بداهه نویسی وردی که بره ها می خوانند و خیانت های دنباله دار وبلاگ به ادبیات

15 دیدگاه

اولین باری که سخنی بر لب غریبی نشست هر چه بود ،ورد نبود.واضح است که ورد با تکرار رابطه ای تنگاتنگ دارد و اساساْ تکرار است که به ورد مفهوم می دهد.در مقاله ی کوتاه اندر خیانت وبلاگ به ادبیات ،سوی سخنم به هدفی غیر از رمان بود که تصور می کردم -هنوز هم- وبلاگ، جایی برای رسیدن به فرم های متعالی ادبی نیست و اگر هم باشد چیزی که حاصل می شود،نیازمند رسیدگی و بازخوانی و ویرایش است.

رضا قاسمی با ارسال رمان وردی که بره ها می خوانند به وسیله ی ایمیل،محبت خود را تمام کرد.اما خواندن این رمان مدتی به تعویق افتاد تا بتوانم آن را بر روی صفحه ی کاغذ بخوانم.رضا قاسمی، نویسنده ی ارجمند،برای این اثر واژه ی رمان آنلاین را پیشنهاد داده است چرا که این اثر،بخش به بخش،  در سایت شخصی اش ارائه شده است.به عبارت دیگر او هر بخش را به عنوان یک پست در سایت اش عرضه کرده و می گوید آنچه که در صفحات سایت ارائه می شد،در واقع متنی بی قرار بود که برای رسین به ساختار مناسب،تلاش می کرد.از آنجا که هر بخش از اثر یک پست در سایت بوده،احتمالاْ نویسنده به موازات پیش روی رمان،از نظر خوانندگان بهره می برده است.گذشته از چون و چرا در این که نویسنده در نوشتن -در نوشتن و چگونه نوشتن و هر چه که به نوشتن مربوط می شود- آزاد است،نویسنده می گوید رمان وردی که بره ها می خوانند،رمانی است که در حوزه ی بداهه نویسی قرار می گیرد.

نویسنده پس از پایان رمان،اشاره ی مفصلی می کند به آثاری که -در همه ی هنرها- دربداهه خلق می شوند و بر این اعتقاد است که رمان هم می تواند در شمار این آثار قرار گیرد.او معتقد است که هنر تأتر، آخرین هنری بود که به این گونه ی آفرینش گردن گذاشت و اکنون یکی از فرم های تثبیت شده ی اجرای نمایش است.

صاحب این قلم هم که مدت های مدید در عالم نمایش بوده،همین نظر را دارد اما با این سوال که اگر نمایش چند اجرا داشته باشد،همچنان بداهه محسوب می شود؟این را دیگر شک دارم.به خاطر می آورم که در دوران دانشجویی نمایشی یک نفره را به صحنه برده بودم.در حالی که قرار بود پنج اجرا از نمایش بر صحنه برود،اجرای اول تا چهارم بدون مشکل به پایان رسید اما وقتی برای آخرین اجرا آماده می شدم،چند دقیقه قبل از اجرا،شخصی از سوی یکی از صاحبان عنوان و اعتبار در دانشکده پیغام آورد که فلان بخش از نمایش،توهین به فلان است و باید حذف شود یعنی چیزی حدود پانزده دقیقه از یک نمایش چهل و پنج دقیقه ای.بزرگ منشی آن بود که جلو اجرای آخر گرفته نشد،شاید به این دلیل که جمعیت در سالن نشسته و منتظر کناررفتن پرده بود و بدین ترتیب پنجمین اجرا برای من تجربه ای ناب از اجرای بداهه شد. من که هم نویسنده و همم تنها بازیگر آن نمایش بودم،بجای بخش حذف شده،قطعه ای اجرا کردم که کاملاْ بداهه بود اما اگر قرار بود شبی دیگر هم همان قطعه را اجرا کنم ،باز هم اجرای من بداهه محسوب می شد؟گمان نمی کنم.

وردی که بره ها می خوانند،شتاب هولناکی دارد.بخش های آغازین به سرعت باز می شود و خواننده خیلی زود در داستان فرو می رود.نویسنده برای رمان سه تم اصلی در نظر گرفته بود:ماجرای ساختن چهلمین سه تار،وقایعی که در بیمارستان می گذرد،ماجراهای شهر کودکی راوی که خود قاسمی در این باره می گوید نگرانی از باب تم سوم نداشتم.می توان پرسید نویسنده از چه چیز نگرانی نداشته؟آیا به این دلیل که اغلب مصالح این بخش در ذهن نویسنده موجود بوده است؟

هر چه هست علاقه ی قاسمی به بداهه پردازی و خلق آنی اثر،اگر چه پیش از این در نمایش هم تجربه کرده اما ریشه در علاقه ی او به موسیقی سنتی دارد.همه می دانیم که بداهه نوازی در موسیقی سنتی،به شرطی بداهه نوازی است که نوازنده پس از هر بخش اجرا شده و در فاصله ی تنفس بین دو قطعه،نخواهد به گذشته نگاه کرده تا برای ادامه ی اجرایش،امکانات احتمالی یا بهترین مسیر را انتخاب کند.آنجا،ناخودآگاه و روح آفرینشگر نوازنده حاکم بلامنازع است.

اما قاسمی بعد از آنی که نخستین جلوه ی متن را در وب منتشر می کند،برای کامل شدن،بهتر شدن،و شناخت تقریبی آینده ی مسیر رمانی که قرار است در دم آفریده شود،با دقت بخش های قبلی را می خواند.او در اشاره ی پایانی با صراحت و شجاعت همین را می گوید که برای نوشتن هر بخش،از ابتدا تا انتهای بخش قبلی را می خوانده و آنگاه بخش جدید را می نوشته و علاوه بر آن پس از اتمام کار،سیزده بار باز نویسی شده تا اثری در خور نام رضا قاسمی عرضه شود:»…مجبور نیستم هر شب فصل تازه ای بنویسم،حالا می شود یک وقت هایی مثل امشب،به جای نوشتن بخش تازه،برگردم به راست و ریست کردن بخش های قبلی».ویا:»باید بنشینم و طرحی از استروکتور -ساختار- رمان را(بر اساس آنچه تا به حال نوشته شده) رسم کنم تا ببینم امکانات احتمالی آن در آینده چه جور چیزهایی ممکن است باشد» و:»چه کیفی دارد وقتی جاهای کج و کوج متن صاف و صوف می شوند» و سرانجام:»رمان،پس از اتمام نگارش،به کلی از روی سایت ام حذف خواهد شد.چون این روایت چرکنویس کار است و یکی دو سالی کار دارد تا بشود آن چیزی که توقع و سلیقه ی من است از یک اثر ادبی.

وقتی نویسنده قبل از شروع فصل سی و دو با صداقت اقرار می کند:»در مجموع از تغییرات به وجود آمده بسیار راضی ام.مخصوصاْ بخش سی و یک که یک پاراگراف کامل به آن اضافه شد و چفت و بست کار را بهتر کرد،آیا همچنان با بداهه نویسی سروکار داریم؟

این که نویسنده ای در لحظه ی شروع،همان وقت که قلم بر صفحه ی سفید می برد،نمی داند چه می خواهد بنویسد ویا تنها می داند که می خواهد بداهه نویسی کند و نوشتن رمان چهل پنجاه هفته طول می کشد ودر طول نوشتن،آن متن مدام بازخوانی و ویرایش می شود و امکانات احتمالی آینده سنجیده می شود و گذشته از همه ی این ها،یکی دو سال روی اثر کار می شود،آیا همچنان با اثری در بداهه روبه رو هستیم؟

این سوال چه اهمیتی دارد؟واضح است که اگر در برابر اثری قرار گیریم که بداهه نویسی شده است،به آسانی بر بسیاری از ضعف ها چشم خواهیم پوشید و جز آن چه بسا ضعف هایی که در نگاه ما نقطه ی قوت شوند.اما آیا همین انعطاف پذیری در برابر اثری که سیزده بار بازنویسی شده امکان پذیر است؟پیدا  است که واکنش ما در برابر این اثر متفاوت خواهد بود و به آسانی از ضعف های اثر نمی توان گذشت.

در بداهه آفرینی می توان سفالگری را مثال زد که تکه گل را روی چرخ می گذارد و از پیش نمی داند چه خواهد ساخت.او شروع می کند و لحظه ای که بنابه ذوق و زیبایی شناسی اش حس می کند کار تمام است،چرخ را متوقف می کند.این را مقایسه کنید با سفالگری که هم می داند چه خواهد ساخت و هم انجام کار را مرور و بازنگری می کند.

به بیان دیگر خلق در بداهه،رابطه ی مستقیم با مدت زمان خلق اثر دارد.طول زمان خلق،اثر را از بداهه دور می کند و هر چه زمان فشرده تر باشد به این معنی است که آفرینشگر در برابر اثر تسلیم شده و همان کمال در بداهه را به تمامی می پذیرد.

وردی که بره ها می خوانند،اثری است که به دلیل استفاده از فرم رمان آنلاین،خوب شروع شده،خوب پیش رفته ولی بسیار شتاب زده جمع شده است.وقتی آقای قاسمی محدودیت فضای وب را درک می کند،به صفحات مجزا رو می آورد تا بتواند بیش از بار یک پست کوتاه بارگزاری کند و طولانی تر بنویسد اما در عین حال،فصل ها قابلیت طولانی شدن ندارند.به همین دلیل وقتی رمان باید به سی و نه فصل وفادار باشد،سرعت جمع شدن عناصر پخش شده آنچنان زیاد می شود که تصویر چندانی ازفصل های انتهایی، در ذهن نمی ماند،برخلاف تصاویری که از فصل های ابتدایی در همان ذهن ماندگار می شود.

آیا اگر نویسنده ای گوشه ی کافه ای [اتاقی] نشسته باشد،و دوربینی از نمای نزدیک آنچه را که می نویسد،به نمایشگری بزرگ منتقل کند که مردم گذرنده از کوچه و خیابان ببینند نویسنده چگونه کلمه از پس کلمه می آورد،اثری در بداهه خلق خواهد شد؟

رضاقاسمی علاوه بر مهربانی هایش،نویسنده ی «همنوایی شبانه…» است.او قدرت نوشتن خود را پیش از این در نوشتن نشان داده است اما…چرا اصرار دارد بگوید وردی که بره ها می خوانند،بداهه نویسی است؟آنهم بعد از سه سال زحمت نوشتن و سیزده بار باز نویسی؟

آیا خیانت های وبلاگ به ادبیات دارد دامن بهترین نویسنده هایمان را می گیرد؟

Advertisements

ادبیات مهاجرت و سه نسل نویسنده ی مهاجر

12 دیدگاه

نویسنده ها و شاعران خارج از ایران -مهاجران- را به سه دسته می توان تقسیم کرد.دسته ی اول کسانی که قبل از انقلاب پنجاه و هفت از ایران مهاجرت کردند مانند جمال زاده و گلستان و علوی و دسته ی دوم عده ای که بعد از انقلاب پنجاه و هفت از ایران خارج شدند مانند ساعدی و خویی و بالاخره نسل سوم که خارج از ایران متولد شد یا خارج از ایران قلم به دست گرفت و نوشتن وسرودن آموخت.

نسل اول با کوله باری از حسرت و دریغ و خشمی که از رویه ی فرهنگی حاکم بر ایران قبل از انقلاب داشت،رفت و نسل دوم از تفاوتی که بین آرمان هایش و آرمان های تثبیت شده ی پس از انقلاب می دید خشمگین شد و رفت.نسل سوم اما از این همه خشم و درد بهره ای نداشت.اگر در نسل سوم بتوان خشمی سراغ کرد،خشمی است که منشاء آن شنیده ها از ابراز خشم والدین است یا هنرمندانی که خشم خود را آشکارا ابراز می کردند که اغلب همان نسل دوم بودند.

نسل اول و دوم الفبای نوشتن را در ایران آموخته بود و با سانسور و خودسانسوری بالیده و چه بسا خو گرفته بود و به همیتن علت سانسور و متعلقات آن را با خود برد.اما نسل سوم را با سانسور میانه ای نبود چراکه شناختی از سانسور در جهان غیر آزاد نداشت.درک او از سانسور هم به شدت وام دار حرف و حدیث دیگرانی بود کهسانسور یا وجوهی از آن را تجربه کرده بودند.

به بیان دیگر این سه نسل،هر یک به فراخور،صاحب سه نگاه متفاوت به ادب خلاقه شد.گروه اول،پس از مهاجرت -به دلیل سن بالا- چندان توان هماهنگی با شرایط جدید را نداشت و به همین دلیل نتوانست  آثار در خوری ارائه کند.نسل دوم اما به یکباره آزاد شده ،درصدد برآمد که جبران مافات کند و در این جبران گذشته تا آنجا پیش رفت که هر اثر خلق شده اش ،برون فکنی خشم درونی او از گذشته بود و بدیهی است که برای نسل دوم سیاست،رنگ و بوی خاصی به خود گرفت.نسل سوم که زبان فارسی را اغلب به شکل شنیداری آموخته بود و به آسانی نمی توانست وجه نوشتاری آن را در خدمت بگیرد،با ذهنی سرشار از آرایه ها و ایماژهای جهان مدرن دست به قلم برد.

نسل دوم زمانی بازنده ی میدان خلاقیت شد که برای لحظه ای کوتاه فراموش کرد ادبیات خلاقه رابطه ای مستقیم با سیاست و دیدگاه های سیاسی ندارد.این نسل ناگهان متوجه شد آثار خلق شده ای برجای مانده که امکان عرضه ی آن ها در ایران وجود ندارد چراکه سیاست ومخالفت سیاسی درآن موج می زند. از این لحظه به بعد ردّ نوستالژی در آثار نسل دوم قابل تعقیب است؛کوچه باغ ها،شهرهای شلوغ ودرهم و حتی مهربانی های پایین شهری و خلاصه از این دست.

اما نسل سوم حکایتی دیگر دارد.وقتی نویسنده ی نسل سوم به قدرت نوشتن فارسی مسلح شد -در کنار توان نوشتن به زبان کشوری که در آن ساکن بود- آثارش را به ایران فرستاد.آثار فرستاده شده به ایران از نویسنده های نسل سوم هم به نوبه ی خود قابل تقسیم است.بخشی از این آثار تکرار نوینی از نوستالژی نسل قبل است و بخش دیگر تلاش برای دست یابی به ذات اثر ادبی؛زیبایی و کمال.در گروه دوم است که اثری چون همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها خلق می شود.نسل سوم از آزادی کشف کرده در نوشتن بهتر از نسل پیش استفاده می کند.او نه چون نخستین روزهای درک آزادی توسط نسل دوم ،لجام گسیخته و بی اخلاق می نویسد ونه -چون مانند نویسنده های پیش از خود از سانسور نمی ترسد -از ارائه ی تصویری عریان -بنا به ضرورت داستان- واهمه دارد.

درواقع دو نسل پیش بایستی با کوله باری از خشم و حسرت قلم می زدند و آثارشان در معرض نسل سوم قرار می گرفت تا نسل سوم از گره ها و تنگناهای دونسل پیش از خود رها شود.حالا نسل سوم بر دوش دو نسل پیش از خود ایستاده است و از آن مهم تر با ذهنی آزاد می نویسد که در آن نه واهمه ای از چاپ نشدن هست و نه واهمه ای از درک وارونه ی اثر.با این همه،این نسل هم مشکلات خاص خود را دارد.مشکل این است که نویسنده ی نسل سومی که آثارش را به فارسی می نویسد،همچنان بر ناخودآگاه جمعی ایرانی اش ایستاده است و این زمینه و بستر -بگو ایستگاه- برای غیر ایرانیان تقریباً غیر قابل درک است.پس مخاطبین نسل سوم ایرانیانی هستند که به خواندن آثار ادبی خلاقه رغبتی دارند و مشکل همین جا نهفته است:»تیراژ».در جهان آزادی که تیراژ کتاب می تواند نویسنده را بر سر شوق آورد،برای نویسنده ی نسل سوم مهاجر به کابوس بدل می شود از آن که نویسنده ی مهاجر نسل سوم هم مانند نویسنده و شاعر وطنی با تیراژ اندک دست به گریبان می شود.اگر او در اندیشه ی عرضه ی اثر خود در ایران باشد،داستانی جدید و طولانی شکل می گیرد.در داستانی که شروع می شود تا سرانجام اثر نویسنده ی مهاجر در ایران چاپ و توزیع شود،با سائلی آشنا می شود که چندان دلچسب او نیست و دشوارتر این که درنهایت همان اثر با تیراژی به شدت اندک منتشر می شود که گمنامی نویسنده همان تعداد اندک را مدت ها در انبار پخش نگه می دارد.

ادبیات مهاجرت چگونه است؟نسل اول کجاست؟نسل دوم که سکوت کرده و به قولی الک را آویخته اما نسل سوم نویسنده های ما که می توانند پل محکمی بین آثار خلاقه ی زبان و فرهنگ فارسی و فرهنگ جهانی باشند،اینجا و آنجا در چنبره ی تیراژ اندک گیر افتاده است.

خدایا ! داستان این تیراژ کی حل می شود؟چه زمانی کتاب خوان های ما به راستی کتاب خواهند خرید؟ -شما را به خدا امانت گرفتن را بگذارید کنار- و مهم تر این که چه زمانی نگاه سیاسی از ادبیات برداشته خواهد شد؟آخر نسلی از نویسنده های ما معطل مانده اند و تلخ این که همه ی ما اطمینان داریم اگر نسل سوم نتواند راه حلی برای برون شد از این بن بست پیشنهاد کند،نسل چهارمی در میان نیست که اگر هم باشد،تنها تباری ایرانی دارد که به زبان غیرفارسی می نویسد و بر ناخودآگاه جمعی ناکجاآباد ایستاده است.

از دست دادن مهندس تلخ است،از دست دادن پزشک متخصص تلخ است،از دست دادن هر متخصص ایرانی تلخ است اما از دست دادن نویسنده…غیرقابل درک است.آیا می توانیم نسل سوم نویسنده های مهاجر را دریابیم؟

جنون مجوز و چرخه ی معیوب نشر

9 دیدگاه

در حال حاضر آمار دقیقی از تعداد ناشران سراسر کشور ندارم اما در این سالها شاهد ساکتی بوده ام که که رشد سرطانی بنگاه های کوچک نشر را دیده ام.وقتی در دوره ی دوم ریاست جمهوری آقای هاشمی  مالیات از صنعت نشر برداشته شد،تا حدودی خیال ناشران از بابت چرخه ی اقتصادی تولید و باز تولید آسوده شد.اما از دوره ی ریاست جمهوری آقای خاتمی تا امروز می بینیم که ناشران کوچک پی در پی متولد می شوند؛این افزایش تصاعدی چه علتی دارد؟

با نگاهی گذرا به وضعیت نشر واضح است که بازار کتاب در مجموع در اختیار چند ناشر بزرگ دولتی و چند ناشر توانای خصوصی است.توانمندی ناشران دولتی نیاز به توضیح ندارد و توانایی آن چند ناشر خصوصی که تعدادشان تقریبا به اندازه ی انگشتان دو دست است به دلیل رابطه ای است که با نویسنده ها و مترجمین و شاعران صاحب نام و شناخته شده دارند و هر کتابی که چاپ می کنند می تواند حادثه ای در بازار کتاب باشد.اما ناشران کوچک،به خصوص ناشران کوچک شهرستانی چه؟

زمانی وزارت ارشاد در تلاش بود که با حربه ی حتمیت لیسانس در گرفتن مجوز نشر ،تعداد ناشران یا مجوزهای صادره را محدود نگه دارد.در حالی که روز به روز به تعداد لیسانسیه های کشور اضافه می شود وبرای وزارت ارشاد تفاوتی بین لیسانس دانشگاه تهران و لیسانس دانشگاه پیام نور واحد ممقان ممسنی وجود ندارد،به نظر می رسد این حربه از کار افتاده است.

پیش از این گفته ام که نویسنده ها و شاعران جوان بسیاری را می شناسم که کتاب یا دفتر شعری زیر بغل ،از این ناشر به آن ناشر رفته و در نهایت مجبور به سرمایه گزاری برای چاپ اثر خود شده اند و ناشر حتی زیر بار پخش کتاب هم نرفته و همان هزار یا دست بالا دو هزار نسخه کتاب را به خود مولف تحویل داده که برو خودت بفروش.

بد نیست این نکته را بگویم که برای هزار نسخه کتاب در قطع رقعی -با قیمت فعلی کاغذ- حدود پنجاه و سه درصد از مبلغ پشت جلد هزینه می شود که همین هزینه برای دو هزار نسخه، حدود چهل و چهار و برای سه هزار نسخه نزدیک به سی و پنج درصد پایین می آید و باید اضافه کرد که از چاپ دوم به بعد هزینه حدود بیست و پنج درصد خواهد بود.فشار ناشر به مولف سرمایه گزار برای افزایش تیراژ کتاب به همین نکته برمی گردد و البته برای شرکت های پخش هم هرچه تیراژ کتاب بالاتر باشد بهتر است.اما آن هزار نسخه ای که در یک چرخه ی نه ماهه به فروش می رود بسیار بهتر از سه هزار نسخه ای است که برای فروش به بیش از سه چرخه ی نه ماهه نیازدارد.

همه ی ما می دانیم که نویسنده و شاعر ناگزیر است که اثرش را چاپ و عرضه کند و وقتی ناشر خون او را مباح می داند -در حوزه ی نشر خون و سرمایه قرین هم اند- هنرمند ما حق دارد که فکر کند «اگر مجوز می داشتم به همه ی این از خدا بی خبرها نشان می دادم و علاوه بر چاپ آثار خودم ،آثار نویسنده ها و شاعران جوان را هم چاپ می کردم و نشان می دادم که فرهنگ و هنر…و چه وچه».او لیسانس دارد،پس تقاضای مجوز نشر می کند.برای من خیلی عجیب است که وزارت جلیله ی ارشاد اغلب به این تقاضاها پاسخ مثبت می دهد و مجوز نشر را صادر می کند،مجوزی که در ابتدا موقت است و به شرط چاپ چند عنوان در سال تمدید می شود.

و شاعران و نویسنده هایی را سراغ دارم که مجوز نشر گرفته اند و سال اول را با چاپ آثار خود گذرانده اند و آثارشان فروش نرفته به سال دوم رسیده اند و سال دوم کابوسی تمام عیار شده است که با آن همه کتاب های مانده در انبار پخش یا زیر زمین خانه ی مادری در سکنج چاپ کتاب برای جلوگیری از ابطال مجوز و ترس از کمبود جا برای انبار کردن کتاب های جدید مانده اند.

البته که کپی رایت می تواند این مشکلات را حل کند اما در حال حاضر که کپی رایتی وجود ندارد و از سوی دیگر -چه خوب- که نویسنده ها و شاعران و مترجمان ما هر روز افزون هستند و نمی دانند با آثارشان چه کنند.اینترنت هم پاسخ خوبی برای حل مشکل نیست که هنوز هم همان دو پول سیاه حاصل از قلم زنی بسیار دلچسب است؛دلچسب است که لبخند مظلومانه ی نویسنده و شاعر را بسیار دیده ام.

یک نکته ی جالب دیگر بگویم و بعد هم حرف آخر.تیراژ کتاب کودک باید حداقل ده هزار نسخه باشد تا دخل و خرج ناشر برای چرخه ی نه ماهه جفت و جور شود.حالا وقتی سه هزار نسخه در برابر کتاب خوان های این سرزمین هست و فروش نمی رود -ای بسا هزار نسخه- چطور ناشر ده هزار نسخه کتاب کودک چاپ می کند و برای فروش چاپ اول هیچ دغدغه ای ندارد؟علت در پخش نهفته است.کتاب های بزرگسالان فقط توسط شرکت های پخش توزیع می شود اما برای پخش کتاب های کودک،هم شرکت های پخش تلاش می کنند و هم شرکت های پخش مطبوعات.برای همین می بینیمکه هر دکه ی روزنامه فروشی سی – چهل عنوان کتاب کودک به معرض کذاشته است.

گذشته از این که ناشران رشدی تصاعدی دارند،گذشته از این که برای بسیار از تقاضاهای مجوز نشر، هسته ی اولیه تلاش برای چاپ و عرضه ی آثار خود است،گذشته از این که سال دوم برای این ناشران کابوس است،به نظر می رسد باید تعاملی بین ناشران و شرکت های پخش مطبوعات و چه بسا شهرداری ها ایجاد شود که همان اندک کتاب های بزرگسالان لااقل در انبارها نماند.اطمینان دارم که در آن صورت،حتی اگر خود مولف سرمایه گزار اثر خود باشد ،نگرانی از باب توزیع کتاب نخواهد داشت.

این سطور و چند مطلبی که در این باب پیشتر آورده ام،همه و همه فریاد است به دیوار تا از در بیرون برود؛دوستان اهل ادب،هیچ می دانید در حال حاضر اغلب دفترهای شعر و بسیاری از مجموعه های داستان کوتاه نویسنده های جوان، قیمتی به اندازه ی یک بسته سیگار دارد؟یک بسته کمتر در ماه سیگار کشیدن یعنی امکان خرید یک دفتر شعر -حتی کم رمق- یک مجموعه داستان -هرچندکم مایه- و در برابر کتاب داستانی که از نویسنده ای جوان خریده می شود،یا دفتری از شاعری جوان،روزی یک بسته سیگار هم برای کتاب شما کشیده نخواهد شد؛این را باور کنید هرچند که همه می دانیم کتاب نخریدن مسئله ای مالی نیست که صددرصد فرهنگی است.

و حرف آخر ،دوستان شاعر و نویسنده ام،کمی دست نگه داید و مطمئن باشید با گرفتن مجوز برای چاپ آثار خود،بدون سرمایه ی لازم و بدون تجربه ی کافی و برنامه ی مشخص،در باتلاقی فرو خواهید رفت «که مگر معجزه ای پناه دهد از گزند خویشتنم».

گفتاری در پست مدرنیسم و اهمیت چیدمان

11 دیدگاه

درباره ی پست مدرنیسم زیاد گفته و نوشته اند اما گمان می کنم هنوز این موضوع از ابهامات بسیاری به خصوص در حوزه ی داستان رنج می برد.بی آن که بخواهم سخن دیگران را در این مهم رد کرده یا زیر سوال ببرم،تلاش می کنم توضیحی به قصد روشن تر کردن جنبه های مبهم پست مدرنیسم ارائه دهم. سوال این است:اگر فرض کنیم در حال حاضر تفکیک اثر ادبی مدرن از آثار پیش مدرن امکان پذیر باشد، چگونه می توان اثر مدرن را از اثر پست مدرن بازشناخت؟پیچیدگی های این دو سبک تشخیص را گاه آن چنان دشوار می کند که ناقدین و هنرمندان توضیح ساده ای ارائه می کنند تا از پیچیدگی بیشتر جلو گیری کنند، برای مثال اصل سببیت در داستان یکی از همین توضیحات ساده است.اثر مدرن نه تنها نافی سببیت نیست بلکه از آن بهره می برد در حالی که در اثر پست مدرن اساسن سببیتی در کار نیست. عدم وجود سببیت خواننده را از یکی از مهم ترین ابزارهای شناخت محروم می کند، «چرا؟» ما به ازای همان سببیت است. خواننده ی درگیر با اثر مدرن به این «چرا؟» مسلح است و هر جا که متن از معنا تهی می شود یا فرم درهم ریختگی بی دلیل به خود می گیرد،از خود – از نویسنده – می پرسد:چرا؟ هر اثر مدرنی به دلیل برخورداری از سببیت به این «چرا» پاسخ می دهد و پاسخی که متن به این سوال می دهد می تواند نشان دهنده ی ارزش ادبی اثر باشد،پاسخ ساده ،دشوار،هنرمندانه واز این دست.

با فقدان سببیت خواننده ازاین ابزار مهم محروم می شود و درهم ریختگی زبان وزمان به خواننده اجازه ی طرح این سوال را نمی دهد ،چه اتفاقی می افتد؟ آیا با دانستن این نکته ی مهم که خواننده ی اثر پست مدرن قدرت پرسیدن «چرا» را ندارد ،آن هم به این دلیل که پیش از این می دانسته که اثر پست مدرن فاقد عنصر سببیت است ،به نویسنده اجازه نمی دهد که در چفت و بست داستان اش آزادی کامل داشته تا آن جا که به جای ارائه ی اثری هنرمندانه ،اثری درهم ریخته و نافرم عرضه کند؟ اثری که علاوه بر تهی بودن از سببیت ،تهی از دیگر عناصر داستانی است؟ آیا تلقی اشتباه از عدم سببیت،دست هنرمند -نویسنده های میان مایه را در عرضه ی آثار ،چنان باز نمی کند که زیر بار هیچ نقدی نروند؟ آیا نویسنده نمی تواند از این زاویه سو ء استفاده کرده و در برابر هر «چرا»درنقد ، عدم سببیت را علم کند؟

پاسخ من برای برون شد از این بن بست ساده است – پرهیز از پیچیدگی بیشتر؟ – به اعتقاد من اثر مدرن خواننده را به دنبال خود می کشد.به عبارتی اثر مدرن جلوتر از خواننده حرکت کرده و هر جا که خواننده – در هر پیچشی – بپرسد:»چرا؟» اثر به او پاسخ روشنی خواهد داد.اما اثر پست مدرن، خواننده را به جلو حرکت می دهد .به بیانی دیگر ،اثر پست مدرن عقب تر از خواننده است و خواننده را در مسیری که می خواهد ، هدایت می کند. این جا که خواننده مقدم بر اثر فرض می شود ،نمی تواند بپرسد:چرا من این جا هستم یا چرا به این گوشه می پیچم؟ اگر چه اثر مدرن برای این گونه چرا ها پاسخ روشن دارد اما اثر پست مدرن به آن «چرا» یی که ممکن است در ذهن خواننده شکل بگیرد ،پیش از شکل گیری و نه پیش از بر زبان آمدن ،پاسخ می دهد.لحظه ای که در ذهن خواننده، به دلیل پیچیدگی فرم اثر پست مدرن، نطفه ی «چرا»بسته می شود، اثر، او را به سوی پاسخ هدایت می کند.

از این منظر می توان عمق پیچیدگی اثر پست مدرن را درک کرد .اثر پست مدرن تنها از کنار هم گذاشتن بی دلیل قطعه های جدا از هم زمان و مکان شکل نخواهد گرفت.اثر پست مدرن در عین آشفتگی باید واجد چنان نظم کمال یافته ای باشد که از پدیدار شدن هر احساس یا بینشی در خواننده ،واهمه نداشته باشد.

اگر پیش تر گفته می شد که شاهکار ها آثاری سهل و ممتنع هستند،حالا شاهد هستیم که همه ی آثار پست مدرن سهل و ممتنع اند. سهل، به این دلیل که هر نویسنده قطعه های فراوان زمان و مکان در انبان دارد که کنار هم بگذارد و ممتنع ،که نمی تواند آن قطعه ها را به هر شکل که بخواهد کنار هم بچیند.

اثر مدرن به خاطر وجود زمان پیوسته ای که پشت روایت قطعه قطعه اش نهفته دارد،محدودیت های خاص خود را نیز به دنبال داشته و به سختی اجازه ی خروج از بهترین فرم روایت را صادر می کند. اما وقتی قرار باشد روایت قطعه قطعه ای از زمان قطعه قطعه ارائه شود،چه تفاوتی بین قرار گرفتن بی شمار ترتیب های قطعه های زمان و مکان خواهد بود؟ آیا می توان ترتیب پیشنهادی هر نویسنده ای را پذیرفت؟ بدیهی است که پاسخ منفی است چرا که تنها وضعیتی یگانه از چینش قطعه های زمان و مکان هست که اثری هنرمندانه پدید خواهد آورد. یعنی در عین حالی که به بی شمار حالت ممکن می توان قطعه های زمان و مکان را در پی هم آورد اما تنها و تنها یکی از آن ترتیب ها، اثری پست مدرن و هنرمندانه پدید می آورد.

بیایید دوباره به چند سطر قبل برگردیم.اثر پست مدرن به خاطر آشفتگی فریبنده اش نیازمند درک خواننده از فرم آشفتگی است در حالی که اثر مدرن نیازی به درک خواننده از این نوع ندارد.اثر پست مدرن است که خواننده را به هر سویی که بخواهد هدایت می کند و در عین حال به تمام «چرا» های احتمالی او،قبل ازشکل گیری ،پاسخ می دهد که البته درک خواننده در این پاسخ دهی نقش خود را خواهد داشت. این خواننده است که پیش از اثر چشم بر زاویه ها می گشاید اما اثر مدرن با قاطعیت ،درک و فهم خود را از موجودیت اثر به خواننده تحمیل می کند.دقیقن به همین دلیل است که می گویند اثر پست مدرن با خواننده ساخته می شود.

در همین پیش گامی و پس گامی است که اصل سببیت درک می شود.البته با این شرط مهم که نویسنده ی اثر پست مدرن بداند داستان از چه قرار است و آگاه باشد که در اثر پست مدرن ،او، پیش از آن که خالق باشد ،کاشف چگونگی چیدمان قطعه های زمان و مکانی است که ای بسا بسیار بدیهی بوده و کل اثر را می سازد.دراثر پست مدرن فرم به معنی چیدمان قطعه ها اهمیت دارد نه صرفن ساخت قطعه ها.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: