تقدیم به خلف

خلف (بر وزن هدف) پیرمرد لاغر اندامی بود که دستاری نارنجی رنگ ِ چهارخانه ای به‌سر می‌بست و زمستان وتابستان کت پاره پوره و کهنه‌ای می‌پوشید. روی گاری می‌نشست و شلاقش را گه‌گاه روی کپل‌های آب رفته‌ی اسب لاغرش می‌سایید.

بچه‌های خیابان رودکی چشم به‌راه بودند و هر وقت گاری خلف از دور پیدا می‌شد، کمین می‌کردند تا در فرصت مناسب از گاری آویزان شوند. خلف اما هربار متوجه می‌شد و گنگ و مبهم چیزهایی می‌گفت و شلاقش را تهدید کننده و ترسناک رو به بچه‌ها تکان می‌داد. بچه‌ها پایین می‌پریدند و با حسرت به گاری نگاه می‌کردند که با گام‌های پرسرو صدای اسب دور می‌شد. دود سفیدی دور سر خلف را می‌گرفت… خلف سیگار می‌کشید.

عادل پسربچه‌ی پرشرو شور، چندبار روی گاری جسته یا آویزان شده‌بود و نترسیده بود و وقتی خلف با صدای بلند چیزهایی گفته‌بود پایین پریده و بچه ها خندیده بودند.

خلف که دور می‌شد، بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند و در باره‌ی کاری که خلف می‌کند حرف می‌زدند و برای سوار شدن نقشه می‌کشیدند اما خلف همیشه شلاقش را تکان می‌داد و می‌گذشت. وقتی دور می‌شد هیچ‌کس از بچه‌ها لبخند نازک را بر لبان ترک خورده‌ی خلف نمی‌دید.

یکی از غروب‌های گرم بهاری، خلف از دور پیدایش شد. بچه‌ها هیجان زده منتظر ماندند تا نزدیک شود. گاری آرام و پرصدا نزدیک می‌شد و خلف مثل کسی که منتظر چیزی باشد سیخ و آماده نشسته‌بود و چشم‌هایش ازچشم‌های درخشان بچه‌ها می‌گذشت. ناگهان عادل به‌طرف خلف رفت و گفت: خلف…خلف، فهمیدی زیر هتل اُکسین بمب گذاشتن؟ بچه‌ها هم با خلف تکان خوردند. خلف به آرامی پرسید: هان؟ عادل حرفش را تکرار کرد. گاری از روبه‌روی بچه‌ها می‌گذشت که عادل بالا پرید و کنار خلف نشست. خلف گنگ و مبهم نگاهش کرد. نگاه او دعوت به گفتن بود و عادل برایش از بمب گفت و گفت که شنیده حتا چند نفری هم زخمی شده‌اند. دو خیابان پایین‌تر عادل از گاری پایین پرید و دود سفید این‌بار غلیظ‌ تر از همیشه دور سر خلف پیچید. عادل پیروز و مغرور برگشت. بعد از آن بچه‌ها راه را پیدا کردند و منتظر شدند.

دو روز بعد فرزاد گفت: خلف…خلف، راستی فهمیدی سینما شهرفرنگ آتیش گرفته؟ مث ِ سینما رکس؟ خلف افسار اسب را کشید و فرزاد بالاپرید. دیگر بچه‌ها با حسرت نگاه‌کردند و هرکس در ذهنش نقشه‌کشید تا نفر بعد باشد. بعد از آن بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند و دروغ‌هایشان را به هم می‌گفتند. درباره‌ی دروغ‌هابا هم گفتگو می‌کردند و بعضی از دروغ‌ها حذف می‌شد. بچه‌ها از ته‌دل می‌خندیدند و قرار گذاشتند نوبت را رعایت کنند.

در تمام آن مدتی که خلف با چشم‌های گرد شده به حرف بچه‌ها گوش می‌داد هیچ واکنشی نشان نداد، هیچ حرفی نزد و بچه‌ها نفهمیدند که خلف آیا واقعا حرف‌هایشان را باور کرده یا فهمیده که دروغ گفته‌اند.

چند روزی گذشت و خلف از خیابان رودکی نگذشت. بچه‌ها در انتظار دیدنش، دروغ‌های خود را آماده کرده‌بودند و وقتی بعد از چند روز خلف در عمق خیابان رودکی دیده‌شد، بچه‌ها ناخودآگاه داد زدند: خلف … خلف…

اما خلف اشتیاقی برای شنیدن حرف ها از خود نشان نمی‌داد. عادل کنار گاری راه می‌رفت: خلف، شنیدی پل سفید خراب شده؟ خلف واکنشی نشان نداد. عادل از تک و تا نیفتاد: خلف، شنیدی برادر عبد بروش خودشو کشته؟ خلف حتا نگاه هم نمی‌کرد. یکی گفت: خلف … خلف، شنیدی تو بهشت آباد یه مرده زنده شده؟ خلف آرام آرام دور می‌شد و ابر سفید دور سرش می‌چرخید، جمع می شد و باز کشاله می شد. بچه‌ها وارفته و مبهوت نمی‌دانستند چه اتفاقی افتاده و خلف در نگاه آن‌ها دور و دورتر می‌شد.

آخرین روز تابستان بود که خلف دوباره پیدایش شد. یکی از بچه‌ها دوان دوان نزدیک رفت و گفت: خلف…خلف، فهمیدی جنگ شده؟ فهمیدی عراق حمله کرده؟ خلف اما آن خلف قبل نبود. بدون هیچ حرف و اشاره‌ای افسار اسب را تکان داد و اسب را هی کرد. اسب پا تند کرد.

دو روز بعد از آن وقتی خلف نزدیک می‌شد بچه‌ها دور هم جمع بودند و توجهی به نزدیک شدن خلف نشان ندادند. آنها زیر طاق سقاخانه نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند. ناگهان نور زرد خیره کننده‌ای در نگاه خلف نشست و صدای کر کننده‌ای وجودش را فشرد. صدا مثل باد بود، بادی که او را لرزانده‌بود. خلف تا به خود بیاید و اسب پیر ِترسیده را آرام کند، خاک و سنگ بایدن گرفته‌بود. گلوله‌ی توپ درست به طاقی سقاخانه خورده‌بود. خلف بهت زده به آوار خیره‌ماند، آواری که بچه‌ها را در خود پنهان کرده‌بود. مردم دوان دوان خود را رساندند و هرکس سعی می‌کرد تا بچه‌ای را از زیر آوار بیرون بکشد. صدا ها در هم می‌شد و کسانی می‌گریستند. از دل آسمان هواپیماهای جنگی، پرصدا و مرگبار می‌گذشتند و دست‌ها تند و سریع خاک و سنگ را کنار می‌زد. پیکر بچه‌ها را یکی یکی بیرون آوردند و روی زمین کنارهم خواباندند. خلف از گاری پیاده شده به سر و سینه می‌زد و با لهجه‌ای غریب مرثیه می‌خواند. خلف بچه‌ها را یکی یکی بلند کرد و روی گاری گذاشت.

خلف برسر می‌زد و پیشاپیش گاری می‌رفت. اسب با سر نزدیک زمین دنبال او کشیده می‌شد. استخوان‌های خاصره‌اش می‌چرخید و اندام کوچک بچه‌ها در تکان گاری به چپ و راست می‌پیچید؛ جنگ شده بود…جنگ.

Advertisements