شب ِ بویناکِ شط

23 دیدگاه

آن جهان میخ کوب شده، آن نگاه خشمگین، شیخ مغفوری که روی زمین به‌خود می‌پیچید، پیشتابی که در مشت فشرده می‌شد و دود سفید رنگی که از جلوی چهره‌ی حمدان می‌گذشت، همه و همه در کمتر از ثانیه‌ای، دیگر خاطره‌ای دور بود. برای مردمی که بر سر شیخ مغفور گرد می‌آمدند، حمدان دیگر نبود، تنها پرهیبی دور، بسیار دور از علی گدا می‌دیدند که بال عبای کهنه‌اش، در دنباله‌ی او تاب می‌خورد. حمدان مثل تیر رها شده از کمان از پیچاپیچ کوچه‌های تنگ می‌گریخت. او به شتاب از کوچه‌های پشت مسجد جامع خود را به خیابان خسروی رساند، از محله‌ی صبی‌ها گذشت و وقتی به حاشیه‌ی کارون رسید، بی هیچ درنگی خود را به آب سرد دی ماه زد. کارون، گل آلود بود و جابه‌جا لکه‌های پهنی از نفت سیاه و روغن را به خود می‌برد. حمدان حتا به آن لکه‌های بد بو هم نیاندیشید. از سرمای بویناک کارون به تنگ آمده، خود را روی شن‌های جزیره‌ی وسط رود رها کرد.

حمدان شب‌های سرد اهوازی را آن‌قدر در آن جزیره‌ی نامسکون تاب آورد تا کبوتر جعفر کنارش نشست. جعفر قدمی، تنها دوستی بود که برایش مانده بود. بعد از مرگ مغفور آن‌ها بیشتر و بیشتر با هم صمیمی شدند.

حمدان از جزیره بیرون آمد و توی یکی از خانه‌های لشکر آباد پنهان شد. جعفر برایش خبر می‌آورد. خبرهایی که به حمدان می‌رسید او را افسرده و افسرده‌تر می‌کرد. پنداشت ِ او، این که با حاکم جور جنگیده، این که توانسته یکی از عمله‌های حاکم جور را از میان بردارد، یکسره برباد رفت. شیخ حمود، پسرعموی دیگر شیخ خزعل، با سلام و صلوات از ملاثانی آورده شد و بر مصطبه‌ی حاکم شرعی و امامت جمعه‌ی اهواز نشست. شیخ خشمگینی که در اولین روزهای آمدنش، فرمان یافتن و کشتن حمدان را به آدم‌هایش داده بود.

در حیاط خانه‌ی لشکرآباد، حمدان بارها و بارها طول و عرض حیاط را رفته و برگشته بود تا این که روزی از روزها به جعفر گفت برود و از حاج رحمت اله حلیمی امانت ِ سپرده شده را بگیرد. حمدان به سرعت رفت و سریع‌تر بازگشت. او صندوق چوبی کوچک را گذاشت جلوی پای حمدان. حمدان آرام و با طمانینه صندوق را باز کرد. توی صندوق مشتی لوازم  ِ چهره آرایی بود و زیر همه‌ی آن‌ها یک اسلحه‌ی موزر. اسلحه وقتی در مشت حمدان فشرده شد، جعفر برقی گذرا را در چشم‌های حمدان دید. حمدان سکوت کرده بود اما جعفر می‌دید که رگ گردن حمدان آرام آرام برمی‌آید، از شیب ِ پشت گوش بالا می‌رود و مثل طناب باریکی از روی شقیقه‌ی چپ می‌گذرد. حمدان خشاب موزر را وارسی کرد. گلوله‌ها را یکی‌یکی و با دقت بیرون کشید و دوباره توی خشاب گذاشت.

چندی بعد، مرد بلند بالایی، با چهره‌ای کبود و دستاری به سر، شبیه جوکی‌های هندی از عمق خیابان بیست و چهار متری پیش می‌آمد. مرد هندی کیف سیاه رنگی به دست چپ داشت و عصایی به دست راست. گاهی می‌ایستاد و با حوصله و تانی شیشه‌های گرد عینکش را پاک می‌کرد. روبه‌روی باغ ملی دمی ایستاد و به بچه‌هایی که بازی می‌کردند نگاه کرد. بازی بچه‌ها او را سر شوق آورد. لبخند به لب از باغ ملی گذشت و پیچید توی بازار. هنوز به اذان ظهر جمعه مانده بود. مرد هندی رفت توی قهوه خانه‌ی مراد و به اشاره‌ای کوتاه فنجانی چای خواست. مراد فنجان را جلو مرد گذاشت و پرسید: غریبه، این جا چه می‌کنی؟ مرد هندی دستی در هوا تکان داد و چیزی نگفت. مراد دستمال چرک تابی روی میز کشید و گفت: پرچانه هم نیستی که، این جا چه می‌کنی؟ مرد هندی دستی در هوا تکان داد که از نظر مراد معنی روشنی داشت. مراد سکوت کرد و از مرد هندی دور شد اما هر چه در ذهن کاوید یادش نیامد چه چیزی در این مرد برایش آشناست.

صدای قران از مسجد جامع بلند شد. مرد هندی سکه‌ای توی کاسه‌ی مراد انداخت و از قهوه‌خانه بیرون آمد. تا مسجد راهی نبود و مرد گام به‌گام به مسجد نزدیک می‌شد اما خلوتی بی‌وقت بازار برایش عجیب بود. نرسیده به مسجد، مردی باقلا پخته و لبو می‌فروخت که آشنا نبود. نبش خیابان حافظ جوانی نشسته بود و پیش پایش بقچه‌ای به چشم می‌خورد. آن سوتر، بعد از طاقی‌های حاشیه‌ی مسجد دو مرد با هم حرف می‌زدند اما از نمازگزارانی که جمعه‌ها حاشیه‌های بازار را شلوغ می‌کردند خبری نبود.

مرد هندی مردد و شکاک به گاری نزدیک شد و پیاله‌ای باقلای پخته طلب کرد. باقلا فروش با لبخند عجیبی پیاله را به دستش داد. قبل از این که چیزی از ذهن بگذرد جمعیتی از خیابان باغ شیخ به بازار پیچید. از همان فاصله هم شیخ حمود دیده می‌شد که در میان مریدانش گام می‌زد. لب پایینی مرد هندی کج شد و باقلای پخته به کامش چسبید. شیخ حمود، نزدیک می‌شد و مرد هندی در هجوم هزارها خاطره‌ی ناگهانی عرق می‌کرد. یک سال زندگی پنهانی، در کسری از ثانیه از ذهنش گذشت. یارانی را به یاد آورد که ابتدای همین بازار به دار آویخته شدند. لحظه‌ای که او در هیات علی گدا خود را می‌زد و می‌خندید. مردمی که در سکوت به اندام‌های آویخته از دار نگاه می‌کردند و در گوش هم می‌گفتند: از دیدن مرده‌ها دیوانه شده. علی گدا آن روز چندان زیر اندام‌های بی‌تکان گریسته و خندیده بود که کسانی زیر بغل‌های او را گرفته و دور کرده بودند. در تمام این مدت آخرین نگاه مرتضا را از یاد نبرده بود. مامور دولتی زیر پای مرتضا را خالی کرده و مرتضا در دم  ِ افتادن، وقتی نگاهش به نگاه علی گدا گره خورده بود، تنها توانسته بود بگوید: هاه.

مرد هندی از گاری دور شد. شیخ حمود از سوی دیگر به مسجد نزدیک می‌شد. جوان از کنار بقچه‌اش برخاست. مرد باقلا فروش گاری را تکان داد. دمی، لحظه‌ای، جعفر از پیچ بازار دیده شد که پارچه‌ی سرخی را تکان می‌داد. مرد هندی لبخند زد و از توی کیف دستی موزر را بیرون … آورد.

صدای همزمان چند شلیک سکوت سنگین بازار را پاره کرد. مرد هندی خم شد، توانش را دوباره جمع کرد و قد برافراشت. سوزش دوباره‌ای توی کتف راستش حس کرد اما توانست ماشه را بچکاند. یکی از همراهان شیخ به زمین افتاد اما بارانی از گلوله بر مرد هندی بارید. مرد هندی روی زمین افتاد. سکوت که طولانی شد، شیخ حمود به مرد هندی نزدیک شد. مرد هندی چشم گشود و شیخ را از پشت پرده‌ی خون دید. شیخ گفت: چه خیالی حمدان؟ حمدان تکانی به خود داد اما رگباری از گلوله از فرق تا پایش نشست.

بازار کم‌کم شلوغ می‌شد و حمدان، چیزی بین علی گدا و مرد ناشناس هندی، برای همیشه بر تیرک آویخته می‌شد. جعفر قدمی تا شب، تا شب تاریک و سرد شط بویناک نعره زد و گریست.

Advertisements

شهر در خاکستر

29 دیدگاه

…قبل از این‌که دلیلی بیاورم می‌خواهم ماجرایی را برایت تعریف کنم. روزی که این اتفاق افتاد تو باید جایی در ایالت کبک بوده باشی. تقریبا یک سال بعد از رفتنت، از زیر پل سیاه سوار تاکسی شدم و قصد داشتم بیایم تا خیابان نادری. رادیوی تاکسی آهنگ عربی پخش می‌کرد و من حواسم به رادیو نبود. کمی بعد برنامه‌ی رادیو قطع شد و گوینده گفت که هواپیماهای عراق فرودگاه‌ها و مراکز نظامی نوزده شهر را بمباران کرده‌اند و عراق رسما به ایران اعلان جنگ کرده است. خبر چنان قاطع و چنان سریع بود که هم من و هم یکی دو مسافر توی تاکسی و حتی خود راننده، بهت زده سکوت کردیم. دو سه روز بعد اتفاقی نیفتاد که نشان دهنده‌ی جنگ باشد. آن‌هم جنگی که قرار است هشت سال طول بکشد. اما هفته‌ی بعد اولین صداهای جنگ در شهر پیچید. سوت خفه‌ای و صدای انفجاری. هنوز انفجارها دور بود و هنوز طعم جنگ برایمان غریب بود.

ظهر روز دوازدهم مهر همه‌ی مردمی که توی کوچه‌ها و خیابان‌ها راه می‌رفتند، ساکت‌تر شده بودند، عبوس‌تر و بسیار بسیار ترسیده. حدود ساعت سه بعد از ظهر مامان گفت پسر حلیمه خاتون کشته شده، تو آبادان. باور کردنی نبود اما باید باور می‌کردیم. جنگ حالا به ما رسیده بود،  به کوچه‌ی ما، انتهای آخر آسفالت و خیابان سعدی و قرار بود جوانان پر شروشور کوچه، یکی یکی بگذارند و با تیغی در دل یا زخمی در جان بروند. بچه‌هایی که وقتی از کوچه می‌گذشتم متلک‌ها نثارم می‌کردند. عبدالرضا، مهران، تابان، آن‌ها باید بعدها می‌رفتند اما عبدالرضا ضربه‌ی اول بود.

بعد از ظهر چادر سر کردم و با مادرم رفتم به خانه‌ی حلیمه خاتون. زن‌ها توی حیاط نشسته بودند و گریه می‌کردند. مرگ، هنوز هم دور بود و کشته‌های جنگ باید مرگ را برای ما معمولی می‌کردند.

حدود ساعت شش بود که اولین صدا بلند شد. اول زمین لرزید و بعد صدای انفجار به گوش رسید. آن قدر بلند و آن قدر پرحجم که زن‌های گریان برای لحظه‌ای ساکت شدند . آن صدا با صدای خمپاره‌هایی که این سو و آن سو می‌خورد خیلی فرق داشت. زمین دوباره لرزید وصدا دوباره سنگین و ترسناک در شهرپیچید، توی خیابان‌ها چرخ خورد، از کوچه‌ها گذشت و تا گوشه‌های پنهان خانه‌ها آمد.

بعد از انفجار چهارم یا پنجم بود که بو هم اضافه شد. زمین می‌لرزید، صدا می‌آمد و بعد از موج صدا، باد بوی سوختن می‌آورد، بوی خاکستر نیم سوز، بوی سوختن چیزی که سخت می‌سوزد، که نمی‌سوزد.

حلیمه خاتون از هوش می‌رفت. زن‌هایی که دورش را گرفته بودند او را به هوش می‌آوردند، حلیمه خاتون به هوش که می‌آمد جیغی می‌کشید و دوباره از حال می‌رفت. دیگر نمی‌توانستم آن خانه و زن‌های گریان را تحمل کنم. به مادرم اشاره‌ای کردم و بیرون آمدم. توی کوچه شنیدم که کسی می‌گفت زاغه‌ی مهمات را زده و این انفجارها، انفجار انبارهای راغه‌ی مهمات است. اگرچه تا آن زمان نمی‌دانستم زاغه چه جور جایی است، اما پیدا بود که کجا می‌تواند باشد.

با تاریک شدن هوا بو زیادتر شد. شهر در سکوت بین انفجارها فرو رفته بود و هربار نور کدر سرخ رنگی در هوا می‌پاشید. زمین می‌لرزید و صدا بر زمینه‌ی بوی سوختن از شهر می‌گذشت.

شیشه‌های پنجره‌ها یکی‌یکی می‌افتادند و درها کج می‌شدند. نور سرخ و زرد  در آسمان جابه‌جا می‌شد و بو تا نیمه‌های شب صدای انفجارها را سخت‌تر می کرد.

آن شب خیلی کم خوابیدم. با هر انفجاری بیدار می‌شدم و تا دوباره به خواب بروم، چندبار را نور را می‌دیدم و بو را تا عمق جانم حس می‌کردم. هوا هنوز گرم بود و نمی‌توانستیم توی حیاط یا پشت بام بخوابیم. خوابیدن توی اتاق بد از بدتر کلافه کننده بود. برای همین تا سپیده زد بلند شدم و آمدم توی حیاط. آخرین صدای انفجار را کمی قبل از سپیده شنیده بودم و خیال می‌کردم دیگر تمام شده است. زاغه هر چقدر هم که بزرگ بوده باشد تا حالا باید سوخته باشد.

آسمان، زمین، دیوارها… آسمان خاکستری رنگ بود. خاکستری غلیظ و گرد خاکستر روی زمین نشسته بود. خاکستر روی دیوارها، مثل گرد نرمی چسبیده بود. خاکستر درخت‌های کُنار و نخل را پوشانده بود. رنگ‌ها مرده بودند و رنگی جز خاکستر به چشم نمی‌نشست.

حالا که سال‌ها از آن روز می‌گذرد می‌پرسی چرا مردم اهواز بعد از جنگ این طور تلخ شده‌اند و می‌پرسی کجاست آن شوخی‌ها و خنده‌ها و چه شد آن شب‌های اهوازی؟ مثل این که یادت رفته است، در این سرزمین جنگ شد و در همان اولین روزها خاکستر روی شهر نشست و خاکستری یک دستی شهر را بلعید. بعد از آن بود که این‌جا و آن جا حجله‌ها گذاشتند و دردناک‌تر از همه این که من به مراسم ختم همه‌ی آن بچه‌هایی که روزگاری متلک نثارم کرده‌بودند رفته‌ام.

این داستان را می‌توانم ادامه بدهم اما نه توی نامه، بماند برای وقتی که بیایی، تا نشانت بدهم بر این شهر و مردم آن چه گذشته است.

گوشتِ تن ِ ناصری بر گزلیک یا شکل ِ دیگر ِقبرستان

30 دیدگاه

آخر خیابان خشایار زمین پرت افتاده‌ای بود که چادر امدادی را آن‌جا برپا کرده بودند. از همان روز اول معلوم بود کسانی با فعالیت کمک رسانی بچه‌ها موافق نیستند اما یکی دو روز اول بی‌حادثه گذشت. در واقع گلوله باران شهر چنان شدید بودکه کسی آشکارا با فعالیت بچه‌ها مخالفت نمی‌کرد؛ گذشته از این که جنگ، فکرها را به خود مشغول کرده بود. روزهای اول بی‌حادثه گذشت اما تا روز تمام شود، حرف و حدیث و تهدید از گوشه کنار بالاخره به بچه ها می‌رسید.

توی  چادر شش نفره‌ی برزنتی، میز و صندلی و کمدی برای دارو و یک تخت برای معاینه و استراحت گذاشته بودند اما استراحتی در کار نبود. از همان اول وقت بچه‌ها گوش به زنگ بودند و هر کجا که گلوله‌ی توپ یا خمپاره فرو می‌آمد، کیف کمک‌های اولیه به دست، دوان‌دوان خود را به محل می‌رساندند. در کوتاه فرصتی هم که گه‌گاه پیش می‌آمد، سنگ و آجرپاره‌های نخاله‌ی ساختمانی را از دور چادر جمع می‌کردند تا اطراف چادر تمیز شود.

روز ششم، بچه‌ها هم‌زمان با یک گروه امدادی دیگر به محل رسیدند و وقتی که منصور می‌خواست دست به‌کار شود، کسی ار آن ‌گروه جلو آمد و دست منصور را گرفت که: خودتو بکش عقب، اخوی. افراد دیگر همان گروه مشغول مداوای مجروحان شدند. مردم، مجروحان دیگر را از زیر آوار بیرون می‌کشیدند اما نمی‌گذاشتند بچه‌های چادر امدادی به آن‌ها رسیدگی کنند.

شب، توی چادر دور هم نشستند تا با هم حرف بزنند. اسفندیار می‌گفت: باید اسم حنیف نژاد از روی چادر برداشته شود. سعیده می‌گفت: با این کار یعنی ما ترسیده ایم. رحمان با خشم دندان‌هایش را به‌هم فشار می‌داد و بهزاد سکوت کرده بود.

روز هفتم با گلوله باران سنگین مناطق غربی اهواز شروع شد. بچه‌ها روز سختی را در پیش داشتند. آنها اتفاق روز قبل را فراموش کردند و تا جایی که توانستند به‌مجروحان کمک کردند. تا بعد از ظهر همان روز به چهل و نه نفر رسیدگی کردند. در راه برگشت، وقتی شانه به شانه‌ی هم راه می‌رفتند گروهی از بچه‌های محل، جلوی‌شان را گرفتند و با گفتن این‌که کمونیست‌ها نجس هستند و نباید به مجروحان دست بزنند با بچه‌های گروه درگیر شدند. کم‌کم مردم دورشان را گرفتند و هیچ کس به حرف سعیده گوش نمی داد که جیغ می‌کشید: ما هم مثل شما مسلمانیم و تازه کمک به مجروحان چه ربطی به‌سیاست دارد؟

جمعیت زیاد و زیادتر شد و بچه‌ها نمی‌توانستند از میان جمع بگذرند. کمی بعد، شعارها شروع شد. کسی فریاد کشید و جمعیت ناگهان غرید. صدا در کوچه‌های خاک آلود و شرجی زده می‌پیچید و فریبا و سعیده سعی می‌کردند پسرهای گروه را آرام کنند. گروه به هر زحمتی که بود، آنجا، از میان جمع گذشت اما جمعیت هم‌چنان دنبال آن‌ها روان بود. جلو چادر امدادی رحمان و بهزاد منتظر بودند؛ قرار بود آن‌ها شیفت بعد باشند و تا صبح در چادر بمانند.

شش نفر بودند، بهزاد، رحمان، اسفندیار، منصور و خواهرش فریبا و سعیده که هم دانشکده‌ی فریبا بود؛ همه دانشجوی پزشکی و پرستاری بودند.

وقتی چهار نفر به چادر نزدیک می‌شدند، بهزاد و رحمان می‌دیدند که از کوچه های اطراف جمعیت به طرف چادر در حرکت است و این جدای از جمعیتی بود که به دنبال آن چهار نفر کشیده می‌شد.

رحمان و بهزاد جلو چادر ایستاده بودند که از دور بچه‌ها را دیدند. وقتی بچه‌ها به چادر رسیدند، جمعیت به اندازه‌ی یک سنگ‌انداز دورتر ایستاده بود و شعار می‌داد. دلهره و اضطراب مثل مه چادر امدادی حنیف‌نژاد را در خود گرفته بود. جمعیت آرام آرام به چادر نزدیک شد. شعارها لبه‌ی تیزی داشت که زیر گلوی بچه‌ها ساییده می‌شد. در لابه‌لای شعارها صدایی به گوش می‌رسید و انگار کسی یا کسانی چیزی می‌گفتند که شنیده نمی شد. جمعیت تکبیر می‌گفت و پیش می‌آمد. ناگهان بچه‌ها دیدند که کسی چماقی را در هوا تکان می‌دهد. از این سو و آن سو مشعل‌های آتش هم به چشم می‌‌خورد و جمع با مشعل‌های روشن در تلاطم بود. کسی سنگ به دست منتظر بود. جمعیت چادر را مثل نگینی در خود گرفته و هم‌چنان شعار می‌داد و بچه‌ها بهت‌زده به هم نگاه می‌کردند. اولین سنگ که پرتاب شد، جیغی به هوا پاشیده شد. آن‌جا پر از سنگ ونخاله بود و جمعیت با خشونت گروه امدادی حنیف‌نژاد را سنگ‌سار کرد. بچه‌ها می‌خواستند از خود دفاع کنند اما نمی‌توانستند و زیر باران سنگ‌های ریز و درشت، از بیرون به داخل چادر و از داخل به بیرون، راه فراری نبود. جمعیت چادر را در برگرفت و چماق‌ها دمی در هوا ایستاد و بعد، فرو آمدند. جمعیت شعار می‌داد و در میان صدای جمع، فریاد بچه‌ها به جایی نمی‌رسید…آتش، آتش…

چادر امدادی شعله می‌کشید و هر یک از بچه‌های گروه زیر مشت و لگد بخشی از جمعیت مچاله می شد. هیچ چیز نمی‌توانست از آن خشم وسیع بکاهد. خشمی که معلوم نبود از کجا آمده و چرا به هیات سنگ و شعله‌های آتش آمده است.

تا پلیس و ماشین‌های آتش نشانی برسند، بچه‌ها زیر دست و پا مانده بودند. جمعیت هنوز خشمگین بود که آمبولانس‌ها هم رسیدند.

چند روز بعد، شش پیکر بی‌جان را در قبرستان قدیمی اهواز دفن کردند. آن‌ها در آخرین قبرهای آخرین ردیف قبرستان قدیمی کنار هم آرام شدند و بعد از آن، مردگان جدید را آن سوی دیوار قبرستان قدیمی دفن کردند و قبرستان جدید اندک‌اندک شکل گرفت.

لبخند در جهنم

27 دیدگاه

تقدیم به خلف

خلف (بر وزن هدف) پیرمرد لاغر اندامی بود که دستاری نارنجی رنگ ِ چهارخانه ای به‌سر می‌بست و زمستان وتابستان کت پاره پوره و کهنه‌ای می‌پوشید. روی گاری می‌نشست و شلاقش را گه‌گاه روی کپل‌های آب رفته‌ی اسب لاغرش می‌سایید.

بچه‌های خیابان رودکی چشم به‌راه بودند و هر وقت گاری خلف از دور پیدا می‌شد، کمین می‌کردند تا در فرصت مناسب از گاری آویزان شوند. خلف اما هربار متوجه می‌شد و گنگ و مبهم چیزهایی می‌گفت و شلاقش را تهدید کننده و ترسناک رو به بچه‌ها تکان می‌داد. بچه‌ها پایین می‌پریدند و با حسرت به گاری نگاه می‌کردند که با گام‌های پرسرو صدای اسب دور می‌شد. دود سفیدی دور سر خلف را می‌گرفت… خلف سیگار می‌کشید.

عادل پسربچه‌ی پرشرو شور، چندبار روی گاری جسته یا آویزان شده‌بود و نترسیده بود و وقتی خلف با صدای بلند چیزهایی گفته‌بود پایین پریده و بچه ها خندیده بودند.

خلف که دور می‌شد، بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند و در باره‌ی کاری که خلف می‌کند حرف می‌زدند و برای سوار شدن نقشه می‌کشیدند اما خلف همیشه شلاقش را تکان می‌داد و می‌گذشت. وقتی دور می‌شد هیچ‌کس از بچه‌ها لبخند نازک را بر لبان ترک خورده‌ی خلف نمی‌دید.

یکی از غروب‌های گرم بهاری، خلف از دور پیدایش شد. بچه‌ها هیجان زده منتظر ماندند تا نزدیک شود. گاری آرام و پرصدا نزدیک می‌شد و خلف مثل کسی که منتظر چیزی باشد سیخ و آماده نشسته‌بود و چشم‌هایش ازچشم‌های درخشان بچه‌ها می‌گذشت. ناگهان عادل به‌طرف خلف رفت و گفت: خلف…خلف، فهمیدی زیر هتل اُکسین بمب گذاشتن؟ بچه‌ها هم با خلف تکان خوردند. خلف به آرامی پرسید: هان؟ عادل حرفش را تکرار کرد. گاری از روبه‌روی بچه‌ها می‌گذشت که عادل بالا پرید و کنار خلف نشست. خلف گنگ و مبهم نگاهش کرد. نگاه او دعوت به گفتن بود و عادل برایش از بمب گفت و گفت که شنیده حتا چند نفری هم زخمی شده‌اند. دو خیابان پایین‌تر عادل از گاری پایین پرید و دود سفید این‌بار غلیظ‌ تر از همیشه دور سر خلف پیچید. عادل پیروز و مغرور برگشت. بعد از آن بچه‌ها راه را پیدا کردند و منتظر شدند.

دو روز بعد فرزاد گفت: خلف…خلف، راستی فهمیدی سینما شهرفرنگ آتیش گرفته؟ مث ِ سینما رکس؟ خلف افسار اسب را کشید و فرزاد بالاپرید. دیگر بچه‌ها با حسرت نگاه‌کردند و هرکس در ذهنش نقشه‌کشید تا نفر بعد باشد. بعد از آن بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند و دروغ‌هایشان را به هم می‌گفتند. درباره‌ی دروغ‌هابا هم گفتگو می‌کردند و بعضی از دروغ‌ها حذف می‌شد. بچه‌ها از ته‌دل می‌خندیدند و قرار گذاشتند نوبت را رعایت کنند.

در تمام آن مدتی که خلف با چشم‌های گرد شده به حرف بچه‌ها گوش می‌داد هیچ واکنشی نشان نداد، هیچ حرفی نزد و بچه‌ها نفهمیدند که خلف آیا واقعا حرف‌هایشان را باور کرده یا فهمیده که دروغ گفته‌اند.

چند روزی گذشت و خلف از خیابان رودکی نگذشت. بچه‌ها در انتظار دیدنش، دروغ‌های خود را آماده کرده‌بودند و وقتی بعد از چند روز خلف در عمق خیابان رودکی دیده‌شد، بچه‌ها ناخودآگاه داد زدند: خلف … خلف…

اما خلف اشتیاقی برای شنیدن حرف ها از خود نشان نمی‌داد. عادل کنار گاری راه می‌رفت: خلف، شنیدی پل سفید خراب شده؟ خلف واکنشی نشان نداد. عادل از تک و تا نیفتاد: خلف، شنیدی برادر عبد بروش خودشو کشته؟ خلف حتا نگاه هم نمی‌کرد. یکی گفت: خلف … خلف، شنیدی تو بهشت آباد یه مرده زنده شده؟ خلف آرام آرام دور می‌شد و ابر سفید دور سرش می‌چرخید، جمع می شد و باز کشاله می شد. بچه‌ها وارفته و مبهوت نمی‌دانستند چه اتفاقی افتاده و خلف در نگاه آن‌ها دور و دورتر می‌شد.

آخرین روز تابستان بود که خلف دوباره پیدایش شد. یکی از بچه‌ها دوان دوان نزدیک رفت و گفت: خلف…خلف، فهمیدی جنگ شده؟ فهمیدی عراق حمله کرده؟ خلف اما آن خلف قبل نبود. بدون هیچ حرف و اشاره‌ای افسار اسب را تکان داد و اسب را هی کرد. اسب پا تند کرد.

دو روز بعد از آن وقتی خلف نزدیک می‌شد بچه‌ها دور هم جمع بودند و توجهی به نزدیک شدن خلف نشان ندادند. آنها زیر طاق سقاخانه نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند. ناگهان نور زرد خیره کننده‌ای در نگاه خلف نشست و صدای کر کننده‌ای وجودش را فشرد. صدا مثل باد بود، بادی که او را لرزانده‌بود. خلف تا به خود بیاید و اسب پیر ِترسیده را آرام کند، خاک و سنگ بایدن گرفته‌بود. گلوله‌ی توپ درست به طاقی سقاخانه خورده‌بود. خلف بهت زده به آوار خیره‌ماند، آواری که بچه‌ها را در خود پنهان کرده‌بود. مردم دوان دوان خود را رساندند و هرکس سعی می‌کرد تا بچه‌ای را از زیر آوار بیرون بکشد. صدا ها در هم می‌شد و کسانی می‌گریستند. از دل آسمان هواپیماهای جنگی، پرصدا و مرگبار می‌گذشتند و دست‌ها تند و سریع خاک و سنگ را کنار می‌زد. پیکر بچه‌ها را یکی یکی بیرون آوردند و روی زمین کنارهم خواباندند. خلف از گاری پیاده شده به سر و سینه می‌زد و با لهجه‌ای غریب مرثیه می‌خواند. خلف بچه‌ها را یکی یکی بلند کرد و روی گاری گذاشت.

خلف برسر می‌زد و پیشاپیش گاری می‌رفت. اسب با سر نزدیک زمین دنبال او کشیده می‌شد. استخوان‌های خاصره‌اش می‌چرخید و اندام کوچک بچه‌ها در تکان گاری به چپ و راست می‌پیچید؛ جنگ شده بود…جنگ.

بچه شغال

13 دیدگاه

…ومن می خواهم زمانی طولانی به این تصویر نگاه کنم،نگاه کنم و سکوت کنم…آخر،می دانید،آن پسربچه من هستم…

چه کسی جای چه کسی نشسته؟

14 دیدگاه

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود،دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت.در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست.قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟نه آقای رییس،خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.

با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.

چرخ دنیا خوب نمی چرخد و به نظر می رسد که عده ای جای عده ی دیگر نشسته اند و به قول عمران صلاحی «حالا حکایت ماست».

ادبیات مهاجرت و سه نسل نویسنده ی مهاجر

12 دیدگاه

نویسنده ها و شاعران خارج از ایران -مهاجران- را به سه دسته می توان تقسیم کرد.دسته ی اول کسانی که قبل از انقلاب پنجاه و هفت از ایران مهاجرت کردند مانند جمال زاده و گلستان و علوی و دسته ی دوم عده ای که بعد از انقلاب پنجاه و هفت از ایران خارج شدند مانند ساعدی و خویی و بالاخره نسل سوم که خارج از ایران متولد شد یا خارج از ایران قلم به دست گرفت و نوشتن وسرودن آموخت.

نسل اول با کوله باری از حسرت و دریغ و خشمی که از رویه ی فرهنگی حاکم بر ایران قبل از انقلاب داشت،رفت و نسل دوم از تفاوتی که بین آرمان هایش و آرمان های تثبیت شده ی پس از انقلاب می دید خشمگین شد و رفت.نسل سوم اما از این همه خشم و درد بهره ای نداشت.اگر در نسل سوم بتوان خشمی سراغ کرد،خشمی است که منشاء آن شنیده ها از ابراز خشم والدین است یا هنرمندانی که خشم خود را آشکارا ابراز می کردند که اغلب همان نسل دوم بودند.

نسل اول و دوم الفبای نوشتن را در ایران آموخته بود و با سانسور و خودسانسوری بالیده و چه بسا خو گرفته بود و به همیتن علت سانسور و متعلقات آن را با خود برد.اما نسل سوم را با سانسور میانه ای نبود چراکه شناختی از سانسور در جهان غیر آزاد نداشت.درک او از سانسور هم به شدت وام دار حرف و حدیث دیگرانی بود کهسانسور یا وجوهی از آن را تجربه کرده بودند.

به بیان دیگر این سه نسل،هر یک به فراخور،صاحب سه نگاه متفاوت به ادب خلاقه شد.گروه اول،پس از مهاجرت -به دلیل سن بالا- چندان توان هماهنگی با شرایط جدید را نداشت و به همین دلیل نتوانست  آثار در خوری ارائه کند.نسل دوم اما به یکباره آزاد شده ،درصدد برآمد که جبران مافات کند و در این جبران گذشته تا آنجا پیش رفت که هر اثر خلق شده اش ،برون فکنی خشم درونی او از گذشته بود و بدیهی است که برای نسل دوم سیاست،رنگ و بوی خاصی به خود گرفت.نسل سوم که زبان فارسی را اغلب به شکل شنیداری آموخته بود و به آسانی نمی توانست وجه نوشتاری آن را در خدمت بگیرد،با ذهنی سرشار از آرایه ها و ایماژهای جهان مدرن دست به قلم برد.

نسل دوم زمانی بازنده ی میدان خلاقیت شد که برای لحظه ای کوتاه فراموش کرد ادبیات خلاقه رابطه ای مستقیم با سیاست و دیدگاه های سیاسی ندارد.این نسل ناگهان متوجه شد آثار خلق شده ای برجای مانده که امکان عرضه ی آن ها در ایران وجود ندارد چراکه سیاست ومخالفت سیاسی درآن موج می زند. از این لحظه به بعد ردّ نوستالژی در آثار نسل دوم قابل تعقیب است؛کوچه باغ ها،شهرهای شلوغ ودرهم و حتی مهربانی های پایین شهری و خلاصه از این دست.

اما نسل سوم حکایتی دیگر دارد.وقتی نویسنده ی نسل سوم به قدرت نوشتن فارسی مسلح شد -در کنار توان نوشتن به زبان کشوری که در آن ساکن بود- آثارش را به ایران فرستاد.آثار فرستاده شده به ایران از نویسنده های نسل سوم هم به نوبه ی خود قابل تقسیم است.بخشی از این آثار تکرار نوینی از نوستالژی نسل قبل است و بخش دیگر تلاش برای دست یابی به ذات اثر ادبی؛زیبایی و کمال.در گروه دوم است که اثری چون همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها خلق می شود.نسل سوم از آزادی کشف کرده در نوشتن بهتر از نسل پیش استفاده می کند.او نه چون نخستین روزهای درک آزادی توسط نسل دوم ،لجام گسیخته و بی اخلاق می نویسد ونه -چون مانند نویسنده های پیش از خود از سانسور نمی ترسد -از ارائه ی تصویری عریان -بنا به ضرورت داستان- واهمه دارد.

درواقع دو نسل پیش بایستی با کوله باری از خشم و حسرت قلم می زدند و آثارشان در معرض نسل سوم قرار می گرفت تا نسل سوم از گره ها و تنگناهای دونسل پیش از خود رها شود.حالا نسل سوم بر دوش دو نسل پیش از خود ایستاده است و از آن مهم تر با ذهنی آزاد می نویسد که در آن نه واهمه ای از چاپ نشدن هست و نه واهمه ای از درک وارونه ی اثر.با این همه،این نسل هم مشکلات خاص خود را دارد.مشکل این است که نویسنده ی نسل سومی که آثارش را به فارسی می نویسد،همچنان بر ناخودآگاه جمعی ایرانی اش ایستاده است و این زمینه و بستر -بگو ایستگاه- برای غیر ایرانیان تقریباً غیر قابل درک است.پس مخاطبین نسل سوم ایرانیانی هستند که به خواندن آثار ادبی خلاقه رغبتی دارند و مشکل همین جا نهفته است:»تیراژ».در جهان آزادی که تیراژ کتاب می تواند نویسنده را بر سر شوق آورد،برای نویسنده ی نسل سوم مهاجر به کابوس بدل می شود از آن که نویسنده ی مهاجر نسل سوم هم مانند نویسنده و شاعر وطنی با تیراژ اندک دست به گریبان می شود.اگر او در اندیشه ی عرضه ی اثر خود در ایران باشد،داستانی جدید و طولانی شکل می گیرد.در داستانی که شروع می شود تا سرانجام اثر نویسنده ی مهاجر در ایران چاپ و توزیع شود،با سائلی آشنا می شود که چندان دلچسب او نیست و دشوارتر این که درنهایت همان اثر با تیراژی به شدت اندک منتشر می شود که گمنامی نویسنده همان تعداد اندک را مدت ها در انبار پخش نگه می دارد.

ادبیات مهاجرت چگونه است؟نسل اول کجاست؟نسل دوم که سکوت کرده و به قولی الک را آویخته اما نسل سوم نویسنده های ما که می توانند پل محکمی بین آثار خلاقه ی زبان و فرهنگ فارسی و فرهنگ جهانی باشند،اینجا و آنجا در چنبره ی تیراژ اندک گیر افتاده است.

خدایا ! داستان این تیراژ کی حل می شود؟چه زمانی کتاب خوان های ما به راستی کتاب خواهند خرید؟ -شما را به خدا امانت گرفتن را بگذارید کنار- و مهم تر این که چه زمانی نگاه سیاسی از ادبیات برداشته خواهد شد؟آخر نسلی از نویسنده های ما معطل مانده اند و تلخ این که همه ی ما اطمینان داریم اگر نسل سوم نتواند راه حلی برای برون شد از این بن بست پیشنهاد کند،نسل چهارمی در میان نیست که اگر هم باشد،تنها تباری ایرانی دارد که به زبان غیرفارسی می نویسد و بر ناخودآگاه جمعی ناکجاآباد ایستاده است.

از دست دادن مهندس تلخ است،از دست دادن پزشک متخصص تلخ است،از دست دادن هر متخصص ایرانی تلخ است اما از دست دادن نویسنده…غیرقابل درک است.آیا می توانیم نسل سوم نویسنده های مهاجر را دریابیم؟

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: