کمچه، واحد اندازه گیری تابلوی هنری

25 دیدگاه

پدربزرگ مادری‌ام حلیم‌پز بود. او ظهرها و شب‌ها کباب هم می‌پخت با این حال او را به نام حاج رحمت اله حلیمی می‌شناختند. مغازه‌اش توی خیابان عسجدی، بین حافظ و نظامی بود. روزی یکی از همسایه‌ها به پدربزرگ می‌گوید چند روز دیگر مجلس دعای ندبه دارند و او می‌خواهد به مهمان‌ها حلیم بدهد. پدربزرگ به رسم همسایگی بیعانه یا پیش پرداخت از او نمی‌گیرد. روز قبل هم به مشتری‌های محلی‌اش می‌گوید که فردا حلیم نخواهد فروخت. روز موعود می‌رسد و حلیم آماده می‌شود اما سفارش دهنده نمی‌آید. حلیم روی دست پدربزرگ می‌ماند. وقتی پدربزرگ سراغ مرد همسایه می‌رود کاشف به عمل می‌آید که مجلس دعای ندبه به هم خورده و ماجرا از بیخ کنسل شده است. پدربزرگ می‌ماند با یک دیگ پر از حلیم. یادم نمی‌آید پدربزرگ آن دیگ پر از حلیم را چه کرد اما یادم هست که حلیم مانده را می‌ریخت توی کارون. باید آن روز ماهی‌ها و بیشلمبوهای کارون چه ضیافتی داشته باشند از آن همه حلیم دست نخورده.

*

سالی که جنگ شروع شد،1359 برای این‌که از درس عقب نمانم به مسجد سلیمان رفتم . آن جا مدارس باز بود و بچه‌ها به مدرسه می‌رفتند. بعدازظهرها می‌رفتم مغازه‌ی همسر خاله‌ام، با پرویز پسرخاله‌ام، آتش‌ها برپا می‌کردیم. عالمی بود آن بعدازظهرهای آتش بازی توی پاساژ. روزی یکی از خیاط‌های پاساژ تعریف می‌کرد که مدتی پیش یکی از دوستانش آمده و پارچه‌ای انتخاب کرده و سفارش دوخت یک دست کت و شلوار برای عروسی دخترش به او داده است. سفارش دهنده از دوستان نزدیک خیاط بوده و خیاط به رسم دوستی بیعانه‌ای نمی‌گیرد. سفارش دهنده چند روز بعد برای پروو هم می‌آید اما وقتی کت و شلوار آماده می‌شود پیدایش نمی‌شود که نمی‌شود. پیغام پسغام‌های خیاط معلوم می‌کند که عروسی به هم خورده و ماجرا از بیخ کنسل شده است. خیاطی که این ماجرا را با شوخی و خنده تعریف می‌کرد کت و شلوار را آویران کرده بود توی خیاطی‌اش و زیر آن روی تکه کاغذی نوشته بود: دوستی‌های امروز عجب عمیق هستند.

*

سال 1373 نمایشگاهی با نام راه آسمان توی دانشکده‌ی ادبیات برپا شده بود. آن جا مجموعه‌ای از همین خط و نقاشی‌ها به معرض گذاشته بودم. دوستان می‌آمدند و تابلوها را نگاه می‌کردند. بعضی‌ها از تابلویی خوش‌شان می‌آمد و قرار مدار گذاشته می‌شد برای بعد از نمایشگاه که تابلو تحویل داده شود و قیمت تابلو پرداخت شود، بیعانه‌ای در کار نبود.

عنوان نمایشگاه برگرفته از شعری بود که روی یکی از تابلوها کار شده بود: تو بودی که را آسمان را بستی؟/من هراس خورده از دلتنگی به راه بسته‌ی آسمان خیره شدم/ مرا توان گشایش نبود/من زهر خورده‌ی کسالت ساقی بودم.

روز دوم بود که یکی از دانشجوها از این تابلو خوش‌ش آمد و قرار مدار گذاشته شد برای بعد از نمایشگاه که تابلو تحویل و وجه آن گرفته شود. دو روز بعد یکی از آشناها با نام خانم «حافظی» که از دوستان نزدیک «خانم تیزقدم» بود آمد و گفت که این تابلو را می‌خواهد. به او گفتم این تابلو را برای دوستی دیگر درنظر گرفته‌ام. خانم حافظی اصرارکرد که اگر ممکن است تابلو را به من بدهید. بعداز ظهر همان روز سفارش دهنده‌ی اول آمد و وقتی ماجرا را با شرمندگی تعریف کردم، پیشنهاد کردم تابلوی دیگری انتخاب کند. او با بزرگواری تابلوی دیگری انتخاب کرد و من به خاطر این که خود را مقصر می‌دانستم در برابر این تابلو بعد از نمایشگاه وجهی نگرفتم.

نمایشگاه تمام شد اما خانم حافظی سر قرار نیامد. تماس گرفتم که چرا برای تحویل گرفتن تابلو نیامدی؟ شروع کرد به داستان گفتن: که من این تابلو را برای مدیر شرکت فلان می‌خواستم و قرار بود بعد از این‌که چنین شود ،چنان شود و به‌خاطر این‌که فلان‌کار به بهمان آدم… می‌خواستم تابلو را هدیه بدهم اما چند رو زپیش رییس،فلان کرد و فلان شد و بعد هم که فلان شد بهمان شد و … داستان را قطع کردم و گفتم خداحافظ. آن تابلو بعدها به یکی از دوستان تقدیم شد.

*

سه سال بعد یکی از دوستان آمد که می‌خواهیم شرکتی تاسیس کنیم که‌کارش در زمینه‌ی راه و آب و سازه باشد و برای آن نشانه می‌خواهم. آن دوست که از قضا بسیار «ارجمند» بود، سفارش را داد و من برای هفته‌ی بعد با او قرار گذاشتم. طرح آماده شد و او طرح را از من گرفت اما پولی در بین نبود. یک هفته، دو هفته، یک ماه، دو ماه، …نه، خبری نشد که نشد. وقتی با لکنت و خجالت به آرم طراحی شده اشاره کردم، آن دوست بسیار بسیار «ارجمند» گفت: شرکت هنوز تاسیس نشده و درخواست ما هنوز پادرهواست. پادرهوایی شرکت از سال 76 تا همین حالا ادامه دارد. اگرچه آن نشانه توی کارنامه‌ی من هست اما ارتباط بسیار بسیار سختی با بیعانه دارد.

*

چندی پیش دوست ندیده‌ای که از تابلوهای من خوش‌ش آمده بود، سفارش یک تابلوی غول آسا داد. تابلویی در ابعاد 60در 90 سانتی‌متر. کسانی که با آب رنگ آشنا هستند می‌دانند که این ابعاد چقدر ترسناک است. سفار شدهنده سفارش را از طریق ایمیل داده بود و پیداست که سفارش دهنده بسیار دور است، خیلی دور.

بعد از یکی دو ایمیل او از من خواست قیمت کار را بگویم. وقتی که برای اولین بار صحبت تابلو مطرح شد، آن دوست با اطمینان گفت کارت را شروع کن. او آدرسی را هم برایم فرستاد که تابلو  به آن جا فرستاده شود. یکی دوباری که اشاره‌ای به قیمت کردم سفارش دهنده اطمینان می‌دادکه قیمت مهم نیست و کارت را انجام بده. توی یکی از ایمیل‌ها به این دوست بسیار گرامی گفتم که در سال 1376 تابلوهایم کارشناسی قیمت شده‌اند و من با همان قیمت گذاری کار می‌کنم. گفت قبول است. من کار را پیش ازین شروع کرده بودم. لایه‌ی اول، خاکستری روشن بود. این تابلوها به روش اجرایی تاشیسم معروف هستند یعنی کار روی زمینه‌ی خیس. آبرنگ یکی از فرم‌های کلاسیک تاشیسم است. یکی دو مرحله از کار که جلو رفتم، توی یکی از ایمیل‌ها که می‌خواستم خبر دیگری را به دوست گرامی دور از وطن برسانم، قیمت را هم عنوان کردم و همان جا یادآوری کردم که این قیمت صدتومان زیر قیمت تعیین شده‌ی ارشاد در سال76 است.

فردای آن روز ایمیلی به دستم رسید که که من می‌خواستم این تابلو را به دوستی … فلان شده بود، برسانم که وقتی …تولد برای … تبریکات را با… اس ام اس …شده بود… داستان خیلی طولانی بود اما داستان، خیلی شبیه داستانی بود که سال‌ها پیش خانم حافظی برایم تعریف کرده بود و برآیند این داستان طولانی همان یک کلمه بود: پشیمانی.

من دست نگه نداشتم. دارم روی تابلو کار می‌کنم، البته برای خودم و حاضر نیستم به هیچ قیمتی این تابلو را که بر روی یکی از ابیات حافظ فرم می‌گیرد به دیگری واگذار کنم. وقتی می‌نشینم و رنگ روی رنگ می‌گذارم جمله‌های عجیبی توی سرم چرخ می‌خورد:

واحد اندازه گیری حلیم کمچه است. خریدار  می‌گوید دو کمچه حلیم. حلیم پز می‌گوید کمچه‌ای دو تومان. قابلمه‌ای را که به حلیم پز داده‌ام بی‌خیال می‌شوم. من خیال می‌کنم، هنوز هم حلیم، کمچه‌ای دو ریال باید باشد.

Advertisements

لیلا و شرط مرگ

22 دیدگاه

از آخر خیابان کمپانی تا ایستگاه کارون راه زیادی نبود. آن‌جا، نرسیده به ایستگاه، جایی که خانه‌ها تمام می‌شد، قبل از رسیدن به خط آهن اهواز – ماه‌شهر، زمین پرتی بود که بچه‌ها آنجا جمع می‌شدند و بازی می‌کردند.

نجیب، پسرلاغر اندامی بود که خیلی بیشتر از بقیه‌ی بچه‌ها دل و جرأت داشت. انگشت سبابه‌اش تابند ِدوم همیشه‌ی خدا زخم بود، ازبس که انگشت در هر سوراخی می‌کرد و پس‌گردنش همیشه سرخ بود، ازبس که به‌خاطر کارهای کرده و نکرده از برادر بزرگ‌اش پس‌گردنی می‌خورد. یکی از شورانگیزترین سرگرمی‌ها ردیف کردن ریگ‌های گرد روی ریل بود و کمین کردن تا آمدن قطار و با دلهره نگاه کردن که چطور سنگ‌ها از زیر چرخ‌های سنگین قطار باری شلیک می‌شود؛ پشت سرهم و درست مثل مسلسل . تقریبا همه‌ی بچه‌ها به‌خاطر این سرگرمی خطرناک کتک خورده‌بودند اما هیچ‌چیز مانع از تجربه‌ی مکرر این دلهره‌ی خوشایند نمی‌شد.

شایسته، دختربچه‌ی رنگ‌پریده‌ای بود که با عروسک پارچه‌ای می‌آمد و به دیوار خانه‌شان تکیه می‌داد و به بازی ما پسرها نگاه می‌کرد. مدتی گذشت تا من هم فهمیدم بین نجیب و محمد نفتی رقابت سختی درگرفته و هریک مدعی دوست‌داشتن شایسته‌اند.دختر کوچک – که البته آن روزها به‌نظر هیچ‌کس کوچک نبود- با آن چهره‌ی مات و نگاه مالیخولیایی، همه‌ی پسرها را به‌شوق آورده بود.

روزی نجیب به بچه‌ها گفت می‌خواهد بخوابد روی ریل . گفت می‌خوابد روی ریل تا قطار از رویش رد شود، تا کسانی که دل و جرأت هیچ‌کاری ندارند -منظورش محمد نفتی بود- خودشان را پررو نکنند.

من آن‌روز را با مجموعه‌ای از نگاه‌های بهت‌زده و نفس‌های سنگین شده و ضرب سخت دل در سینه‌های کوچک به‌یاد می‌آورم. ماجرای نجیب خیلی شبیه ماجرای «قدری مذهب» نوشته‌ی ایزاک آشویتس سینکر است. آن‌جا هم قدری مذهب، برای رو کم کنی رقیب و رسیدن به دختر مورد علاقه‌اش روی ریل می‌خوابد، با این تفاوت که قطار یک متری او متوقف می‌شود و قدری مذهب «شرط» را می‌برد. در ماجرای نجیب اما قطار با سرعت آمد ،بوق کشید و بوق کشید و گذشت. تمام دلهره‌ی ما از لحظه‌ای که نجیب رفت و بین دو خط آهن دراز کشید تا زمانی که قطار پیدایش شد و بوق‌زنان –تو گو شیون‌کنان- آمد و آمد و از روی او گذشت، تنها چند لحظه طول کشید. اصلا نمی‌دانم بقیه‌ی بچه‌ها چطور ترسیدند، چقدر ترسیدند. قطار که گذشت همه‌ی ما مبهوت و منتظر بلند شدن نجیب بودیم اما او از جایش تکان نمی‌خورد. کسی جیغ کشید، کسی گریه کرد، کسی فریاد زد و کسانی دوان دوان آمدند، نجیب غش کرده‌بود. او خود را خیس کرده‌بود و وقتی روی دست برده‌می‌شد، قطار هنوز هم بوق می‌کشید . قطاری که دورتر از ماجرا ایستاد و مردی از قطار دوان‌دوان می‌آمد .

بعد از آن هیچ‌کس از نجیب نپرسید چه احساسی داشته؛ گویی همه‌‌ی ما بین دو ریل خوابیده‌بودیم؛ گویی قطار از روی تک‌تک ما عبور کرده‌بود؛ گویی آن حجم ِآهن در وجود کوچک همه‌ی ما پیچیده‌بود. وقتی ترسیده دور می‌شدیم، شایسته را دیدم که بی‌خبر از همه‌جا، عروسک به‌دست، با همان نگاه ِشیدایی به‌دیوار تکیه داده و به قطاری نگاه می‌کند که روبروی خانه‌ها ایستاده و هنوز بوق می‌کشد .

او فارغ از آن‌که مردمی هست

یا بر ورقش کسی نهد دست

حرف از ورق جهان سترده

می‌بود نه زنده  , نه مرده(نظامی)

خاله‌زنک بازی و دفاع از حقوق زن

7 دیدگاه

در این‌که زن در بسیار یاز فرهنگ‌ها در محدوده‌ی بایدها و نبایدهای رنگارنگ قرارگرفته هیچ تردیدی نیست . در این‌که واقعیت‌های تلخی از ظلم به زنان اطراف ما را پر کرده هیچ تردیدی نیست.

***

یک سیب در کنار یک سیب دیگر می‌شود یک جفت سیب . چهل پنجاه سیب در کنار هم و در یک صندوق چوبی می‌شود یک صندوق سیب. چگونه ممکن است پنجاه سیب ِ کنار هم ، در یک صندوق چوبی بشود مثلا یک صندوق پرتقال ؟ چگونه است که این روزها چهل پنجاه سیب کنار هم و در یک صندوق چوبی می‌شود یک صندوق پرتقال که این‌همه دنبال پرتقال فروش می‌گردیم؟

***

جامعه یعنی من در کنار تو ، هر دوی ما کنار دیگران و همه‌ی ما در این سرزمین ، می‌شود ایران ، می‌شود ایرانی . در این‌که کتاب نمی‌خوانیم ، در این‌که ادعای ما سقف آسمان را سوراخ کرده هیچ تردیدی نیست. چگونه است که انتظارداریم با همین تیراژ ، با همین سرانه‌ی مطالعه پیشرفت و توسعه ( نه به مفهوم اقتصادی آن) را در این سرزمین ببینیم ؟ واصولا اگر تیراژ کتاب‌ها در متوسط 1200نسخه متوقف شود چه انتظاری از کجای جامعه می‌توان داشت؟

***

سال‌های سال است کسانی برای رسیدن به برابری شرایط بین زن و مرد تلاش می‌کنند. سعی آن‌ها مشکور البته اما چگونه است که در تشریح چرایی برابری شرایط زن و مرد نیمی از راه قبولاندن همین نکته به زن‌هاست و چرا زنان بسیاری نمی‌توانند این واقعیت را درک کنند که برابری شرایط اگر باری هیچ‌کس فایده نداشته‌باشد برای آن‌ها بسیار لازم است .

***

می‌گفت درون همه‌ی ما یک جلاد زندگی می‌کند که گه‌گاه و به فراخور از خواب بیدار می‌شود ، خمیازه می‌کشد و راه می‌افتد . به همین قیاس می‌توان گفت ما همه قدری خاله زنک هستیم ، تنها صورت و شکل بروز آن متفاوت است . مگر نه این‌است که همه‌ی ما از غیبت کردن خوشمان می‌آید و گاه از این‌که » دختر خواهر شوهر سهیلا » دانش‌گاه قبول نشده اما » دختر برادر » من شده ، حال می‌کنیم؟

***

تلخ نه ، بسیار بسیار جالب است که مثلا یک مامور نیروی فلان کهمسئول گرفت و گیر روزه‌خواران است یواشکی توی ماشین ماموریت ساندویچ و نوشابه بخورد و وقتی روبروی روزه‌خوار می‌ایستد ، بی‌اختیار بادگلو بزند . به همین قیاس بسیارجالب است که » زنی » که فعال اجتماعی ست و از قضا دستی هم به » قلم» دارد و برای برابری فرصت بین زن و مرد تلاش می‌کند ، کمی ،فقط کمی بیش از حد خاله زنک باشد .

***

– راستی شنیدی دخترخواهر شوهر سهیلا …

موقعیت سگی

۱ دیدگاه

همه‌چیز خوب بود. هر یک از ما یک اتاق داشت.خانه حیاط باصفایی داشت. فاصله‌ی ما تامرکز شهر کم بود. همسایه‌ها مهربان بودند و…و همه‌چیز خوب بود. تنها یک مشکل بود که آن‌هم قرار داشتن توالت در گوشه‌ی حیاط بود. روزهای اول مشکلی نبود. آمدن به این خانه به خاطر این بود که شب‌ها نمی‌توانستیم قدم بزنیم. در ِپانسیون ساعت یازده بسته می‌شد. این‌جا اما همه راحت بودیم.

کلیه‌ای به آن کوچکی، اوضاع به آن خوبی را به‌هم ریخت. کلیه‌ی نادر درد گرفت. دکتر معاینه کرد.چند مشت به گرده‌ی نادر زد . دارو داد . گفت: کلیه‌ات راگرم بگیر. نادر گرم گرفت. گرم‌گرفت و گرم‌گرفت تا اولین برف بارید. هوا سرد شد.رفتن نادر به توالت گوشه‌ی حیاط،دردسرشد .درد داشت. واقعا داشت و دل ما برای او می‌سوخت.پیشنهاد کردم : نادر جون ، اصلا چرا می‌ری تو حیاط ؟ اگه مشکل فقط یه شاش ساده‌اس، خب برو تو حموم ،بعدشم آب بریز.

نادر کلیه‌اش را دوباره گرم گرفت. همه خوشحال بودیم. من هم مثل بقیه از فکر کلیه‌ی نادر ، هوای سرد و گرم گرفتن،بیرون آمدم. بیرون آمدم و بیرون آمدم تا هوا دوباره سرد شد . برف بارید.در کوچه‌های برفی قدم زدم. وقتی به خانه رسیدم ، سعید ایستاده‌بود تو روی مرتضا که: تو غلط می‌کنی . مرتضا هم: خفه شو. سعید: پس واسه‌‌ی اینه که این‌جا رو بو گند ورداشته؟ پرسیدم: چی شده؟ سعید: چی شده؟ یعنی نفهمیدی که این آقا هم می‌ره تو حموم می‌شاشه؟ انگار که اینم کلیه‌اش درد می‌کنه، کون گشاد. دوریالی‌ام افتاد .بو برداشته‌بود. راست می‌گفت. من خیال می‌کردم که بوی شاش نادر است. سعید: شاش نیس که، روغن چارهزار کاستروله. میانه را گرفتم .دعوا خوابید.

چند روز بعد که هوا خوب بود ، آفتاب می‌تابید و… ( البته بو هنوز بود و نادر هم دیگر بی‌خیال رفتن به توالت توی حیاط شده‌بود) رسیدم خانه. کسی نبود. اول خیال کردم کسی نیست . بعد صدا را شنیدم: شُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُــــــــر…شُــــــــر… آرام رفتم به طرف حمام . شُرشُر از توی حمام می‌آمد . گفتم: نادر جون ، قربونت ، آخه هوا که سرد نیست . تو هم خوبه …که سعید از توی حمام  آمد بیرون .یخ کردم .رفتم تو سینه‌اش: اون وَخ به مرتضا می‌گفتی کون‌گشاد؟ تو؟ حالا دیگر همه توی حمام می‌شاشید[ند][یم].

تو پانسیون بودیم . شب‌ها نمی‌توانستیم پیاده‌روی کنیم . آمدیم این‌جا . نادر کلیه‌اش درد گرفت . رفت و توی حمام شاشید . شاشیدن توی حمام، اول  دزدکی ، بعد آزاد ، کلا آزاد شد . بو کل ساختمان را برداشت . شاش‌ها هم یکی از یکی  غلیظ تر . حالا مدت‌هاست داریم تو «بو» زندگی می‌کنیم و قرار گذاشته‌ایم … بی‌ادبی ست … قرار شده بعد از هر بار شاشیدن،یک آفتابه آب بریزیم توی حمام . یک آفتابه هم خریده‌ا [م][یم] .

همه‌چیز خوب است اما نگرانم. نگرانی را در چهره‌ی بقیه هم می‌بینم . نکند بعد از شاش نوبت به … آخر می‌دانید ، ما چهارنفر استعداد عجیبی در گشادبازی داریم . من نگرانم . دنبال راه‌حل می‌گردم[یم].

خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی

5 دیدگاه

خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدیبرای من نوشتن از آدم های بیست و پنج درصدی آسان نیست .در پس این کتاب ، خاطراتی هست که در خاطره های این کتاب رسوخ می کند.از راه رو های دانشکده ی فنی گرفته تا دراز کشیدن و گوش دادن به نینوای علی زاده و شطرنج بازی های طولانی .از دلتنگی ها و دوری ها گرفته تا آن روز که مجید آمده بود بزند توی گوشم و خدا را شکر که خانه ام را نمی دانست.

به همین علت ها ست که نوشتن از آدم های بیست و پنج در صدی برای من آسان نیست.اما هر چه باشد این مجموعه روایت های کارگاهی برای من کشف سوی تیره ی مجید است.آدم کم حرفی که در طول این همه سال رفاقت، چیز چندانی از خودمان به هم نگفتیم و در عین حال تقریبا ً همه چیز را به هم گفته ایم.

به آسانی می توانم اقرار کنم که بعد از خواندن کتاب ، بهت زده شدم .مجید نشان می داد که در همه ی این سال ها ساکت نبوده و این همه هم حرف زده و این بار حرف هایش را می خواهد به همه ی مخاطبانش بزند.آخر برای خود من سوال بود که در آن زندگی های کارگاهی چه چیزی هست که مجید را این همه سال واداشته در آن نفس بکشد و براین پافشاری هزینه های بسیار سنگین پرداخت کند؟ حالا می دانم. حالا می توانم بخش کوچکی از جذابیت های زندگی کارگاهی را درک کنم.آن شطرنج بازی کردن را و آن چوب به دست ، گشتن به دنبال محلی برای خاک برداری آن هم در دل جنگل و پیشنهاد مردی که همراه راوی است که بیا و زمین کشاورزی بخر و خاکش را بردار و دوباره زمین را بفروش.

حقیقت این است که کتاب مجید قطعه ی تاریک دیگری را هم برایم روشن کرد. در تمام این سال ها که از راه آهن تهران – جنوب می گذشتم ، در تمام این مسافرت ها که قطار از دل کوه های زاگرس می گذشت ، همیشه کشف زندگی حاشیه نشینان ریل برایم شورانگیز بوده ، جالب بوده که وقتی راه ماشین رو وجود ندارد چگونه آن مردم زندگی می کنند و رابطه ی آنها بادنیای اطرافشان چگونه است ، چه روحیاتی دارند و چه حرف هایی می زنند و…

روایت های مجید نور زیبایی بر این قطعه ی تاریک انداخت . از چلاس گرفته تا مردی به سادگی تمام معما های دنیا .معصومیت هایی که در لایه های زیرین کبود می شوند .مردی روبه‌روی راوی می ایستد که : چرا بدزدم ؟ وقتی خود مهندس هر چه بخواهم به من می دهد و مهندس آدم پدر مادر داری است که نمی گذارد دزدی کنم .راوی می گوید:مگر می توانم به او [فنس] ندهم؟ اگر ندهم که تخم همه ی فنس ها را ملخ خواهد خورد.

می خواهم بگویم این تصویرها همان چیزی است که تا حالا کسی ترسیم نکرده .کسی از قطار محلی اندیمشک تا دورود چیزی نگفته . اولین بار که سوار این قطار شدم ، هول کردم ، از بکر بودن آن همه تصویر ، آن   همه  مایه ی روایت و داستان .قطاری که این سوی پل چوپان و گله را یک جا سوار می کند و آن سوی پل دوباره  پیاده می کند.

به شخصه این مجموعه را دوست دارم و برای من مهم نیست که بخواهم در داستان بودن یا نبودن این روایت ها گومگو کنم . این ها روایت اند ، خاطره‌اند و از قضا درست وسط هدف نشسته اند.با همین روایت ها ست که علی یار روبه‌روی من می نشیند و برایم «مندلی آی شیر علی مردون» می خواند.می خواهم بگویم تقریبا ً در تمام لحظه ها با راوی بوده ام و طعم تخم قورباغه را هم زیر زبان احساس کرده ام .حالا امید دارم که این کتاب درست در جای خود بنشیند.جایی بین ادبیات داستانی و خاطره ، حلقه ای که در ادبیات امروز ما ، یا نیست و یا اگر هست آن‌قدر کم به آن پرداخته شده که به چشم نمی آید.

کتاب های نشر مرندیز – و از جمله همین کتاب – در شبستان  ِ مصلی ، راه روی شماره 26 ، غرفه ی 13 و نیز راه روی شماره 31 ، غرفه ی 12 با عنوان  ِ نشر نی نگار ، عرضه می شود.

پ ن : نقد مهرداد مهرآیین را براین کتاب در مارال بخوانید.

خداحافظی

6 دیدگاه

خداحافظ…

خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها

خداحافظ عزیز بوسه های معصوم هفت سالگی

خداحافظ گلم ، خوبم ، خواهرم

خلاصه ی هر چه همین هوای همیشه ی عصمت !

خداحافظ ای خواهر بی دلیل رفتن ها

خداحافظ…

 

حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی

دیدار ما اصلاً به همان حوالی هرچه بادا باد

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند.

پس با هر کسی از «کسان» من از این ترانه ی محرمانه سخن مگوی

نمی خواهم» آزردگان» ساده ی بی شام و بی چراغ

از اندوه اوقات ما باخبر شوند.

شرزین در محاصره

13 دیدگاه

…گفته اید همه یکسانند ، و اگر مردان شمشیر زنند و
زنان دوک نشین از آن روست که آنان مشق شمشیر می کنند و اینان مشق دوک . گفته اید
این ها همه از ممارست است و نگفته اید ناشی از ذات خلقت ( فریاد زنان ) درست است ؟

شرزین
: آری  این ها همه از تمرین است ؛ جلاد
تمرین سربریدن می کند و تیر انداز تمرین تیر اندازی ، کفاش بسیار کفش می دوزد تا
استاد شود و رسٌام همین گونه ،اگر دستی را ببندی بی هنر می ماند و این گناه از آن
دست نیست گناه آنست که تمرین بستن کرده . و شما بسیار تمرین می کنید  تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد  ، شما که اینک بر خون من دلیرید ، و بسیاری
تمرین نیزه می کنند تا شما را که تمرین فریاد می کنید بر من چیرگی دهند و من تمرین
مرگ می کنم .


بخشی
از گفتگوی شرزین در محاصره ی بزرگان

این
روزها تمرین چه می کنیم ما ، تمرین چه می کنید شما ؟
  

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: