پرسه در کویر، نگاهی به رمان پرسه زیر درختان تاغ

12 دیدگاه

کوتاه زمانی بعد از انتشار شوهر آهو خانم، جدی‌ترین رمان ِعلی محمد افغانی، نجف دریابندری نقد معروفی در تایید آن نوشت که با همان نقد، این رمان بیشتر شناخته شد. همان زمان که فضای عمومی ادبیات خلاقه تحت تاثیر رمان شوهرآهوخانم بود کسانی از در ِمخالفت با آن درآمدند. مخالفین اعتقاد داشتند که بزرگ‌ترین مشکل رمان این است که همه با یک لحن حرف می‌زنند و بعدها همین موضوع به ضرب المثل عالم ادبیات تبدیل شد .

گفتن ندارد که در رمان ِمدرن باید –با تاکید بسیار– هر شخصیت با زبان منحصر به خود حرف بزند. در واقع کلماتی که هر شخصیت در دهان می‌چرخاند معطوف به ذهن اوست و به همین دلیل بار اصلی شخصیت پردازی در رمان بر دوش کلماتی‌است که از دهان شخصیت‌ها بیرون می‌آید و باز هم واضح است که بخش مهمی از توان نویسنده صرف همین موضوع می‌شود، این که بهترین واژه‌ها و دقیق‌ترین جمله‌ها را برای بیرون‌آمدن از دهان شخصیت‌ها انتخاب کند. غیر از این هم نمی تواند باشد. شخصیت روستایی درناکجاآبادی وسط کویر نمی تواند همان طور حرف بزند که مهندس شهری مرمت آثار باستانی حرف می‌زند. کجا معلوم می‌شود که شخصیت‌ها مثل هم حرف نمی‌زنند؟ آیا تکیه کلام‌ تمام لحن اختصاصی هر شخصیت را می‌سازد؟ یعنی با تکیه کلام گذاشتن در دهان شخصیت‌ها می‌توان به زبان اختصاصی آن‌ها دست یافت؟ پیداست که چنین نیست. زبان اختصاصی هر شخصیت از مجموع توصیف‌ها، جملات خبری، واگویه‌ها و جملات ذهنی شکل می‌گیرد و در این میان تکیه کلام‌ها نقش مهمی ندارند. البته در سوی دیگر، همین تکیه کلام‌ها به آسانی می‌توانند کار را خراب کنند:

… دستم را می‌گذارم روی کاسه‌ی زانویم که عمود بر تخت قرار دارد، قشنگ هم زاویه‌اش نود درجه است(غلام)

… از کنارشان قشنگ رد می‌شویم و من سر برمی‌گردانم(استوار غفوری)

… قشنگ عرق از مساماتم جاری شده(سالار)

… قشنگ کف پایم چاک خورده(پرویز)

…سفر ه را می‌دهم دستش. می‌گیرد و قشنگ پهنش می‌کند(ماه منیر)

در رمان ِ»پرسه زیر درختان تاغ» نوشته‌ی علی چنگیزی آن‌چه به چشم می‌آید تنها واژه‌ی » قشنگ » نیست، که البته این واژه به دلیل بار حسی جالبی که دارد قشنگ توی چشم می‌نشیند.

اقرار می‌کنم که بسیار ظالمانه است که رمانی را در یک پاراگراف خلاصه کنیم. اما قصد من از آوردن خلاصه تاکید بر یک نکته‌ی مهم است .

یک زنجیر ِبسته – مثلا گردن‌بند- تا زمانی که بسته است، ارزش دانه هایش با هم برابر است. چون هر دانه به تنهایی برای باز کردن حلقه کفایت می‌کند. وقتی حلقه باز شد آن‌وقت می‌توان درباره‌ی ماهیت ِدانه‌ها چون و چرا کرد. از نظر من زنجیره‌ی اتفاقات هم، چنین خصوصیتی دارد. اتفاق‌ها در دنبال هم قرار می‌گیرند و وقتی نویسنده قصد می‌کند که روی یک نکته دقیق شود، ارزش و ماهیت هر اتفاق مخصوص به خود می‌شود.

مقدماتی را تصور کنید که چیده می‌شود تا یک قتل اتفاق بیفتد. اتفاق همچنان می‌افتد و بعد از قتل می‌توان به سرنوشت قاتل و بقایای به جامانده از جنایت و مثلا جسد مقتول اشاره کرد. ممکن است نویسنده‌ای فقط روی مقدمات قتل دقیق شود و اتفاقات بعد از قتل برایش اهمیت نداشته باشد و برعکس. نویسنده‌ای که زنجیره‌ی اتفاقات را باز می‌کند در صدد است با دقیق شدن روی یک اتفاق یا جنبه‌های یک اتفاق، ایده یا حس مورد نظرش را به خواننده منتقل کند. وقتی زنجیره‌ی اتفاقات باز می‌شود، می‌توان انتظار داشت که نویسنده حق مطلب را درباره‌ی یک اتفاق خاص ادا کند. منظورم این است که نویسنده باید ارزش داستانی اتفاق را کشف و به خواننده تحویل دهد.

برای روشن شدن موضوع به رمان نگاه می‌کنیم: در رمان ِ»پرسه زیر درختان تاغ» مهندس مرمتی که با خانواده‌اش مشکل دارد بالاخره تسلیم وسوسه‌ی کشف و فروش عتیقه می‌شود. او موضوع را به مراد می‌گوید و مراد هم بعد از کمی تردید می‌پذیرد که با او هم‌کاری کند. در این بین جوانی که غلام نام دارد به دختری تجاوز کرده و دخترحامله شده‌است. در فضای تیره‌ی روستای کویری پدر دختر، دختر را می‌کشد و خود را به مامورها تسلیم می‌کند. مهندس مرمت و مراد یک مجسمه‌ی عتیقه پیدا می‌کنند و وقتی متوجه نزدیک شدن مامورها می‌شوند فرار می‌کنند. در حین فرار تصادف کرده و مردی کشته می‌شود. اگر چه در یک فرصت غلام را راهی کرده‌اند اما در نهایت از دست مامورها فرار می‌کنند. روز بعد مرد کشته شده در تصادف را در چاه می‌اندازند و مهندس برای دیدن خانواده اش راهی می‌شود و…

رمان ِ»پرسه زیر درختان تاغ» روایت همین اتفاق‌ها از زبان شخصیت‌هاست اما نویسنده دیگر علاقه‌ای به دقیق شدن و یا ادامه‌ی ماجرا ندارد. در واقع به اعتقاد من، نویسنده زنجیره‌ی اتفاق‌ها را باز کرده و چند اتفاق را زیر ذره ‌بین برده و به بعد از آن اهمیتی نداده است. به همین دلیل وقتی رمان تمام می‌شود ممکن است خواننده به گوشه‌ای نگاه کند و زیر لب بگوید: خب، بعد؟ به نظر می‌رسد نویسنده به اتفاقاتی بها داده که در خواننده انتظار ایجاد می‌کند.

این احتمال وجود دارد که کسی بگوید رمان ِ»پرسه زیر درختان تاغ» روایت ِهمین اتفاق‌هاست و به بعد از آن کاری ندارد. اگر سوال کنم که: دقیقا دررمان چه می‌گذرد؟ احتمالا پاسخ این است که نویسنده تلاش کرده تا فضای مناسبی خلق کند که ماجرا در ذهن خواننده ادامه پیدا کند. در این صورت باید بر گفتگوها، شخصیت پردازی‌ها و کنش و واکنش شخصیت‌ها در رمان دقیق شد که با دقیق شدن بر این نکته‌ها به چند سطر ابتدای همین مقال باز می‌گردیم و این سوال که چرا شخصیت های متفاوت ذهنیتی یکسان دارند؟

شخصیت‌ها –به‌جز دختر، غلام و پدر دختر- در معرض آزمون پیچیده‌ای قرار نمی‌گیرند که کشف ِذهنیتی که به واکنش منجر می‌شود لذت بخش باشد. به جز ماجرای دختر، اتفاق‌ها به شکلی بسیارمعمولی و بدون ویژگی خاصی ارائه شده‌اند و در مقابل نویسنده، ماجرای دختر را بسیار مختصر و فشرده آورده است؛ گذشته از این‌که همین روایت فشرده از ماجرای دختر، سوالات متعددی پدیدی می‌آورد. مثلا چرا دختر در مواجهه با سرباز بسیار بسیار تیزهوش، سریع الانتقال و حاضر جوا ب است اما در برابر پدرش این‌چنین گیج و عقب مانده؟ دختری که در گفتگو با غلام نشان می‌دهد که متوجه‌ی شرایط بغرنج خود شده، چرا در کنار پدر پیرش طوری رفتار می‌کند که انگار هیچ نمی‌داند و هیچ نمی‌فهمد؟ یعنی ممکن است دختری که دارد قبر خود را می‌کند به گفتن یکی دو جمله‌ی بسیار خنثی بسنده کند؟ دیگر زن رمان هم رفتارهای متناقض دارد و نویسنده علاقه‌ای ندارد که به دلایل این تناقضات نزدیک شود.

نکته‌ی دیگری که دوست ارم بگویم این است که شخصیت‌های دیگری که در رمان می‌آیند و می‌روند نقش مهمی در خلق حال و هوای رمان ندارند. پسربچه، پیرمرد آشغال جمع کن، درجه دارها، نانوا، زن نانوا و دکتر. به بیان دیگر اگر قرار باشد  شخصیت‌های دیگر وارد رمان بشوند و بدون این که تاثیری بر وقایع بگذارند یا بدون این که تاثیر درخوری در اتفاق مرکزی بگذارند، بیایند و بروند که در آن صورت می‌توان بی‌شمار شخصیت آورد و برد.

این‌ها همه گفته شد ولی دوست دارم بر این نکته تاکید کنم که کار آقای چنگیزی بسیار شایسته‌ی تقدیر است. او جرات نشان داده و رمانی نوشته که روایت در آن نقش دارد. نزدیک شدن به روایت آسان نیست و توانایی نویسنده به آسانی با روایتی که ارائه می‌دهد سنجیده می‌شود. آوردن روایت از آن نظر دشوار است که نیاز به منطق دارد و دراین روزگار، منطق کالای کمیابی است.

Advertisements

ذهن مسطحه و فضایی و زنانه نویسی

8 دیدگاه

سوال اصلی این است که آیا زنانه‌نویسی و مردانه‌نویسی در ادبیات مفهوم دارد و یا چنان‌که عده‌ای می‌اندیشند این سوال بلاموضوع است . از آن‌جا که کلمات تراوش کرده از ذهن کلیت اثر را می‌سازد اگر تفاوتی ساختاری در ذهن زن و مرد وجود داشته‌باشد ، بدیهی است که آن‌چه از آن ذهن تراوش می‌شود هم با دیگری متفاوت خواهد بود . اما این پاسخی ناموززون است زیرا با فرض درست بودن مقدمات باید همه‌ی زنان نوشته‌های زنانه و همه‌ی مردان آثاری مردانه خلق کنند و پرواضح است که چنین نیست . زنان بسیاری مردانه‌نویس‌های قهاری هستند و مردانی هم زنانه می‌نویسند .

به اعتقاد من تفاوت در ساختار ذهن نهفته است . ذهن انسانی به دو دسته‌ی مسطحه و فضایی قابل تقسیم است . در ذهن‌های مسطحه اتصلات مغزی چنان در امتداد هم قرار گرفته‌اند که برای رفتن از نقطه‌ی اول به نقطه‌ی هدف لازم است از نقطه‌های واسط عبور کرد . اما در ذهن‌های فضایی اتصالات به‌شکلی ایجاد شده‌اند که برای رفتن از هر نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگرمیان‌بردهای متعدد وجود دارد . د رحالت اول برای به‌یادآوری یک خاطره باید از جزییات و مسیر معین حرکت کرد تا خاطره به ذهن بنشیند اما در حالت دوم به‌خاطرآوری بسیار سریع و مستقل از خاطره‌های دیگر ممکن می‌شود.

از نظر من برای این‌که نویسنده‌ای زنانه یا مردانه بنویسد باید پیشاپیش به ساختار ذهنی مخصوص به هر یک از این حالت‌ها دست یابد . زنی که در جامعه‌ای مرد سالار به‌دنیا آمده و رشدکرده و بالیده ، زنی که نمی‌تواند یا نمی‌خواهد ذهنیت زنانه‌ی مستقلی داشته‌باشد – و چه‌بسا این ذهنیت را مردود می‌شمارد – به هیچ‌وجه نمی‌تواند زنانه‌نویس باشد چرا که او اصلا زنانه نمی‌اندیشد ، زنانه سخن نمی‌گوید و واضح است که زنانه نخواهد نوشت . نگاه کنید به «دا» و آثاری از این دست که از آبشخور ذهنیت مسلط در جامعه سیراب شده‌اند.

تا زمانی که زن با قاطعیت از صحنه‌ی اجتماع محو می‌شود ، پوشیده‌می‌شود و به سکوت مجبور می‌شود، ادبیات زنانه‌ی ما قرین شورش و عصیان گاه‌گاهی شخصیتی می‌شود که این محدودیت را تاب نمی‌آورد ؛ مثل فروغ و در غیر این‌صورت و صرف‌نظر از شورش و عصیان ، با پذیرش وضع موجود هیچ نویسنده‌ای زنانه نخواهد نوشت. حتی اگر زن باشد . مانند پروین اعتصامی و چند نویسنده‌ی دیگر.

از این حرف ها گذشته زنانه‌نویسی به‌شکل خُلفی ، چیزی‌ست که مردان نمی‌نویسند و برای نوشتن آن اندوخته‌ی حسی لازم را ندارند . مردان زیادی شخصیت‌های زن درخشانی خلق کرده‌اند . زیورو مارال دولت آبادی ، عالیه‌ی بیضایی (فیلم‌نامه‌ی اشغال) و…اما من دولت‌آبادی و بیضایی را زنانه‌نویس نمی‌دانم هرچند که زنان درخشانی خلق کرده‌اند .

از آن‌جا که احساسات انسانی را نمی‌توان به احساسات زنانه و مردانه تقسیم کرد و از آن‌جا که هر حس آدمی توسط زن و مرد به شکل مخصوص به‌خود تصرف می‌شود پیداست که تعریف و واکاوی زنانه‌ی احساسات بایستی با درک مردانه از همان احساس متفاوت باشد . بنابراین اگر زنی توانست ابتدا زنانگی را مانند یک موهبت منحصر به خود درک کند و جنبه‌های آن را در کوران حوادث و شخصیت‌ها کشف کند و نترسد و این همه را برصفحه‌ی کاغذ متجلی کند ، در آن‌صورت ما با ادبیات زنانه روبه‌رو خواهیم‌شد.

د رطول همین صد سالی که از ادبیات خلاقه‌ی معاصر می‌گذرد تقریبا تمام سکوها توسط مردان تصرف شده‌ و زنان به‌دشواری توانسته‌اند گوشه‌هایی را برای خود حفظ کنند . فروغ یک شاخص است البته و هرگاه زنان نویسنده بتوانند از پوسته‌ی سنتی و تاریخی سفت و سخت شده بر گرداگرد خود عبور کنند خواهند توانست در برابر تیرملامت مردان و زنان مرد اندیش تاب آورند و آن‌چه را که به‌شکلی زنانه احساس می‌کنند به مخاطب تحویل دهند  ومخاطب را وادارند که به نیمه‌ی خود نگاه کنند. نیمه‌ای که در طول قرن‌ها در سایه مانده‌است.

این‌همه گذشت تا گفته‌شود زنانه‌نویسی و مردانه‌نویسی ربطی به تفاوت‌های فیزیولژیکی انسانی ندارد . مردانی هستند که ذهن مسطحه دارند و زنانی که از ذهنی فضایی برخوردارند. تفاوت در ماحصل اندیشه و احساس است.درگذشتن یا نگذشتن از وحشت گفتن . به اعتقاد من مردان بسیار بیش از زنان در شرح درون خود جسور هستند و به نظر می‌رسد اگر زنان از این هراس رها شوند می‌توانیم شاهد درخشش ادبیات زنان باشیم .

یک نکته: تفاوت ذهن مسطحه و ذهن فضایی به تفاوت در نگرش منجر می‌شود . اندیشمندانی مانند پیاژه و اریک فروم معتقدند که جزیی‌نگری و کلی‌نگری به تفاوت این دو ذهن برمی‌گردد .

مطالب مرتبط با زنانه نویسی را اینجا بخوانید.

داستان کوتاه  ِ مجموعه ی بیست و دو را در سایت ِ مرور بخوانید.

درباره ی طنز

3 دیدگاه

این نامه ای است که برای دوستی فرستاده شده و به پیشنهاد دوست دیگر ، با حذف نام گیرنده می گذارمش اینجا:

به این نکته توجه کن:هنر کلاسیک ، روایت پیوسته ی زمان پیوسته است.هنر مدرن ، بیان قطعه قطعه ی زمان پیوسته است و هنر پست مدرن ، روایت قطعه قطعه ی زمان قطعه  قطعه است.مثلا در همه ی آثار کلاسیک ادبیات ،زمانی که در روایت می گذرد کاملا خطی است و متناظر آن ، روایت هم کاملا خطی است اما در هنر مدرن اگر چه زمان پشت روایت خطی می گذرد اما بیان ااتفاقاتی که در همین زمان خطی می افتند به صورت پس و پیش آورده می شود. مثلا ً در آثاری مانند شازده احتجاب گلشیری در ایرانی ها و سالهای سگی اثر بارگاس یوسا.در هنر پست مدرن این هر دو قطعه قطعه می شود و زمان پشت اتفاقات رمان و نیز روایت ،قطعه قطعه می شوند.بهترین نمونه ی اثر پست مدرن در ادبیات داستانی رمان خشم و هیاهو اثر فاکنر و در عالم سینما فیلم بیست و یک گرم اثر ایناریتو است.

تقسیم بندی کلاسیک و مدرن و پست مدرن از زاویه ای دیگر هم ممکن است و آن زاویه ی توصیف و تدقیق در اتفاقات رمان است.در یکی از این گونه ها نویسنده چنان شکافی بین سوژه و آبژه ایجاد می کند که برای فهم اتفاقاتی که در رمان می گذرد لازم است ذهن را آزاد بگذاریم تا بتواند مفهوم پشت آن را درک کند و به عبارت دیگر از این شکاف معنای سومی پدید می آید.این حالت خیلی شبیه وضعیت طنز است.اگر بخواهیم طنز را در یک جمله تعریف کنیم شاید پاسخ این باشد که طنز گونه ای از نثر است که خواننده نتواند به ضرس قاطع بگوید منظور نویسنده چیست . این نتوانستن به حالت های بسیار زیادی برمی گردد که می توان از نثر مورد نظر برداشت کرد.در واقع هر گونه حتمیت در معنا طنز را جامد کرده و حالت های مختلف تاویل پذیری را از بین می برد.

ضمن این که باید به یاد داشت که در وضعیتی از نوشتن نویسنده آگاهانه از جملات قطعی استفاده می کند که در آن استفاده جدای از این که منظوری نهفته است حالت های تاویل پذیری متن را آگاهانه از بین می برد.از این منظر می توان به شوخی اشاره کرد که بعد از طنز قرار می گیرد و از نظر تاویل پذیری حالت های چندانی ندارد و بعد از آن هجو و مطایبه که فقط و فقط به یک حالت معنایی دلالت دارد و چیزی جز همان که نویسنده نوشته منظور نیست.

پیداست که نوشتن طنز از دیگر گونه های آن متفاوت و سخت تر است.از زاویه ی دیگر می توان به موضوع نزدیک شد.چرا شعر حافظ در طول سالهای بسیار تاویل های بسیار به خود دیده و هنوز هم می بیند و تمامی ندارد؟شاید برایت جالب باشد که نزدیک به هشتاد درصد غزل های حافظ پیش از او توسط سعدی و خواجوی کرمانی و عوفی شیرازی و چند نفر دیگر سروده شده اند.همان مضامین و حتی در مواردی همان زاویه و قافیه و ردیف که معروفترین آنها غزلی با ردیف «برخاست» است که هم سعدی سروده و هم حافظ.اما راز ماندگاری غزل های حافظ چیست؟

در یک کلام ، حافظ آرایه هایی را کنار هم می نشاند ،البته با هنرمندی تمام،که خواننده علاوه بر این که مفهوم یک یک آنها را درک می کند،همسایگی آن مفاهیم باعث می شود ذهنش بین مفهومی جدید که البته پیدا و نا پیداست رفت و آمد کند.این رفت و آمد ذهن بین مفاهیم شعر و مفاهیم ساخته شده توسط ذهن برای هر خواننده منحصر به اوست .درک انحصاری خواننده از غزل حافظ باعث شده که غزل های او برای همه ی زمانها و مکانها تازه بماند و اگر شرکت خواننده در مفاهیم غزل نبود و غزل حافظ هم معنای صلبی مانند غزل های سعدی و خواجو داشت تا حالا به همان شکل در آمده بود و از یاد رفته بود.

نکته ی مهم : به وضعیتی که خواننده یا مخاطب در اثر مفهوم گذاری می کند و به عبارتی در ساخت آن شرکت می کند ، ناتمامی اثر می گویند که این ناتمامی یکی از مهم ترین خصوصیات طنز است و لازم است که طنز در عالی ترین سطوح خود واجد آن میزان ناتمامی باشد که توسط خواننده کامل شود و همین کامل شدن می شود دلیل ماندگاری طنز که البته آیه نازل نشده که همه ی نویسنده ها آثار ماندگار خلق کنند .هنرمندان و نویسنده ها باید بنویسند و طنز نویس هم از این قاعده مستثنی نیست.

یه روز اکبر آقا نون بربری به دست داره میاد خونه که اصغرآقا رو می بینه که نون باگت گرفته و داره میره خونه.اکبرآقا به طرف میگه:به به ،اصغرآقا،می بینم رپ شدی!

شرزین در محاصره

13 دیدگاه

…گفته اید همه یکسانند ، و اگر مردان شمشیر زنند و
زنان دوک نشین از آن روست که آنان مشق شمشیر می کنند و اینان مشق دوک . گفته اید
این ها همه از ممارست است و نگفته اید ناشی از ذات خلقت ( فریاد زنان ) درست است ؟

شرزین
: آری  این ها همه از تمرین است ؛ جلاد
تمرین سربریدن می کند و تیر انداز تمرین تیر اندازی ، کفاش بسیار کفش می دوزد تا
استاد شود و رسٌام همین گونه ،اگر دستی را ببندی بی هنر می ماند و این گناه از آن
دست نیست گناه آنست که تمرین بستن کرده . و شما بسیار تمرین می کنید  تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد  ، شما که اینک بر خون من دلیرید ، و بسیاری
تمرین نیزه می کنند تا شما را که تمرین فریاد می کنید بر من چیرگی دهند و من تمرین
مرگ می کنم .


بخشی
از گفتگوی شرزین در محاصره ی بزرگان

این
روزها تمرین چه می کنیم ما ، تمرین چه می کنید شما ؟
  

نویسندگی و میان مایگی

19 دیدگاه

دراین نوشته قبل از هر سخنی باید منظور ازتجربه‌ی ذهنی و تجربه‌ی عینی روشن شود.تجربه‌ی عینی همان است که آن را زندگی می‌کنیم،از دالان زمان می‌گذریم و پیرمی‌شویم.تجربه‌ی ذهنی اما مستقل از زمان است و چنان‌که خاصیت ذهن است می‌توان درزمان حرکت کرد،درمکان تصرف کرد و در نهایت تجربه‌ی ذهنی را به‌خاطر سپرد.

بدیهی است که مصالح نوشتن برای نویسنده در ذات زندگی نهفته است و هر زندگی،زندگی هر انسانی آن‌چنان غنی از حوادث و رویدادها و تحولات است که می‌تواند دست‌مایه‌ی نوشتن باشد و نویسنده کسی است که می‌تواند از دل تجربه‌های خود با دخل و تصرف در ترتیب حوادث و آنات زمان،اثری هنری خلق کند چراکه می‌دانیم بدون این دخل و تصرف نمی‌توان عین‌به‌عین زندگی را به صفحه‌ی کاغذ برد و رمان آفرید. حتی در واقع‌گراترین آثار هم نویسنده با دمیدن روحی هنرمندانه اثر هنری را خلق می‌کند و گرنه هرکس که سواد نوشتن داشت می‌توانست با اتکا به حافظه،زندگی خود را روایت کند و همین است که زندگی نامه‌ها آثاری هنری نیستند و بگذریم.

نویسنده هم مانند دیگران زندگی منحصر‌به‌فردی دارد و رویدادها را بار اول از دریچه‌ی درک خود عبورداده و تجربه می‌کند،آن‌گاه از دریچه‌ی احساس خود گذرانده و اثری هنری پدید می‌آورد.

اکنون می‌توان دست به تقسیم‌بندی تلخی زد.گروهی –بسیاری- هرگز نمی‌توانند از مجموعه‌ی تجربیات خود اثر هنری خلق کنند و عده‌ای –انگشت‌شمار- هستند که می‌توانند دم‌به‌دم از تجربیات خود و «دیگران» استفاده کرده و آثار هنری متنوع خلق کنند و گروهی در میان این دو دسته ایستاده‌اند.گروه سوم آن‌قدر به تکنیک نوشتن مسلح است که می‌تواند از تجربیات خود استفاده کرده و حداقل یک اثر «در‌خور» عرضه کند. این دسته که درصد بسیار بزرگی از اهل نوشتن را تشکیل می دهند پس از آن‌که مصالح اندوخته از یک عمر زندگی خود را مصرف کردند ،برای نوشته‌ی بعدی دچار کمبود تجربه می‌شوند و چون به‌دشواری می‌توانند به‌نسبت گروه دوم از تجربه‌ی دیگران استفاده کنند اثر یگانه‌ی خود را تکرار می‌کنند و با تغییر نام‌ها و مکان رویداد‌ها اثر خود را دوباره بازنویسی می‌کنند.آثار این گروه از این نظر قابل تحمل است که می‌توان هراثر را ورسیونی از اولین اثر فرض کرد و به‌نسبت آثار یا اثر پیشین مقایسه کرد.

تفاوت این دو نوع نوشتن – نوشتن گروه دوم و نوشتن گروه سوم –  در تجربه‌ی ذهنی نهفته است. نویسنده کسی است که تجربه‌ی عمیق ذهن را با شنیده‌ها و دیده‌هایش از تجربیات دیگران چنان درونی می‌کند که پس از چندی گویی خود آن را به‌عین تجربه کرده است و به همین دلیل می‌تواند اثری بسیار متفاوت از اثر یا آثار قبلی عرضه کند.

از زبان نویسنده گروه دوم است که می‌شنویم برای نوشتن رمان «تحقیق» کرده است و گرنه نویسنده‌ی گروه سوم نیازی به تحقیق ندارد به این دلیل روشن که نمی‌تواند نتیجه‌ی تحقیق را،تجربه‌ی ذهنی خود دانسته و پس از عبور از دریچه‌ی درون به اثر هنری تبدیل کند.

از همین زاویه می‌توان به آثار هنرمندان تک‌اثره نگاه کرد.هنرمند تک‌اثره همان است که با خود آن‌قدر صداقت دارد که می‌داند اثر دوم فاقد تجربه‌ی زیستن،فاقد عمق لازم است و به همان اولین اثر بسنده می‌کند و جالب است اگر جرات داشته باشیم که بپرسیم نکند علت برجسته بودن اولین رمان‌ها از برخی نویسنده‌ها،به‌نسبت آثاری که بعد عرضه کرده‌اند همین باشد؟که مصالح نوشتن را در همان اولین اثر مصرف کرده‌اند؟

به نظر می‌رسد که وقتی می‌شنویم «هنرمند در تمام عمرش فقط یک اثر خلق می‌کند » باید اندکی در مصداق‌ها دقت کرد . گروهی – بسیاری – چنین‌اند و عده‌ای نه . آیا نویسنده‌ای چون فاکنر تنها یک اثر خلق کرده‌است ؟ آیا خشم و هیاهو وحریم را می‌توان در طول هم قرار داد و گفت یکی ورسیون دیگری است ؟ قدرت به‌کارگیری تجربه‌ی ذهنی و ناتوانی در به‌کارگیری آن در نهایت به نویسنده‌ی کامل و نویسنده‌ی میان مایه منجر می‌شود . البته لازم است تفکیکی بین داستان کوتاه ورمان قایل شد چرا که در داستان کوتاه مصالحی که نویسنده در اختیار دارد می‌تواند دست‌مایه‌ی هزارها داستان کوتاه قرار گیرد و پیداست این شرط روشن که اگر بتواند به دقت از آن‌ها استفاده کند .

چقدر عجیب است که نویسنده‌ای در داستان کوتاه ، پس از ده پانزده داستان به تکرار مضمون برسد . به نظر می‌رسد چنین نویسنده‌ای برای نوشتن دلایلی فراتر از ذات نوشتن یا به بیان خلفی ، برای ننوشتن معذوریت‌هایی خاص و بیرون از حوزه‌ی الزام هنری دارد . مثلاً برای نویسنده‌ای که با کتاب یا با داستانی به مقبولیت می‌رسد، البته که دشوار است ناگهان پشت پرده‌ی ننوشتن رفتن و دردناک‌تر این که کسانی با «به به» و «چه چه» نویسنده را ترغیب به تکرار و تکرار کنند .

آن‌چنان که نویسنده‌ی باهوش می‌داند که خواننده کجا از خواندن خسته می‌شود باید بداند کجا به تکرار مولفه‌ها و ایماژها و روایت‌های خود رسیده‌است و بهتر است دیگر قلم را زمین بگذارد و دعا کند آثار دیگران از دالان‌های مجوز و نشر بگذرند.

می‌گویند روزی در محضر سلطان محمود غزنوی نظامیان سرشناس گرد هم آمده بودند تا قدرت تیر انداختن با کمان را به رخ یکدیگر و سلطان بکشند . اما هیچ‌یک نتوانست به هدف بزند ووقتی خسته از مسابقه نشسته‌بودند و استراحت می‌کردند مردی از میانه برخاست که هرگز کمان به‌دست نگرفته‌بود . او با اولین پرتاب به هدف زد و وقتی سلطان و افسران بلند مرتبه با حیرت و تحسین نگاهش می‌کردند ، به سرعت کمان را زمین گذاشت و رخصت بیرون رفتن خواست . سلطان به وجد آمده پرسید : «چرا می‌روی؟» مرد گفت :» می‌ترسم از من بخواهید دوباره به هدف بزنم «.

تسلط بر تكنيك و مرگ زودرس هنرمند

16 دیدگاه

هر نويسنده‌اي را مي‌توان نشسته درمركز مثلثي فرض كرد كه سه راس مثلث استعداد هنري،اطلاع از تاريخ هنرمربوط و توانايي بكارگيري تكنيك هستند.بديهي است كه كسي به سراغ هنر مي‌رود كه استعداد هنري داشته باشد و درصورتي مي‌تواند اثري درخور توجه خلق كند كه علاوه بردانستن تاريخ هنر مربوطه به تكنيك ارائه‌ي هنر هم مسلح باشد.

نويسنده در طول نوشتن و ارائه‌ي آثارش درمي‌يابد كه ارزش هريك از رئوس چقدر است و درچه صورتي كدام‌يك از آنها بر دوراس ديگررجحان دارد.از اين سه راس وضعيت و كاركرد تكنيك بسيار جالب توجه است.نويسنده‌اي كه پيش از اين دريافته كه بدون تكنيك بهترين حرف‌هايش هم چندان به‌دل نمي‌نشيند –كه ارزش اثر،مستقيم وبي‌واسطه با تكنيك بكار رفته درآن تعيين مي‌شود- به فراگيري و تقويت تكنيك مصمم مي‌شود.فرض براين است كه نويسنده در هر مرحله از كشف جنبه‌هاي تكنيك يا ديگر ويژگي‌هاي بيروني پيوسته به خلق و ارائه‌اثرمشغول بوده است.او لحظاتي را پشت سر گذاشته كه عدم توازن جهان را با ارائه‌ي اثرش به توازن برگردانده است و در تمام اين آثار تعهد به ذات هنر به سهولت قابل درك است.

اثر هنري از تركيب به نسبت سه راس مثلث شكل مي‌گيرد اما اگر استعداد هنري را –به تقريب- ثابت بدانيم،چيزي شبيه تاريخ هنر،تكنيك ارائه ثابت نيست و با افزايش تجربه‌ي هنرمند تسلط او بر تكنيك هم بيشتر مي‌شود.

حالا ديگر مخالفان اين ايده خيلي كم شده‌اند كه تكنيك قادر است محتوا آفريني كند اما همين تكنيك مي‌تواند به چاله‌ي مرگباري براي نويسنده -هنرمند- تبديل شود.نويسنده‌اي كه بر تكنيك تسلط يافته كم كم خود را ازديگر ويژگي‌هاي شكل گيري اثر بي‌نياز مي‌بيند وصرفاً به دليل قدرت بكارگيري تكنيك،دست به خلق و ارائه‌ي آثاري هنرمندانه مي‌زند –ونه آثاري هنري- آثارهنرمندانه آثاري هستند كه قبل ازاين كه نشان دهنده‌ي جنبه‌هاي گوناگون مترتب براثرباشند،نشان دهنده‌ي تسلط برتكنيك هستند.دراين آثارديگر از آن شور و جان‌مايه‌ي حسي خبري نيست و گويي اين آثاربه اين قصد نوشته شده‌اند كه نويسنده هم‌چنان در عرصه‌ي ادب و هنر حضور داشته باشد و تلخ اين كه آن اتفاقات ناگواري كه گهگاه درعالم آفرينش اتفاق مي‌افتد –سرقت كل يا بخشي از اثروياسرقت سوژه- ريشه در اين موضوع دارد.

شايد بتوان گفت بهتر است تسلط هنرمند بر تكنيك چنان اندك اندك و آرام ممكن شود كه در اين بين هنرمند در هر مرحله از رشد تكنيكي خود،اثري ارائه دهد تا رسيدن به سطحي كه هنرمند را بي‌نياز ازجنبه‌هاي حسي اثر كند به تعويق افتد.چه بسيار وقت‌ها كه با آثاري روبه‌رو مي‌شويم كه از تكنيك بكار رفته درآن حيرت مي‌كنيم و درمقابل از فقدان حس هنري –وبه نوعي مهم‌ترين ويژگي اثر هنري- غمگين مي‌شويم.

اين است كه مي‌توان به اين نكته توجه كردكه آيا ناتمامي در تسلط بر تكنيك به نفع هنرمند نيست؟چقدر دشوار خواهد بود كه هنرمندي درطول تسلط گام به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گام برجنبه‌هاي تكنيكي هنر خود بتواند روح هنرمندانه را نيز در خود تعالي بخشدوگرنه دردناك است كه هنرمند به مرگي زودرس دچار شود وآن‌هم مرگي ناشي از تسلط بر تكنيك.مي‌توان اطمينان داشت كه از اين مرحله به بعدبراي خود هنرمند هم تلخ است كه آثاري عرضه كندكه درذهن خود نيزبه نسبت آثار اوليه‌اش فاقد روح هنرمندانه باشد.

كاش هنرمندان ما نسبت به اين مرگ زودرس آگاه باشند تا به موازات افزايش توان تكنيكي خود حتا براي لحظه‌اي از پرورش روح هنرمندانه غافل نشوند.

مارادونا و حرمله و کتاب های”کافه پیانو” و “بیوتن”

16 دیدگاه

چند روز پیش مارادونا کتاب بیوتن دردست،روی صندلی پارک نشسته بود و به حرمله نگاه می‌کرد که با دو چشم میخ بر صفحات کتاب، کافه پیانو می‌خواند.چهار یگانه در کنار هم گرد آمده‌بودند و هریک از دیدن یکی دیگر خوشحال بود.درواقع هریک با یارخود سرگرم بود،  حرمله با کافه پیانو و مارادونا با بیو‌‌تن.

ناگهان نفر ششم از راه رسید -هفته نامه‌ی شهروند امروز- و نفر پنجم دورتر ایستاده بود و نگاه می‌کرد -‌ مخاطب اثر ادبی- و معلوم نشد که چرا مارادونا از آمدن نفر ششم که اسم‌اش را شهروند می‌گذاریم خوشحال شد و قبل از این‌که حرمله متوجه شود شهروندی  دارد به جمع نزدیک می‌شود و بخواهد واکنشی نشان دهد،شهروند آمد و قاطی جمع شد؛او هم یگانه‌ی دوره‌ی خود بود.او در عصری چاپ می‌شد که هیچ مجله‌ی دیگری به پهناوری شهروند نبود و البته شهروند قبل از این‌که مجله‌ای ادبی باشد،سیاسی بود که صفحات بعد از صد را به ادبیات اختصاص می‌داد.گروه سیاسی دور از قدرت،از زبان شهروند حرف می‌زد.نکته این بود که اگر‌چه شهروند تریبون گروه سیاسی دور از قدرت است،آیا تریبون گروه ادبی دور از قدرت هم هست؟

حرمله به مارادونا گفت:الحال کافه بیانو قریب به جای حساس،اما لا…لا…لا دانست جروه ادبی بعید من القوه،انت قل نویسنده کدام؟به شیوه‌ی پست مدرن راوی در روایت دخالت می‌کند تا بگوید حرمله‌ی بیچاره می‌خواست بداند نویسنده‌های دور از قدرت چه کسانی را شامل می‌شود؟راوی به دخالت در متن ادامه داده و تمام گفتگو‌ها را به زبانی یک‌دست تبدیل می‌کند.

مارادونا جواب داد:حیف که بیوتن هم رسیده به‌جای حساس وگرنه می‌گفتم که داستان برمی‌گردد به واژه‌ی ایدئولژی.شهروند خودش را قاطی کرد که حق با مارادونا است.این واژه‌‌‌ای است که آبتین اباذری در صفحه‌ی صدوچهل‌ودو آخرین شماره‌ی من آورده.

حرمله در فکر فرو رفت و زیرلب گفت:یعنی همان داستان هنربرای هنر ویا هنر برای ایدئولژی؟اما آخر این سوال که بعد از مدرنیسم ماهیت خود را از دست داده‌است.مارادونا که به راحتی فکر حرمله را می‌خواند گفت:هه…خیال می‌کنی.تنها در این صورت است که می‌توان دغدغه‌ی دوران داشت.شهروند لبخند زد.

حرمله نگاه سردی به شهروند انداخت و مشغول خواندن کافه پیانو شد.مارادونا دست در گردن شهروند، چند عکس یادگاری گرفت. شهروند که حال‌اش از برخورد سرد حرمله گرفته شده‌بود،پیشنهاد یک گفتگوی دونفره داد.حرمله از فرصت استفاده کرد و گفت:میشه سیصد هزار چوغ!شهروند عصبانی شد و توپ‌ها را آورد روبه‌روی کافه.گرا…آتش.

آن‌طرف،حرمله کافه پیانو می خواند،مارادونا،بیوتن.مارادونا را ده بیست سی دوربین دنبال می‌کردند و کوچک‌ترین حرکت او ثبت می‌شد تا سال‌ها بعد بازهم با دیدن آن چرخش ناگهانی و آن دریبل‌های طوفانی لذت ببریم.کاری هم نداریم که وقتی برای زدن گل دوم به‌هوا پرید، چرا دست او ثبت نشد و دوربین‌ها کجا بودند؟

بعضی از مخاطبین که متوجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آتش سنگین روی کافه پیانو شده‌بودند،علاوه برآن پلاکاردهایی دیدند که روی‌شان نوشته شده بود: پوپولیست،کتاب اولی،عوام پسند،تین‌‌ایجر،قهوه‌چی‌ نابلد.

در حوزه‌ی سیاست اگر نویسنده‌ای روی ماه خداوند را ببوسد،قدر می‌بیند و برصدر می‌نشیند.گاهی این برصدر نشستن آن‌قدر مستقل از شخصیت نویسنده است که اثر‌اش را بدون اجازه‌ی او در جشنواره‌ای شرکت می‌دهند و حال نویسنده گرفته شده،باید بگوید که: بابا این یک نمایش فلسفی است نه آن‌طور که خیال کرده‌اید،اثری در ادبیات دفاع مقدس و بی‌زحمت بیرون‌اش بیاورید از بخش مسابقه.

اگر نویسنده‌ای به هر دلیل نتواند روی ماه خداوند را ببوسد،یعنی از قدرت سیاسی بی‌بهره باشد،یا چارپایه کوتاه باشد اما دغدغه‌ی دوران داشته باشد،شهروند به او اقبالی روشن دارد و همه‌ی گروه‌های سیاسی،کم و بیش،به او مدال می‌دهند؛گیرم بعضی بی‌پرده و مستقیم و گروه‌ی درخفا و غیرمستقیم.

و اگر نویسنده‌ای درصدد نباشد که روی ماه خداوند را ببوسد،می شود حرمله،که نه دوربینی حرکات او را ثبت می‌کند،نه کسی حرف او را گوش می‌دهد و تا دهان باز کند که در یگانگی با مارادونا برابرم و شرایط برابر می‌خواهم،بمباران می‌شود.

می‌دانیم که مجله‌ها مشی سیاسی خود را رعایت می‌کنند اما دست بالای دست هم‌چنان زیاد است.راستی بالاترین دست،دست کیست؟پایین‌ترن دست در عالم نوشتن،دست چه کسی است؟

شهروندی که حق انحصاری خود می‌داند از مارادونا خوش‌اش بیاید و از حرمله نفرت داشته‌باشد،نباید ناراحت شود از این‌که شهروندان دیگری ممکن است از او خوش‌شان نیاید و به همین دلیل در عالم سیاست،همیشه از چشم دوربین‌ها مخفی باشد و نتواند از دریچه‌ی هیچ دوربینی خود را به مردم نشان دهد.حالا که واژه‌ی ایدئولژی وارد ادبیات می‌شود و بین ادبیات و سیاست پل می‌زند و اتفاقاتی که می‌افتد،حذف و اضافه‌ی دانشگاه را به‌یاد می‌آورد،چه عیبی دارد همین حذف و اضافه در حوزه‌ی سیاست برقرار بماند و دستی که بالای دست دیگر است،دست پایین را حذف کند،اصلاً قطع کند؟

در بازار ساکت و غم‌زده‌ی ادبیات خلاقه،حالا که تکانی کوچک به فضا وارد شده،آن‌هم به‌دلیل هم‌زمانی چاپ چند کتاب،بیرون از ارزش‌های سیاسی این آثار،تنها باید وجه ادبی آنان را در نظر داشت،نه این‌که چون نویسنده‌ای مشی سیاسی،عقیدتی ما را نمی‌پسندد،به آسانی او را زیر گیوتین دشنام ببریم و تلخی آن‌جاست که این‌همه از شهروندی صادر می‌شود که داغ‌دیده‌ی حذف است،داغ‌دیده‌ی دشنام است و دل‌داده‌ی دمکراسی.اما اگر نتوانیم دمکراسی ادبی را تحمل کنیم…

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: