آن شب، پشت ساختمان شهربانی، ناصر یک دست مثل همیشه گاری را می‌آورد روی پیاده رو تا بگذاردش توی مغازه‌ی بستنی فروشی اش.

آن‌شب، برخلاف شب‌های قبل کسی الله اکبر نمی‌گفت. مه غلیظی روی شهر نشسته‌بود و چشم بیشتر از ده متر نمی‌دید. ناصر به زحمت با همان یک دست، گاری را آورده بود کنار جدول تا از روی پل کوچک سیمانی ردش کند. ناگهان صدایی شبیه خُرخُر به گوشش رسید. شب، تاریکی و مه، ناصر چیزی نمی دید اما گاری به طرفش حرکت کرد. آمد پشت گاری که ناگهان دیدش. موجود عجیبی که گوش‌های بلند نوک تیز داشت و چشم‌هایش مثل دو کاسه‌ی خون، بالاتر از دماغ عجیب و دندان‌های خونی، انگار همین دم از خوردن طعمه‌ی بخت برگشته‌ای بلند شده. آدم نبود اما حیوان هم نمی‌شد باشد. قد و قواره‌ای شبیه آدم داشت اما آن چشم‌ها، آن دماغ و آن دندان‌ها … نفس در سینه‌‌ی ناصر سنگ شد، داغ شد و روی تنش هزارها عقرب و رتیل جان گرفت. ناصر کنار جدول افتاد و از حال رفت.

شب غلیظ‌تر از همیشه روی شهر می‌خزید که پاسبان ابراهیم از پشت بیمارستان سینا گذشت و نگاهی به باغ شکاره انداخت. صدای شط بم و پر طنین از روی محله‌های ساحلی می‌گذشت. پاسبان ابراهیم در آن مه غلیظ چیزی نمی‌دید اما انگار کسی از توی باغ شکاره ناله می‌کرد. از همان‌جا دوسه باری بلند گفت: «کسی اون‌جاس؟» اما پاسخی نیامد. پاسبان دستی به اسلحه کشید و قدم در تاریکی باغ گذاشت. درخت‌های نخل، ردیف به ردیف و جابه‌جا درخت‌های کُنار و بوته‌های گاگله بوی گیاه خیس ‌خورده را در هوا پخش می‌کرد. پاسبان خیره به عمق سیاهی چشم می‌گرداند. ناگهان به نظرش آمد آن دور، چیزی تکان می‌خورد وانگار صدای ناله هم از همان سمت می‌آید. با تردید جلو رفت. دستی به جلد تفنگ کشید اما دکمه‌ی جلد را باز نکرد. جلوتر رفت تا رسید بالا سر مرد ِمیان‌سالی که دراز به دراز افتاده بود و ناله می‌کرد. پاسبان کمی خیالش راحت شد اما هنوز از چیزی نامعلوم می‌ترسید. بالا سر مرد که رسید دید که مرد کف بر لب آورده و چشم‌هایش، تا به تا از ترس می چرخند. پاسبان ابراهیم پرسید: «چی شده؟» اما مرد حرف نمی‌زد. ناگهان از پشت سر صدای قیّه‌ای بلند شد. سیاهی‌ها، از پشت درخت ها بیرون می آمدند و دوباره گم می شدند. قیّه می‌کشیدند و می‌خندیدند. چیزی دیده نمی شد. عرق از سر و روی پاسبان می‌جوشید که یکی ار آن سیاهی‌ها جلو آمد. جلوتر و وقتی روبه‌روی پاسبان ابراهیم ایستاد، پاسبان ناخودآگاه دست به اسلحه برد و انگشت‌ش روی ماشه نشست. ماشه چکید و اسلحه آتش کرد. گلوله از کناره‌ی ران فرو رفت و از آن سوی دیگر ِران، از بالای زانو بیرون آمد. پاسبان ابراهیم بی‌هوش شد.

این اتفاق و چند اتفاق مشابه محله را نا امن کرده بود. کسانی می‌گفتند که ساواکی‌ها این کارها را می‌کنند تا مردم را بترسانند، تا کسی شب‌ها بیرون نیاید اما عده‌ای دیگر به خصوص کسانی که با گرفتار شده‌ها حرف زده بودند این نظر را قبول نداشتند.

موجوداتی نیمه انسان، نیمه حیوان در آن محله، شب‌ها در گوشه‌های تاریک و خلوت، راه بر طعمه‌ی خویش می‌بستند. شایعه‌های رنگ به رنگ هم زبان به زبان می‌چرخید و دلهره را بیشتر می‌کرد. شبی جوانان محله دور هم جمع شدند تا خودشان راهی پیدا کنند. بیش از هر چیز علاقه داشتند موجودات غریب را بشناسند.

چند شب بعد صدای فریاد رد کوچه‌ها پیچید. چند نفر می‌دویدند و عده‌ای که بعدًا معلوم شد مامورهای شهربانی هستند، آنها را دنبال می‌کردند. تابان، محمد پسر نفتی، رضاآریا و جعفر کفتر باز چهار نفری بودند که روز بعد دست بسته به محله آورده شدند.

مامورها آن روز بدون این‌که چیزی به مردم ِمشتاق بگویند، خانه‌های آن چهار نفر را گشتند اما چیزی پیدا نکردند. روز بعد و روز بعد هم آمدند تا این که روز آخر تصمیم گرفتند توی چاه را هم بگردند.

مردم جلو خانه‌ی تابان جمع شده بودند و بوی سنگین چاه در هوا کشاله می‌شد. هر چهار نفر دست بسته کنار دیوار ایسناده بودند و کسی آویزان از طناب کلفتی، چاه را می‌کاوید. «پیدا شد… پیدا شد». مردم با عجله خود را به چاه رساندند. مامور از طناب بالا آمد، تکه‌های کوچک را با دقت نگاه کرد و کنار گذاشت. تکه‌ی بزرگ‌تر را شست و رو به مردم بلند کرد: «این بود» . یک ماسک پلاستیکی که می‌شد حدس زد چطور روی صورت قرار می‌گرفته است. می‌چسبید و با پوست صورت یکی می‌شد. جای چشم‌ها دو حفره‌ی خالی بود و دماغی و دندان‌ها. مامور ماسک را به مردم نشان داد: «یعنی این ترس داره؟»  جمعیت ساکت بود اما کسی سکوت را شکست: «نصف شب ترس داره نه الان». مامور دوباره به ماسک خیره شد. دو حفره‌ی خالی چشم‌ها، دماغ و دندان‌های سفید ِ خون‌آلود.

Advertisements