ورودی رمان فرش زیر برف

پردیس دانشگاه محوطه‌ی بزرگی بود که ساختمان‌های ناتمام و دانشکده‌های مختلف درآن قرار داشت. دانشجوها جلو در ورودی محوطه منتظر اتوبوس ها می‌ایستادند تا به سلف‌سرویس و مجموعه‌ی خوابگاه‌ها بروند. اتوبوس‌ها، یکی برای پسرها و یکی برای دخترها، هر نیم ساعت از راه می‌رسیدند. آن روز هوا سرد بود و درهوای سرد سرها دریقه‌ها وشال‌ها فرو رفته و دست‌ها در جیب‌ها بود. دانشجوها دونفر، دونفر ویا سه نفر، سه نفر با هم حرف می‌زدند و در سرمای مثل تیغ، تکان تکان می‌خوردند. سهراب اما تنها ایستاده بود. با آن انبوه ِریش و موهای حلقه حلقه و اورکت ِ آمریکایی هیبتی داشت.

من کمی دورتر از او، کنج صندلی آهنی درخود مچاله شده و از سرما می‌لرزیدم و دیدن سهراب دلیل ِ خوبی بود تا بلند شوم و بروم، سلامی و گپی تا اتوبوس‌ها بیایند.

جیغ چرخ‌ها که بلند شد، چشم‌ها به‌طرف ماشین بنز ِ آلبالویی چرخید. درکمتر از ثانیه‌ای ماشین ِ آخرین مدل جلوی پای سهراب ترمز کرد و سگ گرگی بزرگی از پنجره‌ی عقب ماشین به طرف سهراب خیز برداشت. سهراب فقط فرصت کرد قدمی به عقب بردارد و دست ِ چپ را ناخودآگاه بالا بیاورد. آرواره‌‌ی سگ باز شد و دندان‌های سفیدش دمی در چشم‌ها درخشید. سگ، خُرّه‌ای کرد و دست سهراب را به دندان گرفت.

سگ با شدتِ تمام سرش را به چپ و راست تکان داد و کتاب‌ها و ماشین ِ حساب از دست سهراب پخش ِ زمین شد. سگ بر سهراب مسلط بود و آرام آرام اورابه عقب هُل می‌داد. هیچ کس کاری نمی‌کرد. همه‌ی دانشجوها بهت زده، باچشم‌های گشاد شده تکان‌های گردن سگ را نگاه می‌کردند. سهراب عقب عقب رفت تا پایش به جدول کنار مسیر گیرکرد و افتاد. با افتادن سهراب نفیری از دل جمع بلند شد و سگ دوپایش را روی سینه‌ی سهراب گذاشت.

من آن روز را با سفیدی دندان‌ها و صورتی کام سگ به‌یاد می‌آورم. تا آن لحظه شاید دیگر دانشجوها هم مثل من متوجه‌ی ماشین نبودند. سگ و سهراب در مرکز نگاه‌ها بودند و هیچ چشمی دختر راننده و پسر جوان کناردستش را نمی‌دید.

سگ، خُرخُر می‌کرد و بافشار سهراب را به‌طرف خود می‌کشید. ناگهان سهراب با دست راست قلاده را گرفت و سگ را به طرف راست خم کرد. سگ قوی‌تر بود و دربرابر فشار مقاومت می‌کرد. سهراب توانست روی زمین غلت بزند و به زانوهایش تکیه‌کند. گردن سگ که خم شد، دیگر نمی‌توانست با همان شدت اول به چپ و راست نوسان کند اما هنوز خُرخُر می‌کرد. سهراب با هر زحمتی که بود، بلند شد. با بلند شدن سهراب، دو دست سگ از زمین کنده شد. لحظه‌ای بیشتر طول نکشید که سهراب مثل ِ کشتی‌گیری که حریف را لِنگ می‌کند، پایش را مانع پای سگ کرد تا سگ را به‌زمین بزند. سگ مقاومت می‌کرد و سهراب نمی‌توانست سگ را بخواباند.

هنوز نفس در سینه‌ها حبس بود که سهراب دست چپ را به زمین نزدیک کرد و با نزدیک شدن دست چپ، سر ِ سگ هم به زمین نزدیک شد و سهراب زانوی پای راست را روی سر ِ سگ گذاشت و فشار داد. فشار داد و فشار داد تا آرواره‌های سگ، زیر آن فشار جهمنی باز شد و دست سهراب را رها کرد.

دانشجوها ناخودآگاه کف زدند اما سهراب… هنوز قلاده‌ی سگ را در مشت داشت و سرِ سگ زیر ِ زانوی سهراب فشرده می‌شد. سهراب زانو برداشت و سگ را روی زمین کشید تا جدول کنار مسیر. سگ زوزه می‌کشید، یک زوزه‌ی طولانی و آرام. «فکش خُرد شده»…اما سگ ناگهان بلند شد و دوباره به‌طرف سهراب خیز برداشت. سهراب این‌بارمسلط‌‌تراز قبل قلاده‌ی سگ را گرفت و نگذاشت دندان‌های سگ به دستش برسد. سگ، ضربه‌ها را تاب می‌آورد و تقلا می‌کرد. مبارزه‌ی سهراب و سگ دوباره اوج گرفت. این‌بار با فاصله از هم. سگ، دندان نشان می‌داد و با شدت پارس می‌کرد و سهراب، لگد می‌زد، به‌هرجا که می‌توانست لگد می‌زد.

بوق اتوبوس کافی بود تا تمرکز سهراب به‌هم بخورد، تا دوباره دندان‌های سگ، مثل خنجرهای برهنه در ساعد سهراب بنشیند. «کمکش کنید» …»یکی اون سگو بگیره» و سگ با تمام قدرت سهراب را تکان می‌داد و خون به اورکت نشت می‌کرد، بوی خون سگ را برافروخته بود.

ناگهان پارس ِ سگ زوزه شد. پوتین سهراب درست بر گلوی سگ نشسته بود. ضربه شدید بود و سگ برای لحظه‌ای گیج شد. سهراب سگ را زیر لگد گرفت. سگ در خود مچاله شد. سهراب کشان کشان سگ را تا نزدیک درخت برد و قلاده را گرفت و سگ را بلند کرد. سگ، جانی برای حمله نداشت. سهراب سگ را به شاخه‌ی بریده‌ای گیر داد و سگ از درخت آویزان شد.

سهراب برگشت و به ماشین نگاه کرد. همه‌ی داشجوها، آن‌ها که ایستاده و آن‌هایی که سوار اتوبوس‌ها بودند، متوجه‌ی ماشین شدند. دختر، دستش روی بوق بود و سگ تقلا می‌کرد. سهراب به طرف ماشین رفت اما دختر با عجله شیشه‌ی پنجره را بالا کشید. مشت سهراب وسط شیشه فرو آمد و شیشه خرد شد. دختر، دست‌هایش را سپر ِ صورت کرد و جیغ کشید. پسرجوان از در مقابل پیاده شد و سهراب بی‌هیچ عجله‌ای از ماشین فاصله گرفت. پسرجوان مردد نگاه می‌کرد. نگاه کرد و نگاه کرد و در نهایت تصمیم‌ش را گرفت. به‌طرف سگ رفت و سگ را از درخت جدا کرد.

سهراب دور می‌شد و من خون را شیار به‌شیار، پشت هر دو دستش دیدم. یکی از بچه‌ها کتاب‌ها سهراب را به دستم داد و پرسید: زخمی شد؟ زیر ِلب گفتم: آره…زخمی شد.

Advertisements