نوشتن و نوشتن

6 دیدگاه

دلم برای نوشتن تنگ شده و احساس می کنم در این مدتی که بنا به مشکلات و «نا درکجایی» نمی توانسته ام بنویسم، البته نوشتن که همیشه بوده، نم یتوانسته ام بنشینم و سر صبر تایپ کنم و بگذارم این جا، خودم ضرر کرده ام و چه ضرری بزرگ تر از این که ارتباطم با دوستان قطع شده؟ چندی پیش فرصتی دست داد و دوباره و باحوصله نشستم به خواندن پست های قدیمی و دیدم هیچ دلیلی بهانه ی خوبی برای ننوشتن نیست.

این است که دوباره آمده ام. می خواهم دستی به سر و روی این خانه بکشم و با خیالات و رویاهای خودم سرگرم باشم. در همین مجال از همه ی دوستانی که با فرستادن ای میل پرسیده اند کجایی و چرا نمی نویسی تشکر می کنم.

شب ِ بویناکِ شط

23 دیدگاه

آن جهان میخ کوب شده، آن نگاه خشمگین، شیخ مغفوری که روی زمین به‌خود می‌پیچید، پیشتابی که در مشت فشرده می‌شد و دود سفید رنگی که از جلوی چهره‌ی حمدان می‌گذشت، همه و همه در کمتر از ثانیه‌ای، دیگر خاطره‌ای دور بود. برای مردمی که بر سر شیخ مغفور گرد می‌آمدند، حمدان دیگر نبود، تنها پرهیبی دور، بسیار دور از علی گدا می‌دیدند که بال عبای کهنه‌اش، در دنباله‌ی او تاب می‌خورد. حمدان مثل تیر رها شده از کمان از پیچاپیچ کوچه‌های تنگ می‌گریخت. او به شتاب از کوچه‌های پشت مسجد جامع خود را به خیابان خسروی رساند، از محله‌ی صبی‌ها گذشت و وقتی به حاشیه‌ی کارون رسید، بی هیچ درنگی خود را به آب سرد دی ماه زد. کارون، گل آلود بود و جابه‌جا لکه‌های پهنی از نفت سیاه و روغن را به خود می‌برد. حمدان حتا به آن لکه‌های بد بو هم نیاندیشید. از سرمای بویناک کارون به تنگ آمده، خود را روی شن‌های جزیره‌ی وسط رود رها کرد.

حمدان شب‌های سرد اهوازی را آن‌قدر در آن جزیره‌ی نامسکون تاب آورد تا کبوتر جعفر کنارش نشست. جعفر قدمی، تنها دوستی بود که برایش مانده بود. بعد از مرگ مغفور آن‌ها بیشتر و بیشتر با هم صمیمی شدند.

حمدان از جزیره بیرون آمد و توی یکی از خانه‌های لشکر آباد پنهان شد. جعفر برایش خبر می‌آورد. خبرهایی که به حمدان می‌رسید او را افسرده و افسرده‌تر می‌کرد. پنداشت ِ او، این که با حاکم جور جنگیده، این که توانسته یکی از عمله‌های حاکم جور را از میان بردارد، یکسره برباد رفت. شیخ حمود، پسرعموی دیگر شیخ خزعل، با سلام و صلوات از ملاثانی آورده شد و بر مصطبه‌ی حاکم شرعی و امامت جمعه‌ی اهواز نشست. شیخ خشمگینی که در اولین روزهای آمدنش، فرمان یافتن و کشتن حمدان را به آدم‌هایش داده بود.

در حیاط خانه‌ی لشکرآباد، حمدان بارها و بارها طول و عرض حیاط را رفته و برگشته بود تا این که روزی از روزها به جعفر گفت برود و از حاج رحمت اله حلیمی امانت ِ سپرده شده را بگیرد. حمدان به سرعت رفت و سریع‌تر بازگشت. او صندوق چوبی کوچک را گذاشت جلوی پای حمدان. حمدان آرام و با طمانینه صندوق را باز کرد. توی صندوق مشتی لوازم  ِ چهره آرایی بود و زیر همه‌ی آن‌ها یک اسلحه‌ی موزر. اسلحه وقتی در مشت حمدان فشرده شد، جعفر برقی گذرا را در چشم‌های حمدان دید. حمدان سکوت کرده بود اما جعفر می‌دید که رگ گردن حمدان آرام آرام برمی‌آید، از شیب ِ پشت گوش بالا می‌رود و مثل طناب باریکی از روی شقیقه‌ی چپ می‌گذرد. حمدان خشاب موزر را وارسی کرد. گلوله‌ها را یکی‌یکی و با دقت بیرون کشید و دوباره توی خشاب گذاشت.

چندی بعد، مرد بلند بالایی، با چهره‌ای کبود و دستاری به سر، شبیه جوکی‌های هندی از عمق خیابان بیست و چهار متری پیش می‌آمد. مرد هندی کیف سیاه رنگی به دست چپ داشت و عصایی به دست راست. گاهی می‌ایستاد و با حوصله و تانی شیشه‌های گرد عینکش را پاک می‌کرد. روبه‌روی باغ ملی دمی ایستاد و به بچه‌هایی که بازی می‌کردند نگاه کرد. بازی بچه‌ها او را سر شوق آورد. لبخند به لب از باغ ملی گذشت و پیچید توی بازار. هنوز به اذان ظهر جمعه مانده بود. مرد هندی رفت توی قهوه خانه‌ی مراد و به اشاره‌ای کوتاه فنجانی چای خواست. مراد فنجان را جلو مرد گذاشت و پرسید: غریبه، این جا چه می‌کنی؟ مرد هندی دستی در هوا تکان داد و چیزی نگفت. مراد دستمال چرک تابی روی میز کشید و گفت: پرچانه هم نیستی که، این جا چه می‌کنی؟ مرد هندی دستی در هوا تکان داد که از نظر مراد معنی روشنی داشت. مراد سکوت کرد و از مرد هندی دور شد اما هر چه در ذهن کاوید یادش نیامد چه چیزی در این مرد برایش آشناست.

صدای قران از مسجد جامع بلند شد. مرد هندی سکه‌ای توی کاسه‌ی مراد انداخت و از قهوه‌خانه بیرون آمد. تا مسجد راهی نبود و مرد گام به‌گام به مسجد نزدیک می‌شد اما خلوتی بی‌وقت بازار برایش عجیب بود. نرسیده به مسجد، مردی باقلا پخته و لبو می‌فروخت که آشنا نبود. نبش خیابان حافظ جوانی نشسته بود و پیش پایش بقچه‌ای به چشم می‌خورد. آن سوتر، بعد از طاقی‌های حاشیه‌ی مسجد دو مرد با هم حرف می‌زدند اما از نمازگزارانی که جمعه‌ها حاشیه‌های بازار را شلوغ می‌کردند خبری نبود.

مرد هندی مردد و شکاک به گاری نزدیک شد و پیاله‌ای باقلای پخته طلب کرد. باقلا فروش با لبخند عجیبی پیاله را به دستش داد. قبل از این که چیزی از ذهن بگذرد جمعیتی از خیابان باغ شیخ به بازار پیچید. از همان فاصله هم شیخ حمود دیده می‌شد که در میان مریدانش گام می‌زد. لب پایینی مرد هندی کج شد و باقلای پخته به کامش چسبید. شیخ حمود، نزدیک می‌شد و مرد هندی در هجوم هزارها خاطره‌ی ناگهانی عرق می‌کرد. یک سال زندگی پنهانی، در کسری از ثانیه از ذهنش گذشت. یارانی را به یاد آورد که ابتدای همین بازار به دار آویخته شدند. لحظه‌ای که او در هیات علی گدا خود را می‌زد و می‌خندید. مردمی که در سکوت به اندام‌های آویخته از دار نگاه می‌کردند و در گوش هم می‌گفتند: از دیدن مرده‌ها دیوانه شده. علی گدا آن روز چندان زیر اندام‌های بی‌تکان گریسته و خندیده بود که کسانی زیر بغل‌های او را گرفته و دور کرده بودند. در تمام این مدت آخرین نگاه مرتضا را از یاد نبرده بود. مامور دولتی زیر پای مرتضا را خالی کرده و مرتضا در دم  ِ افتادن، وقتی نگاهش به نگاه علی گدا گره خورده بود، تنها توانسته بود بگوید: هاه.

مرد هندی از گاری دور شد. شیخ حمود از سوی دیگر به مسجد نزدیک می‌شد. جوان از کنار بقچه‌اش برخاست. مرد باقلا فروش گاری را تکان داد. دمی، لحظه‌ای، جعفر از پیچ بازار دیده شد که پارچه‌ی سرخی را تکان می‌داد. مرد هندی لبخند زد و از توی کیف دستی موزر را بیرون … آورد.

صدای همزمان چند شلیک سکوت سنگین بازار را پاره کرد. مرد هندی خم شد، توانش را دوباره جمع کرد و قد برافراشت. سوزش دوباره‌ای توی کتف راستش حس کرد اما توانست ماشه را بچکاند. یکی از همراهان شیخ به زمین افتاد اما بارانی از گلوله بر مرد هندی بارید. مرد هندی روی زمین افتاد. سکوت که طولانی شد، شیخ حمود به مرد هندی نزدیک شد. مرد هندی چشم گشود و شیخ را از پشت پرده‌ی خون دید. شیخ گفت: چه خیالی حمدان؟ حمدان تکانی به خود داد اما رگباری از گلوله از فرق تا پایش نشست.

بازار کم‌کم شلوغ می‌شد و حمدان، چیزی بین علی گدا و مرد ناشناس هندی، برای همیشه بر تیرک آویخته می‌شد. جعفر قدمی تا شب، تا شب تاریک و سرد شط بویناک نعره زد و گریست.

کمچه، واحد اندازه گیری تابلوی هنری

25 دیدگاه

پدربزرگ مادری‌ام حلیم‌پز بود. او ظهرها و شب‌ها کباب هم می‌پخت با این حال او را به نام حاج رحمت اله حلیمی می‌شناختند. مغازه‌اش توی خیابان عسجدی، بین حافظ و نظامی بود. روزی یکی از همسایه‌ها به پدربزرگ می‌گوید چند روز دیگر مجلس دعای ندبه دارند و او می‌خواهد به مهمان‌ها حلیم بدهد. پدربزرگ به رسم همسایگی بیعانه یا پیش پرداخت از او نمی‌گیرد. روز قبل هم به مشتری‌های محلی‌اش می‌گوید که فردا حلیم نخواهد فروخت. روز موعود می‌رسد و حلیم آماده می‌شود اما سفارش دهنده نمی‌آید. حلیم روی دست پدربزرگ می‌ماند. وقتی پدربزرگ سراغ مرد همسایه می‌رود کاشف به عمل می‌آید که مجلس دعای ندبه به هم خورده و ماجرا از بیخ کنسل شده است. پدربزرگ می‌ماند با یک دیگ پر از حلیم. یادم نمی‌آید پدربزرگ آن دیگ پر از حلیم را چه کرد اما یادم هست که حلیم مانده را می‌ریخت توی کارون. باید آن روز ماهی‌ها و بیشلمبوهای کارون چه ضیافتی داشته باشند از آن همه حلیم دست نخورده.

*

سالی که جنگ شروع شد،1359 برای این‌که از درس عقب نمانم به مسجد سلیمان رفتم . آن جا مدارس باز بود و بچه‌ها به مدرسه می‌رفتند. بعدازظهرها می‌رفتم مغازه‌ی همسر خاله‌ام، با پرویز پسرخاله‌ام، آتش‌ها برپا می‌کردیم. عالمی بود آن بعدازظهرهای آتش بازی توی پاساژ. روزی یکی از خیاط‌های پاساژ تعریف می‌کرد که مدتی پیش یکی از دوستانش آمده و پارچه‌ای انتخاب کرده و سفارش دوخت یک دست کت و شلوار برای عروسی دخترش به او داده است. سفارش دهنده از دوستان نزدیک خیاط بوده و خیاط به رسم دوستی بیعانه‌ای نمی‌گیرد. سفارش دهنده چند روز بعد برای پروو هم می‌آید اما وقتی کت و شلوار آماده می‌شود پیدایش نمی‌شود که نمی‌شود. پیغام پسغام‌های خیاط معلوم می‌کند که عروسی به هم خورده و ماجرا از بیخ کنسل شده است. خیاطی که این ماجرا را با شوخی و خنده تعریف می‌کرد کت و شلوار را آویران کرده بود توی خیاطی‌اش و زیر آن روی تکه کاغذی نوشته بود: دوستی‌های امروز عجب عمیق هستند.

*

سال 1373 نمایشگاهی با نام راه آسمان توی دانشکده‌ی ادبیات برپا شده بود. آن جا مجموعه‌ای از همین خط و نقاشی‌ها به معرض گذاشته بودم. دوستان می‌آمدند و تابلوها را نگاه می‌کردند. بعضی‌ها از تابلویی خوش‌شان می‌آمد و قرار مدار گذاشته می‌شد برای بعد از نمایشگاه که تابلو تحویل داده شود و قیمت تابلو پرداخت شود، بیعانه‌ای در کار نبود.

عنوان نمایشگاه برگرفته از شعری بود که روی یکی از تابلوها کار شده بود: تو بودی که را آسمان را بستی؟/من هراس خورده از دلتنگی به راه بسته‌ی آسمان خیره شدم/ مرا توان گشایش نبود/من زهر خورده‌ی کسالت ساقی بودم.

روز دوم بود که یکی از دانشجوها از این تابلو خوش‌ش آمد و قرار مدار گذاشته شد برای بعد از نمایشگاه که تابلو تحویل و وجه آن گرفته شود. دو روز بعد یکی از آشناها با نام خانم «حافظی» که از دوستان نزدیک «خانم تیزقدم» بود آمد و گفت که این تابلو را می‌خواهد. به او گفتم این تابلو را برای دوستی دیگر درنظر گرفته‌ام. خانم حافظی اصرارکرد که اگر ممکن است تابلو را به من بدهید. بعداز ظهر همان روز سفارش دهنده‌ی اول آمد و وقتی ماجرا را با شرمندگی تعریف کردم، پیشنهاد کردم تابلوی دیگری انتخاب کند. او با بزرگواری تابلوی دیگری انتخاب کرد و من به خاطر این که خود را مقصر می‌دانستم در برابر این تابلو بعد از نمایشگاه وجهی نگرفتم.

نمایشگاه تمام شد اما خانم حافظی سر قرار نیامد. تماس گرفتم که چرا برای تحویل گرفتن تابلو نیامدی؟ شروع کرد به داستان گفتن: که من این تابلو را برای مدیر شرکت فلان می‌خواستم و قرار بود بعد از این‌که چنین شود ،چنان شود و به‌خاطر این‌که فلان‌کار به بهمان آدم… می‌خواستم تابلو را هدیه بدهم اما چند رو زپیش رییس،فلان کرد و فلان شد و بعد هم که فلان شد بهمان شد و … داستان را قطع کردم و گفتم خداحافظ. آن تابلو بعدها به یکی از دوستان تقدیم شد.

*

سه سال بعد یکی از دوستان آمد که می‌خواهیم شرکتی تاسیس کنیم که‌کارش در زمینه‌ی راه و آب و سازه باشد و برای آن نشانه می‌خواهم. آن دوست که از قضا بسیار «ارجمند» بود، سفارش را داد و من برای هفته‌ی بعد با او قرار گذاشتم. طرح آماده شد و او طرح را از من گرفت اما پولی در بین نبود. یک هفته، دو هفته، یک ماه، دو ماه، …نه، خبری نشد که نشد. وقتی با لکنت و خجالت به آرم طراحی شده اشاره کردم، آن دوست بسیار بسیار «ارجمند» گفت: شرکت هنوز تاسیس نشده و درخواست ما هنوز پادرهواست. پادرهوایی شرکت از سال 76 تا همین حالا ادامه دارد. اگرچه آن نشانه توی کارنامه‌ی من هست اما ارتباط بسیار بسیار سختی با بیعانه دارد.

*

چندی پیش دوست ندیده‌ای که از تابلوهای من خوش‌ش آمده بود، سفارش یک تابلوی غول آسا داد. تابلویی در ابعاد 60در 90 سانتی‌متر. کسانی که با آب رنگ آشنا هستند می‌دانند که این ابعاد چقدر ترسناک است. سفار شدهنده سفارش را از طریق ایمیل داده بود و پیداست که سفارش دهنده بسیار دور است، خیلی دور.

بعد از یکی دو ایمیل او از من خواست قیمت کار را بگویم. وقتی که برای اولین بار صحبت تابلو مطرح شد، آن دوست با اطمینان گفت کارت را شروع کن. او آدرسی را هم برایم فرستاد که تابلو  به آن جا فرستاده شود. یکی دوباری که اشاره‌ای به قیمت کردم سفارش دهنده اطمینان می‌دادکه قیمت مهم نیست و کارت را انجام بده. توی یکی از ایمیل‌ها به این دوست بسیار گرامی گفتم که در سال 1376 تابلوهایم کارشناسی قیمت شده‌اند و من با همان قیمت گذاری کار می‌کنم. گفت قبول است. من کار را پیش ازین شروع کرده بودم. لایه‌ی اول، خاکستری روشن بود. این تابلوها به روش اجرایی تاشیسم معروف هستند یعنی کار روی زمینه‌ی خیس. آبرنگ یکی از فرم‌های کلاسیک تاشیسم است. یکی دو مرحله از کار که جلو رفتم، توی یکی از ایمیل‌ها که می‌خواستم خبر دیگری را به دوست گرامی دور از وطن برسانم، قیمت را هم عنوان کردم و همان جا یادآوری کردم که این قیمت صدتومان زیر قیمت تعیین شده‌ی ارشاد در سال76 است.

فردای آن روز ایمیلی به دستم رسید که که من می‌خواستم این تابلو را به دوستی … فلان شده بود، برسانم که وقتی …تولد برای … تبریکات را با… اس ام اس …شده بود… داستان خیلی طولانی بود اما داستان، خیلی شبیه داستانی بود که سال‌ها پیش خانم حافظی برایم تعریف کرده بود و برآیند این داستان طولانی همان یک کلمه بود: پشیمانی.

من دست نگه نداشتم. دارم روی تابلو کار می‌کنم، البته برای خودم و حاضر نیستم به هیچ قیمتی این تابلو را که بر روی یکی از ابیات حافظ فرم می‌گیرد به دیگری واگذار کنم. وقتی می‌نشینم و رنگ روی رنگ می‌گذارم جمله‌های عجیبی توی سرم چرخ می‌خورد:

واحد اندازه گیری حلیم کمچه است. خریدار  می‌گوید دو کمچه حلیم. حلیم پز می‌گوید کمچه‌ای دو تومان. قابلمه‌ای را که به حلیم پز داده‌ام بی‌خیال می‌شوم. من خیال می‌کنم، هنوز هم حلیم، کمچه‌ای دو ریال باید باشد.

شهر در خاکستر

29 دیدگاه

…قبل از این‌که دلیلی بیاورم می‌خواهم ماجرایی را برایت تعریف کنم. روزی که این اتفاق افتاد تو باید جایی در ایالت کبک بوده باشی. تقریبا یک سال بعد از رفتنت، از زیر پل سیاه سوار تاکسی شدم و قصد داشتم بیایم تا خیابان نادری. رادیوی تاکسی آهنگ عربی پخش می‌کرد و من حواسم به رادیو نبود. کمی بعد برنامه‌ی رادیو قطع شد و گوینده گفت که هواپیماهای عراق فرودگاه‌ها و مراکز نظامی نوزده شهر را بمباران کرده‌اند و عراق رسما به ایران اعلان جنگ کرده است. خبر چنان قاطع و چنان سریع بود که هم من و هم یکی دو مسافر توی تاکسی و حتی خود راننده، بهت زده سکوت کردیم. دو سه روز بعد اتفاقی نیفتاد که نشان دهنده‌ی جنگ باشد. آن‌هم جنگی که قرار است هشت سال طول بکشد. اما هفته‌ی بعد اولین صداهای جنگ در شهر پیچید. سوت خفه‌ای و صدای انفجاری. هنوز انفجارها دور بود و هنوز طعم جنگ برایمان غریب بود.

ظهر روز دوازدهم مهر همه‌ی مردمی که توی کوچه‌ها و خیابان‌ها راه می‌رفتند، ساکت‌تر شده بودند، عبوس‌تر و بسیار بسیار ترسیده. حدود ساعت سه بعد از ظهر مامان گفت پسر حلیمه خاتون کشته شده، تو آبادان. باور کردنی نبود اما باید باور می‌کردیم. جنگ حالا به ما رسیده بود،  به کوچه‌ی ما، انتهای آخر آسفالت و خیابان سعدی و قرار بود جوانان پر شروشور کوچه، یکی یکی بگذارند و با تیغی در دل یا زخمی در جان بروند. بچه‌هایی که وقتی از کوچه می‌گذشتم متلک‌ها نثارم می‌کردند. عبدالرضا، مهران، تابان، آن‌ها باید بعدها می‌رفتند اما عبدالرضا ضربه‌ی اول بود.

بعد از ظهر چادر سر کردم و با مادرم رفتم به خانه‌ی حلیمه خاتون. زن‌ها توی حیاط نشسته بودند و گریه می‌کردند. مرگ، هنوز هم دور بود و کشته‌های جنگ باید مرگ را برای ما معمولی می‌کردند.

حدود ساعت شش بود که اولین صدا بلند شد. اول زمین لرزید و بعد صدای انفجار به گوش رسید. آن قدر بلند و آن قدر پرحجم که زن‌های گریان برای لحظه‌ای ساکت شدند . آن صدا با صدای خمپاره‌هایی که این سو و آن سو می‌خورد خیلی فرق داشت. زمین دوباره لرزید وصدا دوباره سنگین و ترسناک در شهرپیچید، توی خیابان‌ها چرخ خورد، از کوچه‌ها گذشت و تا گوشه‌های پنهان خانه‌ها آمد.

بعد از انفجار چهارم یا پنجم بود که بو هم اضافه شد. زمین می‌لرزید، صدا می‌آمد و بعد از موج صدا، باد بوی سوختن می‌آورد، بوی خاکستر نیم سوز، بوی سوختن چیزی که سخت می‌سوزد، که نمی‌سوزد.

حلیمه خاتون از هوش می‌رفت. زن‌هایی که دورش را گرفته بودند او را به هوش می‌آوردند، حلیمه خاتون به هوش که می‌آمد جیغی می‌کشید و دوباره از حال می‌رفت. دیگر نمی‌توانستم آن خانه و زن‌های گریان را تحمل کنم. به مادرم اشاره‌ای کردم و بیرون آمدم. توی کوچه شنیدم که کسی می‌گفت زاغه‌ی مهمات را زده و این انفجارها، انفجار انبارهای راغه‌ی مهمات است. اگرچه تا آن زمان نمی‌دانستم زاغه چه جور جایی است، اما پیدا بود که کجا می‌تواند باشد.

با تاریک شدن هوا بو زیادتر شد. شهر در سکوت بین انفجارها فرو رفته بود و هربار نور کدر سرخ رنگی در هوا می‌پاشید. زمین می‌لرزید و صدا بر زمینه‌ی بوی سوختن از شهر می‌گذشت.

شیشه‌های پنجره‌ها یکی‌یکی می‌افتادند و درها کج می‌شدند. نور سرخ و زرد  در آسمان جابه‌جا می‌شد و بو تا نیمه‌های شب صدای انفجارها را سخت‌تر می کرد.

آن شب خیلی کم خوابیدم. با هر انفجاری بیدار می‌شدم و تا دوباره به خواب بروم، چندبار را نور را می‌دیدم و بو را تا عمق جانم حس می‌کردم. هوا هنوز گرم بود و نمی‌توانستیم توی حیاط یا پشت بام بخوابیم. خوابیدن توی اتاق بد از بدتر کلافه کننده بود. برای همین تا سپیده زد بلند شدم و آمدم توی حیاط. آخرین صدای انفجار را کمی قبل از سپیده شنیده بودم و خیال می‌کردم دیگر تمام شده است. زاغه هر چقدر هم که بزرگ بوده باشد تا حالا باید سوخته باشد.

آسمان، زمین، دیوارها… آسمان خاکستری رنگ بود. خاکستری غلیظ و گرد خاکستر روی زمین نشسته بود. خاکستر روی دیوارها، مثل گرد نرمی چسبیده بود. خاکستر درخت‌های کُنار و نخل را پوشانده بود. رنگ‌ها مرده بودند و رنگی جز خاکستر به چشم نمی‌نشست.

حالا که سال‌ها از آن روز می‌گذرد می‌پرسی چرا مردم اهواز بعد از جنگ این طور تلخ شده‌اند و می‌پرسی کجاست آن شوخی‌ها و خنده‌ها و چه شد آن شب‌های اهوازی؟ مثل این که یادت رفته است، در این سرزمین جنگ شد و در همان اولین روزها خاکستر روی شهر نشست و خاکستری یک دستی شهر را بلعید. بعد از آن بود که این‌جا و آن جا حجله‌ها گذاشتند و دردناک‌تر از همه این که من به مراسم ختم همه‌ی آن بچه‌هایی که روزگاری متلک نثارم کرده‌بودند رفته‌ام.

این داستان را می‌توانم ادامه بدهم اما نه توی نامه، بماند برای وقتی که بیایی، تا نشانت بدهم بر این شهر و مردم آن چه گذشته است.

زائو در تاریکی

32 دیدگاه

خورشید غروب میکرد و تاریکی اتاق را میگرفت. مادربزرگ کنار زائو نشسته بود و با نگرانی به پیچ و تاب تن زائو نگاه میکرد. گاهی دستی میآورد و شانههای زائو را میمالید و هربار با پارچهی نم داری عرق پیشانی زائو را میگرفت: طاقت بیار گلم … طاقت بیار نرگسم.

چشمهای زائو تاب خورد، سفیدی چشمها غالب شد و جیغ مادر بزرگ در هوا پاشید. جیغ مادر بزرگ در حیاط دنگال پیچید، در کوچههای تاریک دم غروب چرخ خورد و مثل آواری از ترس بر خانههای همسایه فرو آمد.

لیلا هم هول زده و ترسیده با همسایهها خود را رساند. زنهای همسایه زیر لب چیزی میگفتند که خیلی مفهوم نبود. دلداری بود، ذکر بود، واگویه بود و هیچ یک نبود. زنهای همسایه که آمدند، ترس و اضطراب بیشتر شد برای همین وقتی خاله اقدس پا به اتاق گذاشت نهیب زد که: ساکت … چتونه؟

خاله اقدس مسلط و خویشتندار به سراغ زائو رفت. پنجههای کشیده و آزمودهی خاله اقدس که بر تن لرزان زائو نشست، زائو چشم باز کرد. پیدا بود که وجود خاله اقدس او را آرام کرده است: لیلا…لیلا، دخترجان چرا چراغا رو روشن نکردی؟ دلش ترکید. بعد به زائو رو کرد: صبر داشته باش گلم، تحمل کن، هیچی نیست، همهی ما هف هش شکم زاییدیم و چیزی نشده. زائو لبخند بی رمقی به خاله اقدس نشان داد. لیلاجان، پاشو برو آب بیار. خاله اقدس زنها را زیر نفوذ داشت: مرجان تو هم برو کمکش که تو این هیروویر آب جوش نریزه روش. با آرامش به مادر بزرگ نگاه کرد: خانم جون الان وقتش شده؟ مادر بزرگ سر تکان داد. خاله اقدس چند بار زیر لب، انگار که برای خودش تکرار کند، گفت: وقتشه … وقتشه حالا و در همان حال سرو شانهی زائو را مالش میداد. دستهای خاله اقدس، کاربلد و محکم بر تن زائوی لال میچرخید و وقتی اتاق روشن شد، دمی، لحظهای روی تن لرزان و خیس از عرق زائو ماند. دایرهی بزرگی از خون زیر تن زائو بزرگ و بزرگ تر میشد و نور چراغ بر حاشیهی دایرهی خون بازتاب داشت. لبهای خاله اقدس لرزید، مکثی کرد و ناگهان فریاد زد: لیلا، لیلاجان، کجایی خاله؟ مرجان … مرجان. پیدا بود که خاله اقدس بوی فاجعه را شنیده اما خود را نباخته، همچنان میدان داری میکند. نگاه زائو، ترس خورده و پیچیده در لفاف درد، دمی بر چهرهی  خاله اقدس میماند و باز چرخ میخورد و از روی چهرههای مضطرب زنهای همسایه میگذرد تا برسد به مادر بزرگ. لیلا با تشتی از آب گرم میآید توی اتاق و وقتی خاله اقدس به کف دو دست پهلوهای زائو را فشار میدهد، چشمهای زائو از روی چهرهی لیلا لیز میخورد و میرسد به گوشهای، جای ناپیدایی از سقف: «هاق»

دو زن از دو سو دستهای زائو را میگیرند و لیلا با پارچهی مرطوب، رد ناخنهای زائو را روی گونهها نم میدهد. ناگهان صدای خفهای مثل صدای ریختن آب روی فرش در اتاق میپیچد و بوی خون تازه در هوا پخش میشود. دستهای خاله اقدس تند و سریع کار میکنند و زیر نگاه پریشان مجموعهای از زنهای ترسیده، شکم برآمدهی زائو فرو میرود و زائو چشمهای نیمه بازش را میبندد.

خاله اقدس چابک و تند نوزاد را از انتهای حفرهی خون آلود بیرون میکشد و به زنی دیگر میسپارد و تقلایش را ادامه میدهد. لحظهای بعد گویی به سوال کسی پاسخ میدهد: جفتش … جفتش در نیومده.

آنسو، زنی نوزاد را به گریه در آورده و مادر بزرگ با شنیدن گریهی تیز نوزاد لبخند بی رمقی میزند. نگاه میکند به دخترش اما زائو صدای نوزد را نمیشنود. مادر بزرگ اشاره میکند: بچه رو ببر نزدیکتر تا ببیندش اما زن تکان نمیخورد. نوزاد در آغوش نگاه میکند به دستهای خاله اقدس  و زائوی زبان بسته و لالی که دیگر رمقی برای ناله کردن و تکان خوردن ندارد. خاله اقدس جفت را از زهدان بیرون میکشد و میگذارد توی تشت و با ساعد عرق پیشانیاش را پاک می کند و بیهوا، پیشانیاش خونی میشود: یکی این جفتو ببره تو باغچه چال کنه.

نوزاد گریه نمیکند. زنی جفت را با یک چاقوی بلند در باغچه چال میکند. مادربزرگ نوزاد را میگیرد. خاله اقدس نفسی تازه میکند و دوباره روی زائو خم میشود. خونریزی قطع نشده و دایرهی سرخ آنقدر بزرگ شده که به کنارههای تشکچه رسیده است. خون هنوز به تشکچهی پنبهای نشت میکند و از کنارههای لباس زائو بالا میکشد.

باید ترسیده باشند، باید وحشت کرده باشند، وقتی خاله اقدس به مادر بزرگ نگاه کرده و با رد خونی که به روی پیشانیاش بوده به مادر بزرگ گفته: بچه دونش جمع نمی شه … یا فاطمهی زهرا، یا باب الحوائج و باز دستهای خاله اقدس، زنها و کمکهایشان، لیلا و پارچههای مرطوب، مادربزرگ و نوزاد در آغوش، اما زائو تکان نمیخورد و چشمهای بستهاش را باز نمیکند و فکر و خیال زنها باید که از جاهای ترسناک گذشته باشد که به خود آمده، فهمیدهاند زائو نباید بخوابد، باید بیدار بماند تا شاید خون بند بیاید. این بوده که خاله اقدس تلخ ترین فرمان ممکن را میدهد: بزنش … بزنش، نذار بخوابه، محکم بزنش، نترس …

دست زنی بالا میرفته و بر چهرهی نحیف زائو فرو میآمده. زائو اما چشم باز نمیکرده و فریاد خاله اقدس دوباره بلند شده: محکمتر، محکمتر. هر زن تنها یکی دو سیلی بر صورت زائو میزده، میزده و کنار میکشیده  که سیلی زدن بر صورت زائوی زبان بستهای که از درد چشم بسته آسان نبوده است. فریاد محکمتر… محکمتر تنها موجب میشده که سیلی زننده با بغض ترکیده کنار بکشد. زنها در گیرودار سیلی بر گونههای زائوی خواب آلود بودند و خون بند نمیآمده که خاله اقدس به لیلا گفت: لیلا جان برو ببین این اصلان گوربهگوری پیداش شده یا نه؟ صدای مادر بزرگ ضعیفتر و در هم شکسته شنیده شد: رجب چی؟ اونم نیست؟ زنی میگوید: لیلا، ببین عباس اومده و ادامه داد که: صبح رفت بیشه، نمیدونم چرا تا حالا نیومده. لیلا جملهی آخر را نمیشنود که از اتاق بیرون زده و به شتاب رفته بود.

لیلا در کوچههای تاریک و گل آلود میدوید و به پهنای صورت اشک میریخت. توفانی در او میوزید که دمبهدم تصویر نوزاد پوشیده در ملافهی سفید را از یاد میبرد. باید که زمین خورده باشد، باید که در تاریکی و پیچاپیچ کوچههای تنگ و گلآلود زمین خورده و باز برخاسته باشد. باید که ناامید شده و باز امید در او شعله کشیده باشد. عباس نبوده، رجب نبوده، اصلان هم نبوده. انگار جز آن نوزاد پسر که سرخ و لزج در ملافههای سفید پیچیده، هیچ مرد دیگری در جهان نبوده است. آن شب، اولین شب آن نوزاد باید تجسم ارادهی خاله اقدس و زنهای همسایه بوده باشد وقتی که خاله اقدس ناگهان، هنوز لیلا برنگشته، زائو را بلند کرده و بر پشت گرفته و قدم در تاریکی کوچه گذاشته است.

لیلا که برگشت، جز گریهی بیصدای مادربزرگ و یکی دو زنی که پیش او مانده بودند صدای دیگری نشنید و در همان حال لحظهای به دایرهی پهن شده روی بستر زائو نگاه کرده و به سرعت از خانه بیرون آمد. بر درگاه خانه، رد خون زائو دیده میشد. بیرون از خانه، خون به چپ پیچیده بود و لیلا هم دنبال رد خون کشیده شد. در تاریکی کوچه، دمی که چراغ سردر خانهای نور زرد و کدری به کوچه میتاباند، رد خون زائو دیده میشد و لیلا پا تند میکرد. لیلا از دور پرهیب خاله اقدس و زنهای همسایه را دید که کنار تاریکی دراز کشیدهای جمع شدهاند. لیلا به جمع رسید و سعی کرد در تاریکی به چشمهای خاله اقدس نگاه کند. خاله اقدس ناامید و درهم شکسته، خم شد و کنار زائو نشست. لیلا هم کنار خواهر نشست. زمین سرد بود. بغض لیلا شکست و اشک دوباره از چشمخانههای خسته بیرون جوشید.

لیلا میدید که شانههای خاله اقدس تکان میخورد. چراغهای ماشینی از دور دیده شد اما خاله اقدس تکان نخورد. لیلا ناباور به خاله اقدس نگاه کرد. زنهای همسایه کل کشیدند. صدای کل زنها در تاریکی طنین سرد و برندهای داشت. لیلا حس کرد که دستهای زنها از اطراف او را گرفتهاند. نگاهی به زائو انداخت. نور چراغهای ماشین عبوری چهرهی زائو را روشن کرد. زائو آرام بود و رد درد از آن چهرهی ظریف رفته بود. شب سرد بود، تن زائو سرد بود، زمین سرد بود و گروهی از زنهای گریان در تاریک روشن کنار خیابان مجسمههای غمزده و تاریک بودند.

سکان ها و کشاله های خون

19 دیدگاه

هیچ کدام از بچه ها، رفتارها و حرفها، هیچ نشانی از خستگی و فشار طاقت فرسای دورهی آموزشی نداشت. روزی که قرار شد پنج نفر از بهترین غواصان تیپ را برای یک دوره ی آموزشی خاص انتخاب کنم، تقریبا همه میدانستند چطور دوره ای خواهد بود. بچه ها به هم نگاه می کردند و هیچ کس پیش قدم نمیشد. من کاغذ و قلم به دست دم در کتاب خانه ی تیپ ایستاده بودم و تقریبا داشتم ناامید می شدم که یکی گفت: دوره ی آموزشی کجاست؟ به شوق آمدم و گفتم: میریم دریاچه ی سد دز، جای خوبیه.

پنج نفر که انتخاب شدند یعنی وقتی اسمها نوشته شد، تازه یخ شکسته بود و یکی یکی میآمدند که من هم هستم، ما هم هستیم. اما فقط پنج نفر لازم بود. حکم زده شد و روز بعد به راه افتادیم. برنامه طوری تنظیم شده بود که اول پاییز میرسیدیم به دریاچهی سد دز. قرار بود بچهها برای نفوذ در هور آموزش ببینند. غواصی استقامت و شنای زیر سطحی. بچهها البته خیلی قوی بودند. شناگرهای ماهری که غواصی هم یاد گرفته بودند. در طول دورهی یک ماههی آموزشی نقطعه ضعفها برطرف شد و کم کم به بچهها گفته شد که قرار است به چه مأموریتی بروند.

ازمنتها الیه ساحل شرقی هور، از نزدیک مرزهای خودی، بالای جزایر مجنون، هور العظیم شروع میشد که سی کیلومترتا ساحل عراقی هور پهنای آب بود. عراقیها در سمت ساحل خودشان، خاکریزی کرده و ساحل مصنوعی درست کرده بودند که بین بچهها به خندق معروف بود و به تقاطع راه آسفالتهای که روی آن کشیده بودند با گذر شمال جنوب ِ العماره – القرنه چهارراه خندق میگفتیم. بچهها باید غروب از ایستگاه شهید بلخی به آب میزدند. فاصلهی پانزده کیلومتری را تا مواضع عراق، زیر سطح میرفتند و جایی موضع میگرفتند تا با شروع عملیات برای سکانهای نیرو معبر باز کنند. آموزش ِدسته با من بود و نمیدانم چرا از لحظهای که بچهها را در آغوش گرفتم، تیرگی مسمومی در سرم به چرخش افتاد. حال عجیبی که برایم تازگی داشت.

دستهی من، دستهی معراج، موج اول بود. موجهای دوم و سوم هم طراحی شده بود که اگر به هر دلیل موج اول نتوانست کارش را انجام دهد موجهای دوم و سوم معبر را باز کنند. بیسیم را امتحان کردند، لفاف پیچ کردند که آب به آن نفوذ نکند، یکدیگر را سر ِصبر در آغوش گرفتند، شوخی کردند، خندیدند، بغض کردند و سرانجام به آب زدند. از نگاه من دستهی معراج رو به عمق هور از ساحل خودی دور میشد و من افکار مبهم و تیره را پس میراندم.

برخلاف انتظار خیلی زود ارتباط با معراج قطع شد. یعنی آنها در گذر از ایستگاه شهید صدقیانی اعلام صحت کرده و همان آخرین ردی بود که از آن ها مانده بود.

روز عملیات که رسید هنوز از بچههای معراج خبری نبود. گردانها در ساحل خودی مستقر بودند و سکانها یکی یکی میآمدند تا دوازده کیلومتر به هور بزنند و برسند به مواضع عراق. از هفت هشت ساعت پیش، آتش سنگین خودی و عراق بر هور چتر باز کرده بود. گلولههای مستقیم آتش بارها ازپردهی سبز نی زار میگذشت و همزمان با خمپارههای شصت و نود فرو میآمد. آب تلاطم غریبی داشت و سکانها در دالانهای سبز نیزار، غرش کنان سینهی آب را میشکافتند و میرفتند. نزدیک ساحل عراق درگیری چنان شدیدی بود که تیر آتش بارها به نفرات میخورد و هر تیر پیکری را میدرید. غرش گلولهها و آتش سنگین قبضهها بر صدای فریاد بچهها غلبه داشت. خط عراق شکسته شد و نیروها در ساحل غربی هور فرو آمدند. جایی که عقبهی خشکی نبود و ترازوی وضعیت به نفع عراق سنگین بود. عراق با گردان مکانیزه بچهها را در مشت گرفته بود اما بچهها مقاومت جانانه داشتند. نیروهای صف شکن، پشت چهارراه خندق با گردانهای مکانیزه درگیر بود و گردانهای تکاور و نیروهای مخصوص عراق از ساحل شمالی هور و لشکر دوازده عراق از بال فوقانی جزیره مجنون، هماهنگ با نیروهای مخصوص، از شمال و جنوب به بچهها حمله کرده بودند و بر این همه شکاریها و بالگردهای رهگیر بر نیروهای عمل کننده یورش برده بودند.

هر دم کوهی ازآتش جلوی چشم میایستاد و توفانی از گلوله و خمپاره بر سر بچهها میبارید. هیچکس، هیچ حرفی نمیزد. گهگاه زمینهی سربی صدا به نعرهی مجروحی پاره میشد و دمی بعد گلولهای برشکاف مینشست و صدای غالب دوباره یکدست میشد.

فشار نیروهای عراق شش روز ادامه داشت و ابتدای روز هفتم فرمان عقب نشینی صادر شد. سکانها دوباره نیروها را سوار کردند و از دالانهای سبز نیزار به شتاب عقب کشیدند. اغلب بچهها دلهره داشتند و دم آخر تیر و گلولهی خمپاره شیطان وحشی را میمانست که به دنبال بچهها افتاده بود.

فرمان رسید که در عقب نشینی شتاب کنید. عراقیها که شنود کرده بودند فشار را بیشتر کردند. بعضی از سکانها در آب کج میشد و نیروهای خستهی پرشتاب را به آب میانداخت.

حالا دیگر فریاد زود … زود هم در فضا طنین داشت. وقتی سوار قایق شدم هوا به نظرم سرخ میآمد. باد عجیبی بر نبرد و صحنهی نبرد میوزید. سکاندار گاز داد و سکان در آب کنده شد. غرش موتور قایق چنان بود که تنها صدای گلولههایی که نزدیک میشدند به گوش میرسید .

قایقها در آبراههها و مسیرهای نیزار میگریختند و در پی قایقها حجم سنگینی از آتش تنوره میکشید. چرخ میخورد و از دل آن چرخش مرگبار گلوله بیرون میریخت. صدا، صدای سخت فلز و تن، باروت و نسوج، ترسی که برآبها میگریخت و باد سرخی که برهور میوزید …

قایق تکانی خورد، کج شد، راست شد. دستم را برلبهی قایق گرفتم و ناگهان چشمم به دنبالهی کف آلود افتاد. شتاب قایقها، گذر پی در پی قایقها، نیها را تکان داده بود و میدیدم که بچههای معراج پیچیده در شولایی از برگهای نی، از عمق هور بالا میآمدند. پیکرها زخم خورده و لباسهای غواصی، سیاه و سرخ بود و من یک بار دیگر بچههای معراج را میدیدم. بار اول هفت روز پیش، آنها به شور و لبخند از ما دور میشدند و حالا ما، ترسیده و تسلیم و تلخ، سوار بر سکانی از نیروهای جنگیدهی خسته، از آن ها دور میشدیم.

نکته: این داستان پیش از این در سایت ماهتاب منتشر شده است.

خواب یخ زده

28 دیدگاه

برای آقای فرهمند که نشسته یخ زد

کلافه از سرما پا تند کردم تا برسم به کافهی شهردار و رها شوم در آن گرمای مطبوع و دم گرفته. شهردار مثل همیشه نشسته بود پشت دخل و قند میشکست. سلامم را با تکان سر پاسخ داد.

خیره به فنجان چای، در سکوت قهوه خانه فرو رفته بودم که ناگهان در باز شد و مرد لاغر اندامی پا به  قهوهخانه گذاشت. شهردار سر بلند کرد: یواش ش … چته؟ مرد لاغر اندام با لکنت گفت: بلند نمیشه، جوابم نمیده. شهردار زیر لب گفت: لا اله الا الله. تکه قندی برداشت و در دست چرخاند و بی آن که سر بچرخاند با صدای بلند گفت: ممد … برو ببین چی شده. مرد لاغر اندام پابه پا کرد و با تردید به شهردار گفت: تموم کرده به خدا. شهردار یخ زده نگاهش کرد و مرد دوباره گفت: به خدا.

مرد لاغر اندام پایش را روی زمین میکشید و جلو جلو میرفت. پنج شش نفر از مشتریهای قهوهخانه به دنبال او  و من هم دنبال آنها میرفتم.

پشت قهوهخانه زمین پرت افتادهای بود که پر بود از آشغالهای خانگی و نخالههای ساختمانی. جابهجا دیوارها سیاه شده بود و معلوم بود که بارها و بارها پای آن دیوارها آتش روشن کردهاند. کنج زمین پرت، جایی که دیوارها به هم میرسیدند، در دل زاویهی تیز بین دیوارها، کسی در خود مچاله شده و سر روی زانو گذاشته بود. من دورتر ایستادم و مرد لاغر اندام جلو رفت. دستی به شانهی مرد مچاله گذاشت: اوهوی … داداش. مرد، سر از روی زانو برنداشت. کسی از جمع گفت: سرشو بلند کن. مرد لاغر اندام ناگهان تلخ شد: بفرما، خودت سرشو بلند کن. و قهر کرده عقب کشید. جلو رفتم و دستی به شانهی مرد گذاشتم. سرد بود و مثل سنگ سخت. لباسهای کهنه از چرک سیاه میزد و چرک یخ زده، نور را بر میگرداند. دستم را روی گردنش گذاشتم، سرد بود. سر بلند کردم و دیدم که جمع منتظر است. گفتم: یکی خبر بده بیان ببرنش. کسی پاسخ داد: دارن میان.

دوباره دستم را گذاشتم زیر گلوی مرد و سعی کردم سر را از روی زانو بلند کنم. گردن چغری میکرد و سر را در انتهای گردن خمیده نگه میداشت. موهای مرد، تاب خورده و چرکآلود، پوشال های یخ زده را میمانست. اطراف مرد اثری از آتش نبود. از ذهنم گذشت که سرمای دیشب را چطور گذرانده که قلبم از سرما فشرده شد: پیدا بود که چطور از آن شب سرد گذشته است.

آمبولانس که رسید مردان سفید پوش برانکار پارچهای را آوردند و کنار مرد مچاله روی زمین گذاشتند. ماموری که همراهشان بود، ایستاد به نگاه کردن و مردان سفید پوش با خشونت و شدت سر را از زانو جدا کردند. چهرهی مرد چنان تاب خورده بود که میشد سرمای شب گذشته را بر آن پلکهای نیمه باز دید. از شکافی که بین پلکها بود، سفیدی چرک آلودی دیده میشد. مامور از کسانی که ایستاده بودند سوال میکرد. کی؟ کجا؟ چطور؟ اما من بی هوا و منگ، قدمی عقب کشیدم. برانکار پیش پای مرد مچاله بود  و مردان سفیدپوش به سختی آن توده یخ   چرک آلود را روی آن گذاشتند. مرد همچنان مچاله بود و از هم باز نمیشد. مردان سفیدپوش کلنجار میرفتند. مامور هم به کمک آنها رفت اما تقلای مامور و مردان سفیدپوش فایدهای نداشت و پیکر یخ زده از هم باز نمیشد. مردان، خسته از تلاش، مرد یخ زده را همانطور مچاله روی برانکار گذاشتند و آمادهی رفتن شدند. مامور پتوی کثیفی را برداشت و روی جسد یخ زده انداخت. خاک سردی به هوا بلند شد تا دوباره باد سرد بوزد و از روی زبالهها و توفالهای یخ زده بگذرد.

مردان سفیدپوش برانکار را تا نزدیک آمبولانس بردند و وقتی یکی از مردان بالا رفت، برانکار کج شد و پیکر یخ زده روی زمین افتاد. پتوی کثیف کنار رفت و دستهای مرد یخ زده در چشم نشست. مرد یخ زده، تکه کاغذی هنوز در دست داشت. پیکر یخ زده را دوباره و این بار با خون سردی تمام روی برانکار گذاشتند.

باد از روی آشغال ها میگذشت، آمبولانس دور میشد، مردان به کافهی شهردار برمیگشتند و خورشیدی یخ زده، کم کم خود را بالا میکشید.

ابرام بر اسید

33 دیدگاه

ابرام (ابراهیم) دستی به شانهی سهنظام و دستی به دستگیرهی دستگاه، راه به گرما و صدای فلز میداد. فلز سخت زیر فشار چرخندهی دستگاه ساییده میشد و نوار نوار اضافهی پیچ و تاب خوردهی فلز میریخت پیش پای ابرام، پشت ِ دستگاه تراش. در آن گرمای مرگبار ابرام عرق نمیکرد. پوست تنش داغ میشد، سرخ میشد، گرُ میگرفت اما عرق نمیکرد. دیگرانی که او را میشناختند به عرق نکردن او عادت کرده بودند و دیگر این عرق نکردن برایشان عجیب نبود. از نظر خود ابرام عرق نکردن ویژگی دردناکی بود. ویژگی دردناکی است که گرما در درون آدم چرخ بخورد و چرخ بخورد و مثل فلز بسته به دستگاه، در تاب خوردنش هی بخورد به دیوارههای تنش. گرما از درون به بند بندش فشار میآورد اما راهی به بیرون نداشت. ابرام گرما و خشم را به یک اندازه تحمل میکرد تا غروب که یک ضرب و شلنگ انداز برود. برود از تراشکاری بیرون تا برسد به حاشیهی خیابان سپند، بعد از راهنمایی و تا نبش پل هوایی و عرق فروشی ایرمانیان و پیک پیک مست کند. هی داغ شود و هی سرد شود تا مستی،  سرما و گرما و هرچه هست و نیست را بتاراند و از بین ببرد. هی چشم بدوزد به خیابان و با هر صدای بوقی تکان بخورد، پلکی بزند و ایرمانیان به او چشم غره برود، بلند شود و لنگ بزند، کج شود و راست شود تا برسد به خانه، تا بیفتد روی لحاف همیشه پهن و دمی، تنها دمی قبل از آن که خواب و خستگی و مستی او را با خود ببرد، آرام زیر لب بگوید: پری.

پری هر روز بعد از ظهر از توی یکی از خانههای بزرگ امانیه بیرون میآمد. با کفشهای پاشنه بلند و دامن کوتاه و موهای درخشان، ابروار و نرم از حاشیهی خیابان سپند میرفت تا پیچ استادیوم و از آنجا در سایهی درختان کنار و گرگر میرسید تا پل هوایی لشکر و تا آموزشگاه خیاطی نیک. ساعتی بعد وقتی از آموزشگاه بیرون میآمد ابرام را میدید که توی پیاده رو روبه رو منتظر است. پری دوش به دوش یکی دو دختر هم سن و سالش نرم نرم و خندان راه رفته را برمیگشت. دخترهای دیگر، نرسیده به امانیه از هم جدا میشدند و میرفتند به طرف گلستان و پری تنها میشد. در تنهایی سایهی ابرام را سنگینتر و تاریکتر حس میکرد. ضربان قلبش زیادتر میشد و میترسید و عرقریز تا خانه میآمد و بی آنکه پشت سرش را نگاه کند میرفت توی خانه.

آن پنج شنبه تقریبا همه میدانستند که ابرام میخواهد برود به خاستگاری پری. ایرمانیان دو سه پیک عرق مجانی به ابرام داد تا او را از صرافت رفتن به خاستگاری بیاندازد. در ضرب پیک دوم و سوم، ابرام منگ شده بود و دیگر ایرمانیان را حتا نمیدید. ابرام کت و شلوار امانتی به تن، دسته گلی به دست گرفته و تا به در خانه ی پری برسد، تمام توصیهها را فراموش کرده بود.

پدر پری وقتی ماجرای ابرام و خاطرخواهیاش را از زبان مادر پری شنید، خشمگین و تلخ  در را باز کرد و ابرام را آورد توی خانه. آنجا، توی اتاق پذیرایی بزرگ، در حالی که سعی میکرد آرام باشد، تلاش کرد به ابرام بفهماند که تفاوت زندگی پری، بزرگ شده در خانوادهای تحصیل کرده و ثروتمند با ابرام، جوانک تنها و درس نخوانده و بی پول آنقدر هست که بی هیچ حرف و حاشیهای جواب رد بدهد. جواب رد داده به ابرام گفته بود که این جا خانهی من است و تو بعد از این تنها به عنوان مهمان  ِ من خواهی توانست در آن قدم بگذاری. بعد با صدای بلند طوری که مادر پری بشنود گفته بود: چایی بعدی رو پررنگ تر بریز که خیلی داغ نباشه، آقا ابرام داره میره.

بعد از آن خاستگاری، ابرام نمیدانست از جواب نه ناراحت است یا از بیاحترامی. او در هر بار چرخش فکر و خیال، پری را میآورد و با این که میدانست تقصیری ندارد، مستتر از بار قبل، او را تهدید میکرد که انتقام دل شکستهاش را خواهد گرفت. در خانهی ساکت و خالی، در تاریکی چراغهای خاموش، ابرام دستها ستون سر میکرد و راه میداد به اشکها که بیدلیل و بیوقفه میریخت.

چند روزی را ابرام در گرمای روز و تاریکی شب  ِ خانه ماند. پری را برد و آورد، برد و آورد تا این که دستی به سینهاش زد، او را کنار زد، برخاست، لباس پوشید و از خانه بیرون زد. ابرام سرسخت و با لبهای میم، رفت تا کارخانهی سلامت. سلامت پسرعموی پدرش بود و وقتی چشمهای نفرینی ابرام را دید نتوانست مقاومت کند. شیشهی سیاه رنگ را آورد و به ابرام داد و تنها توانست بگوید: یادت باشه، جرم اسید پاشی خیلی سنگینه.

ابرام شیشهی اسید در مشت، ابتدای خیابان سپند آنقدر منتظر ایستاد تا پری، مثل ماه از شیب پل هوایی طلوع کرد. کمتر از ثانیهای نگاهش به ایرمانیان افتاد که جلو مغازهاش ایستاده بود و چشم به او داشت. ایرمانیان به او گفته بود: حالا هر چی، یادت باشه که دوست داشتن سخته، خیلی سخته.

پری از پل که گذشت ابرام را دید که کنار جدول خیابان ایستاده است. به غریزه حس کرد که اتفاقی در راه است و ترسید. نزدیکتر که آمد، دید که ابرام انگار زیر فشاری مجهول،خم شد، خم شد و پیشانی بر جدول کنار خیابان گذاشت.

پری دید که مردی از مغازهی عرق فروشی بیرون آمد و دوان دوان رفت به طرف ابرام و شانههای ابرام را گرفت.پری نزدیکتر شد و شنید که مرد شانههای ابرام را گرفته، بلند بلند میگوید: چه کردی؟ چه کردی؟

ابرام لحظهای سر برداشت و پری را نگاه کرد. چیزی انگار در دستش میجوشید، بخار میکرد و بالا میآمد. ابرام با دست چپ، دست راست خود را گرفته بود. پوست کف دست تاب خورده و سرخ بود و ابرام از درد به خود میپیچید و دهانش باز و بسته میشد. عرق از سر و صورت  ابرام میجوشید و شیشهی سیاه رنگی پیش پایش افتاده بود.

تنوره ی لجن

29 دیدگاه

به یاد رشید کومالکی

هربار که چادر را میدیدیم میافتادیم به حرف و حدس که توی چادر چه میکنند؟ بچهها با اشتیاق دربارهی چادری حرف میزدند که گاهی حاشیهی رود، توی آب، برپا میشد. یکی دو روز بود و بعد هم میرفت تا چادری دیگر و حرف و حدیثها و کنجکاویهای ما.

روزی که شنیدیم آن چادر را برای عروسی توی آب میزنند ، من و رشید از تعجب خشکمان زد. بچههای دیگر هم همینطور. برای چه؟ کسی نمیدانست. بعد هی سوال بود و سوال. از این و آن که صبیها توی آن چادر چه میکنند؟ هر کس پاسخی میداد که همهی پاسخ نبود اما سرجمع همهی جوابها این بود که شیخ صبیها عروس و داماد را توی آن چادر غسل میدهد. برای همین همیشه صبیها کنار آب زندگی میکنند. چطور؟ چگونه؟ کی؟ و هزار سوال دیگر که پاسخهای مبهمی داشتند.

شیخ صبیها خیلی مهربان بود اما قیافهی ترسناکی داشت. برای ما بچهها ترسناک بود. هنوز هم آن صورت کج را به یاد دارم. یک چشم و ابرو پایینتر از آن تای دیگر بود. یکی از سوراخهای دماغش خیلی کوچکتر از آن یکی و دهانش… دهانش، وقتی میخندید از یک طرف باز میشد. آرام و آهسته گام برمیداشت و به همه سلام میکرد. هر روز توی خیابان خسروی دیده میشد که یا از خانه آمده بود و یا میرفت به آن خانهی بزرگ. ردایی و کتابی و عصایی، در کنار آرامش، اما کسی از بچهها جرات نمیکرد جلو برود و سوال کند؛ اصلا مگر میشد پرسید؟

آن روز مشغول بازی بودیم که وانت آبی رنگ پیچید توی خیابان خسروی و آمد تا جلو خانهی بزرگ نبش خیابان. شیخ به آرامی ماشین را دور زد وسوار شد. چند نفر پشت سرش چوب ها و طناب و چادر را گذاشتند توی وانت. من و رشید محو نگاه بودیم. همزمان به هم نگاه کردیم و بی هیچ حرفی با هم توافق کردیم.

وانت پر سر و صدا و پرغبار دور شد. من و رشید به سرعت از خیابان عسجدی خودمان را رساندیم به ساحل کارون و از آنجا دویدیم تا باغ نمکی که پشت بیمارستان پارس بود. باغ نمکی پر از درختهای نخل بود. نخل های باریکی که رطب های خشک میدادند و هر دو سه سال شایع میشد که ولیان، صاحب باغ، میخواهد باغ را خراب کند و خانه بسازد.

شیخ کنار آب ایستاده بود و چند جوان توی آب تقلا میکردند. چوبهای حاشیه را کار گذاشتند و چهار پنج نفری چادر را باز کردند و چادر باز کرده را بستند به چوبهای عمودی. چادر تا سطح آب پایین آمد و هربار که خرده موجی میرسید، به لبهی چادر شتک میزد. حاشیهی باریکی از چادر تا سطح آب فاصله بود که نور غروب خورشید از پشت چادر، آن درز را روشن کرده بود. شیخ آمده بود، جوانان چادر زده بودند و در محلهی صبیها جنب وجوش بود. پیدا بود که عروسی در راه است و ما در پوست خود نمیگنجیدیم.

آن شب تا دیر وقت با هم حرف زدیم. دنبال راهی بودیم که ببینیم  داخل چادر چه میگذرد و گاهی که مثل برق از ذهن میگذشت که شیخ عروس و داماد را آنجا غسل میدهد صدای قلب در گوش میپیچید. وقت میگذشت و راهی به ذهنمان نمیرسید تا این که بی هیچ نقشه یا توافقی از هم جدا شدیم.

توی رختخواب دراز کشیده به آسمان خیره بودم. آن شب تنها شبی بود که دو شهاب در آسمان دیدم. هر دو با هم، که یکی زودتر از دیگری شروع شده بود. نور زیبایی داشتند و نتوانستم به کسی نشانشان بدهم. به سرعت برق آمدند و رفتند. ستارههای دیگر هم بودند و نور سرخ حاشیهی آسمان، جایی که شعلههای آتش میسوخت، پشت حصیرآباد، آتشها ، بوی کارون هم بود و حاشیهی پر از نی، سبز سبر و گل آلود و آب، فردا هم بود که…

صبح روز بعد از گرمای تیز آفتاب بیدار شدم. هول بودم و بیدلیل شتاب داشتم. رشید خیلی بعد از من آمد و با هم رفتیم تا حاشیهی رود و نگاه کردیم به چادری که روی آب بود. نزدیکتر رفتیم. از لب آب تا چادر پنج شش متر بیشتر نبود اما چادر درست همان جایی بود که رود پیچ میخورد. به جزیرهی کوچکی میرسید و آن را دور میزد و میرفت. کنارههای جزیره پر از نی بود. بلند و پر پشت و کثیف از لای و لجن.

شیخ که از خانه در آمد، ما دنبالش راه افتادیم. شیخ پیشاپیش جماعتی آهسته قدم برمیداشت که ما از کنار جمع رد شدیم و خود را رساندیم به باغ نمکی. از آنجا رفتیم توی جزیرهی کوچک و رسیدیم به نیهای کثیف. از جایی که بودیم فقط دیوارهی پشتی چادر را میدیدیم و تاریکی درز پایین را. رشید اشاره کرد که برویم جلوتر. جلوتر اما رود عمیق میشد و آب سنگین میآمد. قلب در سینهها میکوبید و نفهمیدم چرا آب سرد است. توی آب نشستم و دیدم که رشید خود را کشید جلوتر، جلوتر، و آب او را دور زد. نی را محکم گرفته بود و وقتی نگاهم کرد دیدم صورتش سیاه از لجن شده. جدی بود و مصمم اما من میترسیدم. از همه چیز میترسیدم از آب ، از دیده شدن، از مارهای آبی و حتا بوشلمبوهای ناپیدا و شیخ که با ردای سفیدی ایستاده بود بر لبهی گل آلود رود.

شنیده بودم که کارون از زیر، گدا ست اما نمیدانستم یعنی چه. کارون خیلی آرام بود. صدا هم حتا نداشت. رشید از من دور شد وجلوتر رفت. کارون پهن و مرموز از دور دست میآمد تا چشمهای ترسیدهی من که مماس بر سطح آب بود و آب بوی نفت میداد. رشید تکان میخورد و جا گیر نمیشد. شیخ انگار چیزی حس کرده، به سمت ما نگاه میکرد. آب بی واهمه از ما میگذشت. شیخ قدمی به طرف ما آمد. رشید لحظهای نگاهم کرد و سرش را برد زیر آب اما دستش هنوز به نی بود. شیخ نزدیکتر آمد و خیره نگاه کرد. ما را ندید و عقب عقب برگشت. من میلرزیدم، از ترس از سرما و دست رشید بر نی نبود. در دلم با رشید حرف میزدم، اما دست رشید بر نی نبود. میگفتم بیا برگردیم، اما دست رشید…

صدا بلند شد، آسمان تا شد و آب بزرگ شد. سیاه، سیاهی و سرماگرم آب و بوی زُهم لجن و آسمانی که دمی بنفش میشد و باز میرفت، میرفت و آب میآمد. دستی مرا گرفت و بیرون کشید. لجن در وجودم تنوره میکشید و عق میزدم و صدا زیاد بود و کسانی داد میزدند. کارون بی صدا و نرم میآمد، مرگبار و تلخ میرفت و اندام کوچک رشید را پیچیده، با خود میبرد. در نگاهم، نیهای کنار رود به بادی که نمیوزید خم وراست میشدند و چادر هنوز بود و تکان نمیخورد.

موی کثیف بز

29 دیدگاه

حمدان کلون در را انداخته، از دالان برمیگشت که صدای در بلند شد. جعفر بود که سراسیمه خود را به خانهی برادر رساندهبود. گفت که همین امشب مامورها به خانهات میریزند. او گفت که کمی پیشتر از پاسگاه خبردار شده که رییس پاسگاه فهمیده که تو چه میکنی. آن سالها رضاشاه با کشتن شیخ خزعل تسمه از گردهی مخالفان کشیده بود و اندک بازماندههای مخالف یا در زندان بودند و یا خاموشی را به اجبار پذیرفته بودند.

حمدان فانوس را بر لب حوض گذاشت و با حوصله مشغول وضوگرفتن شد . جعفر قدمی پیش آمد و گفت : نفهمیدی چه گفتم؟ الان مامورها از راه میرسند. وقت تنگ است. حمدان اما سربرداشت و دو چشم را رو به جعفر گرفت: اگر زبان به کام میگرفتی، اگر جلوی حرف زدنت را … حمدان لحظهای سکوت کرد و بعد با خشم ادامه داد: اگر مست نمیشدی … جعفر از آن دو چشم ترسید، از آن چشمها که در تاریکی، سفیدی خوفآوری داشت. به سختی گفت: من به کسی نگفتهام. من اصلا از خانه بیرون نرفته…که حمدان تیز شد: پس از کجا فهمیدهاند؟ از کجا خبر شدند؟ و رو به جعفر آمد. جعفر ترسید، عقب عقب رفت و پا به دالان گذاشت، به حمدان پشت کرد و رو به سیاهی شتاب گرفت. حمدان شنید که در بازشد و صدای جعفر از تاریکی آمد: یکی از خود شما، یکی از شما… و بیرون رفت.

خون، سردتر از همیشه در رگهای حمدان میچرخید و شب آبستن بود. در تاریکی شب، بوی گس و مرطوب شط میآمد و هزارها غوک در درزها و شکافهای شیب شط صدا برداشتهبودند.

حمدان به بچهها نگاه کرد که به مادر چسبیدهبودند. از نگاه زن شرم کرد و پا به پلهها گذاشت. پلهها، بلند و تاب خورده او را به بام برد. ماه از پشت پردهی شرجی، زرد و بادکرده بالا میآمد. قطرات عرق جوشیده از مرز مو وگردن، شیار به شیار فرو میآمد و حمدان از خشم لبریز بود. از پشت بام که میگریخت فریاد مامورها را شنید که بازار عبدالحمید را تکان میداد. فانوسها و سرها از درز درها بیرون آمد، کسانی نفیرکشان از دالان گذشتند و بچهها تنگتر مادر را در آغوش گرفتند. حمدان از بامها میگذشت، از روی رختخوابهای پهن شده و ا زکنار حفرههای حیاط و دیوارهی پر از ترس کبوترخانهها، و ولولهها و بغبغوهای تاریک.

صبح روز بعد آخرین جمعهی شوال، حمدان از تردید درآمده بود اما برای بیرون رفتن باید آماده میشد. غلام از خواب بیدار شده، آمادهی رفتن میشد. حمدان گفت: پالتو را درآر. غلام بدون حرفی پالتوی مندرس و کثیف را درآورد و گذاشت روی شاخهی کُنار. حمدان خیس از رطوبت ِشرجی، طول و عرض حیاط را رفت و بر گشت، رفت وبرگشت تا صدای اذان بلند شد. موذن رومزی اذان میگفت. حمدان شلوار کهنهای به پا و پالتوی کثیف را به تن کرد و با پارچهای موی سر را پوشاند. پشم سیاه بز، مثل موی کثیف، به درز دستار فروکرد و صورتش را با دودهی چرب مطبخ سیاه.

مردم بازار ماهی فروشها و بازار عامری او را با این هیبت، علی گدا میدانستند. علی گدا به گنبد علی مهزیار نگاه کرد. گنبد شکسته بود و نور خورشید روی گنبد تکه تکه میشد. از کنار شط قدمزنان تا محلهی صبیها آمد. آنجا دخمهای بود که از دیگران پنهان ماندهبود. علی گدا چند خشت کف اتاق را برداشت و صندوق چوبی کوچکی بیرون آورد. توی صندوق دینار عراقی و چند سکهی طلا داشت. پول و طلا را در دستمالی گره زد و از دخمه بیرون آمد.

از بازار عبدالحمید که میگذشت لحظهای دم حلیمپزی حاجرحمی ایستاد و دستمال را روی دیگگاه گذاشت و نگذاشت حاج رحمی حرفی بزند. حمدان گفت: جان تو و جان بچهها و پاتند کرد.  مردی گاری چارچرخهای میراند و خارک لیلو میفروخت. زیر لب گفت: خارک ِچه وقت؟

نزدیک مسجد جامع شلوغ بود. وقتی رسید خطبهها تمام شده و شیخ مغفور نمار میخواند. علی گدا چوبدستی به دست شکلک درمیآورد و مردمی که میگذشتند، میخندیدند.

علی گدا دوسه باری خیابان پهلوی را رفت و برگشت تا نماز تمام شد و مردم دسته دسته از مسجد جامع بیرون آمدند. علی گدا یک مشت رطب توی دست گرفته بود و هستههایش را تف میکرد. نمازخوانها از کنارش که میگذشتند، لباسشان را جمع میکردند و علی گدا شکلک درمیآورد. در تمام آن مدت چیزی مثل میخ در دلش کوبیده میشد. پرسرصدا و تلخ در او فرو میرفت. مدتها کشمکش، مدتها صبر و تأنی، تنها یاران نزدیکش را رنجاندهبود و حالا تازه فهمیدهبود که شیخ مغفور، پسرعموی ناتنی شیخ خزعل، امامت جمعه را گرفته و چه یارانی را که فروختهبود.

علی گدا خود را به در مسجد جامع کشاند. شیخ مغفور آرام آرام از حیاط مسجد میگذشت. علی گدا کف دست را لیسید تا چسبناکی رطب را بگیرد. شیخ قدم به دالان گذاشت و علی گدا دید که دو نفر که شانه به شانهی او میآیند به او خیرهاند. شیخ مغفور با علی گدا چشم در چشم شد. لحظهای تردید، اما او را شناخت. لبهایش به لبخند باز شد و تا خواست چیزی بگوید دست حمدان در هیأت دست علی گدا از زیر پالتوی مندرس بیرون آمد که پیشتابی را در مشت میفشرد. صدا در شبستان مسجد پیچید و حمدان در نهایت خونسردی و کینه گلولهها را در سینهی شیخ مغفور کاشت. همراهیان شیخ وحشتزده خود را کنار کشیدند و جمعیت بهتزده به علی گدا نگاه میکرد که دستش دراز بود و از لولهی پیشتاب دود سفیدی بیرون میآمد. برای لحظهای جهان سکوت کرد، جمعیت سکوت کرد و آتش خشم از چشمهای علی گدا زبانه کشید.

ورودی‌های پیشین

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.