک شاخص است البته و هرگاه زنان نویسنده بتوانند از پوسته‌ی سنتی و تاریخی سفت و سخت شده بر گرداگرد خود عبور کنند خواهند توانست در برابر تیرملامت مردان و زنان مرد اندیش تاب آورند و آن‌چه را که به‌شکلی زنانه احساس می‌کنند به مخاطب تحویل دهند  ومخاطب را وادارند که به نیمه‌ی خود نگاه کنند. نیمه‌ای که در طول قرن‌ها در سایه مانده‌است.

این‌همه گذشت تا گفته‌شود زنانه‌نویسی و مردانه‌نویسی ربطی به تفاوت‌های فیزیولژیکی انسانی ندارد . مردانی هستند که ذهن مسطحه دارند و زنانی که از ذهنی فضایی برخوردارند. تفاوت در ماحصل اندیشه و احساس است.درگذشتن یا نگذشتن از وحشت گفتن . به اعتقاد من مردان بسیار بیش از زنان در شرح درون خود جسور هستند و به نظر می‌رسد اگر زنان از این هراس رها شوند می‌توانیم شاهد درخشش ادبیات زنان باشیم .

یک نکته: تفاوت ذهن مسطحه و ذهن فضایی به تفاوت در نگرش منجر می‌شود . اندیشمندانی مانند پیاژه و اریک فروم معتقدند که جزیی‌نگری و کلی‌نگری به تفاوت این دو ذهن برمی‌گردد .

مطالب مرتبط با زنانه نویسی را اینجا بخوانید.

داستان کوتاه  ِ مجموعه ی بیست و دو را در سایت ِ مرور بخوانید.

خاله‌زنک بازی و دفاع از حقوق زن

7 دیدگاه

در این‌که زن در بسیار یاز فرهنگ‌ها در محدوده‌ی بایدها و نبایدهای رنگارنگ قرارگرفته هیچ تردیدی نیست . در این‌که واقعیت‌های تلخی از ظلم به زنان اطراف ما را پر کرده هیچ تردیدی نیست.

***

یک سیب در کنار یک سیب دیگر می‌شود یک جفت سیب . چهل پنجاه سیب در کنار هم و در یک صندوق چوبی می‌شود یک صندوق سیب. چگونه ممکن است پنجاه سیب ِ کنار هم ، در یک صندوق چوبی بشود مثلا یک صندوق پرتقال ؟ چگونه است که این روزها چهل پنجاه سیب کنار هم و در یک صندوق چوبی می‌شود یک صندوق پرتقال که این‌همه دنبال پرتقال فروش می‌گردیم؟

***

جامعه یعنی من در کنار تو ، هر دوی ما کنار دیگران و همه‌ی ما در این سرزمین ، می‌شود ایران ، می‌شود ایرانی . در این‌که کتاب نمی‌خوانیم ، در این‌که ادعای ما سقف آسمان را سوراخ کرده هیچ تردیدی نیست. چگونه است که انتظارداریم با همین تیراژ ، با همین سرانه‌ی مطالعه پیشرفت و توسعه ( نه به مفهوم اقتصادی آن) را در این سرزمین ببینیم ؟ واصولا اگر تیراژ کتاب‌ها در متوسط 1200نسخه متوقف شود چه انتظاری از کجای جامعه می‌توان داشت؟

***

سال‌های سال است کسانی برای رسیدن به برابری شرایط بین زن و مرد تلاش می‌کنند. سعی آن‌ها مشکور البته اما چگونه است که در تشریح چرایی برابری شرایط زن و مرد نیمی از راه قبولاندن همین نکته به زن‌هاست و چرا زنان بسیاری نمی‌توانند این واقعیت را درک کنند که برابری شرایط اگر باری هیچ‌کس فایده نداشته‌باشد برای آن‌ها بسیار لازم است .

***

می‌گفت درون همه‌ی ما یک جلاد زندگی می‌کند که گه‌گاه و به فراخور از خواب بیدار می‌شود ، خمیازه می‌کشد و راه می‌افتد . به همین قیاس می‌توان گفت ما همه قدری خاله زنک هستیم ، تنها صورت و شکل بروز آن متفاوت است . مگر نه این‌است که همه‌ی ما از غیبت کردن خوشمان می‌آید و گاه از این‌که » دختر خواهر شوهر سهیلا » دانش‌گاه قبول نشده اما » دختر برادر » من شده ، حال می‌کنیم؟

***

تلخ نه ، بسیار بسیار جالب است که مثلا یک مامور نیروی فلان کهمسئول گرفت و گیر روزه‌خواران است یواشکی توی ماشین ماموریت ساندویچ و نوشابه بخورد و وقتی روبروی روزه‌خوار می‌ایستد ، بی‌اختیار بادگلو بزند . به همین قیاس بسیارجالب است که » زنی » که فعال اجتماعی ست و از قضا دستی هم به » قلم» دارد و برای برابری فرصت بین زن و مرد تلاش می‌کند ، کمی ،فقط کمی بیش از حد خاله زنک باشد .

***

– راستی شنیدی دخترخواهر شوهر سهیلا …

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: