موقعیت سگی

۱ دیدگاه

همه‌چیز خوب بود. هر یک از ما یک اتاق داشت.خانه حیاط باصفایی داشت. فاصله‌ی ما تامرکز شهر کم بود. همسایه‌ها مهربان بودند و…و همه‌چیز خوب بود. تنها یک مشکل بود که آن‌هم قرار داشتن توالت در گوشه‌ی حیاط بود. روزهای اول مشکلی نبود. آمدن به این خانه به خاطر این بود که شب‌ها نمی‌توانستیم قدم بزنیم. در ِپانسیون ساعت یازده بسته می‌شد. این‌جا اما همه راحت بودیم.

کلیه‌ای به آن کوچکی، اوضاع به آن خوبی را به‌هم ریخت. کلیه‌ی نادر درد گرفت. دکتر معاینه کرد.چند مشت به گرده‌ی نادر زد . دارو داد . گفت: کلیه‌ات راگرم بگیر. نادر گرم گرفت. گرم‌گرفت و گرم‌گرفت تا اولین برف بارید. هوا سرد شد.رفتن نادر به توالت گوشه‌ی حیاط،دردسرشد .درد داشت. واقعا داشت و دل ما برای او می‌سوخت.پیشنهاد کردم : نادر جون ، اصلا چرا می‌ری تو حیاط ؟ اگه مشکل فقط یه شاش ساده‌اس، خب برو تو حموم ،بعدشم آب بریز.

نادر کلیه‌اش را دوباره گرم گرفت. همه خوشحال بودیم. من هم مثل بقیه از فکر کلیه‌ی نادر ، هوای سرد و گرم گرفتن،بیرون آمدم. بیرون آمدم و بیرون آمدم تا هوا دوباره سرد شد . برف بارید.در کوچه‌های برفی قدم زدم. وقتی به خانه رسیدم ، سعید ایستاده‌بود تو روی مرتضا که: تو غلط می‌کنی . مرتضا هم: خفه شو. سعید: پس واسه‌‌ی اینه که این‌جا رو بو گند ورداشته؟ پرسیدم: چی شده؟ سعید: چی شده؟ یعنی نفهمیدی که این آقا هم می‌ره تو حموم می‌شاشه؟ انگار که اینم کلیه‌اش درد می‌کنه، کون گشاد. دوریالی‌ام افتاد .بو برداشته‌بود. راست می‌گفت. من خیال می‌کردم که بوی شاش نادر است. سعید: شاش نیس که، روغن چارهزار کاستروله. میانه را گرفتم .دعوا خوابید.

چند روز بعد که هوا خوب بود ، آفتاب می‌تابید و… ( البته بو هنوز بود و نادر هم دیگر بی‌خیال رفتن به توالت توی حیاط شده‌بود) رسیدم خانه. کسی نبود. اول خیال کردم کسی نیست . بعد صدا را شنیدم: شُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُــــــــر…شُــــــــر… آرام رفتم به طرف حمام . شُرشُر از توی حمام می‌آمد . گفتم: نادر جون ، قربونت ، آخه هوا که سرد نیست . تو هم خوبه …که سعید از توی حمام  آمد بیرون .یخ کردم .رفتم تو سینه‌اش: اون وَخ به مرتضا می‌گفتی کون‌گشاد؟ تو؟ حالا دیگر همه توی حمام می‌شاشید[ند][یم].

تو پانسیون بودیم . شب‌ها نمی‌توانستیم پیاده‌روی کنیم . آمدیم این‌جا . نادر کلیه‌اش درد گرفت . رفت و توی حمام شاشید . شاشیدن توی حمام، اول  دزدکی ، بعد آزاد ، کلا آزاد شد . بو کل ساختمان را برداشت . شاش‌ها هم یکی از یکی  غلیظ تر . حالا مدت‌هاست داریم تو «بو» زندگی می‌کنیم و قرار گذاشته‌ایم … بی‌ادبی ست … قرار شده بعد از هر بار شاشیدن،یک آفتابه آب بریزیم توی حمام . یک آفتابه هم خریده‌ا [م][یم] .

همه‌چیز خوب است اما نگرانم. نگرانی را در چهره‌ی بقیه هم می‌بینم . نکند بعد از شاش نوبت به … آخر می‌دانید ، ما چهارنفر استعداد عجیبی در گشادبازی داریم . من نگرانم . دنبال راه‌حل می‌گردم[یم].

Advertisements

خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی

5 دیدگاه

خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدیبرای من نوشتن از آدم های بیست و پنج درصدی آسان نیست .در پس این کتاب ، خاطراتی هست که در خاطره های این کتاب رسوخ می کند.از راه رو های دانشکده ی فنی گرفته تا دراز کشیدن و گوش دادن به نینوای علی زاده و شطرنج بازی های طولانی .از دلتنگی ها و دوری ها گرفته تا آن روز که مجید آمده بود بزند توی گوشم و خدا را شکر که خانه ام را نمی دانست.

به همین علت ها ست که نوشتن از آدم های بیست و پنج در صدی برای من آسان نیست.اما هر چه باشد این مجموعه روایت های کارگاهی برای من کشف سوی تیره ی مجید است.آدم کم حرفی که در طول این همه سال رفاقت، چیز چندانی از خودمان به هم نگفتیم و در عین حال تقریبا ً همه چیز را به هم گفته ایم.

به آسانی می توانم اقرار کنم که بعد از خواندن کتاب ، بهت زده شدم .مجید نشان می داد که در همه ی این سال ها ساکت نبوده و این همه هم حرف زده و این بار حرف هایش را می خواهد به همه ی مخاطبانش بزند.آخر برای خود من سوال بود که در آن زندگی های کارگاهی چه چیزی هست که مجید را این همه سال واداشته در آن نفس بکشد و براین پافشاری هزینه های بسیار سنگین پرداخت کند؟ حالا می دانم. حالا می توانم بخش کوچکی از جذابیت های زندگی کارگاهی را درک کنم.آن شطرنج بازی کردن را و آن چوب به دست ، گشتن به دنبال محلی برای خاک برداری آن هم در دل جنگل و پیشنهاد مردی که همراه راوی است که بیا و زمین کشاورزی بخر و خاکش را بردار و دوباره زمین را بفروش.

حقیقت این است که کتاب مجید قطعه ی تاریک دیگری را هم برایم روشن کرد. در تمام این سال ها که از راه آهن تهران – جنوب می گذشتم ، در تمام این مسافرت ها که قطار از دل کوه های زاگرس می گذشت ، همیشه کشف زندگی حاشیه نشینان ریل برایم شورانگیز بوده ، جالب بوده که وقتی راه ماشین رو وجود ندارد چگونه آن مردم زندگی می کنند و رابطه ی آنها بادنیای اطرافشان چگونه است ، چه روحیاتی دارند و چه حرف هایی می زنند و…

روایت های مجید نور زیبایی بر این قطعه ی تاریک انداخت . از چلاس گرفته تا مردی به سادگی تمام معما های دنیا .معصومیت هایی که در لایه های زیرین کبود می شوند .مردی روبه‌روی راوی می ایستد که : چرا بدزدم ؟ وقتی خود مهندس هر چه بخواهم به من می دهد و مهندس آدم پدر مادر داری است که نمی گذارد دزدی کنم .راوی می گوید:مگر می توانم به او [فنس] ندهم؟ اگر ندهم که تخم همه ی فنس ها را ملخ خواهد خورد.

می خواهم بگویم این تصویرها همان چیزی است که تا حالا کسی ترسیم نکرده .کسی از قطار محلی اندیمشک تا دورود چیزی نگفته . اولین بار که سوار این قطار شدم ، هول کردم ، از بکر بودن آن همه تصویر ، آن   همه  مایه ی روایت و داستان .قطاری که این سوی پل چوپان و گله را یک جا سوار می کند و آن سوی پل دوباره  پیاده می کند.

به شخصه این مجموعه را دوست دارم و برای من مهم نیست که بخواهم در داستان بودن یا نبودن این روایت ها گومگو کنم . این ها روایت اند ، خاطره‌اند و از قضا درست وسط هدف نشسته اند.با همین روایت ها ست که علی یار روبه‌روی من می نشیند و برایم «مندلی آی شیر علی مردون» می خواند.می خواهم بگویم تقریبا ً در تمام لحظه ها با راوی بوده ام و طعم تخم قورباغه را هم زیر زبان احساس کرده ام .حالا امید دارم که این کتاب درست در جای خود بنشیند.جایی بین ادبیات داستانی و خاطره ، حلقه ای که در ادبیات امروز ما ، یا نیست و یا اگر هست آن‌قدر کم به آن پرداخته شده که به چشم نمی آید.

کتاب های نشر مرندیز – و از جمله همین کتاب – در شبستان  ِ مصلی ، راه روی شماره 26 ، غرفه ی 13 و نیز راه روی شماره 31 ، غرفه ی 12 با عنوان  ِ نشر نی نگار ، عرضه می شود.

پ ن : نقد مهرداد مهرآیین را براین کتاب در مارال بخوانید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: