این داستان چندی پیش در سایت مرور منتشر شد اما به نظر می رسد دوستانم این داستان را ندیده و نخوانده اند. برای همین دوباره داستان را می گذاریم این جا که تنبلی مان معلوم نباشد و … بعله، ما پر کاریم … و باقی برای بقا.

اول یک جفت کفش گم شد . یعنی دزدیده شد.البته بعد از چند روز معلوم شد که دزدیده شده.کسی هم به صرافت نیفتاد تا چیز بیشتری بفهمد.درواقع خیلی زود همه بی خیال شدند.بعد جعبه ابزار دزدیده شد.از تو حیاط و کار بالا کشید.همسایه‌ها هم فهمیده بودند که دزدی از پله‌های آهنی می‌آید پایین و هر چه دم دست ببیند و بتواند توی شلوغی بازار مکاره آبش کند، برمی‌دارد و خلاص.از این‌جا به بعد نقشه‌ها کشیده شد که خب،معمول ترین و چه بسا بی‌فایده‌ترین راه پیشنهاد شده،باز کردن پای پلیس به ماجرا بود.

شبی همسایه‌های روبه‌رویی دور هم جمع شده بودند که یکی از آن‌ها سیاهی هیکل باریکی را می‌بیند که روی بام خانه راه می‌رود.فاصله‌ی زیادی نبود اما نتوانسته بودند چهره‌اش را ببینند.یکی از همان همسایه‌ها تلفن کرد و ما با عجله خودمان را رساندیم.اول خیال کردیم فرصت نداشته که چیزی بدزدد اما بعد معلوم شد که چیزی برای دزدی ،درواقع چیز دندان گیری برای دزدی توی حیاط نبوده دیگر.از این لحظه به بعد ماجرای دزدی شتاب تندی گرفت .ما هم در و پنجره‌ها را محکم می‌کردیم و چیزی هم توی حیاط نمی‌گذاشتیم.همسایه‌های دیگر هم همین‌طور. البته از خانه‌های همسایه چیزی دزدیده نشد.

خلاصه ضربه‌ی اول را دزد وارد کرد. ضربه سخت بود و تا مدتی اهل خانه را پریشان کرد. دزد از دیوار صاف وسه چهار متری  ِ حیاط خلوت پایین آمده –یعنی خیال می‌کردیم-  و یکی از کپسول‌های گاز را دزدیده بود. اما چطور؟ دو سه شب بعد بود که نیمه‌شب از خواب بیدار شدم و رفتم توی آشپزخانه،گیج و ویج وخواب زده. مهتاب زور زیادی نداشت اما بیرون آن‌قدر روشن بود که بشود مثلا پرهیب یا سایه‌ی کسی را دید. همان‌طور که بطری آب دستم بود و چشمم به پنجره‌ی آشپزخانه،دیدم که کپسول گاز آرام آرام به طرف بالا حرکت می کند. خشک شده  بودم و وقتی کپسول از قاب پنجره خارج شد، آمدم جلوتر و دیدم که کسی خم شده از هره‌ی بام ،طنابی را انداخته پایین. قلابی به طناب وصل بود و گیر ‌داده به کپسول گاز.تنها کپسول باقی مانده را آوردیم توی آشپزخانه و همه عصبی بودیم.

گفتم : همین یک کپسول برای گیر انداختن دزد کافی است. کپسول را می‌گذاریم تو حیاط و وقتی قلاب را انداخت به کپسول، می‌پریم بیرون و می‌گیریمش.فقط یک یا دو شب بیدار خوابی دارد که خودم قبول می‌کنم. پیشنهاد خوبی بود اما کسی توجهی به آن نکرد و همین باعث شد که دزد شب‌های بعد هم بیاید. دیگر کپسولی توی حیاط نبود که قلاب بیندازد و بالا بکشد برای همین یک روز صبح ضربه‌ی دوم سخت‌تر وارد شد. روی دیوار حیاط خلوت،یعنی همان دیوار سه چهار متری ،رد پا بود.معلوم بود که کسی خودش را بالا کشیده و دیگر پیدا بود که قلاب را گیر داده به هره و آمده پایین و از بین آن همه خرت و خورتی که گوشه‌ی حیاط خلوت جمع شده بود چیزی پیدا کرده و خودش را بالا کشیده از دیوار. رد پا روی سفیدی کنیتکس مانده بود،خاکی رنگ و کج و کوج که نشان می‌داد بالا رفتنش با دردسر بوده و زور زیادی زده است.

باور کردنی نبود اما هرشب دزد می‌آمد پایین و توی حیاط خلوت چرخی می زد و چیزی پیدا می‌کرد و می‌برد.این را از ترق و تروق خفه‌ای که نیم شب‌ها به گوش می‌رسید، می‌فهمیدم. درها و پنجره‌ها را کیپ تا کیپ می‌بستیم اما آوردن آن همه وسیله از حیاط خلوت به داخل ممکن نبود.

در تمام این مدت رای‌زنی ادامه داشت و هرکس راهی پیشنهاد می‌کرد که در جزییات با حرف دیگران متفاوت بود و در کل همه‌ی راه‌ها یکی بود؛ بیدار ماندن و کشیک دادن و لحظه‌ی مناسب درآمدن و خفت دزد را چسبیدن. این راهی بود که روزها به ذهن می‌آمد اما شب‌ها … شب‌ها، نه. شب‌ها یعنی تاریکی و دلهره‌ی مواجهه با دزدی که معلوم نبود دست خالی باشد، همه را به سکوت وا می‌داشت و انگار نه انگار.

بالاخره شبی دل به دریا زدم. تنها کپسول باقی مانده را آوردم و گذاشتم کنار دیوار حیاط خلوت. بعد چراغ‌ها را خاموش کردم و رفتم توی اتاقی که پنجره‌ای به حیاط خلوت داشت و نشستم روی صندلی و چشم دوختم به مستطیل آسمان.

شاید شب بدی را برای این کار انتخاب کرده بودم. آن شب کسی به جز من خانه نبود و مواجهه با دزد برای خودم آزمون دلاوری بود. نشسته روی صندلی، داشت خوابم می‌برد. انتظار که طولانی شد احساس کردم که ترس کمتر شده. آخر مواجهه با دزد را هزار بار در ذهنم مرور کرده بودم.

نیمه‌های شب، هیکل باریک و تیره از هره‌ی بام به داخل حیاط خلوت خم شد. چراغ قوه‌ای به دست داشت. دایره‌ی زرد رنگ، چرخ سریعی توی حیاط خلوت زد و روی کپسول متوقف شد. قلاب از بام آویزان شد و آرام آرام پایین آمد. یکی دوبار آونگ شد تا به دسته‌ی کپسول گیر کرد. من کپسول را به لوله‌ی آب بسته بودم یعنی می‌خواستم حتما دزد را پایین بکشانم. سایه‌ی تیره، تکیه داده به هره‌ی بام با آرامش سیگار می‌کشید و هربار که آن لکه‌ی کوچک سرخ می‌درخشید، چیزی مثل پتک به پس  ِ کله‌ام کوبیده می‌شد.

طناب بالا رفت و دزد پایین آمد. قلبم داشت از دهان بیرون می‌آمد. نمی‌توانستم نفس بکشم. برای لحظه‌ای از ذهنم گذشت که فریاد بکشم و مثلا همسایه‌ها را خبر کنم. دزد، یکی دو متر آن‌سوتر از من، با آرامش طناب را با چاقو پاره کرد. در ذهن من آن لحظه هیچ‌کس ،هیچ‌کس نبود. حتا پلیس، خودم هم نبودم، یعنی کسی که آن‌جا نشسته بود، هرکه بود من نبودم.

دزد از طناب بالا رفت و قلاب را پایین فرستاد. من هنوز نشسته بودم و نگاه می‌کردم که طناب به کپسول گیرکرد و کپسول آرام آرام بالا رفت.

هوا که روشن شد می‌توانستم رد پاها را روی دیوارسفید ببینم. رد پاهایی که زیاد شده بودند. دقت که کردم به نظرم رسید که هرلکه شبیه یک عدد است،گیرم کمی کج و نافرم، مثلا شبیه هشت یا هفتی که یکی از لنگ‌هایش کشیده باشد یا شش ،حتا دو هم بود که البته دقیق‌تر بود و بالای دیوار، نزدیک جایی که آخرین گام را می‌گذاشت، چندین دو کنار هم نشسته بود که می‌شد فرض کرد یک عدد است،چیزی شبیه:222222

Advertisements