پرسه در کویر، نگاهی به رمان پرسه زیر درختان تاغ

12 دیدگاه

کوتاه زمانی بعد از انتشار شوهر آهو خانم، جدی‌ترین رمان ِعلی محمد افغانی، نجف دریابندری نقد معروفی در تایید آن نوشت که با همان نقد، این رمان بیشتر شناخته شد. همان زمان که فضای عمومی ادبیات خلاقه تحت تاثیر رمان شوهرآهوخانم بود کسانی از در ِمخالفت با آن درآمدند. مخالفین اعتقاد داشتند که بزرگ‌ترین مشکل رمان این است که همه با یک لحن حرف می‌زنند و بعدها همین موضوع به ضرب المثل عالم ادبیات تبدیل شد .

گفتن ندارد که در رمان ِمدرن باید –با تاکید بسیار– هر شخصیت با زبان منحصر به خود حرف بزند. در واقع کلماتی که هر شخصیت در دهان می‌چرخاند معطوف به ذهن اوست و به همین دلیل بار اصلی شخصیت پردازی در رمان بر دوش کلماتی‌است که از دهان شخصیت‌ها بیرون می‌آید و باز هم واضح است که بخش مهمی از توان نویسنده صرف همین موضوع می‌شود، این که بهترین واژه‌ها و دقیق‌ترین جمله‌ها را برای بیرون‌آمدن از دهان شخصیت‌ها انتخاب کند. غیر از این هم نمی تواند باشد. شخصیت روستایی درناکجاآبادی وسط کویر نمی تواند همان طور حرف بزند که مهندس شهری مرمت آثار باستانی حرف می‌زند. کجا معلوم می‌شود که شخصیت‌ها مثل هم حرف نمی‌زنند؟ آیا تکیه کلام‌ تمام لحن اختصاصی هر شخصیت را می‌سازد؟ یعنی با تکیه کلام گذاشتن در دهان شخصیت‌ها می‌توان به زبان اختصاصی آن‌ها دست یافت؟ پیداست که چنین نیست. زبان اختصاصی هر شخصیت از مجموع توصیف‌ها، جملات خبری، واگویه‌ها و جملات ذهنی شکل می‌گیرد و در این میان تکیه کلام‌ها نقش مهمی ندارند. البته در سوی دیگر، همین تکیه کلام‌ها به آسانی می‌توانند کار را خراب کنند:

… دستم را می‌گذارم روی کاسه‌ی زانویم که عمود بر تخت قرار دارد، قشنگ هم زاویه‌اش نود درجه است(غلام)

… از کنارشان قشنگ رد می‌شویم و من سر برمی‌گردانم(استوار غفوری)

… قشنگ عرق از مساماتم جاری شده(سالار)

… قشنگ کف پایم چاک خورده(پرویز)

…سفر ه را می‌دهم دستش. می‌گیرد و قشنگ پهنش می‌کند(ماه منیر)

در رمان ِ»پرسه زیر درختان تاغ» نوشته‌ی علی چنگیزی آن‌چه به چشم می‌آید تنها واژه‌ی » قشنگ » نیست، که البته این واژه به دلیل بار حسی جالبی که دارد قشنگ توی چشم می‌نشیند.

اقرار می‌کنم که بسیار ظالمانه است که رمانی را در یک پاراگراف خلاصه کنیم. اما قصد من از آوردن خلاصه تاکید بر یک نکته‌ی مهم است .

یک زنجیر ِبسته – مثلا گردن‌بند- تا زمانی که بسته است، ارزش دانه هایش با هم برابر است. چون هر دانه به تنهایی برای باز کردن حلقه کفایت می‌کند. وقتی حلقه باز شد آن‌وقت می‌توان درباره‌ی ماهیت ِدانه‌ها چون و چرا کرد. از نظر من زنجیره‌ی اتفاقات هم، چنین خصوصیتی دارد. اتفاق‌ها در دنبال هم قرار می‌گیرند و وقتی نویسنده قصد می‌کند که روی یک نکته دقیق شود، ارزش و ماهیت هر اتفاق مخصوص به خود می‌شود.

مقدماتی را تصور کنید که چیده می‌شود تا یک قتل اتفاق بیفتد. اتفاق همچنان می‌افتد و بعد از قتل می‌توان به سرنوشت قاتل و بقایای به جامانده از جنایت و مثلا جسد مقتول اشاره کرد. ممکن است نویسنده‌ای فقط روی مقدمات قتل دقیق شود و اتفاقات بعد از قتل برایش اهمیت نداشته باشد و برعکس. نویسنده‌ای که زنجیره‌ی اتفاقات را باز می‌کند در صدد است با دقیق شدن روی یک اتفاق یا جنبه‌های یک اتفاق، ایده یا حس مورد نظرش را به خواننده منتقل کند. وقتی زنجیره‌ی اتفاقات باز می‌شود، می‌توان انتظار داشت که نویسنده حق مطلب را درباره‌ی یک اتفاق خاص ادا کند. منظورم این است که نویسنده باید ارزش داستانی اتفاق را کشف و به خواننده تحویل دهد.

برای روشن شدن موضوع به رمان نگاه می‌کنیم: در رمان ِ»پرسه زیر درختان تاغ» مهندس مرمتی که با خانواده‌اش مشکل دارد بالاخره تسلیم وسوسه‌ی کشف و فروش عتیقه می‌شود. او موضوع را به مراد می‌گوید و مراد هم بعد از کمی تردید می‌پذیرد که با او هم‌کاری کند. در این بین جوانی که غلام نام دارد به دختری تجاوز کرده و دخترحامله شده‌است. در فضای تیره‌ی روستای کویری پدر دختر، دختر را می‌کشد و خود را به مامورها تسلیم می‌کند. مهندس مرمت و مراد یک مجسمه‌ی عتیقه پیدا می‌کنند و وقتی متوجه نزدیک شدن مامورها می‌شوند فرار می‌کنند. در حین فرار تصادف کرده و مردی کشته می‌شود. اگر چه در یک فرصت غلام را راهی کرده‌اند اما در نهایت از دست مامورها فرار می‌کنند. روز بعد مرد کشته شده در تصادف را در چاه می‌اندازند و مهندس برای دیدن خانواده اش راهی می‌شود و…

رمان ِ»پرسه زیر درختان تاغ» روایت همین اتفاق‌ها از زبان شخصیت‌هاست اما نویسنده دیگر علاقه‌ای به دقیق شدن و یا ادامه‌ی ماجرا ندارد. در واقع به اعتقاد من، نویسنده زنجیره‌ی اتفاق‌ها را باز کرده و چند اتفاق را زیر ذره ‌بین برده و به بعد از آن اهمیتی نداده است. به همین دلیل وقتی رمان تمام می‌شود ممکن است خواننده به گوشه‌ای نگاه کند و زیر لب بگوید: خب، بعد؟ به نظر می‌رسد نویسنده به اتفاقاتی بها داده که در خواننده انتظار ایجاد می‌کند.

این احتمال وجود دارد که کسی بگوید رمان ِ»پرسه زیر درختان تاغ» روایت ِهمین اتفاق‌هاست و به بعد از آن کاری ندارد. اگر سوال کنم که: دقیقا دررمان چه می‌گذرد؟ احتمالا پاسخ این است که نویسنده تلاش کرده تا فضای مناسبی خلق کند که ماجرا در ذهن خواننده ادامه پیدا کند. در این صورت باید بر گفتگوها، شخصیت پردازی‌ها و کنش و واکنش شخصیت‌ها در رمان دقیق شد که با دقیق شدن بر این نکته‌ها به چند سطر ابتدای همین مقال باز می‌گردیم و این سوال که چرا شخصیت های متفاوت ذهنیتی یکسان دارند؟

شخصیت‌ها –به‌جز دختر، غلام و پدر دختر- در معرض آزمون پیچیده‌ای قرار نمی‌گیرند که کشف ِذهنیتی که به واکنش منجر می‌شود لذت بخش باشد. به جز ماجرای دختر، اتفاق‌ها به شکلی بسیارمعمولی و بدون ویژگی خاصی ارائه شده‌اند و در مقابل نویسنده، ماجرای دختر را بسیار مختصر و فشرده آورده است؛ گذشته از این‌که همین روایت فشرده از ماجرای دختر، سوالات متعددی پدیدی می‌آورد. مثلا چرا دختر در مواجهه با سرباز بسیار بسیار تیزهوش، سریع الانتقال و حاضر جوا ب است اما در برابر پدرش این‌چنین گیج و عقب مانده؟ دختری که در گفتگو با غلام نشان می‌دهد که متوجه‌ی شرایط بغرنج خود شده، چرا در کنار پدر پیرش طوری رفتار می‌کند که انگار هیچ نمی‌داند و هیچ نمی‌فهمد؟ یعنی ممکن است دختری که دارد قبر خود را می‌کند به گفتن یکی دو جمله‌ی بسیار خنثی بسنده کند؟ دیگر زن رمان هم رفتارهای متناقض دارد و نویسنده علاقه‌ای ندارد که به دلایل این تناقضات نزدیک شود.

نکته‌ی دیگری که دوست ارم بگویم این است که شخصیت‌های دیگری که در رمان می‌آیند و می‌روند نقش مهمی در خلق حال و هوای رمان ندارند. پسربچه، پیرمرد آشغال جمع کن، درجه دارها، نانوا، زن نانوا و دکتر. به بیان دیگر اگر قرار باشد  شخصیت‌های دیگر وارد رمان بشوند و بدون این که تاثیری بر وقایع بگذارند یا بدون این که تاثیر درخوری در اتفاق مرکزی بگذارند، بیایند و بروند که در آن صورت می‌توان بی‌شمار شخصیت آورد و برد.

این‌ها همه گفته شد ولی دوست دارم بر این نکته تاکید کنم که کار آقای چنگیزی بسیار شایسته‌ی تقدیر است. او جرات نشان داده و رمانی نوشته که روایت در آن نقش دارد. نزدیک شدن به روایت آسان نیست و توانایی نویسنده به آسانی با روایتی که ارائه می‌دهد سنجیده می‌شود. آوردن روایت از آن نظر دشوار است که نیاز به منطق دارد و دراین روزگار، منطق کالای کمیابی است.

Advertisements

ذهن مسطحه و فضایی و زنانه نویسی

8 دیدگاه

سوال اصلی این است که آیا زنانه‌نویسی و مردانه‌نویسی در ادبیات مفهوم دارد و یا چنان‌که عده‌ای می‌اندیشند این سوال بلاموضوع است . از آن‌جا که کلمات تراوش کرده از ذهن کلیت اثر را می‌سازد اگر تفاوتی ساختاری در ذهن زن و مرد وجود داشته‌باشد ، بدیهی است که آن‌چه از آن ذهن تراوش می‌شود هم با دیگری متفاوت خواهد بود . اما این پاسخی ناموززون است زیرا با فرض درست بودن مقدمات باید همه‌ی زنان نوشته‌های زنانه و همه‌ی مردان آثاری مردانه خلق کنند و پرواضح است که چنین نیست . زنان بسیاری مردانه‌نویس‌های قهاری هستند و مردانی هم زنانه می‌نویسند .

به اعتقاد من تفاوت در ساختار ذهن نهفته است . ذهن انسانی به دو دسته‌ی مسطحه و فضایی قابل تقسیم است . در ذهن‌های مسطحه اتصلات مغزی چنان در امتداد هم قرار گرفته‌اند که برای رفتن از نقطه‌ی اول به نقطه‌ی هدف لازم است از نقطه‌های واسط عبور کرد . اما در ذهن‌های فضایی اتصالات به‌شکلی ایجاد شده‌اند که برای رفتن از هر نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگرمیان‌بردهای متعدد وجود دارد . د رحالت اول برای به‌یادآوری یک خاطره باید از جزییات و مسیر معین حرکت کرد تا خاطره به ذهن بنشیند اما در حالت دوم به‌خاطرآوری بسیار سریع و مستقل از خاطره‌های دیگر ممکن می‌شود.

از نظر من برای این‌که نویسنده‌ای زنانه یا مردانه بنویسد باید پیشاپیش به ساختار ذهنی مخصوص به هر یک از این حالت‌ها دست یابد . زنی که در جامعه‌ای مرد سالار به‌دنیا آمده و رشدکرده و بالیده ، زنی که نمی‌تواند یا نمی‌خواهد ذهنیت زنانه‌ی مستقلی داشته‌باشد – و چه‌بسا این ذهنیت را مردود می‌شمارد – به هیچ‌وجه نمی‌تواند زنانه‌نویس باشد چرا که او اصلا زنانه نمی‌اندیشد ، زنانه سخن نمی‌گوید و واضح است که زنانه نخواهد نوشت . نگاه کنید به «دا» و آثاری از این دست که از آبشخور ذهنیت مسلط در جامعه سیراب شده‌اند.

تا زمانی که زن با قاطعیت از صحنه‌ی اجتماع محو می‌شود ، پوشیده‌می‌شود و به سکوت مجبور می‌شود، ادبیات زنانه‌ی ما قرین شورش و عصیان گاه‌گاهی شخصیتی می‌شود که این محدودیت را تاب نمی‌آورد ؛ مثل فروغ و در غیر این‌صورت و صرف‌نظر از شورش و عصیان ، با پذیرش وضع موجود هیچ نویسنده‌ای زنانه نخواهد نوشت. حتی اگر زن باشد . مانند پروین اعتصامی و چند نویسنده‌ی دیگر.

از این حرف ها گذشته زنانه‌نویسی به‌شکل خُلفی ، چیزی‌ست که مردان نمی‌نویسند و برای نوشتن آن اندوخته‌ی حسی لازم را ندارند . مردان زیادی شخصیت‌های زن درخشانی خلق کرده‌اند . زیورو مارال دولت آبادی ، عالیه‌ی بیضایی (فیلم‌نامه‌ی اشغال) و…اما من دولت‌آبادی و بیضایی را زنانه‌نویس نمی‌دانم هرچند که زنان درخشانی خلق کرده‌اند .

از آن‌جا که احساسات انسانی را نمی‌توان به احساسات زنانه و مردانه تقسیم کرد و از آن‌جا که هر حس آدمی توسط زن و مرد به شکل مخصوص به‌خود تصرف می‌شود پیداست که تعریف و واکاوی زنانه‌ی احساسات بایستی با درک مردانه از همان احساس متفاوت باشد . بنابراین اگر زنی توانست ابتدا زنانگی را مانند یک موهبت منحصر به خود درک کند و جنبه‌های آن را در کوران حوادث و شخصیت‌ها کشف کند و نترسد و این همه را برصفحه‌ی کاغذ متجلی کند ، در آن‌صورت ما با ادبیات زنانه روبه‌رو خواهیم‌شد.

د رطول همین صد سالی که از ادبیات خلاقه‌ی معاصر می‌گذرد تقریبا تمام سکوها توسط مردان تصرف شده‌ و زنان به‌دشواری توانسته‌اند گوشه‌هایی را برای خود حفظ کنند . فروغ یک شاخص است البته و هرگاه زنان نویسنده بتوانند از پوسته‌ی سنتی و تاریخی سفت و سخت شده بر گرداگرد خود عبور کنند خواهند توانست در برابر تیرملامت مردان و زنان مرد اندیش تاب آورند و آن‌چه را که به‌شکلی زنانه احساس می‌کنند به مخاطب تحویل دهند  ومخاطب را وادارند که به نیمه‌ی خود نگاه کنند. نیمه‌ای که در طول قرن‌ها در سایه مانده‌است.

این‌همه گذشت تا گفته‌شود زنانه‌نویسی و مردانه‌نویسی ربطی به تفاوت‌های فیزیولژیکی انسانی ندارد . مردانی هستند که ذهن مسطحه دارند و زنانی که از ذهنی فضایی برخوردارند. تفاوت در ماحصل اندیشه و احساس است.درگذشتن یا نگذشتن از وحشت گفتن . به اعتقاد من مردان بسیار بیش از زنان در شرح درون خود جسور هستند و به نظر می‌رسد اگر زنان از این هراس رها شوند می‌توانیم شاهد درخشش ادبیات زنان باشیم .

یک نکته: تفاوت ذهن مسطحه و ذهن فضایی به تفاوت در نگرش منجر می‌شود . اندیشمندانی مانند پیاژه و اریک فروم معتقدند که جزیی‌نگری و کلی‌نگری به تفاوت این دو ذهن برمی‌گردد .

مطالب مرتبط با زنانه نویسی را اینجا بخوانید.

داستان کوتاه  ِ مجموعه ی بیست و دو را در سایت ِ مرور بخوانید.

خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی

5 دیدگاه

خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدیبرای من نوشتن از آدم های بیست و پنج درصدی آسان نیست .در پس این کتاب ، خاطراتی هست که در خاطره های این کتاب رسوخ می کند.از راه رو های دانشکده ی فنی گرفته تا دراز کشیدن و گوش دادن به نینوای علی زاده و شطرنج بازی های طولانی .از دلتنگی ها و دوری ها گرفته تا آن روز که مجید آمده بود بزند توی گوشم و خدا را شکر که خانه ام را نمی دانست.

به همین علت ها ست که نوشتن از آدم های بیست و پنج در صدی برای من آسان نیست.اما هر چه باشد این مجموعه روایت های کارگاهی برای من کشف سوی تیره ی مجید است.آدم کم حرفی که در طول این همه سال رفاقت، چیز چندانی از خودمان به هم نگفتیم و در عین حال تقریبا ً همه چیز را به هم گفته ایم.

به آسانی می توانم اقرار کنم که بعد از خواندن کتاب ، بهت زده شدم .مجید نشان می داد که در همه ی این سال ها ساکت نبوده و این همه هم حرف زده و این بار حرف هایش را می خواهد به همه ی مخاطبانش بزند.آخر برای خود من سوال بود که در آن زندگی های کارگاهی چه چیزی هست که مجید را این همه سال واداشته در آن نفس بکشد و براین پافشاری هزینه های بسیار سنگین پرداخت کند؟ حالا می دانم. حالا می توانم بخش کوچکی از جذابیت های زندگی کارگاهی را درک کنم.آن شطرنج بازی کردن را و آن چوب به دست ، گشتن به دنبال محلی برای خاک برداری آن هم در دل جنگل و پیشنهاد مردی که همراه راوی است که بیا و زمین کشاورزی بخر و خاکش را بردار و دوباره زمین را بفروش.

حقیقت این است که کتاب مجید قطعه ی تاریک دیگری را هم برایم روشن کرد. در تمام این سال ها که از راه آهن تهران – جنوب می گذشتم ، در تمام این مسافرت ها که قطار از دل کوه های زاگرس می گذشت ، همیشه کشف زندگی حاشیه نشینان ریل برایم شورانگیز بوده ، جالب بوده که وقتی راه ماشین رو وجود ندارد چگونه آن مردم زندگی می کنند و رابطه ی آنها بادنیای اطرافشان چگونه است ، چه روحیاتی دارند و چه حرف هایی می زنند و…

روایت های مجید نور زیبایی بر این قطعه ی تاریک انداخت . از چلاس گرفته تا مردی به سادگی تمام معما های دنیا .معصومیت هایی که در لایه های زیرین کبود می شوند .مردی روبه‌روی راوی می ایستد که : چرا بدزدم ؟ وقتی خود مهندس هر چه بخواهم به من می دهد و مهندس آدم پدر مادر داری است که نمی گذارد دزدی کنم .راوی می گوید:مگر می توانم به او [فنس] ندهم؟ اگر ندهم که تخم همه ی فنس ها را ملخ خواهد خورد.

می خواهم بگویم این تصویرها همان چیزی است که تا حالا کسی ترسیم نکرده .کسی از قطار محلی اندیمشک تا دورود چیزی نگفته . اولین بار که سوار این قطار شدم ، هول کردم ، از بکر بودن آن همه تصویر ، آن   همه  مایه ی روایت و داستان .قطاری که این سوی پل چوپان و گله را یک جا سوار می کند و آن سوی پل دوباره  پیاده می کند.

به شخصه این مجموعه را دوست دارم و برای من مهم نیست که بخواهم در داستان بودن یا نبودن این روایت ها گومگو کنم . این ها روایت اند ، خاطره‌اند و از قضا درست وسط هدف نشسته اند.با همین روایت ها ست که علی یار روبه‌روی من می نشیند و برایم «مندلی آی شیر علی مردون» می خواند.می خواهم بگویم تقریبا ً در تمام لحظه ها با راوی بوده ام و طعم تخم قورباغه را هم زیر زبان احساس کرده ام .حالا امید دارم که این کتاب درست در جای خود بنشیند.جایی بین ادبیات داستانی و خاطره ، حلقه ای که در ادبیات امروز ما ، یا نیست و یا اگر هست آن‌قدر کم به آن پرداخته شده که به چشم نمی آید.

کتاب های نشر مرندیز – و از جمله همین کتاب – در شبستان  ِ مصلی ، راه روی شماره 26 ، غرفه ی 13 و نیز راه روی شماره 31 ، غرفه ی 12 با عنوان  ِ نشر نی نگار ، عرضه می شود.

پ ن : نقد مهرداد مهرآیین را براین کتاب در مارال بخوانید.

درباره ی طنز

3 دیدگاه

این نامه ای است که برای دوستی فرستاده شده و به پیشنهاد دوست دیگر ، با حذف نام گیرنده می گذارمش اینجا:

به این نکته توجه کن:هنر کلاسیک ، روایت پیوسته ی زمان پیوسته است.هنر مدرن ، بیان قطعه قطعه ی زمان پیوسته است و هنر پست مدرن ، روایت قطعه قطعه ی زمان قطعه  قطعه است.مثلا در همه ی آثار کلاسیک ادبیات ،زمانی که در روایت می گذرد کاملا خطی است و متناظر آن ، روایت هم کاملا خطی است اما در هنر مدرن اگر چه زمان پشت روایت خطی می گذرد اما بیان ااتفاقاتی که در همین زمان خطی می افتند به صورت پس و پیش آورده می شود. مثلا ً در آثاری مانند شازده احتجاب گلشیری در ایرانی ها و سالهای سگی اثر بارگاس یوسا.در هنر پست مدرن این هر دو قطعه قطعه می شود و زمان پشت اتفاقات رمان و نیز روایت ،قطعه قطعه می شوند.بهترین نمونه ی اثر پست مدرن در ادبیات داستانی رمان خشم و هیاهو اثر فاکنر و در عالم سینما فیلم بیست و یک گرم اثر ایناریتو است.

تقسیم بندی کلاسیک و مدرن و پست مدرن از زاویه ای دیگر هم ممکن است و آن زاویه ی توصیف و تدقیق در اتفاقات رمان است.در یکی از این گونه ها نویسنده چنان شکافی بین سوژه و آبژه ایجاد می کند که برای فهم اتفاقاتی که در رمان می گذرد لازم است ذهن را آزاد بگذاریم تا بتواند مفهوم پشت آن را درک کند و به عبارت دیگر از این شکاف معنای سومی پدید می آید.این حالت خیلی شبیه وضعیت طنز است.اگر بخواهیم طنز را در یک جمله تعریف کنیم شاید پاسخ این باشد که طنز گونه ای از نثر است که خواننده نتواند به ضرس قاطع بگوید منظور نویسنده چیست . این نتوانستن به حالت های بسیار زیادی برمی گردد که می توان از نثر مورد نظر برداشت کرد.در واقع هر گونه حتمیت در معنا طنز را جامد کرده و حالت های مختلف تاویل پذیری را از بین می برد.

ضمن این که باید به یاد داشت که در وضعیتی از نوشتن نویسنده آگاهانه از جملات قطعی استفاده می کند که در آن استفاده جدای از این که منظوری نهفته است حالت های تاویل پذیری متن را آگاهانه از بین می برد.از این منظر می توان به شوخی اشاره کرد که بعد از طنز قرار می گیرد و از نظر تاویل پذیری حالت های چندانی ندارد و بعد از آن هجو و مطایبه که فقط و فقط به یک حالت معنایی دلالت دارد و چیزی جز همان که نویسنده نوشته منظور نیست.

پیداست که نوشتن طنز از دیگر گونه های آن متفاوت و سخت تر است.از زاویه ی دیگر می توان به موضوع نزدیک شد.چرا شعر حافظ در طول سالهای بسیار تاویل های بسیار به خود دیده و هنوز هم می بیند و تمامی ندارد؟شاید برایت جالب باشد که نزدیک به هشتاد درصد غزل های حافظ پیش از او توسط سعدی و خواجوی کرمانی و عوفی شیرازی و چند نفر دیگر سروده شده اند.همان مضامین و حتی در مواردی همان زاویه و قافیه و ردیف که معروفترین آنها غزلی با ردیف «برخاست» است که هم سعدی سروده و هم حافظ.اما راز ماندگاری غزل های حافظ چیست؟

در یک کلام ، حافظ آرایه هایی را کنار هم می نشاند ،البته با هنرمندی تمام،که خواننده علاوه بر این که مفهوم یک یک آنها را درک می کند،همسایگی آن مفاهیم باعث می شود ذهنش بین مفهومی جدید که البته پیدا و نا پیداست رفت و آمد کند.این رفت و آمد ذهن بین مفاهیم شعر و مفاهیم ساخته شده توسط ذهن برای هر خواننده منحصر به اوست .درک انحصاری خواننده از غزل حافظ باعث شده که غزل های او برای همه ی زمانها و مکانها تازه بماند و اگر شرکت خواننده در مفاهیم غزل نبود و غزل حافظ هم معنای صلبی مانند غزل های سعدی و خواجو داشت تا حالا به همان شکل در آمده بود و از یاد رفته بود.

نکته ی مهم : به وضعیتی که خواننده یا مخاطب در اثر مفهوم گذاری می کند و به عبارتی در ساخت آن شرکت می کند ، ناتمامی اثر می گویند که این ناتمامی یکی از مهم ترین خصوصیات طنز است و لازم است که طنز در عالی ترین سطوح خود واجد آن میزان ناتمامی باشد که توسط خواننده کامل شود و همین کامل شدن می شود دلیل ماندگاری طنز که البته آیه نازل نشده که همه ی نویسنده ها آثار ماندگار خلق کنند .هنرمندان و نویسنده ها باید بنویسند و طنز نویس هم از این قاعده مستثنی نیست.

یه روز اکبر آقا نون بربری به دست داره میاد خونه که اصغرآقا رو می بینه که نون باگت گرفته و داره میره خونه.اکبرآقا به طرف میگه:به به ،اصغرآقا،می بینم رپ شدی!

فشار

3 دیدگاه

…که بعد از مدتی ننوشتن و میل نوشتن بشود این که :چه می نویسی؟چه می خواهی بنویسی و دیده می شوی و خوانده می شوی و …منظورم همان ترس عتیق است.خلاصه این ها ضرب در تنبلی حاصلش می شد ننوشتن و توجیه کردن این ننوشتن که بالاخره دوستی گفت:خب،بیا به وردپرس.آن جا دیگر از این دغدغه ها نخواهی داشت.

حالا آمده ام وردپرس ولی هنوز زنگی در گوشم صدا می کند که یادت باشد که «پرس» همان فشار است و از این به بعد تو قرار است در فشار بنویسی ،فشار کلمات.

نقداً آمدن به وردپرس را به خودم و آن دوست نزدیک تبریک می گویم.

کپی رایت در خدمت اعتلای ادب و هنر

10 دیدگاه

قبل از هر حرفی درباره ی کپی رایت باید به تجارت جهانی اشاره کرد . تجارتی که در تلاش است جهان را در بعد اقتصادی یکپارچه کند ـ اگرچه مخالفینی دارد ـ برای همین قوانیین گمرکی خاص خود را دارد و کشورهای عضو این پیمان به سختی می توانند بیرون از چهارچوب های تعریف شده ی آن حرکت کنند .

کپی رایت یکی از همین قوانین است که دست بر قضا مخالفی در جهان ادب ندارد چرا که همه ی نویسندگان و ناشران به اهمیت آن واقف هستند . در ذیل این قانون است که یگانگی اثر هنری محترم شمرده می شود و کسی که اثری را سرقت یا کپی کند جزای بسیار سنگینی خواهد پرداخت . کپی رایت ، قانونی برای ارج نهادن به هنرمند و اثر هنری ست .

ایران اگرچه قانون خاص خودرا درباره ی مصنفین و تولید کنندگان آثار ادبی- هنری دارد اما به دلیل ضعف این قانون شاهد کپی برداری های بسیار و حتا سرقت های جان سوز هستیم .

به راستی اگر ایران قانون کپی رایت را بپذیرد چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ ـ بدیهی ست که کپی رایت بخشی کوچک از مجموعه قوانینی ست که در کلیت تجارت جهانی موضوعیت می یابد وبه تنهایی فاقد ارزش ست ـ در بعد صنعت، جهانی شدن باعث می شود تولیدکنندگان کوچک مجبور به انتخاب یکی از دوراه موجود شوند .آن ها یا باید از دور رقابت کنار بروند ویا با تولید کنند گان هم شان خود ائتلاف کرده ودر هم ادغام شوند . با این شراکت سرمایه ی شرکت مادر افزایش یافته و قادر به انجام کارهایی خواهد بود که از عهده ی یک ناشر جزء بیرون است .

درسوی دیگر شرکت های پخش کتاب قرار دارند که خوشبختانه تعدادشان روز به روز بیشتر می شود. ناشر جزء با هزار مشکل ـ با زدن از حق التحریر مولف ، حق الزحمه ی مترجم و ویراستار و حروف چین و… کتابی چاپ می کند و چون نمی تواند پخش آن را به عهده بگیرد، آن را در اختیار شرکت های پخش قرار می دهد.در این معامله گاه ناشر تخفیف هفتاد و پنج درصد می دهد تا شرکت پخش به دلیل احتمال ماندن کتاب در انبار و فروش نرفتن سریع آن ، حاضر به پرداخت چک های طولانی مدت می شود. تصور کنید:کتابی که هزار تومان قیمت پشت جلد دارد با دویست و پنجاه تومان در اختیار شرکت پخش قرار می گیرد تا بالاخره سر از کتاب فروشی ها در آورد.

با قانون کپی رایت است که نویسنده و هنرمند احساس امنیت می کند.درچنین وضعیتی است که برای هرگونه خدمت در عالم نشر ،فهرست بهای تعریف شده ای وجود دارد که کسی نمی تواند از آن تخطی کند.ناشرین هم مانند دیگر تولید کنندگان در جهان یکپارچه ی گردش سرمایه و کالای تولید شده – اینجا کالای فرهنگی- نمی توانند باری به هر جهت کار کنند . در این شرایط تیراژ کتاب باید بالا باشد تا شاهین های ترازوی دخل و خرج در چاپ و توزیع کتاب قیقاج نرودو همین تیراژ بالا ، زنجیر وار از دغدغه های موجود در عالم نشر می کاهد . اما ناشری که نمی تواند دو هزار نسخه کتاب را توزیع کند چگونه خواهد توانست صد هزار نسخه توزیع کند ؟ بنابراین شرکت های پخش هم مجبور به تغییرروش و باز تعریف وظایف خود خواهند شد . آن ها برای تسخیر بازارهای لازم به همه ی شهرها نگاهی یکسان خواهند داشت . و ای بسا افق نگاه آن ها به افغانستان و تاجیکستان و بخش های فارسی زبان هند و پاکستان هم کشیده شود .

لحظه ی شور انگیزی خواهد بود . صبح روزی که قانون کپی رایت در ایران رعایت شود ، چند ناشر ریزش خواهد کرد ؟ چند شرکت پخش ؟ وغم انگیزتر چند نویسنده و چند مترجم ؟ دیگر ناشرین برای آثار خوب و ارزش مند سر ودست می شکنند و در این لحظه است که نویسنده گردن فراز می کند که : این منم ، نویسنده . ونه خجل وسر در گریبان چنا که امروز هست ودرست به همین دلیل عالم ادب ازآثار کم مایه وفاقد ارزش تهی می شود .

بهانه ی اصلی برای نوشتن این سطور ، دزدی بود . دزدی آثار ادبی ، سرقت خلاقیت هنرمند و چه دزدی زشتی است دزدیدن رویاها و تخیلات نویسنده وشاعر !برای لحظه ای ایران را عضو کپی رایت تصور کنید ، می بینید که ناگهان چند کتاب چاق کن ـ کار چاق کن! – محو می شوند ، چه تعداد از کتاب های تکراری و هر دم افزون غیب می شود و چه لبخند هایی که بر لب های تلخ نویسنده و شاعر ما نخواهد نشست . 

آه تمام نیم فاصله ها هفتان را گرفت

19 دیدگاه

تا همین چند روز پیش، هفتان میان ما بود،بی‌هیچ فاصله‌ای.هر وقت می‌خواستیم از آخرین اخبار هنری و فرهنگی باخبر شویم کافی بود یکی دوبار کلیک کنیم و گاهی که می‌خواستیم تحلیلی،نقدی بخوانیم با همان کلیک‌ها به آن‌چه می‌خواستیم می‌رسیدیم و به اموات آقای شکراللهی و دیگر دوستان هفتانی رحمت می‌فرستادیم که در این وانفسای فقر مجلات ادبی،هفتان یک‌تنه در معرض ایستاده بود و چه خدنگ؛فاصله‌ای نبود.

هنوز هم که هنوز است بعضی سایت‌های خبری و تحلیلی از دست‌رس بیرون است. کلیک که سهل است حتی اگر پشت کامپیوتر را هم باز کنیم نمی توانیم به این سایت‌ها برسیم؛فاصله بسیار است.

حالا چند روزی است که علاوه بر اموات آقای شکر اللهی و دیگر دوستان هفتانی،اموات کسان ناپیدایی که فیلترشکن‌ها را می سازند مشمول رحمت بسیار است و خدا را شکر که این فیلترها رایگان به دست ما و خلق خدا می‌رسد و مهم هم نیست که بعضی از این فیلترها از همان اول خودشان فیلتر شده‌اند.با این همه الحق که بعضی‌ها کارشان درست است و پیوسته مشغول به‌روز رسانی فیلترهایی هستند که فیلتر شده یا می‌شوند. رحمت واسعه به این دوستان گم‌نام هم می‌رسد البته.

صبح روزی که لینک‌های هفتان را گوشه‌ی وبلاگ ندیدم خیال می‌کردم باید بروم به صفحه‌ی بلاگفا و تنظیمات را چک کنم.تنظیمات را چک کردم اما فایده‌ای نداشت. در ضمن از خیال هفتمم هم نمی‌گذشت که هفتان فیلتر شده باشد اما شده بود،با همان عبارت آشنا که این سایت مسدود شده‌است و اگر اشتباهاً نشده است روی گزینه‌ی پایین کلیک کنید تا بشود.فکر می‌کردم به این‌که آیا واقعاً ممکن است کسی از این که هفتان فیلتر نشده است ناراحت شود و بخواهد گزینه‌ی پایین را کلیک کند؟اگر هست،او کیست؟چگونه فکر می‌کند؟اصلاً به چه فکر می‌کند؟

چند لحظه به نقطه‌ی نامعلومی خیره شدم و نمی‌توانستم قیافه‌ی غم‌زده‌ی آقای شکراللهی و دوستان هفتانی را از ذهنم بیرون کنم.شاید حتی خیال هم کرده باشم که آقای شکراللهی را می‌بینم که دارد به آن کسی که دستور فیلتر شدن هفتان را داده، می‌گوید که :بابا،خوش انصاف،ما که تا جایی که زور داشتیم ملاحظه می‌کردیم.الحق که منظره‌ی تلخی بود.ناگهان یادم آمد که کسی لطف کرده و برایم چند فیلتر شکن فرستاده.به سرعت مشغول شدم،اولی فیلتر بود،دومی هم همین‌طور و سومی و چهارمی…بله،درست است،یکی از فیلترها، فیلتر نبود و هفتان را بازکرد.

صفحه‌ی اصلی هفتان روبه‌رویم بود که مثل گذشته چسبیده و بی‌فاصله نبود و درعین حال فاصله‌ی چندانی هم نداشت.

نیم‌فاصله … نیم‌فاصله …

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: