<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>ایـلـنــــــــا ن</title>
	<atom:link href="http://mimilnan.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://mimilnan.wordpress.com</link>
	<description>یادداشت های مرتضاخبازیان زاده از ادبیات تا سیاست</description>
	<lastBuildDate>Tue, 13 Dec 2011 09:44:35 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='mimilnan.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://1.gravatar.com/blavatar/3855d6c414273ec004fb8a5fb56fec47?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>ایـلـنــــــــا ن</title>
		<link>http://mimilnan.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://mimilnan.wordpress.com/osd.xml" title="ایـلـنــــــــا ن" />
	<atom:link rel='hub' href='http://mimilnan.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>نوشتن و نوشتن</title>
		<link>http://mimilnan.wordpress.com/2011/11/10/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86/</link>
		<comments>http://mimilnan.wordpress.com/2011/11/10/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 Nov 2011 16:58:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mimilnan.wordpress.com/?p=367</guid>
		<description><![CDATA[دلم برای نوشتن تنگ شده و احساس می کنم در این مدتی که بنا به مشکلات و &#8220;نا درکجایی&#8221; نمی توانسته ام بنویسم، البته نوشتن که همیشه بوده، نم یتوانسته ام بنشینم و سر صبر تایپ کنم و بگذارم این جا، خودم ضرر کرده ام و چه ضرری بزرگ تر از این که ارتباطم با <a href="http://mimilnan.wordpress.com/2011/11/10/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86/" class="excerpt-more-link">[&#8230;]</a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=367&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دلم برای نوشتن تنگ شده و احساس می کنم در این مدتی که بنا به مشکلات و &#8220;نا درکجایی&#8221; نمی توانسته ام بنویسم، البته نوشتن که همیشه بوده، نم یتوانسته ام بنشینم و سر صبر تایپ کنم و بگذارم این جا، خودم ضرر کرده ام و چه ضرری بزرگ تر از این که ارتباطم با دوستان قطع شده؟ چندی پیش فرصتی دست داد و دوباره و باحوصله نشستم به خواندن پست های قدیمی و دیدم هیچ دلیلی بهانه ی خوبی برای ننوشتن نیست.</p>
<p>این است که دوباره آمده ام. می خواهم دستی به سر و روی این خانه بکشم و با خیالات و رویاهای خودم سرگرم باشم. در همین مجال از همه ی دوستانی که با فرستادن ای میل پرسیده اند کجایی و چرا نمی نویسی تشکر می کنم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mimilnan.wordpress.com/367/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mimilnan.wordpress.com/367/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mimilnan.wordpress.com/367/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mimilnan.wordpress.com/367/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mimilnan.wordpress.com/367/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mimilnan.wordpress.com/367/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mimilnan.wordpress.com/367/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mimilnan.wordpress.com/367/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mimilnan.wordpress.com/367/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mimilnan.wordpress.com/367/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mimilnan.wordpress.com/367/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mimilnan.wordpress.com/367/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mimilnan.wordpress.com/367/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mimilnan.wordpress.com/367/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=367&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mimilnan.wordpress.com/2011/11/10/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4c8a675718e38de8f7e48d78112151f?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mimilnan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شب ِ بویناکِ شط</title>
		<link>http://mimilnan.wordpress.com/2011/01/26/%d8%b4%d8%a8-%d9%90-%d8%a8%d9%88%db%8c%d9%86%d8%a7%da%a9%d9%90-%d8%b4%d8%b7/</link>
		<comments>http://mimilnan.wordpress.com/2011/01/26/%d8%b4%d8%a8-%d9%90-%d8%a8%d9%88%db%8c%d9%86%d8%a7%da%a9%d9%90-%d8%b4%d8%b7/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 Jan 2011 22:26:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
				<category><![CDATA[تاریخ معاصر]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[شغال واره ها]]></category>
		<category><![CDATA[اهواز، علی گدا، مسجد جامع، شیخ خزعل، رضا شاه، شیخ مغفور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mimilnan.wordpress.com/?p=361</guid>
		<description><![CDATA[آن جهان میخ کوب شده، آن نگاه خشمگین، شیخ مغفوری که روی زمین به‌خود می‌پیچید، پیشتابی که در مشت فشرده می‌شد و دود سفید رنگی که از جلوی چهره‌ی حمدان می‌گذشت، همه و همه در کمتر از ثانیه‌ای، دیگر خاطره‌ای دور بود. برای مردمی که بر سر شیخ مغفور گرد می‌آمدند، حمدان دیگر نبود، تنها <a href="http://mimilnan.wordpress.com/2011/01/26/%d8%b4%d8%a8-%d9%90-%d8%a8%d9%88%db%8c%d9%86%d8%a7%da%a9%d9%90-%d8%b4%d8%b7/" class="excerpt-more-link">[&#8230;]</a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=361&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آن جهان میخ کوب شده، آن نگاه خشمگین، شیخ مغفوری که روی زمین به‌خود می‌پیچید، پیشتابی که در مشت فشرده می‌شد و دود سفید رنگی که از جلوی چهره‌ی حمدان می‌گذشت، همه و همه در کمتر از ثانیه‌ای، دیگر خاطره‌ای دور بود. برای مردمی که بر سر شیخ مغفور گرد می‌آمدند، حمدان دیگر نبود، تنها پرهیبی دور، بسیار دور از علی گدا می‌دیدند که بال عبای کهنه‌اش، در دنباله‌ی او تاب می‌خورد. حمدان مثل تیر رها شده از کمان از پیچاپیچ کوچه‌های تنگ می‌گریخت. او به شتاب از کوچه‌های پشت مسجد جامع خود را به خیابان خسروی رساند، از محله‌ی صبی‌ها گذشت و وقتی به حاشیه‌ی کارون رسید، بی هیچ درنگی خود را به آب سرد دی ماه زد. کارون، گل آلود بود و جابه‌جا لکه‌های پهنی از نفت سیاه و روغن را به خود می‌برد. حمدان حتا به آن لکه‌های بد بو هم نیاندیشید. از سرمای بویناک کارون به تنگ آمده، خود را روی شن‌های جزیره‌ی وسط رود رها کرد.</p>
<p>حمدان شب‌های سرد اهوازی را آن‌قدر در آن جزیره‌ی نامسکون تاب آورد تا کبوتر جعفر کنارش نشست. جعفر قدمی، تنها دوستی بود که برایش مانده بود. بعد از مرگ مغفور آن‌ها بیشتر و بیشتر با هم صمیمی شدند.</p>
<p>حمدان از جزیره بیرون آمد و توی یکی از خانه‌های لشکر آباد پنهان شد. جعفر برایش خبر می‌آورد. خبرهایی که به حمدان می‌رسید او را افسرده و افسرده‌تر می‌کرد. پنداشت ِ او، این که با حاکم جور جنگیده، این که توانسته یکی از عمله‌های حاکم جور را از میان بردارد، یکسره برباد رفت. شیخ حمود، پسرعموی دیگر شیخ خزعل، با سلام و صلوات از ملاثانی آورده شد و بر مصطبه‌ی حاکم شرعی و امامت جمعه‌ی اهواز نشست. شیخ خشمگینی که در اولین روزهای آمدنش، فرمان یافتن و کشتن حمدان را به آدم‌هایش داده بود.</p>
<p>در حیاط خانه‌ی لشکرآباد، حمدان بارها و بارها طول و عرض حیاط را رفته و برگشته بود تا این که روزی از روزها به جعفر گفت برود و از حاج رحمت اله حلیمی امانت ِ سپرده شده را بگیرد. حمدان به سرعت رفت و سریع‌تر بازگشت. او صندوق چوبی کوچک را گذاشت جلوی پای حمدان. حمدان آرام و با طمانینه صندوق را باز کرد. توی صندوق مشتی لوازم  ِ چهره آرایی بود و زیر همه‌ی آن‌ها یک اسلحه‌ی موزر. اسلحه وقتی در مشت حمدان فشرده شد، جعفر برقی گذرا را در چشم‌های حمدان دید. حمدان سکوت کرده بود اما جعفر می‌دید که رگ گردن حمدان آرام آرام برمی‌آید، از شیب ِ پشت گوش بالا می‌رود و مثل طناب باریکی از روی شقیقه‌ی چپ می‌گذرد. حمدان خشاب موزر را وارسی کرد. گلوله‌ها را یکی‌یکی و با دقت بیرون کشید و دوباره توی خشاب گذاشت.</p>
<p>چندی بعد، مرد بلند بالایی، با چهره‌ای کبود و دستاری به سر، شبیه جوکی‌های هندی از عمق خیابان بیست و چهار متری پیش می‌آمد. مرد هندی کیف سیاه رنگی به دست چپ داشت و عصایی به دست راست. گاهی می‌ایستاد و با حوصله و تانی شیشه‌های گرد عینکش را پاک می‌کرد. روبه‌روی باغ ملی دمی ایستاد و به بچه‌هایی که بازی می‌کردند نگاه کرد. بازی بچه‌ها او را سر شوق آورد. لبخند به لب از باغ ملی گذشت و پیچید توی بازار. هنوز به اذان ظهر جمعه مانده بود. مرد هندی رفت توی قهوه خانه‌ی مراد و به اشاره‌ای کوتاه فنجانی چای خواست. مراد فنجان را جلو مرد گذاشت و پرسید: غریبه، این جا چه می‌کنی؟ مرد هندی دستی در هوا تکان داد و چیزی نگفت. مراد دستمال چرک تابی روی میز کشید و گفت: پرچانه هم نیستی که، این جا چه می‌کنی؟ مرد هندی دستی در هوا تکان داد که از نظر مراد معنی روشنی داشت. مراد سکوت کرد و از مرد هندی دور شد اما هر چه در ذهن کاوید یادش نیامد چه چیزی در این مرد برایش آشناست.</p>
<p>صدای قران از مسجد جامع بلند شد. مرد هندی سکه‌ای توی کاسه‌ی مراد انداخت و از قهوه‌خانه بیرون آمد. تا مسجد راهی نبود و مرد گام به‌گام به مسجد نزدیک می‌شد اما خلوتی بی‌وقت بازار برایش عجیب بود. نرسیده به مسجد، مردی باقلا پخته و لبو می‌فروخت که آشنا نبود. نبش خیابان حافظ جوانی نشسته بود و پیش پایش بقچه‌ای به چشم می‌خورد. آن سوتر، بعد از طاقی‌های حاشیه‌ی مسجد دو مرد با هم حرف می‌زدند اما از نمازگزارانی که جمعه‌ها حاشیه‌های بازار را شلوغ می‌کردند خبری نبود.</p>
<p>مرد هندی مردد و شکاک به گاری نزدیک شد و پیاله‌ای باقلای پخته طلب کرد. باقلا فروش با لبخند عجیبی پیاله را به دستش داد. قبل از این که چیزی از ذهن بگذرد جمعیتی از خیابان باغ شیخ به بازار پیچید. از همان فاصله هم شیخ حمود دیده می‌شد که در میان مریدانش گام می‌زد. لب پایینی مرد هندی کج شد و باقلای پخته به کامش چسبید. شیخ حمود، نزدیک می‌شد و مرد هندی در هجوم هزارها خاطره‌ی ناگهانی عرق می‌کرد. یک سال زندگی پنهانی، در کسری از ثانیه از ذهنش گذشت. یارانی را به یاد آورد که ابتدای همین بازار به دار آویخته شدند. لحظه‌ای که او در هیات علی گدا خود را می‌زد و می‌خندید. مردمی که در سکوت به اندام‌های آویخته از دار نگاه می‌کردند و در گوش هم می‌گفتند: از دیدن مرده‌ها دیوانه شده. علی گدا آن روز چندان زیر اندام‌های بی‌تکان گریسته و خندیده بود که کسانی زیر بغل‌های او را گرفته و دور کرده بودند. در تمام این مدت آخرین نگاه مرتضا را از یاد نبرده بود. مامور دولتی زیر پای مرتضا را خالی کرده و مرتضا در دم  ِ افتادن، وقتی نگاهش به نگاه علی گدا گره خورده بود، تنها توانسته بود بگوید: هاه.</p>
<p>مرد هندی از گاری دور شد. شیخ حمود از سوی دیگر به مسجد نزدیک می‌شد. جوان از کنار بقچه‌اش برخاست. مرد باقلا فروش گاری را تکان داد. دمی، لحظه‌ای، جعفر از پیچ بازار دیده شد که پارچه‌ی سرخی را تکان می‌داد. مرد هندی لبخند زد و از توی کیف دستی موزر را بیرون &#8230; آورد.</p>
<p>صدای همزمان چند شلیک سکوت سنگین بازار را پاره کرد. مرد هندی خم شد، توانش را دوباره جمع کرد و قد برافراشت. سوزش دوباره‌ای توی کتف راستش حس کرد اما توانست ماشه را بچکاند. یکی از همراهان شیخ به زمین افتاد اما بارانی از گلوله بر مرد هندی بارید. مرد هندی روی زمین افتاد. سکوت که طولانی شد، شیخ حمود به مرد هندی نزدیک شد. مرد هندی چشم گشود و شیخ را از پشت پرده‌ی خون دید. شیخ گفت: چه خیالی حمدان؟ حمدان تکانی به خود داد اما رگباری از گلوله از فرق تا پایش نشست.</p>
<p>بازار کم‌کم شلوغ می‌شد و حمدان، چیزی بین علی گدا و مرد ناشناس هندی، برای همیشه بر تیرک آویخته می‌شد. جعفر قدمی تا شب، تا شب تاریک و سرد شط بویناک نعره زد و گریست.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mimilnan.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mimilnan.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mimilnan.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mimilnan.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mimilnan.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mimilnan.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mimilnan.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mimilnan.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mimilnan.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mimilnan.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mimilnan.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mimilnan.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mimilnan.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mimilnan.wordpress.com/361/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=361&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mimilnan.wordpress.com/2011/01/26/%d8%b4%d8%a8-%d9%90-%d8%a8%d9%88%db%8c%d9%86%d8%a7%da%a9%d9%90-%d8%b4%d8%b7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4c8a675718e38de8f7e48d78112151f?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mimilnan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کمچه، واحد اندازه گیری تابلوی هنری</title>
		<link>http://mimilnan.wordpress.com/2011/01/17/%da%a9%d9%85%da%86%d9%87%d8%8c-%d9%88%d8%a7%d8%ad%d8%af-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b2%d9%87-%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%84%d9%88%db%8c-%d9%87%d9%86%d8%b1%db%8c/</link>
		<comments>http://mimilnan.wordpress.com/2011/01/17/%da%a9%d9%85%da%86%d9%87%d8%8c-%d9%88%d8%a7%d8%ad%d8%af-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b2%d9%87-%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%84%d9%88%db%8c-%d9%87%d9%86%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 Jan 2011 14:52:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
				<category><![CDATA[دور و بر]]></category>
		<category><![CDATA[شغال واره ها]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق مولف،تابلوی هنری،آبرنگ،حلیم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mimilnan.wordpress.com/?p=353</guid>
		<description><![CDATA[پدربزرگ مادری‌ام حلیم‌پز بود. او ظهرها و شب‌ها کباب هم می‌پخت با این حال او را به نام حاج رحمت اله حلیمی می‌شناختند. مغازه‌اش توی خیابان عسجدی، بین حافظ و نظامی بود. روزی یکی از همسایه‌ها به پدربزرگ می‌گوید چند روز دیگر مجلس دعای ندبه دارند و او می‌خواهد به مهمان‌ها حلیم بدهد. پدربزرگ به <a href="http://mimilnan.wordpress.com/2011/01/17/%da%a9%d9%85%da%86%d9%87%d8%8c-%d9%88%d8%a7%d8%ad%d8%af-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b2%d9%87-%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%84%d9%88%db%8c-%d9%87%d9%86%d8%b1%db%8c/" class="excerpt-more-link">[&#8230;]</a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=353&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پدربزرگ مادری‌ام حلیم‌پز بود. او ظهرها و شب‌ها کباب هم می‌پخت با این حال او را به نام حاج رحمت اله حلیمی می‌شناختند. مغازه‌اش توی خیابان عسجدی، بین حافظ و نظامی بود. روزی یکی از همسایه‌ها به پدربزرگ می‌گوید چند روز دیگر مجلس دعای ندبه دارند و او می‌خواهد به مهمان‌ها حلیم بدهد. پدربزرگ به رسم همسایگی بیعانه یا پیش پرداخت از او نمی‌گیرد. روز قبل هم به مشتری‌های محلی‌اش می‌گوید که فردا حلیم نخواهد فروخت. روز موعود می‌رسد و حلیم آماده می‌شود اما سفارش دهنده نمی‌آید. حلیم روی دست پدربزرگ می‌ماند. وقتی پدربزرگ سراغ مرد همسایه می‌رود کاشف به عمل می‌آید که مجلس دعای ندبه به هم خورده و ماجرا از بیخ کنسل شده است. پدربزرگ می‌ماند با یک دیگ پر از حلیم. یادم نمی‌آید پدربزرگ آن دیگ پر از حلیم را چه کرد اما یادم هست که حلیم مانده را می‌ریخت توی کارون. باید آن روز ماهی‌ها و بیشلمبوهای کارون چه ضیافتی داشته باشند از آن همه حلیم دست نخورده.</p>
<p>*</p>
<p>سالی که جنگ شروع شد،1359 برای این‌که از درس عقب نمانم به مسجد سلیمان رفتم . آن جا مدارس باز بود و بچه‌ها به مدرسه می‌رفتند. بعدازظهرها می‌رفتم مغازه‌ی همسر خاله‌ام، با پرویز پسرخاله‌ام، آتش‌ها برپا می‌کردیم. عالمی بود آن بعدازظهرهای آتش بازی توی پاساژ. روزی یکی از خیاط‌های پاساژ تعریف می‌کرد که مدتی پیش یکی از دوستانش آمده و پارچه‌ای انتخاب کرده و سفارش دوخت یک دست کت و شلوار برای عروسی دخترش به او داده است. سفارش دهنده از دوستان نزدیک خیاط بوده و خیاط به رسم دوستی بیعانه‌ای نمی‌گیرد. سفارش دهنده چند روز بعد برای پروو هم می‌آید اما وقتی کت و شلوار آماده می‌شود پیدایش نمی‌شود که نمی‌شود. پیغام پسغام‌های خیاط معلوم می‌کند که عروسی به هم خورده و ماجرا از بیخ کنسل شده است. خیاطی که این ماجرا را با شوخی و خنده تعریف می‌کرد کت و شلوار را آویران کرده بود توی خیاطی‌اش و زیر آن روی تکه کاغذی نوشته بود: دوستی‌های امروز عجب عمیق هستند.</p>
<p>*</p>
<p>سال 1373 نمایشگاهی با نام راه آسمان توی دانشکده‌ی ادبیات برپا شده بود. آن جا مجموعه‌ای از همین خط و نقاشی‌ها به معرض گذاشته بودم. دوستان می‌آمدند و تابلوها را نگاه می‌کردند. بعضی‌ها از تابلویی خوش‌شان می‌آمد و قرار مدار گذاشته می‌شد برای بعد از نمایشگاه که تابلو تحویل داده شود و قیمت تابلو پرداخت شود، بیعانه‌ای در کار نبود.</p>
<p>عنوان نمایشگاه برگرفته از شعری بود که روی یکی از تابلوها کار شده بود: تو بودی که را آسمان را بستی؟/من هراس خورده از دلتنگی به راه بسته‌ی آسمان خیره شدم/ مرا توان گشایش نبود/من زهر خورده‌ی کسالت ساقی بودم.</p>
<p>روز دوم بود که یکی از دانشجوها از این تابلو خوش‌ش آمد و قرار مدار گذاشته شد برای بعد از نمایشگاه که تابلو تحویل و وجه آن گرفته شود. دو روز بعد یکی از آشناها با نام خانم &#8220;حافظی&#8221; که از دوستان نزدیک &#8220;خانم تیزقدم&#8221; بود آمد و گفت که این تابلو را می‌خواهد. به او گفتم این تابلو را برای دوستی دیگر درنظر گرفته‌ام. خانم حافظی اصرارکرد که اگر ممکن است تابلو را به من بدهید. بعداز ظهر همان روز سفارش دهنده‌ی اول آمد و وقتی ماجرا را با شرمندگی تعریف کردم، پیشنهاد کردم تابلوی دیگری انتخاب کند. او با بزرگواری تابلوی دیگری انتخاب کرد و من به خاطر این که خود را مقصر می‌دانستم در برابر این تابلو بعد از نمایشگاه وجهی نگرفتم.</p>
<p>نمایشگاه تمام شد اما خانم حافظی سر قرار نیامد. تماس گرفتم که چرا برای تحویل گرفتن تابلو نیامدی؟ شروع کرد به داستان گفتن: که من این تابلو را برای مدیر شرکت فلان می‌خواستم و قرار بود بعد از این‌که چنین شود ،چنان شود و به‌خاطر این‌که فلان‌کار به بهمان آدم&#8230; می‌خواستم تابلو را هدیه بدهم اما چند رو زپیش رییس،فلان کرد و فلان شد و بعد هم که فلان شد بهمان شد و &#8230; داستان را قطع کردم و گفتم خداحافظ. آن تابلو بعدها به یکی از دوستان تقدیم شد.</p>
<p>*</p>
<p>سه سال بعد یکی از دوستان آمد که می‌خواهیم شرکتی تاسیس کنیم که‌کارش در زمینه‌ی راه و آب و سازه باشد و برای آن نشانه می‌خواهم. آن دوست که از قضا بسیار &#8220;ارجمند&#8221; بود، سفارش را داد و من برای هفته‌ی بعد با او قرار گذاشتم. طرح آماده شد و او طرح را از من گرفت اما پولی در بین نبود. یک هفته، دو هفته، یک ماه، دو ماه، &#8230;نه، خبری نشد که نشد. وقتی با لکنت و خجالت به آرم طراحی شده اشاره کردم، آن دوست بسیار بسیار &#8220;ارجمند&#8221; گفت: شرکت هنوز تاسیس نشده و درخواست ما هنوز پادرهواست. پادرهوایی شرکت از سال 76 تا همین حالا ادامه دارد. اگرچه آن نشانه توی کارنامه‌ی من هست اما ارتباط بسیار بسیار سختی با بیعانه دارد.</p>
<p>*</p>
<p>چندی پیش دوست ندیده‌ای که از تابلوهای من خوش‌ش آمده بود، سفارش یک تابلوی غول آسا داد. تابلویی در ابعاد 60در 90 سانتی‌متر. کسانی که با آب رنگ آشنا هستند می‌دانند که این ابعاد چقدر ترسناک است. سفار شدهنده سفارش را از طریق ایمیل داده بود و پیداست که سفارش دهنده بسیار دور است، خیلی دور.</p>
<p>بعد از یکی دو ایمیل او از من خواست قیمت کار را بگویم. وقتی که برای اولین بار صحبت تابلو مطرح شد، آن دوست با اطمینان گفت کارت را شروع کن. او آدرسی را هم برایم فرستاد که تابلو  به آن جا فرستاده شود. یکی دوباری که اشاره‌ای به قیمت کردم سفارش دهنده اطمینان می‌دادکه قیمت مهم نیست و کارت را انجام بده. توی یکی از ایمیل‌ها به این دوست بسیار گرامی گفتم که در سال 1376 تابلوهایم کارشناسی قیمت شده‌اند و من با همان قیمت گذاری کار می‌کنم. گفت قبول است. من کار را پیش ازین شروع کرده بودم. لایه‌ی اول، خاکستری روشن بود. این تابلوها به روش اجرایی تاشیسم معروف هستند یعنی کار روی زمینه‌ی خیس. آبرنگ یکی از فرم‌های کلاسیک تاشیسم است. یکی دو مرحله از کار که جلو رفتم، توی یکی از ایمیل‌ها که می‌خواستم خبر دیگری را به دوست گرامی دور از وطن برسانم، قیمت را هم عنوان کردم و همان جا یادآوری کردم که این قیمت صدتومان زیر قیمت تعیین شده‌ی ارشاد در سال76 است.</p>
<p>فردای آن روز ایمیلی به دستم رسید که که من می‌خواستم این تابلو را به دوستی &#8230; فلان شده بود، برسانم که وقتی &#8230;تولد برای &#8230; تبریکات را با&#8230; اس ام اس &#8230;شده بود&#8230; داستان خیلی طولانی بود اما داستان، خیلی شبیه داستانی بود که سال‌ها پیش خانم حافظی برایم تعریف کرده بود و برآیند این داستان طولانی همان یک کلمه بود: پشیمانی.</p>
<p>من دست نگه نداشتم. دارم روی تابلو کار می‌کنم، البته برای خودم و حاضر نیستم به هیچ قیمتی این تابلو را که بر روی یکی از ابیات حافظ فرم می‌گیرد به دیگری واگذار کنم. وقتی می‌نشینم و رنگ روی رنگ می‌گذارم جمله‌های عجیبی توی سرم چرخ می‌خورد:</p>
<p>واحد اندازه گیری حلیم کمچه است. خریدار  می‌گوید دو کمچه حلیم. حلیم پز می‌گوید کمچه‌ای دو تومان. قابلمه‌ای را که به حلیم پز داده‌ام بی‌خیال می‌شوم. من خیال می‌کنم، هنوز هم حلیم، کمچه‌ای دو ریال باید باشد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mimilnan.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mimilnan.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mimilnan.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mimilnan.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mimilnan.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mimilnan.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mimilnan.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mimilnan.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mimilnan.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mimilnan.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mimilnan.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mimilnan.wordpress.com/353/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mimilnan.wordpress.com/353/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mimilnan.wordpress.com/353/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=353&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mimilnan.wordpress.com/2011/01/17/%da%a9%d9%85%da%86%d9%87%d8%8c-%d9%88%d8%a7%d8%ad%d8%af-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b2%d9%87-%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%84%d9%88%db%8c-%d9%87%d9%86%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4c8a675718e38de8f7e48d78112151f?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mimilnan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شهر در خاکستر</title>
		<link>http://mimilnan.wordpress.com/2010/11/14/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/</link>
		<comments>http://mimilnan.wordpress.com/2010/11/14/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Nov 2010 19:51:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
				<category><![CDATA[تاریخ معاصر]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[شغال واره ها]]></category>
		<category><![CDATA[اهواز، جنگ، شهادت، زاغه، مهمات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mimilnan.wordpress.com/?p=342</guid>
		<description><![CDATA[&#8230;قبل از این‌که دلیلی بیاورم می‌خواهم ماجرایی را برایت تعریف کنم. روزی که این اتفاق افتاد تو باید جایی در ایالت کبک بوده باشی. تقریبا یک سال بعد از رفتنت، از زیر پل سیاه سوار تاکسی شدم و قصد داشتم بیایم تا خیابان نادری. رادیوی تاکسی آهنگ عربی پخش می‌کرد و من حواسم به رادیو <a href="http://mimilnan.wordpress.com/2010/11/14/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/" class="excerpt-more-link">[&#8230;]</a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=342&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&#8230;قبل از این‌که دلیلی بیاورم می‌خواهم ماجرایی را برایت تعریف کنم. روزی که این اتفاق افتاد تو باید جایی در ایالت کبک بوده باشی. تقریبا یک سال بعد از رفتنت، از زیر پل سیاه سوار تاکسی شدم و قصد داشتم بیایم تا خیابان نادری. رادیوی تاکسی آهنگ عربی پخش می‌کرد و من حواسم به رادیو نبود. کمی بعد برنامه‌ی رادیو قطع شد و گوینده گفت که هواپیماهای عراق فرودگاه‌ها و مراکز نظامی نوزده شهر را بمباران کرده‌اند و عراق رسما به ایران اعلان جنگ کرده است. خبر چنان قاطع و چنان سریع بود که هم من و هم یکی دو مسافر توی تاکسی و حتی خود راننده، بهت زده سکوت کردیم. دو سه روز بعد اتفاقی نیفتاد که نشان دهنده‌ی جنگ باشد. آن‌هم جنگی که قرار است هشت سال طول بکشد. اما هفته‌ی بعد اولین صداهای جنگ در شهر پیچید. سوت خفه‌ای و صدای انفجاری. هنوز انفجارها دور بود و هنوز طعم جنگ برایمان غریب بود.</p>
<p>ظهر روز دوازدهم مهر همه‌ی مردمی که توی کوچه‌ها و خیابان‌ها راه می‌رفتند، ساکت‌تر شده بودند، عبوس‌تر و بسیار بسیار ترسیده. حدود ساعت سه بعد از ظهر مامان گفت پسر حلیمه خاتون کشته شده، تو آبادان. باور کردنی نبود اما باید باور می‌کردیم. جنگ حالا به ما رسیده بود،  به کوچه‌ی ما، انتهای آخر آسفالت و خیابان سعدی و قرار بود جوانان پر شروشور کوچه، یکی یکی بگذارند و با تیغی در دل یا زخمی در جان بروند. بچه‌هایی که وقتی از کوچه می‌گذشتم متلک‌ها نثارم می‌کردند. عبدالرضا، مهران، تابان، آن‌ها باید بعدها می‌رفتند اما عبدالرضا ضربه‌ی اول بود.</p>
<p>بعد از ظهر چادر سر کردم و با مادرم رفتم به خانه‌ی حلیمه خاتون. زن‌ها توی حیاط نشسته بودند و گریه می‌کردند. مرگ، هنوز هم دور بود و کشته‌های جنگ باید مرگ را برای ما معمولی می‌کردند.</p>
<p>حدود ساعت شش بود که اولین صدا بلند شد. اول زمین لرزید و بعد صدای انفجار به گوش رسید. آن قدر بلند و آن قدر پرحجم که زن‌های گریان برای لحظه‌ای ساکت شدند . آن صدا با صدای خمپاره‌هایی که این سو و آن سو می‌خورد خیلی فرق داشت. زمین دوباره لرزید وصدا دوباره سنگین و ترسناک در شهرپیچید، توی خیابان‌ها چرخ خورد، از کوچه‌ها گذشت و تا گوشه‌های پنهان خانه‌ها آمد.</p>
<p>بعد از انفجار چهارم یا پنجم بود که بو هم اضافه شد. زمین می‌لرزید، صدا می‌آمد و بعد از موج صدا، باد بوی سوختن می‌آورد، بوی خاکستر نیم سوز، بوی سوختن چیزی که سخت می‌سوزد، که نمی‌سوزد.</p>
<p>حلیمه خاتون از هوش می‌رفت. زن‌هایی که دورش را گرفته بودند او را به هوش می‌آوردند، حلیمه خاتون به هوش که می‌آمد جیغی می‌کشید و دوباره از حال می‌رفت. دیگر نمی‌توانستم آن خانه و زن‌های گریان را تحمل کنم. به مادرم اشاره‌ای کردم و بیرون آمدم. توی کوچه شنیدم که کسی می‌گفت زاغه‌ی مهمات را زده و این انفجارها، انفجار انبارهای راغه‌ی مهمات است. اگرچه تا آن زمان نمی‌دانستم زاغه چه جور جایی است، اما پیدا بود که کجا می‌تواند باشد.</p>
<p>با تاریک شدن هوا بو زیادتر شد. شهر در سکوت بین انفجارها فرو رفته بود و هربار نور کدر سرخ رنگی در هوا می‌پاشید. زمین می‌لرزید و صدا بر زمینه‌ی بوی سوختن از شهر می‌گذشت.</p>
<p>شیشه‌های پنجره‌ها یکی‌یکی می‌افتادند و درها کج می‌شدند. نور سرخ و زرد  در آسمان جابه‌جا می‌شد و بو تا نیمه‌های شب صدای انفجارها را سخت‌تر می کرد.</p>
<p>آن شب خیلی کم خوابیدم. با هر انفجاری بیدار می‌شدم و تا دوباره به خواب بروم، چندبار را نور را می‌دیدم و بو را تا عمق جانم حس می‌کردم. هوا هنوز گرم بود و نمی‌توانستیم توی حیاط یا پشت بام بخوابیم. خوابیدن توی اتاق بد از بدتر کلافه کننده بود. برای همین تا سپیده زد بلند شدم و آمدم توی حیاط. آخرین صدای انفجار را کمی قبل از سپیده شنیده بودم و خیال می‌کردم دیگر تمام شده است. زاغه هر چقدر هم که بزرگ بوده باشد تا حالا باید سوخته باشد.</p>
<p>آسمان، زمین، دیوارها&#8230; آسمان خاکستری رنگ بود. خاکستری غلیظ و گرد خاکستر روی زمین نشسته بود. خاکستر روی دیوارها، مثل گرد نرمی چسبیده بود. خاکستر درخت‌های کُنار و نخل را پوشانده بود. رنگ‌ها مرده بودند و رنگی جز خاکستر به چشم نمی‌نشست.</p>
<p>حالا که سال‌ها از آن روز می‌گذرد می‌پرسی چرا مردم اهواز بعد از جنگ این طور تلخ شده‌اند و می‌پرسی کجاست آن شوخی‌ها و خنده‌ها و چه شد آن شب‌های اهوازی؟ مثل این که یادت رفته است، در این سرزمین جنگ شد و در همان اولین روزها خاکستر روی شهر نشست و خاکستری یک دستی شهر را بلعید. بعد از آن بود که این‌جا و آن جا حجله‌ها گذاشتند و دردناک‌تر از همه این که من به مراسم ختم همه‌ی آن بچه‌هایی که روزگاری متلک نثارم کرده‌بودند رفته‌ام.</p>
<p>این داستان را می‌توانم ادامه بدهم اما نه توی نامه، بماند برای وقتی که بیایی، تا نشانت بدهم بر این شهر و مردم آن چه گذشته است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mimilnan.wordpress.com/342/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mimilnan.wordpress.com/342/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mimilnan.wordpress.com/342/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mimilnan.wordpress.com/342/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mimilnan.wordpress.com/342/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mimilnan.wordpress.com/342/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mimilnan.wordpress.com/342/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mimilnan.wordpress.com/342/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mimilnan.wordpress.com/342/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mimilnan.wordpress.com/342/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mimilnan.wordpress.com/342/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mimilnan.wordpress.com/342/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mimilnan.wordpress.com/342/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mimilnan.wordpress.com/342/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=342&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mimilnan.wordpress.com/2010/11/14/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4c8a675718e38de8f7e48d78112151f?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mimilnan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>زائو در تاریکی</title>
		<link>http://mimilnan.wordpress.com/2010/10/27/%d8%b2%d8%a7%d8%a6%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c/</link>
		<comments>http://mimilnan.wordpress.com/2010/10/27/%d8%b2%d8%a7%d8%a6%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Oct 2010 01:27:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[شغال واره ها]]></category>
		<category><![CDATA[زائو، زایمان، تاریکی، لال، لیلا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mimilnan.wordpress.com/?p=336</guid>
		<description><![CDATA[خورشید غروب می⁭کرد و تاریکی اتاق را می⁭گرفت. مادربزرگ کنار زائو نشسته بود و با نگرانی به پیچ و تاب تن زائو نگاه می⁭کرد. گاهی دستی می⁭آورد و شانه⁭های زائو را می⁭مالید و هربار با پارچه⁭ی نم داری عرق پیشانی زائو را می⁭گرفت: طاقت بیار گلم &#8230; طاقت بیار نرگسم. چشم⁭های زائو تاب خورد، سفیدی <a href="http://mimilnan.wordpress.com/2010/10/27/%d8%b2%d8%a7%d8%a6%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c/" class="excerpt-more-link">[&#8230;]</a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=336&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خورشید غروب می⁭کرد و تاریکی اتاق را می⁭گرفت. مادربزرگ کنار زائو نشسته بود و با نگرانی به پیچ و تاب تن زائو نگاه می⁭کرد. گاهی دستی می⁭آورد و شانه⁭های زائو را می⁭مالید و هربار با پارچه⁭ی نم داری عرق پیشانی زائو را می⁭گرفت: طاقت بیار گلم &#8230; طاقت بیار نرگسم.</p>
<p>چشم⁭های زائو تاب خورد، سفیدی چشم⁭ها غالب شد و جیغ مادر بزرگ در هوا پاشید. جیغ مادر بزرگ در حیاط دنگال پیچید، در کوچه⁭های تاریک دم غروب چرخ خورد و مثل آواری از ترس بر خانه⁭های همسایه فرو آمد.</p>
<p>لیلا هم هول زده و ترسیده با همسایه⁭ها خود را رساند. زن⁭های همسایه زیر لب چیزی می⁭گفتند که خیلی مفهوم نبود. دلداری بود، ذکر بود، واگویه بود و هیچ یک نبود. زن⁭های همسایه که آمدند، ترس و اضطراب بیشتر شد برای همین وقتی خاله اقدس پا به اتاق گذاشت نهیب زد که: ساکت &#8230; چتونه؟</p>
<p>خاله اقدس مسلط و خویشتن⁭دار به سراغ زائو رفت. پنجه⁭های کشیده و آزموده⁭ی خاله اقدس که بر تن لرزان زائو نشست، زائو چشم باز کرد. پیدا بود که وجود خاله اقدس او را آرام کرده است: لیلا&#8230;لیلا، دخترجان چرا چراغا رو روشن نکردی؟ دلش ترکید. بعد به زائو رو کرد: صبر داشته باش گلم، تحمل کن، هیچی نیست، همه⁭ی ما هف هش شکم زاییدیم و چیزی نشده. زائو لبخند بی رمقی به خاله اقدس نشان داد. لیلاجان، پاشو برو آب بیار. خاله اقدس زن⁭ها را زیر نفوذ داشت: مرجان تو هم برو کمکش که تو این هیروویر آب جوش نریزه روش. با آرامش به مادر بزرگ نگاه کرد: خانم جون الان وقتش شده؟ مادر بزرگ سر تکان داد. خاله اقدس چند بار زیر لب، انگار که برای خودش تکرار کند، گفت: وقتشه &#8230; وقتشه حالا و در همان حال سرو شانه⁭ی زائو را مالش می⁭داد. دست⁭های خاله اقدس، کاربلد و محکم بر تن زائوی لال می⁭چرخید و وقتی اتاق روشن شد، دمی، لحظه⁭ای روی تن لرزان و خیس از عرق زائو ماند. دایره⁭ی بزرگی از خون زیر تن زائو بزرگ و بزرگ تر می⁭شد و نور چراغ بر حاشیه⁭ی دایره⁭ی خون بازتاب داشت. لب⁭های خاله اقدس لرزید، مکثی کرد و ناگهان فریاد زد: لیلا، لیلاجان، کجایی خاله؟ مرجان &#8230; مرجان. پیدا بود که خاله اقدس بوی فاجعه را شنیده اما خود را نباخته، هم⁭چنان میدان داری می⁭کند. نگاه زائو، ترس خورده و پیچیده در لفاف درد، دمی بر چهره⁭ی  خاله اقدس می⁭ماند و باز چرخ می⁭خورد و از روی چهره⁭های مضطرب زن⁭های همسایه می⁭گذرد تا برسد به مادر بزرگ. لیلا با تشتی از آب گرم می⁭آید توی اتاق و وقتی خاله اقدس به کف دو دست پهلوهای زائو را فشار می⁭دهد، چشم⁭های زائو از روی چهره⁭ی لیلا لیز می⁭خورد و می⁭رسد به گوشه⁭ای، جای ناپیدایی از سقف: &#8220;هاق&#8221;</p>
<p>دو زن از دو سو دست⁭های زائو را می⁭گیرند و لیلا با پارچه⁭ی مرطوب، رد ناخن⁭های زائو را روی گونه⁭ها نم می⁭دهد. ناگهان صدای خفه⁭ای مثل صدای ریختن آب روی فرش در اتاق می⁭پیچد و بوی خون تازه در هوا پخش می⁭شود. دست⁭های خاله اقدس تند و سریع کار می⁭کنند و زیر نگاه پریشان مجموعه⁭ای از زن⁭های ترسیده، شکم برآمده⁭ی زائو فرو می⁭رود و زائو چشم⁭های نیمه بازش را می⁭بندد.</p>
<p>خاله اقدس چابک و تند نوزاد را از انتهای حفره⁭ی خون آلود بیرون می⁭کشد و به زنی دیگر می⁭سپارد و تقلایش را ادامه می⁭دهد. لحظه⁭ای بعد گویی به سوال کسی پاسخ می⁭دهد: جفتش &#8230; جفتش در نیومده.</p>
<p>آن⁭سو، زنی نوزاد را به گریه در آورده و مادر بزرگ با شنیدن گریه⁭ی تیز نوزاد لبخند بی رمقی می⁭زند. نگاه می⁭کند به دخترش اما زائو صدای نوزد را نمی⁭شنود. مادر بزرگ اشاره می⁭کند: بچه رو ببر نزدیک⁭تر تا ببیندش اما زن تکان نمی⁭خورد. نوزاد در آغوش نگاه می⁭کند به دست⁭های خاله اقدس  و زائوی زبان بسته و لالی که دیگر رمقی برای ناله کردن و تکان خوردن ندارد. خاله اقدس جفت را از زهدان بیرون می⁭کشد و می⁭گذارد توی تشت و با ساعد عرق پیشانی⁭اش را پاک می کند و بی⁭هوا، پیشانی⁭اش خونی می⁭شود: یکی این جفتو ببره تو باغچه چال کنه.</p>
<p>نوزاد گریه نمی⁭کند. زنی جفت را با یک چاقوی بلند در باغچه چال می⁭کند. مادربزرگ نوزاد را می⁭گیرد. خاله اقدس نفسی تازه می⁭کند و دوباره روی زائو خم می⁭شود. خون⁭ریزی قطع نشده و دایره⁭ی سرخ آن⁭قدر بزرگ شده که به کناره⁭های تشک⁭چه رسیده است. خون هنوز به تشک⁭چه⁭ی پنبه⁭ای نشت می⁭کند و از کناره⁭های لباس زائو بالا می⁭کشد.</p>
<p>باید ترسیده باشند، باید وحشت کرده باشند، وقتی خاله اقدس به مادر بزرگ نگاه کرده و با رد خونی که به روی پیشانی⁭اش بوده به مادر بزرگ گفته: بچه دونش جمع نمی شه &#8230; یا فاطمه⁭ی زهرا، یا باب الحوائج و باز دست⁭های خاله اقدس، زن⁭ها و کمک⁭هایشان، لیلا و پارچه⁭های مرطوب، مادربزرگ و نوزاد در آغوش، اما زائو تکان نمی⁭خورد و چشم⁭های بسته⁭اش را باز نمی⁭کند و فکر و خیال زن⁭ها باید که از جاهای ترسناک گذشته باشد که به خود آمده، فهمیده⁭اند زائو نباید بخوابد، باید بیدار بماند تا شاید خون بند بیاید. این بوده که خاله اقدس تلخ ترین فرمان ممکن را می⁭دهد: بزنش &#8230; بزنش، نذار بخوابه، محکم بزنش، نترس &#8230;</p>
<p>دست زنی بالا می⁭رفته و بر چهره⁭ی نحیف زائو فرو می⁭آمده. زائو اما چشم باز نمی⁭کرده و فریاد خاله اقدس دوباره بلند شده: محکم⁭تر، محکم⁭تر. هر زن تنها یکی دو سیلی بر صورت زائو می⁭زده، می⁭زده و کنار می⁭کشیده  که سیلی زدن بر صورت زائوی زبان بسته⁭ای که از درد چشم بسته آسان نبوده است. فریاد محکم⁭تر&#8230; محکم⁭تر تنها موجب می⁭شده که سیلی زننده با بغض ترکیده کنار بکشد. زن⁭ها در گیرودار سیلی بر گونه⁭های زائوی خواب آلود بودند و خون بند نمی⁭آمده که خاله اقدس به لیلا گفت: لیلا جان برو ببین این اصلان گوربه⁭گوری پیداش شده یا نه؟ صدای مادر بزرگ ضعیف⁭تر و در هم شکسته شنیده شد: رجب چی؟ اونم نیست؟ زنی می⁭گوید: لیلا، ببین عباس اومده و ادامه داد که: صبح رفت بیشه، نمی⁭دونم چرا تا حالا نیومده. لیلا جمله⁭ی آخر را نمی⁭شنود که از اتاق بیرون زده و به شتاب رفته بود.</p>
<p>لیلا در کوچه⁭های تاریک و گل آلود می⁭دوید و به پهنای صورت اشک می⁭ریخت. توفانی در او می⁭وزید که دم⁭به⁭دم تصویر نوزاد پوشیده در ملافه⁭ی سفید را از یاد می⁭برد. باید که زمین خورده باشد، باید که در تاریکی و پیچاپیچ کوچه⁭های تنگ و گل⁭آلود زمین خورده و باز برخاسته باشد. باید که ناامید شده و باز امید در او شعله کشیده باشد. عباس نبوده، رجب نبوده، اصلان هم نبوده. انگار جز آن نوزاد پسر که سرخ و لزج در ملافه⁭های سفید پیچیده، هیچ مرد دیگری در جهان نبوده است. آن شب، اولین شب آن نوزاد باید تجسم اراده⁭ی خاله اقدس و زن⁭های همسایه بوده باشد وقتی که خاله اقدس ناگهان، هنوز لیلا برنگشته، زائو را بلند کرده و بر پشت گرفته و قدم در تاریکی کوچه گذاشته است.</p>
<p>لیلا که برگشت، جز گریه⁭ی بی⁭صدای مادربزرگ و یکی دو زنی که پیش او مانده بودند صدای دیگری نشنید و در همان حال لحظه⁭ای به دایره⁭ی پهن شده روی بستر زائو نگاه کرده و به سرعت از خانه بیرون آمد. بر درگاه خانه، رد خون زائو دیده می⁭شد. بیرون از خانه، خون به چپ پیچیده بود و لیلا هم دنبال رد خون کشیده شد. در تاریکی کوچه، دمی که چراغ سردر خانه⁭ای نور زرد و کدری به کوچه می⁭تاباند، رد خون زائو دیده می⁭شد و لیلا پا تند می⁭کرد. لیلا از دور پرهیب خاله اقدس و زن⁭های همسایه را دید که کنار تاریکی دراز کشیده⁭ای جمع شده⁭اند. لیلا به جمع رسید و سعی کرد در تاریکی به چشم⁭های خاله اقدس نگاه کند. خاله اقدس ناامید و درهم شکسته، خم شد و کنار زائو نشست. لیلا هم کنار خواهر نشست. زمین سرد بود. بغض لیلا شکست و اشک دوباره از چشم⁭خانه⁭های خسته بیرون جوشید.</p>
<p>لیلا می⁭دید که شانه⁭های خاله اقدس تکان می⁭خورد. چراغ⁭های ماشینی از دور دیده شد اما خاله اقدس تکان نخورد. لیلا ناباور به خاله اقدس نگاه کرد. زن⁭های همسایه کل کشیدند. صدای کل زن⁭ها در تاریکی طنین سرد و برنده⁭ای داشت. لیلا حس کرد که دست⁭های زن⁭ها از اطراف او را گرفته⁭اند. نگاهی به زائو انداخت. نور چراغ⁭های ماشین عبوری چهره⁭ی زائو را روشن کرد. زائو آرام بود و رد درد از آن چهره⁭ی ظریف رفته بود. شب سرد بود، تن زائو سرد بود، زمین سرد بود و گروهی از زن⁭های گریان در تاریک روشن کنار خیابان مجسمه⁭های غم⁭زده و تاریک بودند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mimilnan.wordpress.com/336/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mimilnan.wordpress.com/336/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mimilnan.wordpress.com/336/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mimilnan.wordpress.com/336/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mimilnan.wordpress.com/336/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mimilnan.wordpress.com/336/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mimilnan.wordpress.com/336/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mimilnan.wordpress.com/336/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mimilnan.wordpress.com/336/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mimilnan.wordpress.com/336/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mimilnan.wordpress.com/336/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mimilnan.wordpress.com/336/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mimilnan.wordpress.com/336/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mimilnan.wordpress.com/336/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=336&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mimilnan.wordpress.com/2010/10/27/%d8%b2%d8%a7%d8%a6%d9%88-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4c8a675718e38de8f7e48d78112151f?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mimilnan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سکان ها و کشاله های خون</title>
		<link>http://mimilnan.wordpress.com/2010/10/16/%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%87%d8%a7-%d9%88-%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d9%86/</link>
		<comments>http://mimilnan.wordpress.com/2010/10/16/%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%87%d8%a7-%d9%88-%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 16 Oct 2010 13:33:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[شغال واره ها]]></category>
		<category><![CDATA[هورالعضیم،جنگ، غواصان، شهید بلخی، شهید صدقیانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mimilnan.wordpress.com/?p=331</guid>
		<description><![CDATA[هیچ کدام از بچه ها، رفتارها و حرف⁭ها، هیچ نشانی از خستگی و فشار طاقت فرسای دوره⁭ی آموزشی نداشت. روزی که قرار شد پنج نفر از بهترین غواصان تیپ را برای یک دوره ی آموزشی خاص انتخاب کنم، تقریبا همه می⁭دانستند چطور دوره ای خواهد بود. بچه ها به هم نگاه می کردند و هیچ <a href="http://mimilnan.wordpress.com/2010/10/16/%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%87%d8%a7-%d9%88-%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d9%86/" class="excerpt-more-link">[&#8230;]</a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=331&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هیچ کدام از بچه ها، رفتارها و حرف⁭ها، هیچ نشانی از  خستگی و فشار طاقت فرسای دوره⁭ی آموزشی نداشت. روزی که قرار شد پنج نفر از  بهترین غواصان تیپ را برای یک دوره ی آموزشی خاص انتخاب کنم، تقریبا همه  می⁭دانستند چطور دوره ای خواهد بود. بچه ها به هم نگاه می کردند و هیچ کس  پیش قدم نمی⁭شد. من کاغذ و قلم به دست دم در کتاب خانه ی تیپ ایستاده بودم و  تقریبا داشتم ناامید می شدم که یکی گفت: دوره ی آموزشی کجاست؟ به شوق آمدم  و گفتم: میریم دریاچه ی سد دز، جای خوبیه.</p>
<p>پنج نفر که انتخاب شدند یعنی وقتی  اسم⁭ها نوشته شد، تازه یخ شکسته بود و یکی یکی می⁭آمدند که من هم هستم، ما  هم هستیم. اما فقط پنج نفر لازم بود. حکم زده شد و روز بعد به راه افتادیم.  برنامه طوری تنظیم شده بود که اول پاییز می⁭رسیدیم به دریاچه⁭ی سد دز.  قرار بود بچه⁭ها برای نفوذ در هور آموزش ببینند. غواصی استقامت و شنای زیر  سطحی. بچه⁭ها البته خیلی قوی بودند. شناگرهای ماهری که غواصی هم یاد گرفته  بودند. در طول دوره⁭ی یک ماهه⁭ی آموزشی نقطعه ضعف⁭ها برطرف شد و کم کم به  بچه⁭ها گفته شد که قرار است به چه مأموریتی بروند.</p>
<p>ازمنتها الیه ساحل شرقی هور، از  نزدیک مرزهای خودی، بالای جزایر مجنون، هور العظیم شروع می⁭شد که سی  کیلومترتا ساحل عراقی هور پهنای آب بود. عراقی⁭ها در سمت ساحل خودشان،  خاک⁭ریزی کرده و ساحل مصنوعی درست کرده بودند که بین بچه⁭ها به خندق معروف  بود و به تقاطع راه آسفالته⁭ای که روی آن کشیده بودند با گذر شمال جنوب ِ  العماره &#8211; القرنه چهارراه خندق می⁭گفتیم. بچه⁭ها باید غروب از ایستگاه شهید  بلخی به آب می⁭زدند. فاصله⁭ی پانزده کیلومتری را تا مواضع عراق، زیر سطح  می⁭رفتند و جایی موضع می⁭گرفتند تا با شروع عملیات برای سکان⁭های نیرو معبر  باز کنند. آموزش  ِدسته با من بود و نمی⁭دانم چرا از لحظه⁭ای  که بچه⁭ها را در آغوش گرفتم، تیرگی مسمومی در سرم به چرخش افتاد. حال  عجیبی که برایم تازگی داشت.</p>
<p>دسته⁭ی من، دسته⁭ی معراج، موج اول  بود. موج⁭های دوم و سوم هم طراحی شده بود که اگر به هر دلیل موج اول  نتوانست کارش را انجام دهد موج⁭های دوم و سوم معبر را باز کنند. بی⁭سیم را  امتحان کردند، لفاف پیچ کردند که آب به آن نفوذ نکند، یکدیگر را سر ِصبر در  آغوش گرفتند، شوخی کردند، خندیدند، بغض کردند و سرانجام به آب زدند. از  نگاه من دسته⁭ی معراج رو به عمق هور از ساحل خودی دور می⁭شد و من افکار  مبهم و تیره را پس می⁭راندم.</p>
<p>برخلاف انتظار خیلی زود ارتباط با  معراج قطع شد. یعنی آن⁭ها در گذر از ایستگاه شهید صدقیانی اعلام صحت کرده و  همان آخرین ردی بود که از آن ها مانده بود.</p>
<p>روز عملیات که رسید هنوز از بچه⁭های  معراج خبری نبود. گردان⁭ها در ساحل خودی مستقر بودند و سکان⁭ها یکی یکی  می⁭آمدند تا دوازده کیلومتر به هور بزنند و برسند به مواضع عراق. از هفت  هشت ساعت پیش، آتش سنگین خودی و عراق بر هور چتر باز کرده بود. گلوله⁭های  مستقیم آتش بارها ازپرده⁭ی سبز نی زار می⁭گذشت و هم⁭زمان با خمپاره⁭های شصت  و نود فرو می⁭آمد. آب تلاطم غریبی داشت و سکان⁭ها در دالان⁭های سبز  نی⁭زار، غرش کنان سینه⁭ی آب را می⁭شکافتند و می⁭رفتند. نزدیک ساحل عراق  درگیری چنان شدیدی بود که تیر آتش بارها به نفرات می⁭خورد و هر تیر پیکری  را می⁭درید. غرش گلوله⁭ها و آتش سنگین قبضه⁭ها بر صدای فریاد بچه⁭ها غلبه  داشت. خط عراق شکسته شد و نیروها در ساحل غربی هور فرو آمدند. جایی که  عقبه⁭ی خشکی نبود و ترازوی وضعیت به نفع عراق سنگین بود. عراق با گردان  مکانیزه بچه⁭ها را در مشت گرفته بود اما بچه⁭ها مقاومت جانانه  داشتند. نیروهای صف شکن، پشت چهارراه خندق با گردان⁭های مکانیزه درگیر بود  و گردان⁭های تکاور و نیروهای مخصوص عراق از ساحل شمالی هور و لشکر دوازده  عراق از بال فوقانی جزیره مجنون، هماهنگ با نیروهای مخصوص، از شمال و جنوب  به بچه⁭ها حمله کرده بودند و بر این همه شکاری⁭ها و بالگردهای ره⁭گیر بر  نیروهای عمل کننده یورش برده بودند.</p>
<p>هر دم کوهی ازآتش جلوی چشم  می⁭ایستاد و توفانی از گلوله و خمپاره بر سر بچه⁭ها می⁭بارید. هیچ⁭کس، هیچ  حرفی نمی⁭زد. گه⁭گاه زمینه⁭ی سربی صدا به نعره⁭ی مجروحی پاره می⁭شد و دمی  بعد گلوله⁭ای برشکاف می⁭نشست و صدای غالب دوباره یک⁭دست می⁭شد.</p>
<p>فشار نیروهای عراق شش روز ادامه  داشت و ابتدای روز هفتم فرمان عقب نشینی صادر شد. سکان⁭ها دوباره نیروها را  سوار کردند و از دالان⁭های سبز نی⁭زار به شتاب عقب کشیدند. اغلب بچه⁭ها  دلهره داشتند و دم آخر تیر و گلوله⁭ی خمپاره شیطان وحشی را می⁭مانست که به  دنبال بچه⁭ها افتاده بود.</p>
<p>فرمان رسید که در عقب نشینی شتاب  کنید. عراقی⁭ها که شنود کرده بودند فشار را بیشتر کردند. بعضی از سکان⁭ها  در آب کج می⁭شد و نیروهای خسته⁭ی پرشتاب را به آب می⁭انداخت.</p>
<p>حالا دیگر فریاد زود &#8230; زود هم در  فضا طنین داشت. وقتی سوار قایق شدم هوا به نظرم سرخ می⁭آمد. باد عجیبی بر  نبرد و صحنه⁭ی نبرد می⁭وزید. سکان⁭دار گاز داد و سکان در آب کنده شد. غرش  موتور قایق چنان بود که تنها صدای گلوله⁭هایی که نزدیک می⁭شدند به گوش  می⁭رسید .</p>
<p>قایق⁭ها در آبراهه⁭ها و مسیرهای  نی⁭زار می⁭گریختند و در پی قایق⁭ها حجم سنگینی از آتش تنوره می⁭کشید. چرخ  می⁭خورد و از دل آن چرخش مرگ⁭بار گلوله بیرون می⁭ریخت. صدا، صدای سخت فلز و  تن، باروت و نسوج، ترسی که برآب⁭ها می⁭گریخت و باد سرخی که برهور می⁭وزید  &#8230;</p>
<p>قایق تکانی خورد، کج شد، راست شد.  دستم را برلبه⁭ی قایق گرفتم و ناگهان چشمم به دنباله⁭ی کف آلود افتاد. شتاب  قایق⁭ها، گذر پی در پی قایق⁭ها، نی⁭ها را تکان داده بود و می⁭دیدم که  بچه⁭های معراج پیچیده در شولایی از برگ⁭های نی، از عمق هور بالا می⁭آمدند.  پیکرها زخم خورده و لباس⁭های غواصی، سیاه و سرخ بود و من یک بار دیگر  بچه⁭های معراج را می⁭دیدم. بار اول هفت روز پیش، آن⁭ها به شور و لبخند از  ما دور می⁭شدند و حالا ما، ترسیده و تسلیم و تلخ، سوار بر سکانی از نیروهای  جنگیده⁭ی خسته، از آن ها دور می⁭شدیم.</p>
<p>نکته: این داستان پیش از این در سایت <a title="ماهتاب" href="http://www.maahtab.com/" target="_blank">ماهتاب</a> منتشر شده است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mimilnan.wordpress.com/331/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mimilnan.wordpress.com/331/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mimilnan.wordpress.com/331/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mimilnan.wordpress.com/331/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mimilnan.wordpress.com/331/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mimilnan.wordpress.com/331/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mimilnan.wordpress.com/331/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mimilnan.wordpress.com/331/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mimilnan.wordpress.com/331/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mimilnan.wordpress.com/331/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mimilnan.wordpress.com/331/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mimilnan.wordpress.com/331/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mimilnan.wordpress.com/331/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mimilnan.wordpress.com/331/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=331&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mimilnan.wordpress.com/2010/10/16/%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%87%d8%a7-%d9%88-%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4c8a675718e38de8f7e48d78112151f?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mimilnan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خواب یخ زده</title>
		<link>http://mimilnan.wordpress.com/2010/10/06/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%db%8c%d8%ae-%d8%b2%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://mimilnan.wordpress.com/2010/10/06/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%db%8c%d8%ae-%d8%b2%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 06 Oct 2010 21:49:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[شغال واره ها]]></category>
		<category><![CDATA[کافه شهردار، خواب، مرگ، سرما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mimilnan.wordpress.com/?p=322</guid>
		<description><![CDATA[برای آقای فرهمند که نشسته یخ زد کلافه از سرما پا تند کردم تا برسم به کافه⁭ی شهردار و رها شوم در آن گرمای مطبوع و دم گرفته. شهردار مثل همیشه نشسته بود پشت دخل و قند می⁭شکست. سلامم را با تکان سر پاسخ داد. خیره به فنجان چای، در سکوت قهوه خانه فرو رفته <a href="http://mimilnan.wordpress.com/2010/10/06/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%db%8c%d8%ae-%d8%b2%d8%af%d9%87/" class="excerpt-more-link">[&#8230;]</a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=322&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برای آقای فرهمند که نشسته یخ زد</p>
<p>کلافه از سرما پا تند کردم تا برسم به کافه⁭ی شهردار و رها شوم در آن گرمای مطبوع و دم گرفته. شهردار مثل همیشه نشسته بود پشت دخل و قند می⁭شکست. سلامم را با تکان سر پاسخ داد.</p>
<p>خیره به فنجان چای، در سکوت قهوه خانه فرو رفته بودم که ناگهان در باز شد و مرد لاغر اندامی پا به  قهوه⁭خانه گذاشت. شهردار سر بلند کرد: یواش ش &#8230; چته؟ مرد لاغر اندام با لکنت گفت: بلند نمی⁭شه، جوابم نمی⁭ده. شهردار زیر لب گفت: لا اله الا الله. تکه قندی برداشت و در دست چرخاند و بی آن که سر بچرخاند با صدای بلند گفت: ممد &#8230; برو ببین چی شده. مرد لاغر اندام پابه پا کرد و با تردید به شهردار گفت: تموم کرده به خدا. شهردار یخ زده نگاهش کرد و مرد دوباره گفت: به خدا.</p>
<p>مرد لاغر اندام پایش را روی زمین می⁭کشید و جلو جلو می⁭رفت. پنج شش نفر از مشتری⁭های قهوه⁭خانه به دنبال او  و من هم دنبال آنها می⁭رفتم.</p>
<p>پشت قهوه⁭خانه زمین پرت افتاده⁭ای بود که پر بود از آشغال⁭های خانگی و نخاله⁭های ساختمانی. جابه⁭جا دیوارها سیاه شده بود و معلوم بود که بارها و بارها پای آن دیوارها آتش روشن کرده⁭اند. کنج زمین پرت، جایی که دیوارها به هم می⁭رسیدند، در دل زاویه⁭ی تیز بین دیوارها، کسی در خود مچاله شده و سر روی زانو گذاشته بود. من دورتر ایستادم و مرد لاغر اندام جلو رفت. دستی به شانه⁭ی مرد مچاله گذاشت: اوهوی &#8230; داداش. مرد، سر از روی زانو برنداشت. کسی از جمع گفت: سرشو بلند کن. مرد لاغر اندام ناگهان تلخ شد: بفرما، خودت سرشو بلند کن. و قهر کرده عقب کشید. جلو رفتم و دستی به شانه⁭ی مرد گذاشتم. سرد بود و مثل سنگ سخت. لباس⁭های کهنه از چرک سیاه می⁭زد و چرک یخ زده، نور را بر می⁭گرداند. دستم را روی گردنش گذاشتم، سرد بود. سر بلند کردم و دیدم که جمع منتظر است. گفتم: یکی خبر بده بیان ببرنش. کسی پاسخ داد: دارن میان.</p>
<p>دوباره دستم را گذاشتم زیر گلوی مرد و سعی کردم سر را از روی زانو بلند کنم. گردن چغری می⁭کرد و سر را در انتهای گردن خمیده نگه می⁭داشت. موهای مرد، تاب خورده و چرک⁭آلود، پوشال های یخ زده را می⁭مانست. اطراف مرد اثری از آتش نبود. از ذهنم گذشت که سرمای دیشب را چطور گذرانده که قلبم از سرما فشرده شد: پیدا بود که چطور از آن شب سرد گذشته است.</p>
<p>آمبولانس که رسید مردان سفید پوش برانکار پارچه⁭ای را آوردند و کنار مرد مچاله روی زمین گذاشتند. ماموری که همراهشان بود، ایستاد به نگاه کردن و مردان سفید پوش با خشونت و شدت سر را از زانو جدا کردند. چهره⁭ی مرد چنان تاب خورده بود که می⁭شد سرمای شب گذشته را بر آن پلک⁭های نیمه باز دید. از شکافی که بین پلک⁭ها بود، سفیدی چرک آلودی دیده می⁭شد. مامور از کسانی که ایستاده بودند سوال می⁭کرد. کی؟ کجا؟ چطور؟ اما من بی هوا و منگ، قدمی عقب کشیدم. برانکار پیش پای مرد مچاله بود  و مردان سفیدپوش به سختی آن توده یخ   چرک آلود را روی آن گذاشتند. مرد همچنان مچاله بود و از هم باز نمی⁭شد. مردان سفیدپوش کلنجار می⁭رفتند. مامور هم به کمک آنها رفت اما تقلای مامور و مردان سفیدپوش فایده⁭ای نداشت و پیکر یخ زده از هم باز نمی⁭شد. مردان، خسته از تلاش، مرد یخ زده را همان⁭طور مچاله روی برانکار گذاشتند و آماده⁭ی رفتن شدند. مامور پتوی کثیفی را برداشت و روی جسد یخ زده انداخت. خاک سردی به هوا بلند شد تا دوباره باد سرد بوزد و از روی زباله⁭ها و توفال⁭های یخ زده بگذرد.</p>
<p>مردان سفیدپوش برانکار را تا نزدیک آمبولانس بردند و وقتی یکی از مردان بالا رفت، برانکار کج شد و پیکر یخ زده روی زمین افتاد. پتوی کثیف کنار رفت و دست⁭های مرد یخ زده در چشم نشست. مرد یخ زده، تکه کاغذی هنوز در دست داشت. پیکر یخ زده را دوباره و این بار با خون سردی تمام روی برانکار گذاشتند.</p>
<p>باد از روی آشغال ها می⁭گذشت، آمبولانس دور می⁭شد، مردان به کافه⁭ی شهردار برمی⁭گشتند و خورشیدی یخ زده، کم کم خود را بالا می⁭کشید.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mimilnan.wordpress.com/322/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mimilnan.wordpress.com/322/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mimilnan.wordpress.com/322/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mimilnan.wordpress.com/322/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mimilnan.wordpress.com/322/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mimilnan.wordpress.com/322/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mimilnan.wordpress.com/322/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mimilnan.wordpress.com/322/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mimilnan.wordpress.com/322/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mimilnan.wordpress.com/322/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mimilnan.wordpress.com/322/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mimilnan.wordpress.com/322/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mimilnan.wordpress.com/322/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mimilnan.wordpress.com/322/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=322&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mimilnan.wordpress.com/2010/10/06/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%db%8c%d8%ae-%d8%b2%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>28</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4c8a675718e38de8f7e48d78112151f?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mimilnan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ابرام بر اسید</title>
		<link>http://mimilnan.wordpress.com/2010/09/18/%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://mimilnan.wordpress.com/2010/09/18/%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 18 Sep 2010 00:09:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[شغال واره ها]]></category>
		<category><![CDATA[اهواز، امانیه، لشکر، ابرام، ایرمانیان، اسید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mimilnan.wordpress.com/?p=314</guid>
		<description><![CDATA[ابرام (ابراهیم) دستی به شانه⁭ی سه⁭نظام و دستی به دستگیره⁭ی دستگاه، راه به گرما و صدای فلز می⁭داد. فلز سخت زیر فشار چرخنده⁭ی دستگاه ساییده می⁭شد و نوار نوار اضافه⁭ی پیچ و تاب خورده⁭ی فلز می⁭ریخت پیش پای ابرام، پشت ِ دستگاه تراش. در آن گرمای مرگبار ابرام عرق نمی⁭کرد. پوست تنش داغ می⁭شد، سرخ <a href="http://mimilnan.wordpress.com/2010/09/18/%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%af/" class="excerpt-more-link">[&#8230;]</a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=314&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ابرام (ابراهیم) دستی به شانه⁭ی سه⁭نظام و دستی به دستگیره⁭ی دستگاه، راه به گرما و صدای فلز می⁭داد. فلز سخت زیر فشار چرخنده⁭ی دستگاه ساییده می⁭شد و نوار نوار اضافه⁭ی پیچ و تاب خورده⁭ی فلز می⁭ریخت پیش پای ابرام، پشت ِ دستگاه تراش. در آن گرمای مرگبار ابرام عرق نمی⁭کرد. پوست تنش داغ می⁭شد، سرخ می⁭شد، گرُ می⁭گرفت اما عرق نمی⁭کرد. دیگرانی که او را می⁭شناختند به عرق نکردن او عادت کرده بودند و دیگر این عرق نکردن برایشان عجیب نبود. از نظر خود ابرام عرق نکردن ویژگی دردناکی بود. ویژگی دردناکی است که گرما در درون آدم چرخ بخورد و چرخ بخورد و مثل فلز بسته به دستگاه، در تاب خوردنش هی بخورد به دیواره⁭های تنش. گرما از درون به بند بندش فشار می⁭آورد اما راهی به بیرون نداشت. ابرام گرما و خشم را به یک اندازه تحمل می⁭کرد تا غروب که یک ضرب و شلنگ انداز برود. برود از تراشکاری بیرون تا برسد به حاشیه⁭ی خیابان سپند، بعد از راهنمایی و تا نبش پل هوایی و عرق فروشی ایرمانیان و پیک پیک مست کند. هی داغ شود و هی سرد شود تا مستی،  سرما و گرما و هرچه هست و نیست را بتاراند و از بین ببرد. هی چشم بدوزد به خیابان و با هر صدای بوقی تکان بخورد، پلکی بزند و ایرمانیان به او چشم غره برود، بلند شود و لنگ بزند، کج شود و راست شود تا برسد به خانه، تا بیفتد روی لحاف همیشه پهن و دمی، تنها دمی قبل از آن که خواب و خستگی و مستی او را با خود ببرد، آرام زیر لب بگوید: پری.</p>
<p>پری هر روز بعد از ظهر از توی یکی از خانه⁭های بزرگ امانیه بیرون می⁭آمد. با کفش⁭های پاشنه بلند و دامن کوتاه و موهای درخشان، ابروار و نرم از حاشیه⁭ی خیابان سپند می⁭رفت تا پیچ استادیوم و از آنجا در سایه⁭ی درختان کنار و گرگر می⁭رسید تا پل هوایی لشکر و تا آموزشگاه خیاطی نیک. ساعتی بعد وقتی از آموزشگاه بیرون می⁭آمد ابرام را می⁭دید که توی پیاده رو روبه رو منتظر است. پری دوش به دوش یکی دو دختر هم سن و سالش نرم نرم و خندان راه رفته را برمی⁭گشت. دخترهای دیگر، نرسیده به امانیه از هم جدا می⁭شدند و می⁭رفتند به طرف گلستان و پری تنها می⁭شد. در تنهایی سایه⁭ی ابرام را سنگین⁭تر و تاریک⁭تر حس می⁭کرد. ضربان قلبش زیادتر می⁭شد و می⁭ترسید و عرق⁭ریز تا خانه می⁭آمد و بی آن⁭که پشت سرش را نگاه کند می⁭رفت توی خانه.</p>
<p>آن پنج شنبه تقریبا همه می⁭دانستند که ابرام می⁭خواهد برود به خاستگاری پری. ایرمانیان دو سه پیک عرق مجانی به ابرام داد تا او را از صرافت رفتن به خاستگاری بیاندازد. در ضرب پیک دوم و سوم، ابرام منگ شده بود و دیگر ایرمانیان را حتا نمی⁭دید. ابرام کت و شلوار امانتی به تن، دسته گلی به دست گرفته و تا به در خانه ی پری برسد، تمام توصیه⁭ها را فراموش کرده بود.</p>
<p>پدر پری وقتی ماجرای ابرام و خاطرخواهی⁭اش را از زبان مادر پری شنید، خشمگین و تلخ  در را باز کرد و ابرام را آورد توی خانه. آن⁭جا، توی اتاق پذیرایی بزرگ، در حالی که سعی می⁭کرد آرام باشد، تلاش کرد به ابرام بفهماند که تفاوت زندگی پری، بزرگ شده در خانواده⁭ای تحصیل کرده و ثروتمند با ابرام، جوانک تنها و درس نخوانده و بی پول آنقدر هست که بی هیچ حرف و حاشیه⁭ای جواب رد بدهد. جواب رد داده به ابرام گفته بود که این جا خانه⁭ی من است و تو بعد از این تنها به عنوان مهمان  ِ من خواهی توانست در آن قدم بگذاری. بعد با صدای بلند طوری که مادر پری بشنود گفته بود: چایی بعدی رو پررنگ تر بریز که خیلی داغ نباشه، آقا ابرام داره می⁭ره.</p>
<p>بعد از آن خاستگاری، ابرام نمی⁭دانست از جواب نه ناراحت است یا از بی⁭احترامی. او در هر بار چرخش فکر و خیال، پری را می⁭آورد و با این که می⁭دانست تقصیری ندارد، مست⁭تر از بار قبل، او را تهدید می⁭کرد که انتقام دل شکسته⁭اش را خواهد گرفت. در خانه⁭ی ساکت و خالی، در تاریکی چراغ⁭های خاموش، ابرام دست⁭ها ستون سر می⁭کرد و راه می⁭داد به اشک⁭ها که بی⁭دلیل و بی⁭وقفه می⁭ریخت.</p>
<p>چند روزی را ابرام در گرمای روز و تاریکی شب  ِ خانه ماند. پری را برد و آورد، برد و آورد تا این که دستی به سینه⁭اش زد، او را کنار زد، برخاست، لباس پوشید و از خانه بیرون زد. ابرام سرسخت و با لب⁭های میم، رفت تا کارخانه⁭ی سلامت. سلامت پسرعموی پدرش بود و وقتی چشم⁭های نفرینی ابرام را دید نتوانست مقاومت کند. شیشه⁭ی سیاه رنگ را آورد و به ابرام داد و تنها توانست بگوید: یادت باشه، جرم اسید پاشی خیلی سنگینه.</p>
<p>ابرام شیشه⁭ی اسید در مشت، ابتدای خیابان سپند آنقدر منتظر ایستاد تا پری، مثل ماه از شیب پل هوایی طلوع کرد. کمتر از ثانیه⁭ای نگاهش به ایرمانیان افتاد که جلو مغازه⁭اش ایستاده بود و چشم به او داشت. ایرمانیان به او گفته بود: حالا هر چی، یادت باشه که دوست داشتن سخته، خیلی سخته.</p>
<p>پری از پل که گذشت ابرام را دید که کنار جدول خیابان ایستاده است. به غریزه حس کرد که اتفاقی در راه است و ترسید. نزدیک⁭تر که آمد، دید که ابرام انگار زیر فشاری مجهول،خم شد، خم شد و پیشانی بر جدول کنار خیابان گذاشت.</p>
<p>پری دید که مردی از مغازه⁭ی عرق فروشی بیرون آمد و دوان دوان رفت به طرف ابرام و شانه⁭های ابرام را گرفت.پری نزدیک⁭تر شد و شنید که مرد شانه⁭های ابرام را گرفته، بلند بلند می⁭گوید: چه کردی؟ چه کردی؟</p>
<p>ابرام لحظه⁭ای سر برداشت و پری را نگاه کرد. چیزی انگار در دستش می⁭جوشید، بخار می⁭کرد و بالا می⁭آمد. ابرام با دست چپ، دست راست خود را گرفته بود. پوست کف دست تاب خورده و سرخ بود و ابرام از درد به خود می⁭پیچید و دهانش باز و بسته می⁭شد. عرق از سر و صورت  ابرام می⁭جوشید و شیشه⁭ی سیاه رنگی پیش پایش افتاده بود.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mimilnan.wordpress.com/314/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mimilnan.wordpress.com/314/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mimilnan.wordpress.com/314/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mimilnan.wordpress.com/314/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mimilnan.wordpress.com/314/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mimilnan.wordpress.com/314/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mimilnan.wordpress.com/314/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mimilnan.wordpress.com/314/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mimilnan.wordpress.com/314/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mimilnan.wordpress.com/314/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mimilnan.wordpress.com/314/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mimilnan.wordpress.com/314/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mimilnan.wordpress.com/314/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mimilnan.wordpress.com/314/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=314&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mimilnan.wordpress.com/2010/09/18/%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>33</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4c8a675718e38de8f7e48d78112151f?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mimilnan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تنوره ی لجن</title>
		<link>http://mimilnan.wordpress.com/2010/09/03/%d8%aa%d9%86%d9%88%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%84%d8%ac%d9%86/</link>
		<comments>http://mimilnan.wordpress.com/2010/09/03/%d8%aa%d9%86%d9%88%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%84%d8%ac%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 19:50:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[شغال واره ها]]></category>
		<category><![CDATA[کارون، اهواز، باغ نمکی، رشید، صائبین، عروسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mimilnan.wordpress.com/?p=297</guid>
		<description><![CDATA[به یاد رشید کومالکی هربار که چادر را می⁭دیدیم می⁭افتادیم به حرف و حدس که توی چادر چه می⁭کنند؟ بچه⁭ها با اشتیاق درباره⁭ی چادری حرف می⁭زدند که گاهی حاشیه⁭ی رود، توی آب، برپا می⁭شد. یکی دو روز بود و بعد هم می⁭رفت تا چادری دیگر و حرف و حدیث⁭ها و کنجکاوی⁭های ما. روزی که شنیدیم <a href="http://mimilnan.wordpress.com/2010/09/03/%d8%aa%d9%86%d9%88%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%84%d8%ac%d9%86/" class="excerpt-more-link">[&#8230;]</a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=297&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به یاد رشید کومالکی</p>
<p>هربار که چادر را می⁭دیدیم می⁭افتادیم به حرف و حدس که توی چادر چه می⁭کنند؟ بچه⁭ها با اشتیاق درباره⁭ی چادری حرف می⁭زدند که گاهی حاشیه⁭ی رود، توی آب، برپا می⁭شد. یکی دو روز بود و بعد هم می⁭رفت تا چادری دیگر و حرف و حدیث⁭ها و کنجکاوی⁭های ما.</p>
<p>روزی که شنیدیم آن چادر را برای عروسی توی آب می⁭زنند ، من و رشید از تعجب خشک⁭مان زد. بچه⁭های دیگر هم همین⁭طور. برای چه؟ کسی نمی⁭دانست. بعد هی سوال بود و سوال. از این و آن که صبی⁭ها توی آن چادر چه می⁭کنند؟ هر کس پاسخی می⁭داد که همه⁭ی پاسخ نبود اما سرجمع همه⁭ی جواب⁭ها این بود که شیخ صبی⁭ها عروس و داماد را توی آن چادر غسل می⁭دهد. برای همین همیشه صبی⁭ها کنار آب زندگی می⁭کنند. چطور؟ چگونه؟ کی؟ و هزار سوال دیگر که ⁭پاسخ⁭های مبهمی داشتند.</p>
<p>شیخ صبی⁭ها خیلی مهربان بود اما قیافه⁭ی ترسناکی داشت. برای ما بچه⁭ها ترسناک بود. هنوز هم آن صورت کج را به یاد دارم. یک چشم و ابرو پایین⁭تر از آن تای دیگر بود. یکی از سوراخ⁭های دماغش خیلی کوچک⁭تر از آن یکی و دهانش&#8230; دهانش، وقتی می⁭خندید از یک طرف باز می⁭شد. آرام و آهسته گام برمی⁭داشت و به همه سلام می⁭کرد. هر روز توی خیابان خسروی دیده می⁭شد که یا از خانه آمده بود و یا می⁭رفت به آن خانه⁭ی بزرگ. ردایی و کتابی و عصایی، در کنار آرامش، اما کسی از بچه⁭ها جرات نمی⁭کرد جلو برود و سوال کند؛ اصلا مگر می⁭شد پرسید؟</p>
<p>آن روز مشغول بازی بودیم که وانت آبی رنگ پیچید توی خیابان خسروی و آمد تا جلو خانه⁭ی بزرگ نبش خیابان. شیخ به آرامی ماشین را دور زد وسوار شد. چند نفر پشت سرش چوب ها و طناب و چادر را گذاشتند توی وانت. من و رشید محو نگاه بودیم. همزمان به هم نگاه ⁭کردیم و بی هیچ حرفی با هم توافق کردیم.</p>
<p>وانت پر سر و صدا و پرغبار دور شد. من و رشید به سرعت از خیابان عسجدی خودمان را رساندیم به ساحل کارون و از آنجا دویدیم تا باغ نمکی که پشت بیمارستان پارس بود. باغ نمکی پر از درخت⁭های نخل بود. نخل های باریکی که رطب های خشک می⁭دادند و هر دو سه سال شایع می⁭شد که ولیان، صاحب باغ، می⁭خواهد باغ را خراب کند و خانه بسازد.</p>
<p>شیخ کنار آب ایستاده بود و چند جوان توی آب تقلا می⁭کردند. چوب⁭های حاشیه را کار گذاشتند و چهار پنج نفری چادر را باز کردند و چادر باز کرده را بستند به چوب⁭های عمودی. چادر تا سطح آب پایین آمد و هربار که خرده موجی می⁭رسید، به لبه⁭ی چادر شتک می⁭زد. حاشیه⁭ی باریکی از چادر تا سطح آب فاصله بود که نور غروب خورشید از پشت چادر، آن درز را روشن کرده بود. شیخ آمده بود، جوانان چادر زده بودند و در محله⁭ی صبی⁭ها جنب وجوش بود. پیدا بود که عروسی در راه است و ما در پوست خود نمی⁭گنجیدیم.</p>
<p>آن شب تا دیر وقت با هم حرف زدیم. دنبال راهی بودیم که ببینیم  داخل چادر چه می⁭گذرد و گاهی که مثل برق از ذهن می⁭گذشت که شیخ عروس و داماد را آنجا غسل می⁭دهد صدای قلب در گوش می⁭پیچید. وقت می⁭گذشت و راهی به ذهن⁭مان نمی⁭رسید تا این که بی هیچ نقشه یا توافقی از هم جدا شدیم.</p>
<p>توی رخت⁭خواب دراز کشیده به آسمان خیره بودم. آن شب تنها شبی بود که دو شهاب در آسمان دیدم. هر دو با هم، که یکی زودتر از دیگری شروع شده بود. نور زیبایی داشتند و نتوانستم به کسی نشان⁭شان بدهم. به سرعت برق آمدند و رفتند. ستاره⁭های دیگر هم بودند و نور سرخ حاشیه⁭ی آسمان، جایی که شعله⁭های آتش می⁭سوخت، پشت حصیرآباد، آتش⁭ها ، بوی کارون هم بود و حاشیه⁭ی پر از نی، سبز سبر و گل آلود و آب، فردا هم بود که&#8230;</p>
<p>صبح روز بعد از گرمای تیز آفتاب بیدار شدم. هول بودم و بی⁭دلیل شتاب داشتم. رشید خیلی بعد از من آمد و با هم رفتیم تا حاشیه⁭ی رود و نگاه کردیم به چادری که روی آب بود. نزدیک⁭تر رفتیم. از لب آب تا چادر پنج شش متر بیشتر نبود اما چادر درست همان جایی بود که رود پیچ می⁭خورد. به جزیره⁭ی کوچکی می⁭رسید و آن را دور می⁭زد و می⁭رفت. کناره⁭های جزیره پر از نی بود. بلند و پر پشت و کثیف از لای و لجن.</p>
<p>شیخ که از خانه در آمد، ما دنبالش راه افتادیم. شیخ پیشاپیش جماعتی آهسته قدم برمی⁭داشت که ما از کنار جمع رد شدیم و خود را رساندیم به باغ نمکی. از آن⁭جا رفتیم توی جزیره⁭ی کوچک و رسیدیم به نی⁭های کثیف. از جایی که بودیم فقط دیواره⁭ی پشتی چادر را می⁭دیدیم و تاریکی درز پایین را. رشید اشاره کرد که برویم جلوتر. جلوتر اما رود عمیق می⁭شد و آب سنگین می⁭آمد. قلب در سینه⁭ها می⁭کوبید و نفهمیدم چرا آب سرد است. توی آب نشستم و دیدم که رشید خود را کشید جلوتر، جلوتر، و آب او را دور زد. نی را محکم گرفته بود و وقتی نگاهم کرد دیدم صورتش سیاه از لجن شده. جدی بود و مصمم اما من می⁭ترسیدم. از همه چیز می⁭ترسیدم از آب ، از دیده شدن، از مارهای آبی و حتا بوشلمبوهای ناپیدا و شیخ که با ردای سفیدی ایستاده بود بر لبه⁭ی گل آلود رود.</p>
<p>شنیده بودم که کارون از زیر، گدا ست اما نمی⁭دانستم یعنی چه. کارون خیلی آرام بود. صدا هم حتا نداشت. رشید از من دور شد وجلوتر رفت. کارون پهن و مرموز از دور دست می⁭آمد تا چشم⁭های ترسیده⁭ی من که مماس بر سطح آب بود و آب بوی نفت می⁭داد. رشید تکان می⁭خورد و جا گیر نمی⁭شد. شیخ انگار چیزی حس کرده، به سمت ما نگاه می⁭کرد. آب بی واهمه از ما می⁭گذشت. شیخ قدمی به طرف ما آمد. رشید لحظه⁭ای نگاهم کرد و سرش را برد زیر آب اما دستش هنوز به نی بود. شیخ نزدیک⁭تر آمد و خیره نگاه کرد. ما را ندید و عقب عقب برگشت. من می⁭لرزیدم، از ترس از سرما و دست رشید بر نی نبود. در دلم با رشید حرف می⁭زدم، اما دست رشید بر نی نبود. می⁭گفتم بیا برگردیم، اما دست رشید&#8230;</p>
<p>صدا بلند شد، آسمان تا شد و آب بزرگ شد. سیاه، سیاهی و سرماگرم آب و بوی زُهم لجن و آسمانی که دمی بنفش می⁭شد و باز می⁭رفت، می⁭رفت و آب می⁭آمد. دستی مرا گرفت و بیرون کشید. لجن در وجودم تنوره می⁭کشید و عق می⁭زدم و صدا زیاد بود و کسانی داد می⁭زدند. کارون بی صدا و نرم می⁭آمد، مرگبار و تلخ می⁭رفت و اندام کوچک رشید را پیچیده، با خود می⁭برد. در نگاهم، نی⁭های کنار رود به بادی که نمی⁭وزید خم وراست می⁭شدند و چادر هنوز بود و تکان نمی⁭خورد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mimilnan.wordpress.com/297/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mimilnan.wordpress.com/297/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mimilnan.wordpress.com/297/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mimilnan.wordpress.com/297/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mimilnan.wordpress.com/297/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mimilnan.wordpress.com/297/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mimilnan.wordpress.com/297/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mimilnan.wordpress.com/297/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mimilnan.wordpress.com/297/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mimilnan.wordpress.com/297/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mimilnan.wordpress.com/297/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mimilnan.wordpress.com/297/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mimilnan.wordpress.com/297/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mimilnan.wordpress.com/297/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=297&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mimilnan.wordpress.com/2010/09/03/%d8%aa%d9%86%d9%88%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%84%d8%ac%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4c8a675718e38de8f7e48d78112151f?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mimilnan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>موی کثیف بز</title>
		<link>http://mimilnan.wordpress.com/2010/08/26/%d9%85%d9%88%db%8c-%da%a9%d8%ab%db%8c%d9%81-%d8%a8%d8%b2/</link>
		<comments>http://mimilnan.wordpress.com/2010/08/26/%d9%85%d9%88%db%8c-%da%a9%d8%ab%db%8c%d9%81-%d8%a8%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Aug 2010 11:13:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[شغال واره ها]]></category>
		<category><![CDATA[اهواز، علی گدا، مسجد جامع، شیخ خزعل، رضا شاه، شیخ مغفور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mimilnan.wordpress.com/?p=294</guid>
		<description><![CDATA[حمدان کلون در را انداخته، از دالان برمی⁭گشت که صدای در بلند ⁭شد. جعفر بود که سراسیمه خود را به خانه⁭ی برادر رسانده⁭بود. گفت که همین امشب مامورها به خانه⁭ات می⁭ریزند. او گفت که کمی پیشتر از پاسگاه خبردار شده که رییس پاسگاه فهمیده که تو چه می⁭کنی. آن سال⁭ها رضاشاه با کشتن شیخ خزعل <a href="http://mimilnan.wordpress.com/2010/08/26/%d9%85%d9%88%db%8c-%da%a9%d8%ab%db%8c%d9%81-%d8%a8%d8%b2/" class="excerpt-more-link">[&#8230;]</a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=294&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حمدان کلون در را انداخته، از دالان برمی⁭گشت که صدای در بلند ⁭شد. جعفر بود که سراسیمه خود را به خانه⁭ی برادر رسانده⁭بود. گفت که همین امشب مامورها به خانه⁭ات می⁭ریزند. او گفت که کمی پیشتر از پاسگاه خبردار شده که رییس پاسگاه فهمیده که تو چه می⁭کنی. آن سال⁭ها رضاشاه با کشتن شیخ خزعل تسمه از گرده⁭ی مخالفان کشیده بود و اندک بازمانده⁭های مخالف یا در زندان بودند و یا خاموشی را به اجبار پذیرفته بودند.</p>
<p>حمدان فانوس را بر لب حوض گذاشت و با حوصله مشغول وضوگرفتن شد . جعفر قدمی پیش آمد و گفت : نفهمیدی چه گفتم؟ الان مامورها از راه می⁭رسند. وقت تنگ است. حمدان اما سربرداشت و دو چشم را رو به جعفر گرفت: اگر زبان به کام می⁭گرفتی، اگر جلوی حرف زدنت را &#8230; حمدان لحظه⁭ای سکوت کرد و بعد با خشم ادامه داد: اگر مست نمی⁭شدی &#8230; جعفر از آن دو چشم ترسید، از آن چشم⁭ها که در تاریکی، سفیدی خوف⁭آوری داشت. به سختی گفت: من به کسی نگفته⁭ام. من اصلا از خانه بیرون نرفته⁭&#8230;که حمدان تیز شد: پس از کجا فهمیده⁭اند؟ از کجا خبر شدند؟ و رو به جعفر آمد. جعفر ترسید، عقب عقب رفت و پا به دالان گذاشت، به حمدان پشت کرد و رو به سیاهی شتاب گرفت. حمدان شنید که در بازشد و صدای جعفر از تاریکی آمد: یکی از خود شما، یکی از شما&#8230; و بیرون رفت.</p>
<p>خون، سردتر از همیشه در رگ⁭های حمدان می⁭چرخید و شب آبستن بود. در تاریکی شب، بوی گس و مرطوب شط می⁭آمد و هزارها غوک در درزها و شکاف⁭های شیب شط صدا برداشته⁭بودند.</p>
<p>حمدان به بچه⁭ها نگاه کرد که به مادر چسبیده⁭بودند. از نگاه زن شرم کرد و پا به پله⁭ها گذاشت. پله⁭ها، بلند و تاب خورده او را به بام برد. ماه از پشت پرده⁭ی شرجی، زرد و بادکرده بالا می⁭آمد. قطرات عرق جوشیده از مرز مو وگردن، شیار به شیار فرو می⁭آمد و حمدان از خشم لبریز بود. از پشت بام که می⁭گریخت فریاد مامورها را شنید که بازار عبدالحمید را تکان می⁭داد. فانوس⁭ها و سرها از درز درها بیرون آمد، کسانی نفیرکشان از دالان ⁭گذشتند و بچه⁭ها تنگ⁭تر مادر را در آغوش گرفتند. حمدان از بام⁭ها می⁭گذشت، از روی رختخواب⁭های پهن شده و ا زکنار حفره⁭های حیاط و دیواره⁭ی پر از ترس کبوترخانه⁭ها، و ولوله⁭ها و بغبغوهای تاریک.</p>
<p>صبح روز بعد آخرین جمعه⁭ی شوال، حمدان از تردید درآمده بود اما برای بیرون رفتن باید آماده می⁭شد. غلام از خواب بیدار شده، آماده⁭ی رفتن می⁭شد. حمدان گفت: پالتو را درآر. غلام بدون حرفی پالتوی مندرس و کثیف را درآورد و گذاشت روی شاخه⁭ی کُنار. حمدان خیس از رطوبت ِشرجی، طول و عرض حیاط را رفت و بر گشت، رفت وبرگشت تا صدای اذان بلند شد. موذن رومزی اذان می⁭گفت. حمدان شلوار کهنه⁭ای به پا و پالتوی کثیف را به تن کرد و با پارچه⁭ای موی سر را پوشاند. پشم سیاه بز، مثل موی کثیف، به درز دستار فروکرد و صورتش را با دوده⁭ی چرب مطبخ سیاه.</p>
<p>مردم بازار ماهی فروش⁭ها و بازار عامری او را با این هیبت، علی گدا می⁭دانستند. علی گدا به گنبد علی مهزیار نگاه کرد. گنبد شکسته بود و نور خورشید روی گنبد تکه تکه می⁭شد. از کنار شط قدم⁭زنان تا محله⁭ی صبی⁭ها آمد. آن⁭جا دخمه⁭ای بود که از دیگران پنهان مانده⁭بود. علی گدا چند خشت کف اتاق را برداشت و صندوق چوبی کوچکی بیرون آورد. توی صندوق دینار عراقی و چند سکه⁭ی طلا داشت. پول و طلا را در دستمالی گره زد و از دخمه بیرون آمد.</p>
<p>از بازار عبدالحمید که می⁭گذشت لحظه⁭ای دم حلیم⁭پزی حاج⁭رحمی ایستاد و دستمال را روی دیگ⁭گاه گذاشت و نگذاشت حاج رحمی حرفی بزند. حمدان گفت: جان تو و جان بچه⁭ها و پاتند کرد.  مردی گاری چارچرخه⁭ای می⁭راند و خارک لیلو می⁭فروخت. زیر لب گفت: خارک ِچه وقت؟</p>
<p>نزدیک مسجد جامع شلوغ بود. وقتی رسید خطبه⁭ها تمام شده و شیخ مغفور نمار می⁭خواند. علی گدا چوب⁭دستی به دست شکلک درمی⁭آورد و مردمی که می⁭گذشتند، می⁭خندیدند.</p>
<p>علی گدا دوسه باری خیابان پهلوی را رفت و برگشت تا نماز تمام شد و مردم دسته دسته از مسجد جامع بیرون آمدند. علی گدا یک مشت رطب توی دست گرفته بود و هسته⁭هایش را تف می⁭کرد. نمازخوان⁭ها از کنارش که می⁭گذشتند، لباس⁭شان را جمع می⁭کردند و علی گدا شکلک درمی⁭آورد. در تمام آن مدت چیزی مثل میخ در دلش کوبیده می⁭شد. پرسرصدا و تلخ در او فرو می⁭رفت. مدت⁭ها کشمکش، مدت⁭ها صبر و تأنی، تنها یاران نزدیکش را رنجانده⁭بود و حالا تازه فهمیده⁭بود که شیخ مغفور، پسرعموی ناتنی شیخ خزعل، امامت جمعه را گرفته و چه یارانی را که فروخته⁭بود.</p>
<p>علی گدا خود را به در مسجد جامع کشاند. شیخ مغفور آرام آرام از حیاط مسجد می⁭گذشت. علی گدا کف دست را لیسید تا چسبناکی رطب را بگیرد. شیخ قدم به دالان گذاشت و علی گدا دید که دو نفر که شانه به شانه⁭ی او می⁭آیند به او خیره⁭اند. شیخ مغفور با علی گدا چشم در چشم شد. لحظه⁭ای تردید، اما او را شناخت. لب⁭هایش به لبخند باز شد و تا خواست چیزی بگوید دست حمدان در هیأت دست علی گدا از زیر پالتوی مندرس بیرون آمد که پیشتابی را در مشت می⁭فشرد. صدا در شبستان مسجد پیچید و حمدان در نهایت خونسردی و کینه گلوله⁭ها را در سینه⁭ی⁭ شیخ مغفور کاشت. همراهیان شیخ وحشت⁭زده خود را کنار کشیدند و جمعیت بهت⁭زده به علی گدا نگاه می⁭کرد که دستش دراز بود و از لوله⁭ی پیشتاب دود سفیدی بیرون می⁭آمد. برای لحظه⁭ای جهان سکوت کرد، جمعیت سکوت کرد و آتش خشم از چشم⁭های علی گدا زبانه کشید.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mimilnan.wordpress.com/294/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mimilnan.wordpress.com/294/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mimilnan.wordpress.com/294/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mimilnan.wordpress.com/294/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mimilnan.wordpress.com/294/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mimilnan.wordpress.com/294/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mimilnan.wordpress.com/294/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mimilnan.wordpress.com/294/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mimilnan.wordpress.com/294/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mimilnan.wordpress.com/294/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mimilnan.wordpress.com/294/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mimilnan.wordpress.com/294/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mimilnan.wordpress.com/294/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mimilnan.wordpress.com/294/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mimilnan.wordpress.com&amp;blog=9422939&amp;post=294&amp;subd=mimilnan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mimilnan.wordpress.com/2010/08/26/%d9%85%d9%88%db%8c-%da%a9%d8%ab%db%8c%d9%81-%d8%a8%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4c8a675718e38de8f7e48d78112151f?s=96&#38;d=monsterid&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mimilnan</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
