…قبل از اینکه دلیلی بیاورم میخواهم ماجرایی را برایت تعریف کنم. روزی که این اتفاق افتاد تو باید جایی در ایالت کبک بوده باشی. تقریبا یک سال بعد از رفتنت، از زیر پل سیاه سوار تاکسی شدم و قصد داشتم بیایم تا خیابان نادری. رادیوی تاکسی آهنگ عربی پخش میکرد و من حواسم به رادیو نبود. کمی بعد برنامهی رادیو قطع شد و گوینده گفت که هواپیماهای عراق فرودگاهها و مراکز نظامی نوزده شهر را بمباران کردهاند و عراق رسما به ایران اعلان جنگ کرده است. خبر چنان قاطع و چنان سریع بود که هم من و هم یکی دو مسافر توی تاکسی و حتی خود راننده، بهت زده سکوت کردیم. دو سه روز بعد اتفاقی نیفتاد که نشان دهندهی جنگ باشد. آنهم جنگی که قرار است هشت سال طول بکشد. اما هفتهی بعد اولین صداهای جنگ در شهر پیچید. سوت خفهای و صدای انفجاری. هنوز انفجارها دور بود و هنوز طعم جنگ برایمان غریب بود.
ظهر روز دوازدهم مهر همهی مردمی که توی کوچهها و خیابانها راه میرفتند، ساکتتر شده بودند، عبوستر و بسیار بسیار ترسیده. حدود ساعت سه بعد از ظهر مامان گفت پسر حلیمه خاتون کشته شده، تو آبادان. باور کردنی نبود اما باید باور میکردیم. جنگ حالا به ما رسیده بود، به کوچهی ما، انتهای آخر آسفالت و خیابان سعدی و قرار بود جوانان پر شروشور کوچه، یکی یکی بگذارند و با تیغی در دل یا زخمی در جان بروند. بچههایی که وقتی از کوچه میگذشتم متلکها نثارم میکردند. عبدالرضا، مهران، تابان، آنها باید بعدها میرفتند اما عبدالرضا ضربهی اول بود.
بعد از ظهر چادر سر کردم و با مادرم رفتم به خانهی حلیمه خاتون. زنها توی حیاط نشسته بودند و گریه میکردند. مرگ، هنوز هم دور بود و کشتههای جنگ باید مرگ را برای ما معمولی میکردند.
حدود ساعت شش بود که اولین صدا بلند شد. اول زمین لرزید و بعد صدای انفجار به گوش رسید. آن قدر بلند و آن قدر پرحجم که زنهای گریان برای لحظهای ساکت شدند . آن صدا با صدای خمپارههایی که این سو و آن سو میخورد خیلی فرق داشت. زمین دوباره لرزید وصدا دوباره سنگین و ترسناک در شهرپیچید، توی خیابانها چرخ خورد، از کوچهها گذشت و تا گوشههای پنهان خانهها آمد.
بعد از انفجار چهارم یا پنجم بود که بو هم اضافه شد. زمین میلرزید، صدا میآمد و بعد از موج صدا، باد بوی سوختن میآورد، بوی خاکستر نیم سوز، بوی سوختن چیزی که سخت میسوزد، که نمیسوزد.
حلیمه خاتون از هوش میرفت. زنهایی که دورش را گرفته بودند او را به هوش میآوردند، حلیمه خاتون به هوش که میآمد جیغی میکشید و دوباره از حال میرفت. دیگر نمیتوانستم آن خانه و زنهای گریان را تحمل کنم. به مادرم اشارهای کردم و بیرون آمدم. توی کوچه شنیدم که کسی میگفت زاغهی مهمات را زده و این انفجارها، انفجار انبارهای راغهی مهمات است. اگرچه تا آن زمان نمیدانستم زاغه چه جور جایی است، اما پیدا بود که کجا میتواند باشد.
با تاریک شدن هوا بو زیادتر شد. شهر در سکوت بین انفجارها فرو رفته بود و هربار نور کدر سرخ رنگی در هوا میپاشید. زمین میلرزید و صدا بر زمینهی بوی سوختن از شهر میگذشت.
شیشههای پنجرهها یکییکی میافتادند و درها کج میشدند. نور سرخ و زرد در آسمان جابهجا میشد و بو تا نیمههای شب صدای انفجارها را سختتر می کرد.
آن شب خیلی کم خوابیدم. با هر انفجاری بیدار میشدم و تا دوباره به خواب بروم، چندبار را نور را میدیدم و بو را تا عمق جانم حس میکردم. هوا هنوز گرم بود و نمیتوانستیم توی حیاط یا پشت بام بخوابیم. خوابیدن توی اتاق بد از بدتر کلافه کننده بود. برای همین تا سپیده زد بلند شدم و آمدم توی حیاط. آخرین صدای انفجار را کمی قبل از سپیده شنیده بودم و خیال میکردم دیگر تمام شده است. زاغه هر چقدر هم که بزرگ بوده باشد تا حالا باید سوخته باشد.
آسمان، زمین، دیوارها… آسمان خاکستری رنگ بود. خاکستری غلیظ و گرد خاکستر روی زمین نشسته بود. خاکستر روی دیوارها، مثل گرد نرمی چسبیده بود. خاکستر درختهای کُنار و نخل را پوشانده بود. رنگها مرده بودند و رنگی جز خاکستر به چشم نمینشست.
حالا که سالها از آن روز میگذرد میپرسی چرا مردم اهواز بعد از جنگ این طور تلخ شدهاند و میپرسی کجاست آن شوخیها و خندهها و چه شد آن شبهای اهوازی؟ مثل این که یادت رفته است، در این سرزمین جنگ شد و در همان اولین روزها خاکستر روی شهر نشست و خاکستری یک دستی شهر را بلعید. بعد از آن بود که اینجا و آن جا حجلهها گذاشتند و دردناکتر از همه این که من به مراسم ختم همهی آن بچههایی که روزگاری متلک نثارم کردهبودند رفتهام.
این داستان را میتوانم ادامه بدهم اما نه توی نامه، بماند برای وقتی که بیایی، تا نشانت بدهم بر این شهر و مردم آن چه گذشته است.


نوامبر 14, 2010 @ 20:56:44
خیلی قشنگ نوشتین
نوامبر 14, 2010 @ 21:03:48
احسنت
نوامبر 15, 2010 @ 04:34:04
هر چند جنگ از اهواز و ابادان رخت بربسته است اما هنوز بر سر اين شهر خاكستر مي بارد….
نوامبر 15, 2010 @ 05:13:31
سلام
وصف قلم شما همان است كه هميشه گفته ام گرم و آشنا ، اما وصف آن شهر، تصور كن حالا ديگر جوانهاي 20 تا 24 ساله اهوازي و … هيچ تصور وتصويري از جنگ ندارند،كوچكترها كه بماند، بعضي توي اين سن و سال بچه دارند،يعني دونسل كه چيزي از جنگ نمي دانند، گمانم همه چيز خيلي فرق كرده، شايد خاكستر جنگ را هم باد از خيلي جاها سترده باشد اما خوب من كه جنگ را ديده ام پا به پاي قلم شما تا كجاها كه نمي روم… قبول دارم كه خيلي جاها هست كه جنگ هيچ وقت تمام نشد…
نوامبر 15, 2010 @ 06:28:29
هیچ چیز کثیف تر از جنگ نیست، مگر کسانی که آتش افروز و ادامه دهنده آن هستند
نوامبر 15, 2010 @ 07:01:59
ما را بردین به ان فضا و ته دلمان خالی شد. خاطرات که با گذر زمان از ذهنمان رخت بست. روش زندگیمان عوض شد. نگاهها و خواسته هایمان هم . و فراموش کردیم که ما همان بچه های جنگیم. سالها گذشته و دیگه هیچ کودکی فکر نمی کند عروسکی که در دستشه ممکن بود در دستاش منفجر بشه
نوامبر 15, 2010 @ 10:53:15
هرچند جنگ از اهواز رفته باشد اما آن خاکستر روی تن تمام مردمانی که صبح خاکستری را به خاطر دارند و فرزندان فرزندان آن ها هم نشت کرده. آن رنگ خاکستری پاک شدنی نیست جان من. این تمام چیزی بود که «شهر در خاکستر»ت در گوشم به نجوا گفت.
نوامبر 15, 2010 @ 16:49:54
سلام
حكايتي بود حكايت حجله ها و…
چقدر زير تابوت هم مدرسه اي ها رفتيم … خيلي هاشون فرصت يك متلك گفتن هم پيدا نكردند…
نوامبر 15, 2010 @ 17:42:11
درود .
حضرت خباز . خاكستري كه خوب است ، بگو سياه .
همان روزي كه راديو در اهواز آهنگ عربي پخش مي كرد و بعد اخبار شروع جنگ را ، در شهر كوچك ( آن روزها ي ! ) ما ، روي پشت بام طويله ي خانه اي در يكي از محله هاي جنوبي شهرمان داشتيم بادبادك هوا مي كرديم كه صداي غرش هواپيما و بعد شيپور صور اسرافيل و بمباران كارخانه قند ، ما را به خيابان ها كشاند و به آغاز سياه پشت سياه لباس پوشيدن زنان و مردان . ( بعدها كه كتاب بادبادك باز خالد حسيني را مي خواندم ، مدام در ذهنم اين موضوع رژه مي رفت كه جنگ همه جا و براي همه ، به يك صورت آغاز مي شود !! ) .
مي داني كه در بسياير از شهرها و اقوام و عشاير و … و … رسم بر اين است كه حتي تا يكسال بعد از مرگ فرزند ، پدر، مادر يا …. لباس سياهشان را از تن بيرون نمي آورند . و اين حكايت با جنگ آنچنان گره خورد ، كه اين روزها براي حتي خود ما هم پوشيدن لباس غير از سياه و ديدن آن بر تن آشنا و غريبه ، عجيب به نظر مي رسد .
هر چه با خودم كلنجار مي روم مي بينم كه نه ، رنگ جنگ اصلا خاكستري نيست . سياه سياه سياه سياه ………………………… سياه است .
بدرود .
نوامبر 15, 2010 @ 18:17:35
سلام
از جنگ نگاه هراسان و موی پریشان مادر قدم زدن های پدر در راهرو که می آیند، برفک تلویزیون ، صدای آژیر، بازی با پوکه های ضدهوایی، تاریکی و سکوت و ناگهان انفجار… برایم باقی مانده. صدای نفت فروشی دوره گرد که در خیالاتم صدام می نامیدمش و با تفنگ اسباب بازی ام به او شلیک می کردم.
جنگ که تمام شد تازه مدرسه می رفتم. تازه آمده بودیم شمال. با خودم می گفتم چرا تمام شد؟ چگونه تمام شد؟
نوامبر 16, 2010 @ 08:51:13
سلام
با اين همه سياهي جنگ كه نسل ما تجربه كرده اگر چه مثلاً سياهي جنگ در شهر ما كم تر از اهواز بود
ببينيد شعار جنگ جنگ تا … چه قدر شعار كثيفي بوده
نوامبر 16, 2010 @ 23:03:38
تصویر زنده ای بود از آغاز جنگ.
اون موقع، ما در چند کیلومتری سر پل ذهاب در مجتمع بزرگی مخصوص خانواده های نظامی زندگی می کردیم. مدرسه تعطیل شد و محوطه سوت و کور. گاهی صداهایی از دوردست میومد و دیگه نمی ذاشتن برای بازی بریم بیرون. پشت پنجره ها پتوی سربازی چسبونده بودن. یک شب هم با چند تا مینی بوس شبونه ما رو از محدوده خارج کردن.
شاید یه روز نوشتمش.
نوامبر 17, 2010 @ 19:57:45
سلام
خیلی ممنون که به من سر زدید .
امیدوارم این روز ها برای شما هم سرشار از شادی و برکت باشه .
«»" در خانه ی ما هنوز جنگ است «»"
شاد و سلامت باشید[لبخند][گل]
نوامبر 23, 2010 @ 17:28:00
بدرود .
برگشتم بلاگفا !
درود .
نوامبر 25, 2010 @ 22:12:18
پرداختن به جنگ از این زاویه خوشم میآید . واکاوی مصیبت های جنگ و رخت بر بستن خنده و شادی از لب های دختران و زنان و …. ما و آیندگان را بیشتر با حقیقت جنگ آشنا می کند .
نوامبر 26, 2010 @ 07:39:44
من به مراسم ختم همهی آن بچههایی که روزگاری متلک نثارم کردهبودند رفتهام – این جالب بود
نوامبر 26, 2010 @ 15:51:00
بسیار زیبا بود و البته غم انگیز!
از فضای جنگ به شدت هراس دارم…
نوامبر 27, 2010 @ 11:10:55
چقدرعالي نوشتيد و چقدر غمبار. باور نميكنيد الان كه دارم مينويسم بغض گلوم رو گرفته. ياد اون روزها. حجله ها و پيراهن مشكي ها…… اهواز هميشه براي من كه قديم نديدمش جذابيت خاصي داره. بايد اون شبهاي اهوازي خيلي باحال بوده باشه. يادش بخير همين چند روز پيش اهواز بودم. ساحلي، نادري، كيان پارس… راننده تاكسي هايي كه عربي حرف ميزنند.
نوامبر 28, 2010 @ 18:31:21
سن و سال ما که قد نمی ده. اما می گن این چیزا به یکی دو نسل از خاطره ی یه ملت پاک نمی شه.
فک کنم راس می گن.
آخ…
دسامبر 01, 2010 @ 07:40:28
سلام
خوبي مرتضي جان
بالاخره اون سوالات كه وعده داده بودم گذاشتم
منتظر پاسخ شما به سوالات اين پست هستم تا از اين طريق هم با نظرات دوستان آشنا شوم و هم براي ادامه كار ايده هايي بگيرم.
http://hosseinkarlos.blogsky.com/1389/09/07/post-77/
ممنون
دسامبر 03, 2010 @ 23:18:48
گرد خاکستر روی زمین نشسته …. هنوز هم …
آثار جنگزدگی رو هنوز تو نگاههای افسرده سر خیابون ها میبینم … تو ناباوری نسلی که تو زمان جنگ هنوز به دنیا نیومده بود وبا دروغ بزرگ شد و دروغ گفتن رو تنها راه ادامه مسیر تو این دیار میدونه …
چهره های دویا چند شخصیتی … که به هیچ چیز باور ندارند …
سلام
قلم گیرایی داری جانم
دسامبر 05, 2010 @ 08:54:34
توصیف گیرایی بود از جنگ و شرایط آن روز . جنگ هنوز ادامه دارد در خانه آنها که شهیدی دادند جانبازی دارند و در مناطق جنگی که هنوز از مین های بیست سال پیش پاک نشده اند و مرتب شهید تحویل خانواده ها می دهند . باور نمی کنید سری به وبلاگ مین و زندگی بزنید و ببینید چند نفر در ماه می میرند !
دسامبر 08, 2010 @ 17:09:49
داستان قشنگی بود تا ته خوندمش ارزشش رو هم داشت
موفق باشید
دسامبر 20, 2010 @ 22:55:53
سلام
وبلاگ حضرت خضر،مجددا» به عرصه اطلاع رسانی بازگشت
دسامبر 28, 2010 @ 10:01:17
درو.د. به روزم.
ژانویه 01, 2011 @ 09:19:44
سلام
يك داستان جالب ديگه. در انتهاي پاراگراف دوم فهميدم كه ليلي زن است!
داستان خشن وغمزده جنگ.اون موقع ما شيراز بوديم. به دليل جنگ زدگي يا تحيل پدر يا هرچي كه اسمش را بشود گذاشت.تا 5 سالگي من هنوز جنگ ادامه داشت و يادم هست كه يك روز نفت نبود يه روز روغن قحط مي شد يه روز يه چيز ديگه نيود و يه روز هم خبر شهادت دايي هام را آوردند و يه روز دوستان دور و نزديك و همين طور هر چي آدم خوب ميشناختم رفتند و ديگر نيامدند …
الان 15 ساله كه برگشتيم و در اين خاكسترستان زندگي ميكنيم!جايي كه زماني مدينه فاضله پدر مادرهامان بود و امروز براي رهايي از اين خاك روز شماري ميكنيم….
ژانویه 01, 2011 @ 15:46:27
سلام برادر
خوبي؟
غيبتتان از صغري گذشت نكنه به كبري برسه!
ژانویه 10, 2011 @ 06:59:04
كجايي برادر. دلم برا نوشته هات تنگ شده.
ژانویه 10, 2011 @ 21:02:51
درود .
آره ! نوبتی هم که باشه ، نوبت غیبت صغرا با شماست !
بدرود .